هیچوقت در تهران بودهای، شبها، روزها؟ هیچوقت در رستوران برج تاج بودهای؟ میدانی آنجا چه خوراکیهایی میپزند و چطور میفروشند؟ در اطراف ورامین بودهای، در دشتهای فراموششدهاش؟ خبر داری در عمق تاریک و تنهای آن بیابانهای دورافتاده چه مراسمی در حال اجراست؟ مردهها را کجا دفن میکنند؟ هیچوقت بر سر کوچۀ بینام ایستادهای؟ هیچوقت جرئت کردهای قدم در آن دالان تاریک وسوسهانگیزش بگذاری؟ تهران همیشه تار است؛ چه شب چه روز، تار است. تاریک نیست، تارین است. تهرانی که در آن زندگی کردهای را میشناسی؟ تهرانی که ندیدهای را زندگی کردهای؟ هیچوقت تهران تارین را دیدهای؟ افسانههای تهران تارین را خواندهای؟
همیشه این مشکل رو با داستانهای کوتاه داشتم... که شخصیتپردازیها به اون صورت خوب و پخته و کامل نیستن. هرچقدر هم که باشن من هی میگم گیو مییی مووووررر بهطور کلی روایتهای این کتاب رو دوست داشتم، گرچه از نظر یه چیزی کم داشتن... نمیدونم دقیقا چی ولی یه جرقه کوچیک یا یه اوج داستانی بهتر...یه چیزی که نمیتونم توصیف کنم. با این حال چیز خیلی منفیای هم ندیدم داخل کتاب
ولی خب مثل کتاب قبلی که از نویسنده خوندم، از قلم نویسنده خوشم اومد و لذت میبردم خوندنش رو. خوندن دستگاه هیولاساز رو هم دارم تموم میکنم
قراره اگر وقت کنم ویدئو بگیرم از بررسی کتابهای نویسندهی گرامی :))))
تهران تارین کتابی است در ژانر وحشت و دارک فانتزی. کتاب از دو داستانِ کوتاه و یک داستان بلند تشکیل شده. همانطور که از نامِ کتاب مشخص است، لوکیشن تهران نقش مهمی در داستانها دارد. نویسنده در این کتاب با روایتهایی ترسناک تهران را از زاویهای متفاوت به تصویر کشیده و وحشت و هراسی را که زیر سوسوی چراغهای این شهر همیشه بیدار میخزد روی کاغذ آورده. کابوسها، پلیدیها و هراسی که کم و بیش تمام اهالی این شهر از آن باخبرند ولی در عین حال وانمود میکنند وجود ندارد. همهی ما میدانیم خیابانهای تهران بدون رفیق چقدر مخوفند.
وحشت در ادبیات، با وحشتی که روی پردهی سینما میرود متفاوت است، اگر کسی یکی از سکانسهای فیلم جنگیر را روی کاغذ بیاورد، بعید است خواندنش آنقدر ترسناک باشد. کلا مدیوم سینما با ادبیات متفاوت است و به همین دلیل شاید حتا بسیاری از کسانی که طرفدار پر و پا قرص سینمای وحشت هستند، از ادبیات وحشت زیاد چیزی ندانند و داستان ترسناک زیاد نخوانده باشند. داستان ترسناک به جای آنکه شما را از جا بپراند، با موسیقی و نور و زاویهی دوربین و اینچیزها بازی کند، یکراست روانِ شما را هدف میگیرد. در داستان ترسناک، رخدادها و صحنهها آهسته آهسته توی ذهنِ شما میخزند.
وحشت در «تهران تارین» از این هم پیچیدهتر است. شاید بیراه نباشد بگوییم وحشتِ این کتاب چندبعدی است. هم هیولاهای ترسناک و باستانی دارد، هم خلافکارها و خفتکنهایی که میدانیم ته کوچههای بنبست و تاریک تهران منتظر هستند، هم لذتهای نامشروع و کثیفِ پولدارهایی که در برجهای عاجشان گویی در دنیای دیگری زندگی میکنند، هم هراسِ تنهایی و بیکس در خیابانهای بیرحمِ این شهر.. تمامش به هم تنیده تا افسانههای تهران تارین را خلق کند. داستان اول کوتاه است، خالو ثمان با هشت جفت پا هم هولناک است و هم رقتبرانگیز و به گمان من نمادِ تفاوت است. چقدر ترسناک است که با بقیهی آدمها فرق داشته باشی، آنقدر که دیدنت را تاب نیاورند. با اینحال در همین داستان، یک صحنه هست که خالوثمانِ نفرتانگیز غذایش را با بوتیماری خسته شریک میشود. تهران کاکائی دارد، میدانستید که؟ اخر چرا تهران باید کاکائی داشته باشد؟؟؟ دریایش کجا بوده؟ داستان دوم که بسیار هم حزین است در دشتهای ورامین اتفاق میافد، «نفحات مرگ» دربارهی مرگ است و تعریف زندهها از مرگ، داستان سوگنامهایست برای عزیز از دست رفته در قالبِ یک فانتزی تاریک، زیر آسمانی تاریک
داستانِ آخر، یعنی «رهایی ببرینه» نقطهی اوج کتاب است، تمام ابعاد وحشتی که گفته شد در این داستان نمایان هستند، کوچهای بینام در محلهای تاریک از تهران که اگر پا به آن بگذاری برنمیگردی، هیولایی باستانی و شرور بر فراز برج میلاد، پاساژی مرموز نزدیکای چهار راه ولیعصر و خیابانهای بیرحمِ این شهر با هیولاهای آهنی...آه از خیابانهای بیرحم این شهر. «تهران تارین» سومین کتاب بهزاد قدیمی است. دو کتابِ دیگر او «خدمات دستگاه هیولاساز دمشقی» و «شومنامهی تبرنقرهای» هستند که هر دو در ژانر وحشت و دارک فانتزی نوشته شدهاند. «تهران تارین» ادای دین که نه، میشود گفت مرثیهای است برای شهر زادگاهِ نویسنده.
تهران تارین، یک فانتزی شهری هست که شامل سه داستان کوتاه میشه. البته بهتره بگیم دو داستان کوتاه و یک داستان نیمچه بلند. جنس هر سه تا داستان از وحشته. نه از اون وحشتی که باعث بشه جیغ بزنید و چشماتونو ببندید و از جاتون بپرید. (البته بعضی جاها کتاب رو می بندین تا باقی متن رو نخونید چون تحمل اون حجم از خشونت رو ندارید. ولی امان از تعلیق بی فرجام که هی در گوشت داد میزنه : «بخونش! بخون! باقیش چی شد؟ د اون لامذهب رو بخون.» و از اون جایی که من صبر کافی ندارم، باقیش رو می خوندم.) نکته ی خیلی مهمی که تو اینجا مطرحه اینه که جنس هیولاها تو این کتاب با کتاب قبلی اقای قدیمی فرق دارن. از چه جهت؟ از این جهت که انگار این کتاب از زبون هیولاهاست. به عنوان یک بیانیه که آقاجان. به ما نگاه کنید. ما به خاطر ذات زشتمون سرزنش میشیم. ولی شما آدم ها! آره خود شماها! شماها ذاتتون پاکه ولی با دستای زشت و بدترکیب پنج انگشتیتون، ذاتتون رو به گند می کشید. یک موضوعی هست که خیلی مهمه. آیا بشر ذاتا پلیده؟ خیلی از من بزرگ تر ها و گنده ترهاش به این سوال جواب دادن و رفتن. ولی هیچ جوابی نتونسته همه رو قانع کنه. اصلا جوابی نیست که بتونه همه رو قانع کنه ولی لااقل بعضی جواب ها میتونن ما رو به فکر بندازن. چهار جفت کفش چهارگوشه از این جوابا بود. خالو ثمان شاید یک وجهه ی لاوکرفتی هشت پا گونه داشت ولی به هیچ عنوان هیولا نبود. معصوم و پاک بود. نمی تونم این متن رو بدون اسپویل بگم. پس ببخشید. خالو ثمان کاملا نقطه ی اون سمت پیوستار هیولاهای آقای قدیمیه. به نظرم اگر خالو ثمان سمت راست باشه، مرکوش سمت چپ این پیوستاره. به همین سادگی. خالو ثمان هیچ چیزی جز یک زندگی عادی نمی خواست. اون فقط چهار جفت کفش چهارگوشه می خواست. همین! ولی این آدم های هیولا صفت بودن که نذاشتن این آرزو به حقیقت بپیونده. نکته ی جالبی که توی این داستان دیدم، اون صحنه ی بوتیمار بود. معمولا آقای قدیمی وقتی می خواد به صحنه ی خونین آخر داستانش بره، یک صحنه ی احساسی از شخصیت اصلیش میاره، چه اینجا توی داستان خالو، چه تو داستان رهایی ببرینه. و الان که بیشتر فکر می کنم، حتی توی داستان نفحات مرگ این موضوع هم تکرار شد. ولی امان از این صحنه ی بوتیمار. بوتیماری که به دست خالو ثمان چندش آور درمان میشه. چندش آور که نه، هشت پا. اون هم با چی، پپسی و بندری. همین، موضوع رو خنده دارش می کنه. اول که بوتیمار تو اون صحنه اومد، گفتم چه کلیشه ای، دوباره کلاغ و داستان ترسناک، ولی موضوع اصلا این نبود. موضع معصومیت ناشناخته خالو بود. موضوع رحم و شفقت خالو بود. و نقطه ی متضاد این رحم، بی صفتی حسین بود. حسینی که حتی نذاشت داستان خالو تعریف بشه. خیلی جالبه نه! حسین چندش آور تر از خالو بود، ولی کسی به اون نمی گه هیولا. کسی با دیدنش تو خیابون از هوش نمیره. می خوام این رو بگم که تو این داستان، خالو می خواست به ما بگه، آدم ها هر چند اول کار معصوم باشن، ولی می تونن هیولاتر از هر هیولایی بشن. اون هم نه با زور دیگران، نه. با انتخاب خودشون. داستان دوم، نفحات مرگ خیلی سر راست بود. با یه شیمی خوب بین دو همکار، شروع شد. و باز هم استفاده ی به جا و درست آقای قدیمی از یک اسطوره ی ایرانی به نام استویداد، چیز جالبی که اینجا چشم رو گرفت، اسم منات بود، که بعدا تو داستان سوم هم دوباره بهش بر میخوریم. منات یکی از بت های دوران جاهلیت بوده که به نوعی میشه گفت، ایزد بانوی سرنوشت بوده. و خب این داستان برای من بین داستان خالو و ببرینه حکم یک زنک تفریح رو داشت. نمی خوام بگم که اهمیتی نداشت. چرا داشت، ولی اون دو داستان دیگه جایگاه ویژه تری رو برای من دارن. و داستان سوم؛ رهایی ببرینه. اولین نکته ای که باید بگم اینه که آقای قدیمی، اول این داستان دست روی موضوع خیلی خیلی حساسی گذاشته که خیلی اوقات دست کم گرفته میشه یعنی چجور بگم، اصلا خانواده ها بهش فکر نمیکنن. موضوع وحشتناکی به نام تجاوز. اون هم تجاوز به پسر بچه. پسر بچه ای که چیزی از مفاهیم جنسی نمی دونه به راحتی قربانی میشه. نمی خوام بگم دختران هم اینطوری نیستن. ولی باز با این حال نسبت نگرانی نسبت به دخترها خیلی خیلی بیشتر از پسرهاست. و اینکه بیشتر مواقع این تجاوز نه به وسیله ی فردی قریبه بلکه فردی آشنا انجام میشه، نمی خوام کسی رو از چیزی بترسونم ولی اگر خانواده ها به به بچه هاشون این چیزها رو آموزش ندن ما دیگه یک داستان ترسناک تخیلی رو تجربه نمی کنیم. یه داستان واقعی رو به خورد چشامون می دیم و اون بچه تا سالیان سال قربانی فکر اون روز(یا شب) کذایی می شه. نکته مهم اینجاس که شاید اون بچه، موضوع رو اصلا به کسی نگه. چه اگر تهدید بشه و چه نشه. و اگر هم بگه کسی اون رو اصلا جدی نمیگیره. و من به خاطر این نکته نظری آقای قدیمی واقعا قدر دانشون هستم. چون لااقل طبق چیزی که من از شهر دیدم، این موضوعی هست که خیلی اتفاق می افته و خانواده ها اصلا ازش خبر دار نمیشن و و مثل یک مریضی زیر پوستی، زیر پوست شهر باقی می مونه. بریم سراغ خود داستان؛ ببرینه، سایه و زنی دویست ساله که در تهران گیر یک بازی تاریخین. به نظرم اگر، اگر این داستان بیشتر از 80 هزار کلمه میشد شاید خیلی داستان جذاب تری میشد. اینکه ما کنش و واکنش تهران رو به صورت وسیع تر با این هیولاها و روحی و فروغ میدیدم، شاید بهتر می شد. نمیدونم چه جور بگم، انگار حق مطلب ادا نشده. انگار این تهران، میخواد بگه ماجرا فقط این نیست. من چیز بیشتری توم دارم. من رو بیشتر نشون بده . ولی با این حال چیزی از ارزش های این داستان کم نمیشه. طرح های فرعی که تو طول داستان شکل می گرفتن حل شدن جز یکیشون. ببرینه چجور با سرهنگ ها ارتباط برقرار کرد؟ کی و کجا، و مشکل این افراد با سایه چی بود؟ چرا ضد سایه شدن؟ تو داستان تا جایی که من یادم میاد اشاره ای به این نشد که واکنش سرهنگ ها به کتک کاری سعید و رضا نشد. (کتک کاری، از این کلمه خندم میگیره. اگه اسم اون رو کتک کاری بزاریم بقیه دعوا ها مثل شوخی میمونن.) خلاصه این موضوع اذیتم کرد. اگه این موضوع نبود شاید به کتاب 5 از 5 میدادم. با اینکه میدونم ایناهمش بهونن . هنوزم که هنوزه بهترین هیولای آقای قدیمی از نظر من مرکوشه. می دونم. میدون��. نباید مقایسه کنم. ولی نمی تونم. به قول یارو گفتنی، یه نویسنده ی وحشت رو از طریق هیولاهاش میشناسن. و خب مرکوش سند محکمیه برای هیولای خوب. (تا یادم نرفته بگم؛ بت های عربستان خیلی خوبن.) و اینکه از حالا میخ نشستم به انتظار بند دیوان. مواظب خالو ثمان های زندگیاتون باشید.
This entire review has been hidden because of spoilers.
دو نکته در نوشتههای بهزاد قدیمی هست که خیلی منو جذب خودش میکنه. قلم نویسنده، و توصیفات دقیق و زنده. اگر هر بخش از آثار این نویسنده رو بخوایم جدا رتبهدهی کنیم، برای من توصیفات رتبهی اول، قلم رتبهی دوم، و بعد از چندین و چندین بخش روایت رتبهی آخر رو میگیره. و نه این که روایت و ماجرای قصه رو ضعیف بدونم، ولی به نظرم در حد سایر نقاط قوت کتاب نیستند. روایت خیلی جاها برای من کند بود، و بعد ناگهان شدت میگرفت و جبران میشد. قصه جذاب بود وکشش به نسبت خوبی داشت، ولی به نسبت پتانسیلی که در داستان حس میشد، کمی انتظار من بالا بود. شاید حس میکنم نیاز به لحظات نفسحبسکنی بیشتری داشت، و شاید پیچ و تاب بیشتری میخواستم. ولی این موضوع کاملا سلیقهای حساب میشه. و توصیفات. واقعا، توصیفات! میشد نفس گرم سگ درندهای که توی داستان توصیف میشد رو کنار گردنت حس کنی. میتونستی به چشمهای زیبای زنی که توی داستانه خیره شی و ناگهان به خودت بیای و ببینی اصلا وجود نداشته. میتونستی طعم خون رو روی زبونت حس کنی و با شکستن استخوونهای میمونی که در ابتدای کتاب اومد، از درد ابرو خم کنی. میشد درد خام و عمیقی که یک زن از دیدن جسد بچهی سالمند خودش حس میکنه رو توی رگهات حس کنی. همهی اینها دقیقا به همین قدرت حس میشد. و قلم نویسنده، که واقعا دوست داشتنی بود. و چیزی که دوستداشتنیترش میکرد خاص بودنش بود. بهزاد قدیمی از کسی تقلید نمیکنه، سبک خودش رو داره و واقعا که این موضوع خیلی کمیابه. به خصوص توی ادبیات ژانری، که اغلبا (تا جایی که من خوندم) همه خیلی شبیه به هم مینویسند. و با تغییر یک خط یا توصیف یک منظره نمیشه به خاص بودن رسید. یافتن سبک برای اکثریت ممکنه سالها طول بکشه، یا اصلا پیداش نکنن. و برای بعضیها به سادگی نفس کشیدنه. که به نظر من برای آقای قدیمی به این صورته. در آخر، جمعبندی میکنم. روایت متوسط رو به بالا (با نقصهای اندکی که چون مربوط به سلیقهی خودم میدونستم اشارهای بهش نکردم) و توصیفات و سبک نوشتاری بسیار عالی. پیشنهادش میکنم، ولی قبل از این که شروعش کنید مطمئن بشید که دل قویای دارید و وحشت و خون و قتل و کشتار با روحیهتون سازگاره:))
برخلاف خیلیها که انگار این چندمین اثری بود که از آقای بهزاد قدیمی خوندن، واسه من اولین اثر بود. بهشدت میخوام بقیه کتابهای این نویسنده رو بخونم چون خیلی خوشم اومد😁 سه تا داستان کوتاه بود کتاب، شخصیتپردازی آنچنانی نداشت به جز داستان آخر که چون داستان بلندتری بود نسبت به دو داستان اول بهتر بود. من دو داستان اول رو بیشتر دوست داشتم و اون حالهوای هیجان و دارک رو بیشتر نشون میداد و با خوندن بیشتر حس میشد🌑
بعد از مدت ها تونستم کتابی رو یک ضرب بخونم تا تموم شه! مخصوصا داستان آخرش (رهایی ببرینه) خیلی کشش داشت و آزار دهنده بود! توصیه میکنم اگر طرفدار این ژانر هستین
مقدمهای درمورد بهزاد قدیمی: تهرانِ تارین سومی کتاب از نویسندهای است که به خودش قول داده تا شما را نترساند سرش را زمین نخواهد گذاشت. از توفیقات والای بهزاد باید اشاره کنم که نثر او را در کنار نثر صد نویسندهی دیگر تشخیص خواهم داد؛ او خیلی وقت است که تکلیفش را با زبان داستان مشخص کرده. بنظر من کتابهای بهزاد یک سیلی محکم به گوش کسانیست که میگویند ادبیات ژانری فاقد نثر فاخرانهست... کلامشان سطحیست و بویی از ادبیات غنی نبردهاند. باهم بخش کوچکی از داستان رهایی ببرینه را میخوانیم: «یک عالم راه رفت سمت پنجرههای قدی و پردههای ضخیم چندلایه را کشید. حالا منزلش عرشهی کشتی بزرگی شد با یک خدمه که ناخدایش بود. این بالا، باد باران را وحشیتر میکرد. آذرش بود اما آذرخش نداشت. از فراز کابین مجللش به امواج شهر توفانزده نگاه میکرد. ناو مستحکم روحی، صلب و ساکن در مکان، جاری در زمان بود و میگذشت بر هزارههای هلهله و هیاهویی که اینجا را تهران کرده بود.»
بهزاد در قصههایش، افساری بر گردن تمام عناصر داستان میاندازد و آنها را شلاقزنان در خدمت ترساندن مخاطب، هی میکند. شما هیچوقت دوست نخواهید داشت که جای شخصیتهای او باشید، که اگر باشید، طعامتان ترس است و آبتان اشمئزاز. هرگز میلتان نخواهد کشید از چند فرسخی دنیای بهزاد رد شوید، شاید ببرینهای که اسرار هزارساله را پشت چشمش پنهان کرده، نظری بر شما بیندازد و آنگاه دیگر روی زندگی روتین را نخواهید دید، یا شاید گذرتان به برج تاج افتاد (اگر دوست دارید کباب نوزاد آدم بخورید بلامانع است)، شاید در بیابانهای اطراف تهران، مردهجنبانی را دیدید و آنوقت... .
دست شخصیتهای بهزاد هیچوقت برایتان کامل رو نمیشود، همیشه قسمتی از بدبختیشان را با خود تا انتهای داستان میکشند و در سینه حبس میکنند و دم نمیزنند. گنگی شخصیتها فضا را نامانوس میکند، صمیمیتی آنجا دیده نمیشود که اگر میشد اوضاع شخصیتها آنقدر فلاکتبار نبود و البته این فضای غیردوستانه و تنفر شخصیتها از هم، دقیقا چیزیست که بهزاد میخواهد.
بهزاد نویسندهی جستجوگریست که میان واژههای مترادف (مسامحتا) میگردد و میگردد تا کلمهای بیابد مناسب با فضای تاریک داستان. تشبیههای جاندار دارد و توصیفات مورمور کننده. یک نمونه از تشبیه او در اولین داستان کتاب که به دلم نشست را میخوانیم: «آریا مثل مدفوع گاومیشی که آبخور را ترک کرده باشد، ماسیده بود.» وارد داستانها شویم. اولین نکتهای که میخواهم به آن اشاره کنم این است: کلیشهشکنی در خلق هیولا. از منِ نوعی انتظار نمیرود هنگام شنیدن اسمهایی چونان هیولا، ژانر وحشت، ترس و امثالهم، تصاویری غیر از موجودات عظیمالجثه، هشتپاهای لاوکرفتی، ماه سرخ کامل، کطولحو و ... در ذهنم نقش ببندد، لکن هنرمندی ستودنی بهزاد در داستان «چهار جفت کفش چهارگوشه» عوض کردن این دو عنصر (هیولا و انسان) در داستان بود به گونهای که موجود مظلومی که انتهای قصه باید برایش مرثیه خواند، دختری معصوم با موهای خرگوشی نیست، مردی عادی که توسط خونآشام دریده میشود هم نیست، یک هیولای هشتپا است که با بیرحمی تمام، توسط چند آدمیزاد مورد سوءاستفادهای رقتانگیز و وحشتناک قرار میگیرد.
بهزاد سعی میکند طرز دیدی نو به مخاطب ارائه بدهد، تلاش میکند هیولای واقعی را به ما معرفی کند، موجودات خبیث و رذلی که در ظاهر انسانهای حسابی، در همین جامعه، کنار ما زندگی میکنند (شاید من و تو هم یکی از آنان باشیم! حرف بهزاد این است).
«چهارجفت کفش چهارگوشه» روایت خالوثمان هشتپاست، به ظاهر خبیث است، منزوی و تنها، اما با دلی نازک و دستی یاریگر (نشان به آن نشان که انتهای داستان، جشن کفشهایش را که تنهایی گرفت، غصهی بوتیمار را میخورد و بفکر آب و غذایش بود) که پاسخ اعتمادش به چندتا آدم (که من آنها را نماد اکثر انسانهای جامعه میبینم که گرفتار ویروس خودخواهی و مادیگراییاند) برایش نتیجهای مرگآلود به بار آورد. خالوثمان، مرا به یاد هیچکس نمیاندازد جز آدمهایی که هنوز قلب دارند...
«چهارجفت کفش چهارگوشه» نیمهی تاریک ماه را نشان داد؛ نیمهی خالی لیوان را. من پیش از تورق این داستان عقیده داشتم که خود انسانها ترسناکترین هیولاها هستند، و با خواندن این قصه گویا نویسندهای یافتم که چونان من فکر میکند و قوت قلبی برایم شد که در جهان به این بزرگی تنها نیستم. لب کلام: دلا خو کن به تنهایی که از تنها بلا خیزد.
اولین صفحه از اولین داستان کتاب با توصیف تکهتکه کردن یک بدن شروع میشود که ابتدا گمان کردم مقصود جسم انسان است اما دیدم نه، انسان نه، نزدیکترین حیوان به انسان از حیث ظاهر، یعنی میمون... از همان صفحهی اول فهمیدم چه آشی برایمان پخته این بهزاد.
خلاقیت دیگری که درمورد پیوند نثر و فضا قابل ذکر است، مواقعی در داستان است که شخصیت دچار تشویش و اضطرابی شده که بر اثر آن زمان برایش کند میگذرد، حالا بهزاد چهکار میکند؟ نثر را با کمک حروف ربط آنقدر کش میدهد که این کشیدگی زمان و تشویش حاصل از آن به مخاطب نیر انتقال پیدا کند؛ مخاطب همزمان با شخصیت که احساس میکند ثانیههای لعنتی نمیگذرند، با خودش میگوید این جملهی لعنتی چرا تمام نمیشود، همانطور که شخصیت داستان میگوید این وضع چرا پایان نمییابد.
از جملهی دیگر تلاشهای بهزاد برای کلیشهشکنی، که حاصل این تلاش را شاخصهای برای داستانهایش کرده، اسمهایی کمتر شنیده شده و بکر است؛ نامهایی چونان خالوثمان، شمد، شالجوم و...
تضمین آثار فاخری که بهزاد وامدار آنان است از دیگر برنامههای این نویسنده برای پیشبرد داستانهایش است. به عنوان مثال در داستان رهایی ببرینه، قسمتهایی از عقل سرخ شهابالدینخان سهروردی را میخوانیم و یا «تینا» در کت��بفروشی خواستار خرید آثار دارن شان است، یا جای دیگر صحبت از آلن پو میشود که خوب میدانم بهزاد او را دوست دارد.
ناگفته نماند بهزاد تخصص قابل ستایشی در فحشسازی دارد؛ به گونهای که هم مقصودش را برساند و هم از تیغ سانسور رد شود. سانسورهای ارشاد، برای بهزاد محدودیتی هنرساز بود که با فحشهایی از قبیل «کوسهکش» آشنایمان کرد.
در نگاه کلیتر فکر میکنم تهران تارین هنگام مستی نوشته شده است، مستی مقدس... نویسنده آنچنان مست نوشتن بوده که توانسته این مستی را به مخاطب خود نیز انتقال داده و منِ خواننده بیآنکه متوجه نفس کشیدن و گذر زمان باشم، کتاب را از چشمان گرسنهام دور نکنم و واژههایش را چونان تشنهای در بیابان که به چاه آب رسیده، یکنفس قورت دهم.
تهران تارین سومین کتاب از بهزاد قدیمیست. سه داستان دارد. از اسمش هم معلوم است که هر سه داستان در تهران اتفاق میافتند. شنیدهام که ادای دین بوده به تهران؛ شهری که از بس تاریک و سیاه بوده، نویسنده به آن لقب تارین را داده. فضای داستانها سیاه است. قطعا اگر بخوانی، مثل داستانهای وحشت نخواهی ترسید؛ اما اگر عمیق شوی، برسی به حرف اصلی داستان، حرفهای که بهزاد قدیمی ماهرانه در کارهایش، در لایههای زیرین توصیفات غامضش گنجانده؛ حتما خواهی ترسید. ترسی نه از جنس روح و جن و اشباح، و نه از جنس قاتلان سریالی. ترس در داستانهای بهزاد قدیمی، ترسهاییست که در دل همهی ما آدمها، همهی ما فانیان بوده و خواهد بود.
داستان اول، چهار جفت کفش چهارگوشه، داستان رستوران برج تاج است. رستوران آدمهای پولداری که هرچه سفارش بدهند الساعه برایشان حاضر میشود. فرقی هم ندارد سفارشت مرغ ترش باشد یا بچهی آدمیزاد در سس ترش. داستانش داستان پیوند رستوران برج تاج است با هیولایی که بین آدمهای بهظاهر حسابی گیر افتاده. اسمش خالو ثمان است. خالوی بیچاره که همه فکر میکنند هیولاست. تنهاست. طرد شده. دور شده از تمام آدمها. قلبش مهربان است؛ اما کسی نمیبیندش. کسی بهش توجه نکرده؛ چه رسد به اینکه قلبش را هم ببیند. شاید ارتباط گرفتن با خالو ثمان سخت باشد؛ اما ترسی که از قصهی خالو ثمان در جان آدم میافتد از دو داستان دیگر بیشتر است.
داستان دوم، نفحات مرگ، از اسمش هم معلوم است که با مرگ، هیولای تشنه به عطر زندگی طرفیم؛ اما اینبار بهجای مردن، مردهجنبان داریم. مردهجنبانی که میخواهد مرده را یا حداقل خاطرات یک مرده را برای چند لحظه هم که شده زنده کند. از آن جادوهای سیاهی که هیچ آدم سالمی سمتش نمیرود. یا حداقل آدمی که غم مردن یگانه فرزندش را نچشیده باشد. درد نداشته باشد. و حساب کنید کسی که نمرده باشد، بهعنوان مرده ببرندش تا زندهاش کنند. ترس اینکه بفهمند زندهای و بکشندت. نفحات مرگ داستانیست که خیلی از ما آدمها دردش را درک میکنیم. غم نهفتهای که در زیر داستان مردگان، زنده است. گفتن از ترسش هم راحت است؛ ترس از مرگ و از دستدادن کسی که دوستش داریم. از همان ترسهایی که از اول داشتهایم.
و درنهایت داستان سوم، رهایی ببرینه، داستانی که برخلاف دو تای قبلی داستان بلند است و بیشتر از همه هنر نویسنده را در نوشتن داستان بلند نشان میدهد. داستانی دربارهی تهران. دربارهی هیولاهایش. دربارهی تهران پر از هیولا. شهر خطرناکی که نمیشود در آن تنها بود. تنها بودن در تهران یعنی یا باید سایه باشی تا نبینندت یا هر روز بترسی از هیولاهایش؛ مبدا در کوچهای بینام و نشان، کوچهی بینام، تنت را برای هیچ و پوچ پارهپاره کنند. رهایی ببرینه داستانیست از دل تهران؛ اما هیولاهایش را توی بتکدههای عربستان آمدهاند. هیولاهایی که هرکدام از آنها به نحوی، دلیل خاصی، انتقامی، دردی یا حتی از دست دادن الههشان، محبوب قلبشان بر سر تهران نازل شدهاند تا این شهر تاریک را تاریکتر کنند. داستان سوم، داستان فروغ و روحی، داستان شباب، داستان مرتضی، داستان سوم داستان دردهای نهفتهی آدمها و هیولاهاست.
در آخر باید بگویم تهران تارین کتابیست که باید خوانده شود. از آن کتابهایی که به روحتان وصل میشود.
عجیب فوق العاده خوب بود..... اصلا فکرشو نمیکردم.... آرزوهای نوجوونیم برآورده شد! چقدر کارشو درست انجام داده این نویسنده... من بعد از ظهر شروعش کردم، اومدم چند صفحه بخونم و بعد برم سر کارم، الان ۱.۴۰ بامداده و حالا کتاب تموم شد واقعا ... ماه ! 🤌
یه سنتی بین نویسندههای غربی وجود داره که از کتاب مقدس تضمین میکنن ولی اون کتاب ارزشی محسوب نمیشه. شاید حتی ضد ارزش هم باشه (مثل بعضی آثار کازانتزاکیس)، و دلیل خوب بودن این کار هم تلنگریه که به حافظه جمعیمون میزنه. خواهی نخواهی، چه مسلمون باشید یا نه، اسلام و قرآن و احادیث بخشی از هویت ایرانی ما شده و این غفلتی که نویسندهها در استفاده از این منابع میکنن باعث ایجاد خلا شده. خوشبختانه تو داستانهای بهزاد قدیمی از این المان استفاده میکنه، اما به شکل دیالوگ، و نه نمادگونه. که لحن آهنگینی به داستان میده، اما چون این لحن ناگهانیه و غیرقابل پیشبینی، کمی تو ذوق میزنه. ردپای داستانهای پیشین تو این داستانها برای من جذابه، چون نویسنده دنیاسازی کرده و شخصیتهاش تو همین زمانها یا زندگی میکنن، یا ستینگ مشترک دارن. البته اینجا هم نمونه موفقش اشاره به خودکشی شمده و نمونه سردرگم کنندهاش، حضور تبر نقرهایه که نهایتا منجر به نتیجه خاصی نمیشه. متن این داستانها سرراستتر و راحتخوانتر از دو کتاب قبلیه. حتی با وجود پس و پیش شدن زمان تو روایت «رهایی ببرینه»، پلات چفت و بستدارتره و آخر داستان میشه بی زحمت یه خلاصه ازش نوشت. هیولاها جذابن، و شخصا دوست دارم خالو ثمان رو ازش پریکوئل بخونم. روحی من رو یاد مورفیوس تو کمیک سندمن مینداخت و خب شاید چون اخیرا سریالش پخش شده. استفاده از بتهای جاهلیت عربستان خوب بودن، مخصوصا که مردم ما رفرنسها رو راحتتر میتونستن بگیرن. گرچه به عنوان مثال خدایان بینالنهرین متنوعتر و صدها بار جذابترن، ولی مردم به این اندازه باهاشون آشنا نیستن. اریجین هیولاها رو کاش بیشتر توضیح میداد تو داستان. کاریه که به نظرم لازمه و کتاب برای خواننده قرار نیست تکلیف منزل بده. پانویس بخوره که مردیخوار همون مانتیکور غربیه که از منابع ایرانی بهشون وارد شده مثلا، یا تو خود داستان کمی بیشتر از فروغ و روحی بگه که از کجا اومدن. در نهایت اینکه من تهران رو دوست دارم و خوندن داستان تو این فضا برام دلچسبه، مخصوصا تو ژانر محبوبم.
سعی کردم هیچ اسپویلی نکنم پس با خیال راحت بخونید پشت جلد: " هیچوقت در تهران بودهای، شبها، روزها؟ هیچوقت در رستوران برج تاج بودهای؟میدانی آنجا چه خوراکیهایی میپزند و چطور میفروشند؟ در اطراف ورامین بودهای، در دشتهای فراموششدهاش؟ خبرداری در عمق تاریک و تنهای آن بیابانهای دور افتاده چه مراسمی درحال اجراست؟ مرده ها را کجا دفن می کنند؟ هیچ وقت بر سر کوچه بی نام ایستاده ای؟ هیچ وقت جرئت کرده ای قدم درآن دالان تاریک وسوسه انگیز بگذاری؟ تهران همیشه تار است، چه شب چه روز، تار است. تاریک نیست. تارین است. تهرانی که درآن زندگی کرده ای را می شناسی؟ تهرانی که ندیده ای را زندگی کرده ای؟ هیچ وقت تهران تارین را دیده ای؟ افسانه های تهران تارین را خوانده ای؟" کتاب جدید بهزاد قدیمی از سه داستان چهار جفت کفش چهارگوشه، نفحات مرگ و رهایی ببرینه تشکیل شده. هر سه داستان فضاسازی و کشش عالیای دارند و باوجود تمام رخ داد های تلخ، پرخون و عجیب خواننده را وادار می کنند که به خواندن ادامه دهد، شاید بتوان به لحاظ تصویر کلی داستان به آن ایرادی گرفت چراکه فضای تاری مخصوصاً بر داستان سوم مجموعه، رهایی ببرینه حاکم است( در عین حال عالی ترین داستان این مجموعه نیز به حساب می آید) اما لحظه ای که به یاد اسم و ژانر تهران تارین (وحشت) می افتیم دیگر نمی توان با تمام وجود آن را مشکل خواند، در نظر داشته باشیم که وجود ناشناخته ها و نشناختن ناشناخته ها از عناصر وحشت است. به قول کریستین بوبن آنچه ترس را بر می انگیزد، ناشناخته هاست. البته تهران تارین بیشتر دارک فانتزی است تا وحشت یا حداقل چیزی بینابین این دو (مخصوصاً داستان رهایی ببرینه) در نتیجه جا داشت تا موضوعات به صورت شفاف تری در بیایند و توضیح بیشتری در مورد بعضی سوال هایی که داستان به وجود آورده بود داده شود. گزیده از کتاب: " «آقای شهرستانی آخر هفته مهمون شماست؟» «آره باید مهمونش می کردم... بهش گفتم سورپرایز اساسی دارم براش... اما دستم خالیه. » «ندارین واقعا؟ دفعه آخر که می گفتین همه چی مرتبه؟» «نه بابا... مرتب چیه؟ داغون اندر داغونه وضعیت قربان! حالا بدبختی وقتم ندارم. این حسین هم که مگه کار می کنه؟ باید حضرت آقا دو روز روی جونور کار کنه. » «حسین کوسه گش؟» آریا پقی زد زیر خنده. شامورتی هم خندید و گفت: « البته جسارته، اما من که نمی فهمم چرا این قدر وقت می گیره. ایشون می خواد نیم ساعت جونور رو بندازه تو دیگ روغن دیگه... شما هرچی رو نیم ساعت تو روغن پرفشار سرخ کنی مزه مرغ سوخاری می ده. راست می گم به خدا » "
بهزاد قدیمی آشکارا نسبت به دو کتاب قبلی خودش رشد کرده، چه به لحاظ نثر که دیگر به سنگینی دستگاه هیولاساز نیست و چه به لحاظ فرم شخصیت پردازی نسبت به شوم نامه تبر نقره ای که دیگر تنها نمی توان جنس وحشت آن را وحشت موقعیت دانست و در ظاهر داستانی ترسناک به موضوعات عمیقتری در دنیا واقعی اشاره دارد و دوباره این سؤال را در ذهن به وجود می��آورد که هیولا بودن به چیست؟ به اینکه هشتپا داشته باشد؟ از جنس انسان نباشد؟ زیاد عمر کرده باشد؟ آیا انسانها هیولاهای واقعی نیستند؟هیولاهایی مثل برازجانی، حسین کوسه کش، یا افرادی که درون دنیای خودمان زندگی میکنند،( افرادی مثل سوتومو میازاکی قاتل فرشتهها کوچولو). گزیده از کتاب: "«دختره که مریضه... باش بخوابه مریض می شه یارو» شاهد با آن صدای زیرش نالید:«چی می گی عمو؟!» غلامعلی بهش گفت: «می گم بیا بهش بگیم این دختره مریضه...شاید منصرف شد؟» «حرف بی ربط چرا می زنی؟می گم"قیمت رو بالاتر بدیم"» «آخه مریضی داره دختره» «شاسخل همه جنازه ها مریضی دارن! » " از نکات جالب این کتاب می توان به ارجاع جذاب نویسنده به دوکتاب قبلی اش (خدمات دستگاه هیولاساز دمشقی و شومنامهی تبرنقرهای) اشاره کرد که باعث می شود اگر دو کتاب قبلی وی را نخوانده اید بروید و بخوانیدشان. برای من به عنوان کسی که ابتدا شوم نامه تبر نقره ای را خوانده، تهران تارین، شبیه قطعه های جورچین قدیمیای بود که با قرار گرفتن در کنار داستانهای شوم نامه تبر نقرهای سعی دارد یک تصویر بزرگتر بسازد. گزیده از کتاب: " زیر یک درخت جلوی خانه ای متروک. عمو نگاهی خوش به مرتضی می اندازد. پسرک احساس می کند کار خوبی کرده است. مرتضی صورت بانمکی دارد، به جز دماغش که زیادی دراز است و پره هایش مثل دندانه از طرفینش بیرون زده. ناگهان پنجه های قدرتمند جوان سبز پوش گردن نحیف مرتضی پنج ساله را می گیرد. دست مرد وزن سبک پسر را در هوا معلق می کند. مرد غریبه آب دهانش را با ساعد پاک می کند و می گویید: «شلوارت را باز کن » . مرتضی فرصت نکرده موقعیت را درک کند که یک کشیده سنگین توی صورتش می نشیند. خون دماغ بچه می ریزد و لب بالایش. این سیلی را هیچ وقت از پدرش نمی خورد. کتک تنبیه نبود:چک تهدید بود. مرتضی تو شلوارش می شاشد. مرد جوان غش غش می خندد. "
((آقا من واقعا بلد نیستم ریویو بنویسم ولی این کتاب رو اینقدر دوست داشتم که تلاشم رو میکنم.😬))
آقا عالی! چقدر چسبید! روایت مناسب و بهجا. نثر بسیار زیبا و دلنشین. داستانهای سرگرمکننده. شخصیتهای دوستداشتنی. دنیای قشنگ!!! چقدر من همهچیز این کتاب رو دوست دارم، به خدا. اول از همه از نثر و روایت رو بگم که خیلی دوستش داشتم. روایت که خطی نبود و پردهها و صحنهها خیلی قشنگ و بهجا، با تکنیک عوض میشدن. مثلا اون اول اول که از خواب خالو ثمان یهو رفتیم تو خواب شامورتی. بسیار باحال. میزان همه چیز هم به نظر من به جا بود. به هرچیزی به اندازهی کافی پرداخته میشد و چیزی کم و زیاد نبود. نثر هم بسیار دلنشین بود. خیلی حس عجیبیه این نثر دلنشین و شیرین این داستانهای تاریک و سنگین رو بگه. بعد چینش کتاب بود که قبلا هم توی ریویوها دیدهم اشاره بشه بهشون که مناسب بود. یعنی مثلا اگر جای داستان ها با هم عوض میشد اینقدر نمیچسبید واقعا. دنیاسازی هم برای منی که کشتهی فانتزی شهریم نقل و نبات! واقعا دلم بیشتر میخواست. :) ظرافتها و ریزهکاریهاش رو خیلی دوست داشتم. اینکه آقای قدیمی مثل خیلی از نویسندهها نیومده بود دویست پاراگراف پشت سر هم فقط از دنیاش تعریف کنه، ولی باز هم ما دنیا رو توی داستان میبینیم. آخر از همه جونم براتون بگه که شخصیتها! کتاب خب مجموعه داستان کوتاه و یه دونه ناولاست، ولی توی همین داستانهای کوتاه و فرصتهای کم (وقتی تو عمرت فقط رمان خوندی. 😞 :دی) آدم با شخصیتها رفیق میشد. این یعنی چی؟ یعنی شخصیتها یهو وسط همین داستانها جوونه نزدهن. قبل از این روایت زنده بودهن و بعد از این روایت هم به زندگیشون ادامه خواهند داد. ایف یو نو وات آی مین. :-" خلاصه که دست مریزاد.
اولش که کتاب رو شروع کردم منتظر یه چیز خیلی مهیج بودم. راستش واقعا شروع خیلی خوبی داشت داستان اول..ولی پایانش...خیلی بیسروته بود..هدف نداشت..برای من هیچ معنایی نداشت پایان این داستان. داستان دوم هدف و معنا داشت..قشنگی داشت..و من دوسش داشتم از این نظر...ولی واسه داستان سوم...حقیقتا یکی از نقدهایی که میتونم وارد کنم اینه که نویسنده خیلی عجله داره به همه چیز بپردازه و وسط یه چیز، یه چیز دیگه بیاره. واقعا باعث گیج شدن خواننده میشه و من حقیقتا لذتی نبردم. محتواها خوب بود اگه بهشون پرداخته میشد. اگه برای تکتک اون مطالبی که کتاب میخواست بیان کنه وقت کافی گذاشته میشد. نه نتونستم از داستان سوم لذت ببرم و داستان اول هم پایانش بیسر و ته بود..امیدوارم دوستان فن هم حمله نکنن بهم...هر کی حق داره ریویویی که نظرشه رو بگه❤
تهران تارین مجموعه ای از سه داستان کوتاه در سبک وحشت/ دارک فانتزی شهری هست که ترس رو به کوچه پس کوچه های تهران می یاره. دو داستان اول بسیار گیرا و جذاب با ایده های نسبتا خاص هستند اما قدرت اصلی کتاب در داستان سوم که رهایی ببرینه هستش به طور کامل نمایان می شه.نوولایی با داستان و دنیاسازی بسیار خاص که احتمالا از جذاب ترین داستان های تالیفی هستش که طی سال های اخیر خوندم. این کتاب رو به طرفداران سبک دارک فانتزی و وحشت توصیه می کنم.
خوندنش بهم خوش گذشت. کلا تو دو نشست خوندمش. بسیار گیرا و کشنده بود. داستان سوم به شخصه اگر کمتر گیجم میکرد، بیشتر لذت میبردم چون به نظرم بهترین داستان کتاب بود. داستان اول رو هم بسیار دوست داشتم و داستان دوم، رتبه سوم رو میگیره.
خاص بودن داستانهای بهزاد قدیمی نه فقط به خاطر فضا و شخصیتها / موجودات داستان، بلکه به دلیل سبک نگارش او هم هست. یک جور نثر رسمی/محاورهای خاص، انگار که پدربزرگ کتابخواندهای که قصه دیو هفتسر را با شوخطبعی روایت کند و گفتارش گاهی به بوستان سعدی متمایل شود و گاهی تکههای خفن روز بیندازد. شوخی کلامی نه در محاوره شخصیتها (که آن هم هست) بلکه بیشتر در لحن خود راوی است. در این میان، گهگداری، حضور دوربین و کارگردان هم گاهی (به سیاق قدیمی!) یادآوری میشود.
الغرض، به اجمال، "چهار جفت کفشِ چهارگوشه" هم فضای سیاه و مافیایی و غریبی برای تهران ترسیم و هم پای موجودی خیالی را به این فضا باز میکند.
"نفحات مرگ" اما میبردتان به فضای جادویی نکرومنسرها و عهدهای باستانی. به تاریکی بیابان و درندگی و آوازهای عتیق. به پس و پیش شدن مرز مرگ و زندگی.
"رهایی ببرینه" گرچه ملغمهای از چند نوع وحشت در سطح عالی ارائه میکند، ولی از آن بهتر (و در کنار آن) وصف خیالانگیز نبردهای بین هیولاها است. جایگاه ببرینه بر برج میلاد عالی و به شدت تصویری است. این داستان واجآراییاش هم از همه بیشتر است.
در ضمن، تکنیک ظریفی هم در مجموعه به کار برده شده که قطعات درون و بین داستانها (و حتی داستانهای دیگر مجموعههای قبلی) را با تصاویر و اشارات به هم ربط میدهد که برای خواننده آشنا با بهزاد قدیمی میتواند خوشایند باشد.
ترکیب خیال و واقعیت و کابوس است که در داستانها عرضه میشود و همین تنیدگی است که فکریات میکند که مگر نه دنیای خوفناک داستان امتداد سایه دراز واقعیت ترسناک تهران کنونی است؟
در کل، مجموعه داستانی خواندنی و تلخ و شیرین است و خواننده را به فضایی وحشتآور و دنبال کردنی میبرد تا دمی از تاریکیهای تهران خلاص شود. ولی یادمان باشد که با خواندن داستانهایی از این دست "نمیتوان از گیر بدبختیهای دنیای واقعی گریخت."
با توجه به کتابهای «شومنامه تبر نقرهای» و «خدمات دستگاه هیولاساز دمشقی» و داستان کوتاههای دیگهای که از آقای قدیمی خونده بودم توقعم از این کتاب خیلی بالا بود و خوشبختانه انتظاراتم برآورده شد، همون طور که آقای برازنده در رونمایی کتاب گفتند داستان «چهار جفت کفشِ چهار گوشه» فضایی شبیه به فیلمهای گای ریچی داشت که من رو خیلی جذب خودش کرد، داستان «نفحات مرگ» هم خیلی عالی و منحصر به فرد (مخصوصا توی کتابهای فارسی) بود ولی چون قبلا خارج از کتاب خونده بودمش میدونستم اثر خوبیه و غافلگیرم نکرد، و اما داستان «رهایی ببرینه» که به شدت فوق العاده و گیرا بود، شخصیتپردازی ها خیلی خوب بود، داستان کشش عجیبی داشت، منطق نسبتا خوبی توی داستان حاکم بود و هر اتفاقی که میوفتاد با منطق داستان و سرنخهایی که داده بود جور در میومد. نثر کتاب (هر سه داستان) هم بسیار قشنگ و پر از آرایههای ادبی بود.
فقط یه نکته منفی/مثبت که راجع به کتاب وجود داره اینه که به خاطر متن نسبتا ثقیلش کتابی نیست که راحت بخونید، من چون خودم شبها قبل خواب که معمولا خسته هم هستم کتاب میخونم، این کتاب ازم انرژی زیادی میگرفت و طول کشید تا تموم بشه
اگر تعریف کنم، که البته میگویند تعریف دوست را کرد با این حال، این اثر خواننده را آزار نمیدهد - یعنی کلمات، جملات، مفاهیم با دقت انتخاب شدهاند؛ تالیفی است که تحت تاثیر ادبیات ترجمه نیست. ولی ساختارهای داستانگویی بهخوبی در هر سه داستان رعایت شده. شخصیتها زندهاند و خوب پرورانده شدهاند مهمتر از هر چیزی، این اثر خواننده را شگفتزده میکند - فضاسازی داستانها سنگین و مبهم و رازآلود است، اما در ذهن خواننده میخرامد و درست در بزنگاه هلش میدهد به پسکوچهای وهمانگیز که از ابتدا هم میدانستیم اتفاقی در تاریکیاش در کمین است، اما حتی نه آنطوری که فکرش را میکردیم
تهران در تاریک ترین و دهشتناک ترین حالت خودش می شه تهران تارین. کتاب مثل دو تا اثر قبلی بهزاد قدیمی از کنار هم قرار گرفتن داستان های کوتاه و بلند تشکیل شده. هر چند داستان ها به هم پیوسته و دنبال هم نیستند، اما همه در یک زمان و مکان یکسان اتفاق می افتند. دو داستان اول مقدمه ای هستند که مخاطب رو گرم می کنند تا وارد داستان سوم و نقطه اوج کتاب بشه. داستان ها در ژانر وحشت و زیرژانر اسلشر قرار دارند و نویسنده کاملا روان و جذاب لحظه های وحشت رو روایت می کنه به طوری که هر لحظه می تونید انتظار یه اتفاق رو برای شخصیت ها داشته باشید.
کتاب از دو داستان کوتاه و یک داستان تشکیل شده. هر سه تا رو دوست داشتم. قلم نویسنده به حد کافی قویه و میتونه داستانها رو درست پیش ببره.
تنها نکتهٔ منفیای که تو کتاب دیدم، اشتباههای ویراستی بود که البته تعدادشون به نسبت کم بود، ولی با اون نامهٔ صلب مسئولیت ویرایشیای که ناشر در صفحههای نخست کتاب زده، به نظرم باید بیشتر دقّت میشد در این زمینه.
به طور کلی خوب بود. با توجه به نوپایی ادبیات گمانهزن معاصر در ایران خیلی خوب بود. داستان سوم ببرینه ناگهان لحن متفاوتی به خود میگیرد و در توصیفات تشبیهات فراوانی به کار میرود که آهنگ خواندن متن را پس از دو داستانک اولی به صورت قابل توجهی کند میکند. اگر این حجم از داستان صرف تمرکز بیشتر روی شخصیتهای «روحی» و «فروغ» میشد شاید میتوانست آنها را از دو شخصیت خوب به دو شخصیت ممتاز و بیاد ماندنی تبدیل کند. کلا اگر داستان آخر یک کتاب طولانی تر و مجزا بود به بنده بیشتر میچسبید. کوتاهی آن منجر یه وهم گونه بودن برخی از قسمتهای داستان شده است و لزوم برخی جزئیات جادویی در ایجاز کلام برای خواننده چندان قابل درک نیست. با توجه به جو غمناک و اندکی نهیلیستی داستانها امیدوارم که زبان شناسهی ادبیات گمانه زن ایرانی در آینده به این سو نرود.
تهران تارین از بهزاد قدیمی کتابی در ژانر وحشت این کتاب تشکیل شده از سه داستان، دو داستان اول داستان کوتاه و داستان آخری (رهایی ببرینه) داستان بلنده . اوج شکوه و قدرت قلم نویسنده از نظر من در داستان آخر به نمایش گذاشته میشه . شخصیت های کتاب قابل درک هستند و کاملا میشه احساساتشون رو توی کتاب حس کرد . فضا سازی داستان بسیار قوی هست به طوری که هر لحظه احساس میکنی درون داستان هستی. ایده ی جالب و متفاوتی داشتن و همین باعث شد من بیشتر از این کتاب خوشم بیاد .
دو داستان اول عمق زیادی نداشت توصیفات دوست داشتم به سبب داستان کوتاه بود با شخصیت زیاد آشنا نشدیم داستان سوم بلند بود بیشتر داستان آدم درگیر برای من که لوکشین های داستان میدونم و رفت و آمد دارم انگار داستان سه بعدی روایت میشد جالب نویسنده از هیولا های واقعی که درکنار ما زندگی می کنند روایت میکرد هیولاهایی که فقط کافی برای دیدن چند گونه شکار شدشان برید بیمارستان روانی یا آگاهی شاهپور.
"تهران تارین" سومین کتابی بود که بهزاد قدیمی خواندم. بنظرم بهترین نویسندهی دارکفانتزی و وحشت معاصر ایران است. (بین آثاری که من خواندم) نثرش دقیق است و کمکم اتمسفر و جغرافیای عجیب و هولناک قصهاش را در گردنتان! فرو میکند. بنظرم با این که قصههای بلندش هم خواندنی هستند، اما اوج قلمش در قصههای کوتاهتر است. شخصا قصهی محبوبم در تهران تارین "چهار جفت کفش چهارگوشه" است. فکر میکنم با توجه به حجم محدود قصه و چندین کاراکتر به غایت غریب و با اهداف و اخلاق و روحیهی غریبتر، طبیعتا نمیتوانسته( وحتما نمیخواسته) همه را کامل معرفی کند و توضیحشان دهد و این برعکس تصور، نه تنها ضعف نیست که اتفافا حُسن قصههای کوتاه بهزاد قدیمی و مشخصا این قصه است. بنظرم در جهان این قصهها شناخت کامل کارکترها و روانشناسیشان اصلا موضوعیتی ندارد. این مجموعه( و البته دو مجموعه قبلی) تعداد زیادی تصویر و کاراکتر( با آن اسمهای ویژه) دارند که احتمالا تا مدتها رهایتان نمیکند و خب برای یک داستان وحشت چه از این بهتر.
اولین کتابی هستش که از آقای قدیمی خوندم . یا بهتره بگم دارم میخونم . چهار جفت کفش چهارگوشه و نفحات مرگ را کامل خوندم همونطور که انتظار داشتم مثل سایر کتاب های وحشتی که خوندم اون شوک که وارد میشه به آدم رو داشت عنصر شوک به موقع خیلی مهمه به نظرم توی چهار جفت کفش چهار گوشه به شدت شوکه شدم اینکه خالو ثمان شخصیتش هم مثل معنای کلمه ثمان معنا می شد جالب بود اما با نفحات مرگ نتونستم ارتباط برقرار کنم انگار نمیشد نفحات مرگ رو مثل چهار جفت کفش چهار گوشه سریع خوند نفحات مرگ رو باید آروم آروم و با حوصله خوند درسته که رهایی ببرینه بیشترین صفحه رو در کتاب داره یه آرک 50 صفحه اما از نظرم نفحات مرگ وقت بیشتری رو نسبت به بقیه دو داستان گرفته و همین باعث میشه یه چیز خاص بشه برای من که باز بیام و بخونمش و این دفعه رو تک تک دیالوگ ها و متن ها تمرکز کنم و تا عمق وجودم باهاش ارتباط برقرار کنم متاسفانه یا خوشبختانه با قلم اقای قدیمی آشنایی نداشتم و آثارشونو نخونده بودم اما خب به جرعت میتونم بگم جز معدود قلم هایی که به نظرم قشنگه وصف کلمات وصف محیط اون فضا سازی بی نظیر بود و همه اینا رو مدیون قدرت قلم نویسنده ایم اما درست تا با شخصیت های داستان میخواستم انس بگیرم داستان تموم می شد یا بهتره بگم شخصیت ها به جز شخصیت هیولاها قابل تصور نبودن یعنی انگار میخواستن ما تصور خودمونو بسازیم ازاون شخصیت های دیگه این خیلی اذیتم کرد که محیط قابل تصور بود و حس خوب به آدم منقل می شد اما شخصیت ها اونقدر نمیشد ارتباط گرفت باهاشون ؟اینو میشه روی خوی دوستی شما با هیولا ها گذاشت؟
سبک جالبی داشت. البته یه قسمتایی از ادبیاتی استفاده میکرد که واقعا خوندن رو سخت میکرد. انتظار داشتم کتابی به این جالبی و با متحوای تازه که توسط یکی از نویسنده های ایرانی نوشته شده از لحاظ ادبی قلم ساده تری داشته باشه تا افرادی که میخوان تازه با نویسنده های ایرانی ارتباط بگیرن، بتونن بهتر و راحت تر کتاب رو بخونن. ولی در کل استوری لاین هاش واقعا جذاب بودن
فضاسازی عالی بود برخلاف تصورم کهدحس میکردم قراره با داستان خسته کننده ای روبرو بشم خیلی خوشم اومد عالی بود و جزو کتاب هایی هست که حتما توصیه میکنم بقیه هم بخوننش