What do you think?
Rate this book


Audiobook
First published May 11, 2021


I am writing about my father in the past tense, and I can't believe I am writing about my father in the past tense
Grief is a cruel kind of education. You learn how ungentle mourning can be...you learn how glib condolences can feel. You learn how much grief is about language, the failure of language, and the grasping for language
“Grief was the celebration of love, those who could feel real grief were lucky to have loved.“
I did not know that we cry with our muscles. The pain is not surprising, but its physicality is.[...]This is an affliction not merely of the spirit but of the body, of aches and lagging strength. Flesh, muscles, organs are all compromised. No physical position is comfortable. For weeks, my stomach is in turmoil, tense and tight with foreboding, the ever-present certainty that somebody else will die, that more will be lost.
نمیدانستم که ما با عضلاتمان گریه میکنیم. خودِ درد تعجبآور نیست، اما جسمانیت آن چرا. [...] این رنج نهفقط رنجی روحی، بلکه رنجی جسمانی است؛ رنجی همراه با درد و کاهش توان. گوشت، عضلات و اندامهای بدن، همگی مختل میشوند. هیچ وضعیت جسمانیای راحت نیست. هفتههاست که معدهام آشفته است، منقبض و فشرده از بیم و دلشوره؛ با این یقین همیشگی که شخص دیگری خواهد مرد و چیزهای بیشتری از دست خواهند رفت.این بخش از کتاب منو یاد کتاب Heartbreak انوشته فلورنس ویلیامز نداخت که دربارهی شکست عشقی و قلبِ شکسته خونده بودم و دقیقاً همین بحثو مطرح میکرد؛ اینکه درد عاطفی صرفاً یک استعاره نیست و چطور در بدن هم تجربه میشه.
Grief is forcing new skins on me, scraping scales from my eyes. I regret my past certainties [...] The smug certainties of a person yet unacquainted with grief.
سوگ داره پوستهای تازهای به تنم تحمیل میکنه و پولکها رو از جلوی چشمهام میتراشه. از قطعیتهای گذشتهام پشیمونم [...] قطعیتهای ازخودراضیانهی کسی که هنوز با سوگ آشنا نشده.حتی از تاثیر سوگ روی نثر خودش میگه
My wariness of superlatives is forever stripped away.
احتیاط همیشگیام در بهکاربردن صفات تفضیلی برای همیشه از بین رفته است.کمی جلوتر، آدیچی دربارهی واکنش مردم به فرد سوگوار صحبت میکنه؛ تلاش برای اینکه در مواجههی مستقیم با اندوه، برای مرگ یک توضیح قطعی پیدا کنن. بخش بد ماجرا اینه که انگار این توضیح قطعی رُ لازم دارن تا بتونن موضوعو درک شده حساب کنن و متعاقباً به فکردن بهش خاتمه بدن. آدیچی مینویسه:
‘He is in a better place’ is startling in its presumptuousness, and has a taint of the inapt. How would you know – and shouldn’t I, the bereaved, be privy to this information first? Should I really be learning this from you? ‘He was eighty-eight’ so deeply riles because age is irrelevant in grief; at issue is not how old he was but how loved. Yes, he was eighty-eight, but a cataclysmic hole now suddenly gapes open in your life, a part of you snatched away forever.
«او در جای بهتری است» از این جهت تکاندهنده است که چقدر با پیشفرض و از موضع دانایی گفته میشود و تا چه اندازه نامناسب به نظر میرسد. از کجا میدانی؟ و آیا نباید من، که عزادارم، اولین کسی باشم که از این موضوع باخبر میشود؟ واقعاً باید این را از تو بشنوم؟ جملهی «هشتادوهشت سالش بود» اینقدر خشمگینم میکند، چون سنوسال در سوگواری بیاهمیت است؛ مسئله این نیست که چند سالش بود، بلکه مسئله این است که چقدر دوستش داشتیم. بله، هشتادوهشت سالش بود، اما حالا ناگهان حفرهای ویرانگر در زندگیات دهان باز کرده؛ بخشی از وجودت برای همیشه از تو ربوده شده است.
‘It has happened, so just celebrate his life,’ an old friend wrote, and it incensed me. How facile to preach about the permanence of death, when it is, in fact, the very permanence of death that is the source of anguish.
یکی از دوستان قدیمیام نوشت: «این اتفاق افتاده، پس فقط زندگیاش را جشن بگیر» و این حرف خشمگینم کرد. چقدر سادهانگارانه است که دربارهی دائمیبودن مرگ موعظه کنیم، وقتی درواقع همین دائمیبودن مرگ است که سرچشمهی رنج و اندوه ماست.این منو یاد ایرانوخودمون انداخت که اولین چیزی که در مواجهه با خبر مرگ فردی که نمیشناسیم به ذهنمون میاد اینه که بپرسیم “چند سالش بود” و اگه متوفی سالمند بوده باشه، با یک آسودگی خاطر مساحگونه، تسلیت میگیم.