گوشه چشمم می سوخت. دندان عقلم تیر می کشید، دوربین ها فلاش می زدند، دیافراگم ها از پا نمی افتادند، ناله ها و نعره های نادر در خیابان ریتم نمایش را تندتر کرده بود. من بر صندلی الکتریکی دستبند خورده بودم و این کمدی صامت را تماشا می کردم
بعد از مدتها یه رمان جنایی پلیسی خوب ایرانی خوندم. کلا رمان پلیسی تو ایران کم نوشته میشه و شاید هنوز خیلی راه داریم تا به رمانهای درجه اول دنیا برسیم، ولی خوندن این اثر از آقای درودگری خالی از لطف نیست. لحن راوی، جملاتی که به کار میبره هم جذابه و هم خنده به لب میاره. داستان کشش خوبی داره. یه جاهایی هم شاید یه کم باورپذیر نباشه ولی در مجموع دوستش داشتم. :)