نصفه شبی که فردایش تولد یازده سالگی ام بود... چشم چپ بابا را در یک جیب و ناف بریده ب یزدان را در جیب دیگر کاپشن گذاشتم و دنبال بابا راه افتادم سمت سنادره، قدیمی ترین و بزرگ ترین قبرستان شهر که پر از سنگ قبر هاب شکسته بود. آن شب فکرش را هم نمیکردم که قرار است از فردا با عروس سنادره در یک غسالخانه ی قدیمی زندگی کنم. بابا رفته بود دنبال مامان و من آن قدر روی سنگ قبر های فیروزه ای ستاره و پنجره کشیدم تا باور کردم مُرده ها حرف ها و قصه های بیش تری برای تعریف کردن دارند تا آدم های زنده.
اولین کتاب تالیفی از ادبیات وحشت رو با این داستان شروع کردم. باید بگم که فصل اول عالی شروع شد و سریع حس کنجکاوی من رو همراه با کمی ترس تحریک کرد. 🥶داستان توی این دوره و توی شهر سمنان اتفاق میفته و قشنگ میتونی حس باستانی بودن شهر رو همراه با تکنولوژی امروزی رو تصور کنی که البته قسمت تکنولوژیش خیلی باب میل من نبود و دوس داستم بیشتر توی همون حس قدیم و باستانیش باقی میموند. در مورد ظاهر کتاب ، کاور خیلی خوشگلی داره و صفحات هم سفید نیست و حس مرموزی به خواننده میده. داستان در مورد دختری به نام ماهرخ هست که شب تولد یازده سالگیش باباش ماهرخ و برادر چند روزه ش رو شبانه میبره به قبرستون شهر و در اونجا چشم چپ خودشو از حدقه در میاره و همراه با بند ناف نوزاد میده به ماهرخ و خودش وارد قبر میشه. همینقدر عجیب و مرموز 😬🫠.
شخصیت هاله کی رو دوست داشتم و کاش بیشتر توی داستان میموند ولی شخصیت اصلی ماهرخ بنظرم کار خاصی نکرد و بیشتر نظاره گر بود🤔 بقیه شخصیت ها داستان رو جلو بردن.