کتاب را دوست دارم ، به این جهت که روایت یا به عبارتی روایت های جالبی را رقم میزند اما آنچنان کششی برای ادامه ندارد ،بعد از خواندن یک یا دو فصل باید کتاب را زمین گذاشت، و بعد از مدتی (در حد چند دقیقه یا چند ساعت) مجددا به کتاب بازگشت، این شاید ایراد کتاب از نر من باشد. در کل به عنوان اولین کتاب ، کتابی خوب است که میتوانست پر کشش تر باشد .
روایت اول: مهدیس را می شناسم ،نویسنده همین کتاب را می گویم،همیشه عاشق این بودم که بگوییم من این نویسنده را می شناسم یا دیده ام!خب به لطف دوست سال های دور جوانی ام این اتفاق میسر شد..اشنایی من و نویسنده می رود به سال های دور دانشگاه،همان جایی که تو صف اتوبوس فهمیدیم مسیرمان یکی است،هم سن و سالیم وهر دو به ادبیات علاقه مندیم،مهدیس عاشق نوشتن بود از همان شهرستان کوچک مان در شمال کفش اهنین پوشید تا برسد به ارزویش "نویسندگی"سال ها نوشت.. سال ها جنگید یک مبارزه واقعی مبارزه ای که کم از نبرد گلادیاتوری ندارد به همان اندازه سخت جانفرسا نابرابر اما مهدیس ایستاد... تو چشم های قشنگ عسلی اش زل که میزنی جنگندگی را میبینی !بعد هم رفت مثل خیلی از دوستانم ؛هر کدام شان که خواستند توی زندگی شان تغییری بدهند از کندن و رفتن از این شهرستان شرجی شمالی اغاز کردند مهدیس رفت و همان سرسختی اش را با خودش برد تا اینکه یک روز غمبار پاییزی از سال کرونایی تلفن همراهم زنگ خورد و صدای فاتحی را شنیدم که از پشت گوشی گفت سارا... بلاخره چاپ شد... و من جیغ زدم تمام بدنم به رعشه افتاد حال خودم را نمی فهمیدم و فقط باصدایی لرزان تبریک گفتم.... مهدیس نماد ادمی بود که پای ارزویش ایستاد بلاخره نوشت و سرانجام در این هزار توی سیاه صنعت بی رحم چاپ شیره جان اش را به چاپ رساند. روایت دوم: جان کندن ،اولین رمان غنی زاده ،راجع به ادم ها و حسرت هایشان هست راجع به تمام ادم هایی که شیفته زندگی اندهمان هایی که عاشق تک تک لحظه های حیات اند.،رمان پر از ارجاعات ناب موسیقایی و سینمایی است می خوانی و غرق نوستالژی دل انگیزی میشوی که تو را با خود می کشاند.... پر از توصیفات جانداری است که مبهوت ات میکند،توی خواننده هر توصیف را چند بار می خوانی و از این ترکیب واژه ها کیفور میشوی.... توصیفی مثل :موهای فر خرمایی فرهاد که در هر فرش یک گردو جا میشود"ناگهان فرهاد ،راوی،سارا،شیرین ،کوهی و همه ان ادم ها پیش چشم ات زنده میشوند... تو همه ان ها را میشناسی... اصلا چرا راه دور برویم تو با فرهادها/راوی /و همه ان شخصیت ها زندگی کرده ای . همان ها که همه زندگی و شخصیت شان در مسیر حوادث جامعه دود شد.تو هم طوماری از حسرت داری که بیخ گلویت چسبیده... همه ما دهه شصتی ها ،همه ما که در ان صف های بلند کسالت بار صبحگاهی مرده باد ،زنده باد گفتیم و زندگی تنها چیزی بود که یادش نگرفتیم. با این شخصیت ها اشناییم. انهایی که سوختند در مسیر جامعه سیاست زده، این جا قصه انسان هایی روایت میشود که بخاطر جامعه مسموم از ارمان و ایدولوژی های فرا واقعی،روی علائق شان چشم پوشیدند اصلا لباس دیگری بر تن کردند ... ادم دیگری شدند. اما همیشه یک تکه از وجودشان در گذشته جا ماند... همراه رقص واژه هاو سیل تند و پر شتاب حوادث قصه میشویم. داستان ریتم تند و گرمی دارد،نقاط عطف و فرود درست و گره گشایی پایانی شوک اور و میخکوب کنننده. ،شخصیت پردازی ها عمق کافی دارند و شخصیت ها انقدر زنده اند که تو به راحتی همراه میشوی.... من این رمان را به همه ی دوستانم پیشنهاد میکنم،نه فقط بخاطر این که نویسنده را میشناسم،بخاطر ان که بدانیم در میان نسل ما،همان دهه شصت معروف،هستند کسانی که بلدند نوشتن را،استعدادهایی که باید دیده شوند،جان کندن قصه خوب و قوی دارد.بخوانیم و یادمان باشد زندگی ،عشق مهم ترین چیزهایی ست که داریم.... بخوانیم شاید که از فردا هر لحظه را جشن بگیریم و یادمان باشد کتاب را کسی نوشته که پای ارزویش ایستاد ... من برای این ادم ها کلاه از سرم بر میداردم من به این افراد افتخار می کنم... انهایی که پای ارزویشان می ایستند و تصمیم می گیرند بجای غر زدن، بجای حسرت عاشقانه زندگی کنند.بخوانید و غرق لذت شوید.
چه کتاب بدی بود جان کندن. خواهرزاده ام برایم از ایران آورد و به خاطر تعریف و تمجیدهای زیاد در لیست خریدهایش بود و تا ترکیه حملش کرد. اگر این همه تعریف و تحسین پشت سرش نبود این را نمی نوشتم. اما این کتاب و شخصیت هایش- رضا و لیلا و شیرین و فرهاد- چقدر گنگ بودند. شخصیت ها در حد اسم باقی ماندند. گنگ و بی ارتباط. راوی به فرهادنظر داشت؟ قرار بود گی بودن را نشان بدهد؟ زبان به طرز الکنی کوتاه و عاشاقانه و شاعرانه باقی مانده بود. خط داستانی و پیرنگ عقیم بود و مثلا قرار بود زندگی های مختلف برای شخصیت ها در نظر گرفته شود؟ من که هیچ نفهمیدم. کاش یک نفر شسته و رفته بیاید و از این کتاب بنویسد که دقیقا چه بود و قرار بود چه باشد. به هرحال بیشتر تمجیدها برایم جای سوال است..
قلم بسیار نرم و گیرا و جذابی داشت. جملات، ساختار، انتخاب کلمات، شعرها، ترانه ها….. داستان، خواننده را به خود میکشید و در فضا غرق میکرد. احساس لذت از یک غم…. یک روایت غمانگیز از گذشتهای که بر حال و آینده سایه افکنده برای خواندن فهمیدن داستان باید تا انتهای کتاب صبور بود. نوع نوشتار من رو یاد کتاب سمفونی مردگان و حال و هوای شخصیت ها من رو یاد بوف کور میانداخت. در کنار لذت از ادبیات و حال و هوای مجسمشده، پیام عمیقی از داستان دریافت نکردم. بیشتر شرح یک احساس و یک فضاست.