Vienna is unique amongst world capitals in its consistent international importance over the centuries. From the ascent of the Habsburgs as Europe's leading dynasty to the Congress of Vienna, which reordered Europe after Napoleon, to bridge- building summits during the Cold War, it is the Austrian capital that has been the scene of key moments in European and world affairs.
History has been shaped by scores of figures influenced by their time in Vienna, including: Empress Maria Theresa, Count Metternich, Bertha von Suttner, Theodore Herzl, Gustav Mahler, Adolf Hitler, Josef Stalin, John F. Kennedy and many others. In a city of great composers and thinkers it is here that both the most positive and destructive ideas of recent history have developed.
From its time as the capital of an imperial superpower, through war, dissolution, dictatorship to democracy Vienna has reinvented itself and its relevance to the rest of the world.
This wasn't really a history of Vienna as a city and more a broad history of Vienna and Austria. It went into great detail over all of the different European battles over centuries which did not interest me in the slightest.
If you like that kind of thing you'll like this book, if you want a history of the city of Vienna I would avoid.
The thing with history books is if you write a book like our text books in school- it is NOT interesting ! Not fun! I don’t only want facts in a chronological order. I want opinions and inferences and connections between events across timelines and regions. I thought it wasn’t enough in this book. That’s also the reason I couldn’t really finish this book. The book seemed quite comprehensive though and the author really knows the pulse of the city. I would give that to him. The writing style is something I didn’t enjoy at all. Sorry!
چند فعال سیاسی خارج از ایران رویهای راه انداختهاند که به آن «کمپین ایجاد شرمساری» میگویند. در یکی از ویدئوهایشان سراغ یکی از دیپلوماتهای رئیس فعلیِ جمهوریِ اسلامی رفتند که در فرودگاه وین منتظر اتومبیل سفارت بود. این سالها اسم «وین» زیاد به گوشمان میخورد؛ جدای از اینکه بیشتر ساختمانهای اداری سازمان ملل را در خود جای داده، همواره محل اصلی مذاکرات و تصمیمگیری بر سر مسائل هستهای میان جمهوری اسلامی و قدرتهای بزرگ (متفقین و متحدین برجایمانده از دو جنگ بزرگ جهانی) بوده است. انگس روبرتسون در کتاب «تقاطعهای تمدن؛ تاریخ وین» تلاش میکند تا اسرار یک جهانشهر را برملا کند و با این کار، به مرور تاریخ اروپای هزار سال اخیر هم بپردازد. نوع تاریخنویسی او کلاسیک است؛ یعنی دستوپای خواننده را با هیچ چارچوب نظری یا زائدهی فکری خاصی نمیبندد. اگر حوصله کنید، وین را همانطور خواهید خواند که در بطن وقایع تاریخی شکل گرفته است؛ نه کمتر و نه بیشتر! تأسیس امپراتوری مقدس روم توسط مسیحیانِ ژرمن در سال ۱۲۰۰ میلادی را به یک معنا پایانِ عصرِ خاموش میانه میدانند. همراه با این امپراتوری، فصلی جدید در آمیزش سنتهای اروپای مرکزی و شمالی با مسیحیت کاتولیک آغاز میشود و اتحادی مسیحی میان دوکها و پادشاهان مناطق مختلف «چشمآبیها» شکل میگیرد. وین از همان ابتدا یک جزء مهم در تشکیل و تقویت این امپراتوری مقدس بود. خاندان هابزبورگ، نام قلعهای در سوئیس، در سال ۱۲۷۸ میلادی به مقام امپراتوری مقدس روم نائل شده و منزلگاه خود را به وین منتقل میکنند و از آن زمان تا ۱۹۱۸ میلادی، تاج و تخت خویش را نگاه میدارند. خاندان هابزبورگ و به تبع آنها وین، عملاً در طول این ششصت و اندی سال به یکی از مهمترین محورهای ایجاد و حفظ یکپارچگی میان مناطق و اجتماعات مختلف اروپای مرکزی، شمالی و شرقی تبدیل میشوند. نقش و حضور وین، بهخصوص در پی جنگهای سیسالهی اروپا (۱۶۱۸-۱۶۴۸) تثبیت و مستحکم شد. این جنگها میان دوکنشینها، ارگنشینها و پادشاهان محلی نواحی مختلف اروپا و بر سر قلمرو و مالکیت بر اراضی مختلف در گرفت. در سال ۱۶۴۸، پس از سی سال فروغلتیدن بخشهای مختلف اروپا در خاک و خون، نخستین کنفرانس سیاسی نزدیک به معنای امروزین آن در وین برگزار میشود؛ رویدادی که حوزهی سیاست را در جهانِ انسانی بهطور کامل وارد مرحلهای نوین میسازد و میتوان از آن به عنوان یک میراث انسانی برجسته یاد کرد. کنفرانس «وستفیلیا» که مقارن بود با تختنشینیِ امپراتور ژوزف دوم، پادشاه هابزبورگ و امپراتور مقدس روم، دستاوردی مهم برای اروپا داشت؛ مهمترین ویژگی آن به رسمیتشناختهشدن قلمروها برای هر یک از پادشاهیها بود، چنانکه مرزها مطابق با احترام متقابل حفاظت و بهشکلی مشارکتی پاسداری میشد. ژوزف دوم درعینحال فینفسه یک امپراتور روشنگر و مطلقگرا هم بود. نیمهی دوم سدهی هفدهم را میتوان «آغاز عصر خِرَد و روشنگری» نام نهاد. اما اینطور نیست که مثلاً فرض کنیم «مردم» اروپا، یعنی یک تودهی کتوشلوارپوش و کراواتی، در یک برهه از زمان تصمیم گرفتند دستهجمعی چیزی به نام عصر عقلانیت بنا کنند! در این بازهی زمانی، بخش عمدهی مردم در روستاها و به شکل رعایا زندگی و روی زمینهای وابسته به کلیساها و خاندانهای متحد امپراتوری مقدس روم کار میکردند. معدود دانشمندانی که در تاریخ علم نامشان برای ما برجای مانده نیز یا کشیشهای همان کلیساها بودند، و یا در دربارها تحت حمایت پادشاهان و خاندانهای حاکم، نظیر همین خاندان هابزبورگ، قرار داشتند. آنچه عصرِ عقلانیت و روشنگری را پایهگذاری میکند، ظهور سه شخصیت برجسته، عقلگرا، مقتدر و البته اقتدارگرا در سه نقطهی این اروپای نوین و «وستفیلیا» (غربدوست) بود: ژوزف دوم (پادشاه هابزبورگ و امپراتور روم)، فردریک کبیر (پادشاه پروسیه)، کاترین کبیر (پادشاه روسیه). این سه در طول زمامداری خویش از راسیونالیسم، مفاهیم عقلمدار، توسعهی دایرهالمعارفها و کابینتهای دانش و تفکیک علم از باور دینی پشتیبانی کرده و اصلاحاتی لیبرالیستی را دامن زدند؛ اصلاحاتی که تا همین امروز، حتی بنیانهای اتحادیهی اروپا را شکل میدهد. امپراتوریِ مقدس روم اما همراه با انقلابِ فرودستانِ فرانسه دچار رخنهای بنیانکن شد. ناپلئون انقلابی نه تنها پایههای این امپراتوری مقدس و متحد را پس از ۱۷۸۹ میلادی به لرزه در آورد، که اروپا را هم با جمهوریِ فرودست خویش به آتش کشید! یکی از مهمترین خواستههای ناپلئون همانی است که در ذات هر جمهوریِ واقعی دنبال میشود: تعیین قلمرو و تفکیک قلمروها بهطوری که هر قلمرو در دست مردم همان قلمرو اداره شود. فرانسه برای «فرانسویان» بود و نباید هیچ نیرویی با هر نامی، خواه پادشاه هابزبورگ باشد یا امپراتورِ رومِ مقدس، خدشهای بر حاکمیت آنها وارد میساخت! انقلاب فرانسه نه تنها نواحی مختلف فرانسویزبان را از پروسیه و اتریش و مجارستان تفکیک کرد، که مثل یک ویروس مسری و خانمانبرانداز، موجب بیماری و تضعیف پادشاهیهای کاتولیک دیگر، بهخصوص و از همه مهمتر، پادشاهی هابزبورگ هم شد! جنگهای ناپلئون در شرق و غرب اروپا به قدری مهلک بود، که شورای روم مقدس در سال ۱۸۰۶ در وین تشکیل جلسه داد و بیش از همه، برای اتحاد با روسیهی ارتدوکس، انحلالِ خودخواستهی امپراتوری را اعلام کرد تا بتوان میان هابزبورگ، پروسیه و روسیه یک اتحادِ قدرتمند مقابل جاهطلبیهای «قومگرایانه»ی جمهوریِ تازهتأسیس شکل داد. این اقدام نتیجه داد. در سال ۱۸۱۴ میلادی ناپلئون مغلوب شد و کنفرانس صلح، باز هم در جهانشهر وین شکل گرفت. کنفرانس ۱۸۱۴-۱۸۱۵ اما دستاوردهایی به مراتب عمیقتر و مهمتر از صرفِ تعیین تکلیف برای فرانسویزبانهای مغلوب به همراه داشت. درست است که آن فرانسهای که در جنگ اول و دوم جهانی شاهد بودیم و همین امروز هم در قامت نه چندان بلند مکرون میبینیم، بیش از همه محصولِ نتایج کنفرانس وین است، اما هدف اصلی کنفرانس وین، برقراریِ دوبارهی صلح وستفیلیا بود. این کنفرانس دستاوردهای مهم دیگری هم داشت: بردهداری و تجارت بردگان با توافق مشترک طرفهای حاضر لغو شد. همچنین سوئیس به عنوان یک قلمرو بیطرف اعلام وجود کرد. برای پادشاهیها و حاکمان مناطق مختلف اروپا مهم بود که بتوانند داراییهای خود را در هنگام جنگهای گسترده حفظ کنند و مؤسسات مالی و بانکهای سوئیس میتوانستند نقش قلک اروپا را بازی کنند و از گزند غارتگری و دستاندازی هر یک از طرفهای درگیر در امان بمانند. سوئیس این جایگاه را تا همین امروز نه تنها حفظ کرده، که آن را در مقیاس جهانی نیز گسترش داده است؛ تاجایی که حاکمان دستنشانده، دیکتاتورها و خودکامگان همهی مال و اموال خود را داخل همین قلک میاندازند. اگر یادتان نرفته باشد، سوئیس از تحریمهای مالی اتحادیهی اروپا علیه جمهوری اسلامی حمایت نکرد؛ چون نمیتوانست! سومین نتیجهی مهم کنفرانس وین، گشایش مسیرهای تجاری روی رودخانههای عمدهی اروپا بود. اگر میبینیم که اروپا در طول سدهی نوزدهم ثروتی هنگفت به دست میآورد، دقیقاً به خاطر همین مسیرهای تجاری رودخانهای است که همهی حاکمان اروپایی تصمیم میگیرند تحت هر شرایطی از آن پاسداری کنند. انقلاب کشاورزی دوم اروپای شمالی و بنادر و باراندازهای استعماری جنوب اروپا از طریق همین شبکههای تجاری به هم متصل شده و شکوفایی اروپای سدهی بیستم را (که حتی به خاطر دو جنگ جهانی نزدیک به هم دو بار با خاک یکسان شد) به بار آوردند. ویروس فرانسه خیلی زود مناطق دیگر اروپا را هم گرفت. سال ۱۸۲۰ میلادی را میتوان سال «انقلابها» نامید. مردمان اسپانیا، پرتغال و ایتالیا علیه پادشاهیهای خود قیام کرده و خواستار ایجاد حکومتِ مشروطه و قانون شدند. یونانیان نیز علیه امپراتوری عثمانی و کسب استقلال خویش به پا خاستند. در همین زمان، کنگرهای در وین شکل گرفت متشکل از ۳۹ دولت برجای مانده از امپراتوری مقدس روم، علاوه بر اتریش و پروسیه، که تصمیم گرفتند با یکدیگر متحد شده و «کنفدراسیون آلمان» را تأسیس کنند. اگر میبینیم فیلسوفان و متفکران سدهی نوزدهم اروپا، از شیلر و شلینگ گرفته تا هگل، ژرمنگرایانِ آلمانپرست هستند، این را هم باید بدانیم که تفکر و اندیشهی دانشگاههای ژرمن در ابتدای سدهی نوزدهم روی «مسئلهی آلمان و کنفدراسیون آن» شکل گرفت. یادمان باشد، مادامی که ایران بهنحو دانشگاهی برای ما تبدیل به «مسئلهی ایران» نشود، در شکوفایی منسجم و همگن اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی و سیاسی آن راه به جایی نخواهیم برد! آخرین امپراتور هابزبورگ فرانسیس ژوزف نام داشت. یکی از نخستین اقدامات او برداشتن دیوار وین بود. از زمان او، مدرنیزاسیون در وین آغاز شد و به نواحیِ دیگر اروپا گسترش یافت. اما درون کنفدراسیون آلمان، بهخصوص میان حاکمیت پروسیه و اتریش جدالهای پردامنهای برقرار بود. برلین و وین دو رقیب عمدهی یکدیگر بودند. با ظهور «بیسمارک» در پروسیه و بهوجود آمدن جهشهای بزرگ صنعتی در آن، عملاً پادشاهی کهنه، فاقد سرزندگی و محلیگرای اتریش جای خود را به پادشاهی صنعتی، سرزنده و کارآمد پروسیه داد. بیسمارک رویایی در سر داشت که تمام و کمال نزد آدولف هیتلر به ارث رسید: رویای پانژرمنِ فتح جهان و سلطه بر آبها و اقیانوسهای آن! اینجا بود که میدان نبرد تازه��ای در قلب اروپا، اینبار درون یک کنفدراسیون به ظاهر متحد، میان اتریش و پروسیه باز شد. یکی از بزرگترین نبردهای اروپا اتفاق افتاد و در سال ۱۸۶۶ میلادی با شکست اتریش از پروسیه به پایان رسید. در سال ۱۸۷۱ میلادی، آلمانِ متحد بر فرانسه هم پیروز شد و نواحی مختلف آن (و چند ناحیه که تا همین امروز میان فرانسه و آلمان محل مناقشه است) زیر پرچم آلمان متحد رفت. اروپا قرار نبود پس از پایان این نبرد روی آرامش به خود ببیند. اساساً اروپا آن مکان کارتپستالی و آرامی که عادت داریم تصوّر کنیم، هیچگاه نبوده و باور کنید یا نه، هنوز هم نیست! پس از این نبرد، نواحی مختلف بالکان علیه امپراتوری عثمانی شورید. اختلافات چنان پر دامنه شد که در نهایت، شورای مشورتی رایش در برلین تشکیل جلسه داد. این شورا متشکل بود از پنج قدرت اروپایی (فرانسه، آلمان، اتریش-مجارستان، ایتالیا، بریتانیا)، نمایندگان عثمانی و شورشیان بالکان (صربستان، مونتهنگرو، ترانسیلوانیا، یونان). حاصل این شورا آن بود که ترانسیلوانیا با تغییر نام به رومانی مستقل شود؛ مونتهنگرو و صربستان هم استقلال یابند؛ بوسنی و هرزگوین تحت قیمومیت پادشاهی هابزبورگ (اتریش-مجارستان) درآید؛ قیمومیت قبرس به بریتانیا برسد و روسیه هم مولداوی را تصاحب کند. اینکه این شورا برای آلمان و ایتالیا حاصلی به همراه نداشت، مسئلهای بود که در ابتدای سدهی بیستم و توسط جنگ جهانی اول تعیین تکلیف شد!! درست است که در دورهی بیسمارک وین عملاً در حاشیهی برلین قرار گرفت، اما این پایان شکوه و اهمیت این جهانشهر نبود! وین، بهخصوص در دو دههی پایانی سدهی نوزدهم، شاهد دورهای زیبا و باشکوه بود: ساختمانهای خیابان رینگزستراس، تأسیس موزههای تاریخ طبیعی و تاریخِ هنر، تأسیس آمفیتئاتر مجلل وین، تنها بخشی از این تحولات فرهنگی و اجتماعی بودند که از بطنشان، مدرنیزاسیون هنر و ادبیات شکل گرفت و رو به شکوفایی گذاشت. اما زیر پوست شهر جریانهایی تاریک هم سوسو میزد. ضدسامیگرایی و جنبشهای ضدیهود در دهههای پایانی سدهی نوزدهم از در و دیوار وین میبارید. «هوستون استیوارت شامبرلین» کتاب «بنیانهای سدهی نوزدهم» را نوشت و نظریهی آریایی را در آن مطرح کرد. ناشر این کتاب، سیسالِ بعد کتاب «نبرد من» آدولف هیتلر را منتشر کرد! روی دیگر این جریانِ ضدیهود، جریانِ بدیل صهیونیسم بود که توسط یکی از مهمترین متفکران سیاسی سدهی نوزدهم به نام تئودور هرتزل در وین پایهریزی شد. او را پدر معنوی صهیونیسم سیاسی میدانند. هیتلر در چنین جو و فضایی زندگی دانشگاهی خود را در وین سپری کرد! در ابتدای سدهی بیستم، وین هاب و محل تجمع سوسیالدموکراتهای مهاجر روس، همچون استالین و تروتسکی بود! (تصور کنید؛ استالین و هیتلر، آنهم در یک شهر!!) در همین بستر پر التهاب بود که رخداد ۱۹۱۴ اتفاق افتاد: ترور وارث تاجوتخت هابزبورگ و همسرش در سارایوو به دست جداییطلبان افراطی صربستان. این رخداد موجب لشکرکشی اتریش-مجارستان به بالکان شد، تا آن زخم کهنه از نو باز شود. روسیه به حمایت از متصرفات پیشین خویش، علیه هابزبورگ اعلام جنگ کرد. آلمان از فرصت استفاده کرد و بر سر نواحیِ مورد مناقشه به فرانسه لشکر کشید. بریتانیا بنابر توافق از فرانسه علیه آلمان حمایت کرد. عثمانی که قلمروش در شرق اروپا دچار تزلزل شده بود و از درون نیز در شرایطی بسیار وخیم و شکننده قرار داشت، سراسیمه اعلام بیطرفی کرد؛ اما طولی نکشید که از طریق اعضای ترکِ ترقیخواه دربار، در اتحاد با آلمان پایاش به نبردی باز شد که موجب سرنگونیاش شد. متحدین در این جنگ خونبار شکست خوردند. در سال پایانی آن نیز آخرین امپراتور هابزبورگ درگذشت. پس از مرگ او، جامعهی جهانی به رهبری یک قدرتِ تازهنفس به نام امریکا و رئیس جمهور پروگرسیو و چپگرای آن، وودرو ویلسون، نشستی را برگزار کردند تا برای این پادشاهی مغلوب تعیین تکلیف کنند. پادشاهی اتریش-مجارستان تعطیل اعلام شد و در ۱۲ نوامبر ۱۹۱۸، «جمهوری» اتریش رسماً در وین اعلام وجود کرد. جمهوری از اساس یک ذات «فرودست» و چپگرا دارد. بنابراین، نخستین گروهی که تحت حمایت ویلسونِ امریکایی قدرت را در دست گرفت، حزب سوسیالدموکرات آلمانی بود. آنها در نخستین اقدام خود از آلمان درخواست کردند که بخش آلمانیزبان اتریش را به قلمرو خود الحاق کند!! این نکتهی جالبی است؛ حزبی در جمهوری اتریش تشکیل میشود برای آنکه پس از رسیدن به قدرت، برای تجزیهی خود از آن جمهوری دست به دامان همسایه شود. این شکل از «احزاب سوسیالدموکرات» در خاورمیانه همین امروز هم فعال هستند و اتفاقاً روی محور «تفکیک زبانی» فعالیت میکنند. برای درک بقیهی موضوعات مربوط به آن کافیست اخبار مختلف این منطقه را دنبال کنید! البته این درخواست حاکمان جدید اتریش با مخالفت فرانسه و امریکا مواجه شد و خودِ آلمان هم رغبتی به آن نشان نداد و صورت مسئله به زودی پاک شد. درعینحال، وین نخستین شهری در اروپا بود که سوسیالدموکراتها ادارهی آن را در دست گرفتند. آنها برنامههای بیسابقهای در آن اجرا کردند: از مسکن عمومی (مسکن مهر!!) گرفته تا تأسیس زیرساختهای خدمات اجتماعی و نهادهای فرهنگی. وینِ سرخ متولد شد و لقب «جهانشهری با یک وجدان گلوبال» به خود گرفت. اگر کسی از شما پرسید پایتخت گلوبالیسم کجاست، نشانی وین و کاخ هافبورگ را به وی بدهید! اما این ساختوسازها یکی دو دهه بیشتر دوام نیاورد. جنگ جهانیِ دومی در راه بود که در سال پایانیِ آن، مقدّر بود تا وین به اشغال روسهای کمونیست در آید (فکرش را بکنید، پوتین چه حالی میشود وقتی به این فکر میکند که روزی قلب اروپا را در اشغال خود داشته باشد!!) در سال ۱۹۵۵، ده سال پس از پایان جنگ دوم، معاهدهای در وین امضا شد که طی آن شوروی پذیرفت وین و اتریش را ترک کند. در همان سال بود که اتریش در پالمان خود تصویب کرد که برای همیشه بیطرف باقی بماند. اما این بیطرفی همهشمول نبود! وین پس از جنگ جهانی دوم پایتخت جاسوسی جهان شد. همین امروز، تنها دفتر مالی کرهی شمالی در اروپا در وین واقع است! بزرگترین مؤسسات و اندیشکدههای اطلاعات در وین مشغول هستند و همین جمهوری اسلامی، بهطور طبیعی و مثل همهی حکومتهای دیگر، شبکههای اطلاعاتی خود را در این شهر ایجاد کرده است. اگر قرار است اتفاقی در نقطهای از جهان بیافتد، مسیر آن از کشمکشهای اطلاعاتی وین میگذرد. اگر بتوانی در این شهر یک جریانِ اطلاعاتی منسجم به نفع خودت تشکیل داده و مقامات سیاسی را مطابق با آن جریان قانع کنی، شک نکن که برندهی بازیِ مطلوب خودت خواهی بود! در پایان این یادداشت و در همین زمینه، بد نیست به موضوعی اشاره کنم که شاید برای تفکر پیرامون آنچه همین حالا در ایران و خاورمیانه میگذرد خالی از لطف نباشد. در دههی هفتاد میلادی، نخستوزیر سوسیالیست و یهودی اتریش به نام برونو کریسکی، نقشی ویژه را در به رسمیتشناختن سازمان آزادیبخش فلسطین ایفا کرد. او یکی از دوستان انور سادات بود (دوست مشترک محمدرضاشاه پهلوی). یاسر عرفات، نخستینبار به دعوت او بود که پا به اروپا، و البته وین گذاشت. در سال ۱۹۷۹ میلادی، کریسکی در مجمع عمومی سازمان ملل تلاشی عمیق و همهجانبه را برای به رسمیتشناختن سازمان آزادیبخش فلسطین (و احتمالاً انقلاب اسلامی ایران) انجام داد. وقتی در فرودگاه وین برای یک دیپلومات جمهوریِ اسلامی ایجاد شرمساری میکنید، بهتر است قبل از آن بدانید پا بر کدام زمین گذاشتهاید: وین؛ جهانشهرِ یک دهکدهی گلوبال!!
Beginning with the establishment of a Roman Legion (Vindabona) at the delta of the Danube after it turns south in central Europe. It was built to protect the Empire from the Germanic tribes that lived north of the river, though much of the legion was made up of Celtic forces from England, Ireland and Brittany. Because of the fertile land that was dried out (like the Dutch) the city and the vicinity became a major food supplier and port on the Danube.
After the fall of the Western Roman Empire, the area broke into a myriad of free cities, small aristocracies and major principalities. Vienna, being the largest of the Germanic entities, which later led it to become the capital of the Holy Roman Empire (a sort of Germanic Aristocratic Union). By battle purchase and marriage, the Austrian Kingdom continued to expand, and by the 1500s was the largest of all central European nations.
During the fourteenth and fifteenth centuries, the Austrians were continually at war with the Ottoman Empire. Twice the Ottomans had put Vienna under siege but were driven off by the Austrians. When the Ottoman began to withdraw into the Balkan Peninsula the Habsburgs were able to absorb, Hungarian and Romanian lands.
At the end of the Napoleonic Wars 1801-1815) the nations of Europe met for more than two years in Vienna to settle out control of Europe but especially central Germany. The major changes occurred for the Prussian, Austrian and Russian Empires. This was a time when Vienna became an inter- national city. After the 1848 revolutions, Austria rose the Hungarian Kingdom to equality with the Austrian Empire (The K+K, Kaiser und Kingdom), known as the Austro-Hungarian Empire with Vienna as the capital.
Like many of the countries in Europe (Germany Italy Russia Romania) A-H suffered from the growth of nationalism at the end of the nineteenth century (Fin de siecle). Vienna also became the cultural center of Europe as all the arts flourished during this time. When the Great War broke out after the assassination of Franz Ferdinand in 1914, Vienna did poorly in the war and by the end the armistice let the different nations that made up the A-H become independent.
As the capital of the minor nation of Austria, Vienna set out to become an international city that could support many multinational organizations. By the beginning of the twenty-first it had become the Third center for the United Nations.
After a bit of an uneven start where Robertson rockets through hundreds of years of history in very few pages, this was a fascinating read after returning from a trip to Vienna. Robertson makes a convincing case for Vienna as essentially an international capitol, a neutral place where opposing powers have often met to shape the future of large areas of the world. Vienna's enormous cultural importance musically, artistically, architecturally, etc. are highlighted beautifully, but Robertson does not give Austria a free pass for its complicity in events surrounding the Second World War. The giant sweep of history from the era of Vienna's Baroque palaces and Maria-Theresa to the fraught post-war center of espionage and beyond to its days of diplomatic importance is handled deftly by Robertson, and any one of the 12 chapters can inspire further reading, helped along by Robertson's extensive bibliography.
Interesting history of the city of Vienna, and to some extent the Habsburg Empire. I thought the early part of the book jumped over too much history too quickly. I would have liked more detailed history of the Habsburgs and their role as Holy Roman Emperors, as well as their leadership of much of Central Europe (and Spain, at one point). Most of the book covers the 19th century, interesting but well covered in other books. Good chapter on Vienna in the 20th century, both as its role as a haven for spies, and its role in the resurgence of populism, although I though the latter part could have been covered better.
Very interesting once the book settled around the late 1700s and got into the 1800s and 1900s. Everything from Roman times to the early modern era was dealt with in a couple of chapters, which was disappointing. There was definitely a slant toward telling the history of Austria from the vantage point of its capital (more noticeable in some sections, such as the chapter on the Congress of Vienna & the section on Vienna during WW1, and barely present in others), but it was very much a book about Austria, not simply Vienna.
Recommend this book for anyone who is going to Vienna for the first time for leisure or for work. Especially given the poor reviews from others, I didn't know what to expect when I picked it up. What I found was a rich set of anecdotes and narratives that seamlessly traversed the centuries of this city's heritage and culture. It made me understand the city and Austria as a country much more than I did before reading this book, and helps contextualize the various sights (and sounds) of the city.
This was a very well written general introduction to the history of Vienna I read this book in anticipation of a planned trip there later this month. In my opinion, it was just the right amount of information to make my visit more meaningful. My only complaint is the last chapter, discussing the most recent history, where I felt the author slipped in more of his personal opinions. This is often the case in reading about current history. Other than that chapter, it was excellent.
Vienna: History’s plus one. Always there just a step out of the spotlight. Led the Coalition partners during the Napoleonic Wars. Convened the Conference of Vienna. Wrapped up in World Wars I and II. A “third space” for both capitalists and communists during the Cold War. The story is told with efficient zip. But the author struggles, often successfully but sometimes not, against the reality of his subject: In the end, there’s a reason secondary characters are secondary. Vienna’s history is interesting but not fascinating. The same goes for this book.
I stopped reading at page 140 of the hard cover version.
I looked forward to learning more about Vienna. Up to page 140, the narrative was more about topics such as art, culture, etc. I found the narrative to be superficial, mentioning names that had no particular relevance to the city to fill up space.
A decent book over Vienna’s history. Some details seem unnecessary to me. The overarching thematics of diplomacy (which the author definitely has some personal bias for) might overshadow some other more important aspects of the city (like culture).
A vivid historical overview of a city which has witnessed some of the greatest events in human history. Essential reading for anyone planning to visit Vienna
A wonderful overview of the history of this significant city. Briefly starting with its ancient beginnings as Vindobona and a quick summary of the next millennium, it really kicks off when the Habsburgs came to power in the early 1400s and goes right up to almost present day. Rich and detailed throughout.
The author wraps up the epilogue with a couple sentences on what he hoped to accomplish with this book, and I think he did it masterfully: „Vienna has been a key European and global crossroads for centuries and successfully reinvented itself as times changed, while retaining its essential charm and flair. When I first arrived to live and work in Vienna, I looked far and wide for a dedicated account of the city as an international capital and couldn’t find one in either German or English. Having spent the subsequent three decades delving into Vienna‘s past and present, I decided to write it myself.“