Jump to ratings and reviews
Rate this book

صد سال تنهایی

Rate this book
اگر حقیقت داشته باشد كه می گویند رمان مرده است یا در احتضار است پس همگی از جای برخیزیم و به این آخرین رمان سلام بگوییم

ناتالیا جینزبورگ

464 pages, Unknown Binding

85 people are currently reading
754 people want to read

About the author

Gabriel García Márquez

984 books41.5k followers
Gabriel José de la Concordia Garcí­a Márquez was a Colombian novelist, short-story writer, screenwriter and journalist. Garcí­a Márquez, familiarly known as "Gabo" in his native country, was considered one of the most significant authors of the 20th century. In 1982, he was awarded the Nobel Prize in Literature.

He studied at the University of Bogotá and later worked as a reporter for the Colombian newspaper El Espectador and as a foreign correspondent in Rome, Paris, Barcelona, Caracas, and New York. He wrote many acclaimed non-fiction works and short stories, but is best-known for his novels, such as One Hundred Years of Solitude (1967) and Love in the Time of Cholera (1985). His works have achieved significant critical acclaim and widespread commercial success, most notably for popularizing a literary style labeled as magical realism, which uses magical elements and events in order to explain real experiences. Some of his works are set in a fictional village called Macondo, and most of them express the theme of solitude.

Having previously written shorter fiction and screenplays, García Márquez sequestered himself away in his Mexico City home for an extended period of time to complete his novel Cien años de soledad, or One Hundred Years of Solitude, published in 1967. The author drew international acclaim for the work, which ultimately sold tens of millions of copies worldwide. García Márquez is credited with helping introduce an array of readers to magical realism, a genre that combines more conventional storytelling forms with vivid, layers of fantasy.

Another one of his novels, El amor en los tiempos del cólera (1985), or Love in the Time of Cholera, drew a large global audience as well. The work was partially based on his parents' courtship and was adapted into a 2007 film starring Javier Bardem. García Márquez wrote seven novels during his life, with additional titles that include El general en su laberinto (1989), or The General in His Labyrinth, and Del amor y otros demonios (1994), or Of Love and Other Demons.

(Arabic: جابرييل جارسيا ماركيز) (Hebrew: גבריאל גארסיה מרקס) (Ukrainian: Ґабріель Ґарсія Маркес) (Belarussian: Габрыель Гарсія Маркес) (Russian: Габриэль Гарсия Маркес)

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
775 (51%)
4 stars
415 (27%)
3 stars
204 (13%)
2 stars
77 (5%)
1 star
38 (2%)
Displaying 1 - 30 of 219 reviews
Profile Image for Robert Khorsand.
356 reviews400 followers
February 20, 2023
آخیششششش، روحم به اورگاسم رسید. :)

گفتار اندر ستایش نویسنده
آقای گابریل گارسیا مارکز، تو چنین خوب چرایی؟!؟
برای خودم متاسفم که آنقدر دیر به سراغ آثار گابو شتافتم! برای من که پس از ماه‌ها زندگی در کتاب‌های «هاروکی موراکامی» که عاشقانه او را ستایش می‌کنم، به یک‌باره قدم به دنیای او می‌گذاشتم. شاید در ابتدا سخت بود که فکر کنم خو گرفتن با قلم او به شیرینی عسل می‌ماند، اما خواندن تنها چند صفحه کافی بود که به خود بگویم:
خود خود لعنیشهههه، همونی که دنبالش بودی :)
هر نویسنده سبک خود را دارد، اما اگر بخواهم مارکز را با همین یک کتابی که از او خوانده‌ام وصف کنم می‌گویم:
او یک قصه‌گوی مادرزاد است که در این کتاب با پس و پیش کردن زمان، استفاده از المان‌هایی که از مصادیق سبک رئالیسم جادویی‌ست(المان‌هایی که ریشه در فرهنگی که او در آن بزرگ شده و می‌زیست) و همچنین استفاده‌ی طنزی شیرین و دلبرانه که مختص به فرهنگ امریکای لاتین بود، در میان انبوهی از داستان‌های این چند نسل به گونه‌ای پرداخت که زین‌پس تا اطلاع ثانوی از کتاب او به عنوان دومین رمان برتری که خوانده‌ام یاد کنم.

گفتار اندر ستایش مترجم
بنده‌ی حقیر خواندن کتاب را با ترجمه‌ی آقای «کاوه میرعباسی» آغاز کردم. از همان ابتدا سنگینی متن و روان نبودن جملات مخصوصا جملات بلند را کامل واضح احساس می‌کردم. پیشتر از طریق یکی از اشخاصی که در پایین در ستایش او نیز خواهم نوشت، در مورد کیفیت ترجمه‌های موجود خوانده بودم اما شوربختانه قسمت این بود که من این کتاب را با ترجمه‌ی این مترجم هدیه بگیرم. وقتی جملاتی که برایم سنگین بود را با ترجمه‌ای که از استاد «بهمن فرزانه» که به من معرفی شده بود مورد مقایسه قرار دادم، سریعا اقدام به کنار گذاشتن کتاب و آغاز مجدد مطالعه با ترجمه‌ی آقای بهمن فرزانه نمودم که متنی روان، شیرین و بی‌نظیر به خواننده‌ها هدیه نموده است. در انتهای این گفتار به یک مورد مقایسه از ترجمه‌ی دو مترجم فوق اشاره می‌نمایم:
کاوه میرعباسی: "در کارگاه خواهرانش دنبالش گشت، پشت سایبان‌های پنجره‌های خانه‌شان، در دفتر کار پدرش، اما فقط در تصویری او را یافت که تنهایی ترسناک شخص خودش را می‌انباشت."
بهمن فرزانه: "به دنبالِ او به خیاط‌خانه‌ی خواهرانش رفت و پشت پرده‌های خانه‌اش و در دفتر پدرش او را جستجو کرد ولی فقط تصویر او را در تنهایی وحشتناک خود یافت."

گفتار اندر ستایش دوستان
شایسته است از سه دوست عزیز و گرامی که باعث شدند این کتاب را از صف انتظار بیرون بکشم و هفت شبانه‌روز در خواب و بیداری در شهر ماکوندو زندگی‌کنم صمیمانه تشکر و قدردانی نمایم: اول از کاربر «هدیص» که با ویدئویی که اندر معرفی این رمان ساخت، در اینستاگرام آپلود نمود و بنده با تماشای آن علاقه‌مند به خواندنِ آن شدم، دوم از دوست عزیزم «سنا» بابت پیشنهاد کتاب و سوم از کاربر «زهرا» که با آپلود یک مصاحبه از نویسنده تلنگری مجدد به من زد صمیمانه تشکر می‌کنم، چون اگر معرفی، تعریف و تحریک آنان نبود شاید حالا حالاها نوبت به خواندن این رمان نمی‌‌رسید. ضمنا این سه عزیز در اینستاگرام بلاگر حوزه‌ی کتاب هستند و لینک پروفایل آنان را در اینجا جهت معرفی برایتان قرار می‌دهم:
https://instagram.com/hathis1
https://instagram.com/private_library
https://instagram.com/sanabooklover

گفتار اندر عشق‌بازیِ من با این کتاب
از روح گابوی عزیزم رخصت می‌طلبم و با وام گرفتن از تکنیک پس و پیش کردنِ زمانش، چند خطی را به یادگار سیاه می‌کنم:
امشب(یازدهم فروردین یک‌هزار و چهارصد)، در عالم خیال به شبی بارانی در آینده سفر می‌کنم. در حالی‌که کنار شومینه گرم می‌شوم و از پنجره به قطرات باران تماشا می‌کنم، از دخترم می‌خواهم دو فنجان قهوه حاضر کند. پس از این‌که ستاره با دو فنجان قهوه به سویم آمده و کنارم می‌نشیند، در حالی‌که به بخاری که از فنجان‌ها برمی‌خیزد خیره شده‌ام، سال‌ها سال قبل را بخاطر می‌آورم، چهارم فروردین یک‌هزار و چهارصد را... روزی‌که بی‌اختیار از دردهایی که کشیده‌ام اشک می‌ریختم و برای رهایی از آن اشک‌ها، خواندن این رمان را آغاز کردم. بلند می‌شوم و به سوی قفسه‌ی کتاب‌خانه‌ام می‌روم. صدسال‌ تنهایی را به همراه یک ماهی‌کوچولوی طلایی درست مثل همانی که سرهنگ آئورلیانو بوئندیا از آن می‌ساخت را که با زنجیرش روی کتاب‌ آویزان بود را برداشته و به ستاره هدیه می‌دهم...
حال که این چند خط را می‌نویسم ناخواسته از دو بابت اشک می‌ریزم:
اول اینکه نمی‌دانم آن‌روز را خواهم دید یا نه، و دوم اینکه واکنش دخترم نسبت به این هدیه و به خصوص پس از خواندن این کتاب چه خواهد بود؟ آیا او هم عاشقش خواهد شد؟

گفتار اندر معرفی هفت نسل داستان
در ابتدا عرض می‌کنم که بنده شجره‌نامه‌ی گرافیکی این خانواده را در انتهای ریویو قرار داده‌ام، اما به دلیل تکرار نام‌ها که در هر نسل رخ می‌دهد در پایین هر نسل را در چند خط تشریح خواهم نمود.

نسل اول این خانواده با ازدواج «خوزه آرکادیو بوئندیا» با «اورسولا ایگواران» آغاز می‌گردد.

نسل دوم خانواده طبیعتا حاصل عشق‌ بازی‌های نسل اول رمان دو پسر به نام‌های «خوزه آرکادیو» و «آئورلیانو بوئندیا» و یک دختر به نام «آمارانتا» است.
خوزه آرکادیو پسری‌ست که گویی خلق شده تا میراث‌دار پدرش در اکتشافات باشد، و آئورلیانو که بعدها تبدیل به یک آزادی‌خواه می‌شود و او را در کتاب با نام «سرهنگ آئورلیانو بوئندیا» می‌شناسیم، او در سی و دو جنگ علیه محافظه‌کاران شرکت می‌کند و بدون استثنا در تمام آنان شکست می‌خورد و نهایتا با نوشیدن جام زهر تن به صلح می‌دهد. سرهنگ در انزوا به ساختن «ماهی‌های کوچولی طلایی» می‌پردازد که این ماهی‌ها وقتی هر شب کتاب را کنار می‌گذاشتم و چشمانم را می‌بستم مثل یک جسم درخشنده در سیاهی چشمانم روشنایی همچون ماه داشت.

نسل سوم خانواده، نتیجه‌ی عشق‌بازی‌های خوزه‌ آرکادیو با فاحشه‌ای به نام «پیلار ترنرا» پسری‌ به نام «آرکادیو» می‌شود و نتیجه‌ی عشق‌بازی‌های آئورلیانو(برادرش) با همان فاحشه پسری به نام «آئورلیانو خوزه»، ضمنا سرهنگ آئورلیانو در دوران جنگ داخلی با خوابیدن با زن‌های مختلف صاحب هفده پسر شد. نام کوچک تمام آنان توسط مادربزرگشان، به نام کوچک پدرشان یعنی «آئورلیانو» و نام فامیلشان نام فامیل مادرشان گذاشته شد که شرح آنان را در کتاب کامل خواهیم خواند.
ضمنا آمارانتا که در حسادت، کینه و نفرتش نسبت «ربکا» غرق می‌شود تا آخر عمر ازدواج نمی‌کند و فقط شرحی از زندگی او و تقابل‌ها و ماجراهای توطئه‌چینی‌هایش می‌خوانیم، بنابراین نقشی در آفرینش نسل سوم نداشت.

نسل چهارم داستان، نتیجه‌ی عشق‌بازی‌های آرکادیو با دختری به نام «سانتا سوفیا دِلا پیداد» است، یک دختر به نام «رمدیوس خوشگله» که در زیبایی بی‌همتا بود و دو پسر به نام‌های «خوزه آرکادیوی دوم» و «آئورلیانوی دوم».

نسل پنجم داستان نتیجه‌ی ازدواج آئورلیانوی دوم با دختری از آن‌سوی دیگر دنیا به نام «فرناندا دل کارپیو» است، یک پسر به نام «خوزه آرکادیو» و دو دختر به نام‌های «رناتا رمدیوس» و «آمارانتا اورسولا».

نسل ششم داستان نتیجه‌ی عشق‌بازی‌های آمارانتا اورسولا با مردی مکانیک به نام «مائوریسیو بابیلونیا» است، یک پسر که نامش را «آئورلیانو بابیلونیا» می‌گذارند.

و در آخر نسل هفتم و آخر کتاب حاصل عشق‌بازی‌های آئورلیانو بابیلونیا با خاله‌ی خود یعنی آمارانتا اورسولا است، پسری که نامش را آئورلیانو می‌گذارند.

گفتار اندر داستان کتاب
صدسال تنهایی، یک شاهکار واقعی‌ و در تعریفی کوتاه عبارتست از زندگی هفت نسل از خانواده‌ی «بوئندیا» در شهری خیالی به نام ماکوندو.
زندگی که همانند تمام زندگی‌ها در برگیرنده‌ی ماجراها و اتفاقات زیادی در خوشی‌ها و ناخوشی‌هاست، در بی‌پولی‌ها و دارایی‌ها، در قهر و آشتی، در مهر و کینه، در جنگ و صلح و ... .
من به هیچ‌وجه به محتوای داستان ورود نمی‌کنم و از آنجایی که همانند تمام شاهکارها به اندازه‌ی کافی در موردش به نقد و ستایش نوشته‌اند، تنها به بیان برخی موارد می‌پردازم که خود با خواندن آن تجربه کردم و از آن لذت بردم.
اغراق نکرده‌ام اگر این کتاب را با آش‌رشته‌ی مادربزرگم مقایسه کنم، مقایسه از این جهت که از هر قلم از جزئیات به قدر کافی استفاده شد و انقدر به جزئیات به خوبی پرداخته شد که نتیجه‌ی نهایی چیزی جز لذتی بی‌نظیر نصیبم نکرد.
مارکز در بیان جزئیات آن‌قدر ماهر بود و که وقتی ماهی‌کوچولوهای طلایی دست‌ساز سرهنگ‌ ‌آئورلیانو را وصف کرد، با چشمان بسته آن ماهی‌ها را می‌دیدم و عاشقش شدم. خلاصه بگویم تا سرتان را درد نیاورم: طوری ماکوندو را وصف کرد که نه تنها این هفت روز در آنجا زندگی کردم بلکه حالا هم که کتاب تمام شده خود را آنجا در ویرانه‌ی بجا مانده تک و تنها حس می‌کنم.
مارکز به شکلی عشق را توصیف کرد که نشان داد قطعا یک عاشق بوده و عاشقانه زندگی کرده.
مارکز زندگی، خانواده و جنگ را به خوبی می‌شناخت وگرنه نمی‌توانست چنین شاهکاری به جا بگذارد.
مارکز در بیان طنز نیز ماهرانه و صدالبته خلاقانه عمل کرد. به طور کل طنز در فرهنگ‌های مختلف معنی خاص خود را دارد و حداقل برای من آشنایی با این طنزهای دلبرانه که مختص فرهنگ‌ها و ملل مختلف است شیرین است. همانطوری که از طنزهای نهفته‌ی انگلیسی‌ها در رمان جز از کل و روس‌ها در برادران کارامازوف خواندم و لذت بردم اینجا هم با طنزهای امریکای لاتین آشنا شدم.
اگر از قدرت مارکز در بیان جزئیات به کوتاه‌ترین شکل ممکن، طنازی‌های قلم او و فهم و درک او از زندگی بگذرم، می‌رسم به یک سبک خاص او که قطعا سبکی شخصی‌سازی شده و منحصر به فرد اوست: آن‌هم تکنیک پس و پیش کردن زمان است.
خواننده‌ای که بدون آشنایی قبلی به سراغ این رمان آمده باشد شاید با این تکنیک مارکز کمی گیج شود که گاهی جمله ممکن است مثلا در زمان حال آغاز گردد و با زمان گذشته یا آینده خاتمه یابد.
برای من که قبل از خواندن این کتاب با معرفی این رمان در کلیپی که «هدیص» ساخته بود، با این تکنیک جذاب آشنا شده بودم کمی عجیب بود، اما حال که کتاب را خوانده‌ام با قاطعیت می‌گویم یا مارکز نباید به این شکل گذشته، حال و آینده را با هم وصل و پینه می‌کرد و یا باید رمانش را در چند جلد شاید بالای یک‌هزار صفحه می‌نوشت اما با این تکنیک خلاقانه او به ز��باترین، جذاب‌ترین و کوتاه‌ترین شکل ممکن سر و ته داستان را بست.
این رمان برای من صرفا یک رمان معمولی نبود. بخش‌هایی از این رمان همانند جنگ داخلی منجر به کنجکاوی من گردید، تا در موردش بیشتر بخوانم که بدانم در نقاط مختلف کره‌ی زمین نتیجه‌ی این جنگ‌ها چه بوده و به کجا ختم شده است، و یا با خواندن این رمان ترس من از مرگ حقیقتا بیشتر از قبل شد و این اصلا دست خودم نیست و فکر کنم باید تحقیق کنم و کتاب‌هایی در این مورد بخوانم.

گفتار اندر محتوای کتاب
از نظرِ من با فرض بر اینکه «مرگ جزئی از زندگی‌ست و نه نقطه‌ی تقابل آن» این کتاب به واقع خود زندگی بود و چیزی از یک زندگی کامل کم نداشت.
تقابل تنهایی با خانواده، عشق با نفرت، فقر با ثروت، جنگ با صلح، قحطی با فراوانی. به راستی ما زندگی را فراتر از این‌ها می‌شناسیم؟
در مورد تنهایی چیزی نمی‌نویسم چون فکر نمی‌کنم شخصی در دنیا آن را تجربه نکرده باشد، می‌رسم به خوانواده و می‌پرسم کدام خانواده‌ای بدون مادر آغاز شده؟ اورسولا به واقع تعریف یک زن کامل بود و زن بودنش مختص داشتن آلت تناسلی زنانه جهت فرزندآوری نبود بلکه او ستون خانه بود...
هم در زمانی‌که خوزه‌ آرکادیو کمر همت به نابودی می‌بست و او مانند یک منجی آبادکننده ظاهر می‌شد. چه زمانی‌که با شلاق به سراغ آرکادیو رفت تا او را از تصمیمش منصرف کند، چه زمانِ خوشی با خانه‌داری و کار کردن‌ها و پس‌اندازش، و چه زمانی‌که در انتظار برگشت پسرش سرهنگ آئورلیانو چشم انتظار شب‌ها را به سحر می‌رساند. مارکز از دید من نقش او را پررنگ‌تر از تمام شخصیت‌ها خلق و توصیف کرد.
در میان عشق‌هایی که در داستان خلق شد نفرت و کینه‌ی آمارانتا نسبت به ربکا، دوران زندگی سرهنگ آئورلیانو در جنگ در مقابل سال‌ها زندگی در انزوا در دوران صلح، دوران خوش‌گذرانی‌های شب و روز آئورلیانوی دوم در فراوانی مقابل قحطی و ویرانی‌های ناشی از باریدن چند‌ساله‌ی باران.
خب همه‌ی این تقابل‌ها در یک کتاب ۳۵۲صفحه‌ای به زیباترین شکل ممکن گنجانده شده است. آیا حقیقتا این نشان‌ دهنده‌ی هنر مارکز نیست؟!؟

گفتار اندر سانسور مطالب کتاب
متاسفانه بخش زیادی از مطالب فصل‌های دوم، سوم، چهارم، پنجم، هشتم، دهم، دوازدهم، سیزدهم و نوزدهم کتاب مورد سانسور و حذف گردیده است. با این حجم از سانسور بیراه نیست که اگر بگویم باعث نابودی این شاهکار گشته و منجر به گیج شدن و عدم درک کامل داستان توسط خواننده‌های کتاب‌های چاپ جدید می‌گردد. به همین منظور اولا به دوستانی که هنوز کتاب را خریداری نکرده‌اند پیشنهاد می‌کنم نسخه‌ی ۳۵۲صفحه‌ای آفست که نسخه‌ی کامل کتاب است را خریداری کنند، و یا فایل پی‌دی‌اف همین کتاب ۳۵۲صفحه‌ای را از انتهای این ریویو دانلود و مطالعه نمایند. دوما عزیزانی که نسخه‌ی جدید و سانسور شده‌ی کتاب را هم خریداری کرده‌اند، می‌توانند کتابچه‌ای که در انتهای این ریویو لینک‌ آن‌را قرار داده‌ام دانلود نمایند و به محتوای سانسور شده‌ی کتاب دسترسی داشته باشند تا چیزی از کتاب را از دست ندهند.

نقل‌قول نامه
"خوزه آرکادیو: هنوز هیچ کس‌مان اینجا نمرده. آدم تا وقتی یک مرده زیر خاک نداشته باشد، متعلق به جایی نیست."

"اورسولا: یک لحظه آشتی، بیش از یک عمر دوستی ارزش دارد."

سرهنگ آئورلیانو بوئندیا: انسان موقعی می‌میرد که بتواند بمیرد نه موقعی که باید بمیرد.

"اورسولا: بدبختی جدید، بدبختی قدیمی را از یاد می‌برد."

"اورسولا: آیا بهتر نیست که می‌رفتم و در قبر خود می‌خواببیدم و می‌گذاشتم رویم خاک بریزند؟
آن‌وقت بدون وحشت از خدا می‌پرسیدم که آیا واقعا خیال می‌کند مخلوقاتش از آهن درست شده‌اند که بتوانند اینهمه درد و بدبختی را تاب بیاورند؟"

"آئورلیانوی دوم: گاوها، از هم جدا شوید که زندگی خیلی کوتاه است."

"فاضل اسپانیولی: روی آثار هوراس برینید و در هر کجا که هستید، همیشه بخاطر داشته باشید که گذشته دروغی بیش نیست و خاطره بازگشتی ندارد و هر بهاری که می‌گذرد دیگر بر نمی‌گردد و حتی شدیدترین و دیوانه کننده‌ترین عشق‌ها نیز حقیقیتی ناپایدار هستند."

کارنامه
برای کتابی که حقیقتا حاصل یک عشق است، جای خود را در قلب من برای همیشه وا کرد و تبدیل به دومین رمان برتری که تا به امروز خوانده‌ام شد نمره‌ای را جز پنج ستاره لایق نمی‌بینم و بدون هیچ شک و تردیدی این نمره را برایش منظور می‌کنم.

دانلود نامه
فایل پی‌دی‌اف نسخه‌ی کامل کتاب(بدون سانسور) را تهیه و ضمن اصلاحات مجدد صفحات به همراه یک کتابچه از بخش‌های سانسور شده‌ی کتاب برای دوستانی که نسخه‌های چاپی و سانسور شده‌ی کتاب را تهیه کرده‌اند به همراه یک فایل شجره‌نامه‌ی تصویری آماده کرده‌ام و در صورت نیاز می‌توانید آن‌ها را از لینک‌های زیر دانلود نمایید:

فایل تصویری شجره نامه
https://t.me/reviewsbysoheil/181

فایل پی‌دی‌اف کتاب(نسخه‌ی کامل و بدون سانسور)
https://t.me/reviewsbysoheil/182

فایل بخش‌های سانسور شده از نسخه‌ی چاپی
https://t.me/reviewsbysoheil/183

تاریخ خوانش یازدهم فروردین‌ماه یک‌هزار و چهارصد

تاریخ آخرین بروزرسانی یکم اسفندماه یک‌هزار و چهارصد و یک
Profile Image for Maziar MHK.
179 reviews196 followers
August 24, 2020
روزی که قرار شود بَشری در کوپه درجه یک سفر کند و ادبیات در واگنِ کالا، دخلِ دنیا آمده است
صفحه 394


یکم
چه جای آن است که سخن از این رمان را، با تاکیدِ بر شهرتِ مارکز و آمارِ فروشِ "صد سال تنهایی" آغاز کنم؟!. مگر نَه اینست که فقره یِ تکرارِ مُکررات، نباید و نشاید که جایی در یک ریویویِ مطلوب داشته باشد. بگذارید از حس و حالم در دوران سکونتم در دهکده یِ صد سال تنهایی بگویم. این رُمان مرا پیر کرد، بدین صورت که ابتدا، یادم آورد که چقدر پیر شده ام، بَعدش تازه وقتی این را فهمیدم، واقعاََ پیرتَرهَم شدم. در این داستان صدساله، "زمان"، بازیچه ای مبهم می نماید. وسیله ای برای تکرارِ هزارباره یِ یک نام در چند کالبد و چندین نسلِ پیاپی، در جغرافیائی واحد و عجیب، و البته منزوی از دنیایِ اطراف، با مردمانی شدید در طغیان، تاریخی نحیف، خاطراتی باورناپذیر و خَمودگیِ پی در پیِ جان هایِ جوان که در روستایِ کوچکِ داستان-"ماکوندو"-، که خود جهانی ست بَس بزرگ، رُخ می دهد. "بوئندیا" هائی که شش نسلِ پی در پی، داستان بر مدارِ زیستِ جادویی آن ها می چرخد، همه می دانند وقتی روزگارِ صد ساله یِ شان، یکایک، همه را به شلاق "گُذرِ عمر" می نوازد، هیچکدامشان نمی تواند از این چاله یِ زمان بنُیاد به سلامت بِجَهد. گرچه چند نفرشان هم، به ظَنِ خویش، تحتِ پوششِ ابداع و ابتکار، داد و ستد، مهاجرت و مشارکت و حتی انقلاب و شورش، گام هائی بلندتر از زمان بَرمی دارد تا از ثانیه پیشین سبقت بگیرد، غافل از این اَند که، "ثانیه"، پیشین و پَسین ندارد، نشان به آن نشان که، ما داریم دور می زنیم، یعنی راستش را بخواهید، "زمان" دارد ما را دور می زند

دوم
صد سالِ پیش-کَمی پیش و پَس-، پدربزرگ و مادر بزرگِ مارکز نامی، درون ذهنشان آرزوییِ شهوانی-غریزی و البته با نتایجی 100ساله پروراندند. همین مارکز هم، صد سال بعد از آن روزِ کَذا، محصول این یکی شدنِ تَن+هایِ سابقاََ تَنها شد. بعد، همین مارکز، یادش آورد 100سالِ پیش نبوده و باید می بوده، خواست با جادویِ "ملکیادس" ادبیات، برود به صد سالِ بعد و چون بنایِ تنها سفر کردن داشت، در و پنجره بَر خود بست و "صد سال تنهایی" را نوشت تا در 100 سالِ بعد از اتمامِ رمان، آنانی که در یک و یا چند روز، به اندازه صد سالِ تمام، تنهایی کشیده اَند، از آن تنهاییِ استخوان سوز، به "صد سال تنهایی" یِ مارکز پناه برند

من در سطر سطرِ "صد سال تنهایی"، هر قَدمی و آنی، مارکز را دیدم که مشتاقانه آرزومندِ سبقت از زمانِ حال بود، پیشی گرفتنی رئال و جادویی!. از همین رو، مارکز در رمانَش، خواست تا که داستانی صد سال و یک ثانیه ای بگوید و آن یک ثانیه یِ آخری، مال خودش باشد، درکش کند، در خودِ آن یک ثانیه با علمِ به بودن در آن ثانیه، و با عشقِ بدانِ ثانیه زیست کند، غافل از ناممکن بودنِ سبقت از زمان!. نهایتاََ او سخت باخت، و البته مُعترف به باختَش
هم بود. اعتراف نامه اَش را که نامِ صد سال تنهایی به خود گرفت، بِسالِ 1353 و توسطِ جاویدنام "بهمن فرزانه"، به فارسی ترجمه شد. نیم قرن بعد، نوبتِ من رسید، رمان را خواندم و 100 سال تنها شدم. خواندنی که در فاصله یک تَک ثانیه و صد سالِ تمام اتفاق افتاد

: رمان صد سال تنهائی، در صفحه 407، در سطرَکی کوتاه، چنین خلاصه می شود
اولینِ آن ها را به درختی بستند و آخرینِ آن ها طعمه مورچگان می شود

مارکز، آئینه یِ سخن گوئی است که شما را به "یادآوریِ زمانِ از دست رفته" نائل می گرداند اگر که مردِ رَه بوده و توشه ای بر دوش و کفشَکی آهنی بر پای داشته باشید، با او در مسیرِ رئالیسم جادوئی-این دیوانه ترین سبکِ رمان!-، دست در دستِ ذوقِ او پیش خواهید رفت. کافی ست 100سال را در 400صفحه تورق کنید. نپرسید چطور، چون می شود زمان را هم تورق کرد. آری!. مارکز بخوانید، هَمو که بعد از یادآوریِ زمانی که از دست مان رفته، می رِساندِمان به "جست و جویِ زمانِ از دست رفته". منطقش هم اینست که، هر گُم شده ای، ابتدا باید فقدان و نبودَش به یاد آورده شود، وَبعد آنگاه، می توانبه جست و جویِ این گُم شده رفت. اینی را که وصفش رفت، اوئی که شرحَش گفتم، یاد من آورد. جایِ شلاقِ گُذرِ زمان بر روحم را و مارکز را می گویم که دومی، اولی را یاد آورد. یادِ من یکی که آورده، شما را نمی دانم. یادم آورده که من خیلی پیر شده ام. زودتر از آن "دیرزمانی" که انتظارش را می کشیدم

سوم
راستی برایِ خودم -به درست یا غلط-، رئالیسم جادویی را چنین تمثیل کردم
انگاری در رودخانه ای که دیگران در آن آبِ سهمگینِ چون سیل جاری را می بینند که بر بستری از سنگ و شن می تازد، با رئالیسمِ جادوئی، می توان بستری از پنبه نرم و نازکی دید، ابریشمی نوازشگر، که بادِ هوا مستانه و کودک وار بجایِ آبِ تازان، در آن می رقصد و پیش و پَس رفتنش هم در هاله ای از ابهام است. ابهامِی شبیه شنیدنِ این جمله معروف و غریب، من گُنگِ خواب دیده و عالَم همه کَر

چهارم
توصیه می کنم رمان را بی وقفه بخوانید. شجره نامه اول کتاب را همیشه کنار دست داشته باشید. در اواخر رمان، یک طلاقِ عاطفی میان این شاهکارو شما محتمل است، اگرکه چنین شد، از بهرِ حلِ فراق، روزی سه یا چهار صفحه، چشمانِ نازدارتان را مهمانِ ذوقِ مارکز کنید تا شاید وصالی مجدد حاصل گردد و این مسیرپیمائیِ فراموشی دوست با مارکزِ عزیز، در ذهن تان آبی پاشی شود. من کتاب را با ترجمه "بهمن فرزانه" خواندم. خیلی خوب بود. ترجمه "کاوه میر عباسی" از انتشاراتِ کتابسرای نیک را هم گرفته اَم، بخوانمش، حتماََ باز دستی بر سرو رویِ این ریویو می کِشَم. مقایسه ترجمه ها بماند برای صد سالِ دیگر. صد سالی که خیلی زودتر از زمانی که فکرش را می کنید، فرا می رسد
Profile Image for Parastoo Khalili.
204 reviews458 followers
May 29, 2021
"نسل های محکوم به صد سال تنهایی، فرصت مجددی در روی زمین نداشتند."

صد سال تنهایی؛
حکایت مردم غریب ماکوندو بود، مردمی که به رهبری خوزه آرکادیو بوئندیا شهری که توش زندگی می‌کردند رو ترک گفتند تا ماکوندو رو پیدا کنند. ماکوندو؛ سرزمین تنهایان.
تمامی شخصیت‌های این کتاب صدسال تنها بودند، تمام شخصیت‌ها صدسال زندگی کردند و در تنهایی مردند. تمام شخصیت‌ها وقتی می‌تونستن از دورهم بودن لذت ببرند از هم دور شدن و در آخر هم تنها ماندند.
این شخصیت‌ها هرکدوم یه جور خاصی تنها بودند؛
خوزه آرکادیو بوئندیا دربین اختراعاتش تنها بود، اورسلا بین نگرانی‌هاش وخوزه آرکادیو و سرهنگ آئورلیانو و هفده فرزندش هم تنهاترین آدم‌های ماکوندو بودند.
در نظر من به نثر درآوردن زندگانی هفت نسل خانواده ی بوئندیا این کتاب رو به یه شاهکار تبدیل کرد. چون حتی تصور این هفت نسل و تمام شخصیت‌ها کار ساده‌ای نبود.
بسیار لذت بردم
Profile Image for Shaghayegh.
183 reviews382 followers
December 19, 2024
اضطراب پیش از مواجهه
تو کتابخونه‌ی هر کتابخونی، احتمالا چند جلد پیدا میشه که می‌دونن به این زودیا سراغش نمیرن. همون عناوینی که غول بی‌شاخ و دم محسوب میشن و گذر زمان می‌تونه فرد رو به سطحی برسونه تا از پس مطالعه‌شون بربیاد.
صد سال تنهایی جزئی از این دسته بود که خودم رو تا مدت‌ها در حد و اندازه‌ای نمی‌دیدم که باهاش برخوردی داشته باشم. پارسال تصمیم گرفتم اولین کتاب تاریخی فشرده‌م رو شروع کنم. چون می‌خواستم بعد تاریخی-سیاسی کتاب رو بهتر درک کنم و واکنش شایسته‌تری نسبت بهش نشون بدم. از قبل شاهد امتیازات صفر و صدی بودم و قصد داشتم جوری تک به تک ابعاد رمان رو کشف کنم که نگاه واقع‌بینانه‌ای صورت بگیره.
بعدش به چند داستان کوتاهش پناه آوردم. دیدم که وحشتناک نیست و اتفاقا خیلی ساده و روان بود. ترسم کم‌کم ریخت اما کافی نبود. به زندگی‌نامه رجوع کردم. تکنیک‌هاش رو لحاظ کردم. کتاب کمکی هم داشتم تا به مشکل برنخورم.
حالا مقدمات و مناسک خاص گابوخوانی فراهم بود. به کتابش رو آوردم و دیدم چقدر محشره. سخت نبود. زمان داستان اونقدر پیچیده نبود تا گم کنم. اسامی جوری نبودن که کاملا گیج بشم. جادوی کلماتش در قلبم رخنه کرد. محو داستانش شدم و به یکی از محبوب‌ترین‌هام ارتقا پیدا کرد.

چطور میشه کتاب رو بهتر فهمید؟
تو این بخش از چند راهکار میگم که فکر می‌کنم کمک بزرگی قبل از شروع خوانش می‌تونه به عزیزانی کنه که می‌خوان بالاخره این عزیز دل رو آغاز کنن و پا به ماکوندو بذارن. تقلب‌هایی بهتون می‌رسونم که هلو تو گلوتون بپره و خفگی صورت نگیره، بلکه طعم شیرینیش زیر زبونتون به یادگار بمونه.
این کتاب بدون در نظر گرفتن پیاز بودنش، بهتون راحت نمی‌گیره. ممکنه اول کار چشمتون رو بسوزونه و نتونین لایه‌هاش رو ببینین. بلکه با دید بسته به خرد کردن پیاز مشغول شین و صرفا به نقطه‌ی پایان برسین. اگه مسیر براتون مهم نیست و به کتاب‌ها با دید نسبتا عمیقی زل نمی‌زنین و هدفتون صرفا خوندن و سرگرم شدنه، بی‌خیال صحبت‌های بعدیم شین چون به کارتون نمیاد. اما اگه دوست دارین بفهمین دلیل وجود اتفاقات رگباری کتاب، هدف از داستان‌سرایی و خیلی نکات ریز و درشت دیگه از چه قرار بودن، این شما و این هم تکنیک‌هایی برای درک و فهم بیشتر.
عهد عتیق
مارکز در جای‌جای کتاب، اشارات مستقیم و غیرمستقیمی به عهد عتیق می‌کنه. اگر بدون ذره‌ای لو دادن بخوام توضیحی بدم، شما شاهد نسل اندر نسل خاندان بوئندیا هستین. خاندانی که به مثابه‌ی آدم و حوا، از بهشت رونده شدن.
خوزه آرکادیو بوئندیا و اورسولا ایگواران اولین نسلی هستن که کتاب بهشون می‌پردازه. آدم و حوایی که سیب رو گاز زدن و حالا باید بار و بندیلشون رو ببندن و به جای دیگه‌ای پناه ببرن. پناهگاه اون‌ها شهر خیالی‌ای به اسم ماکوندو و نماینده‌ی پیدایش خلقته. جایی که مارکز در اولین صفحه‌ی کتابش، اینطور ازش میگه:
جهان چنان تازه بود که بسیاری چیزها هنوز اسمی نداشتند و برای نامیدنشان می‌باید با انگشت به آن‌ها اشاره می‌کردی.

و کمی جلوتر اشاره‌ی مستقیم می‌کنه:
مردها با یادآوری خاطرات دوردست خود، در آن بهشت مرطوب، سخت ملول شده بودند؛ بهشتی مرطوب و ساکت که قبل از بهشت آدم و حوا آفریده شده بود، جایی که چکمه‌هایشان در گودال‌های روغنی بخارآلود فرو می‌رفت و ساطورهایشان سوسن‌های سرخ‌فام و مارمولک‌های طلایی را تکه‌تکه می‌کرد.

در واقع، گابو نویسنده‌ی بی‌رحمی نیست. چه در خفا و چه خیلی گل‌درشت به خواننده کد میده تا اگه متوجه نشد، لااقل در جای دیگه پی ببره.
شما می‌تونین تطابق با عهد عتیق رو در سرتاسر کتاب حس کنین. جاهایی که فرد به کنجکاوی رو میاره و از باغ عدن، سیبی می‌چینه و گاز می‌زنه. بعد می‌بینید که چطور مجازات میشه.
اسامی کتاب هم در بخش‌هایی با این مقوله ربط پیدا می‌کنن. حتی هذیان گفتن شخص به زبانی که بلد نبود هم به ویرانی برج بابل مربوط میشه و اگه دل به کار بدین، خیلی از رمز و رموز کتاب کشف میشه و معنا پیدا می‌کنن.
مثلا شما به حساب اینکه کتاب با اتفاقات جادویی عجین شده، از چرایی هم صرف نظر می‌کنین اما تمامی رخدادها بدون علت و مفهوم در متن خودنمایی نمی‌کنن. گاهی یه اتفاق ساده، پیش‌زمینه‌ای رو می‌طلبه که انگشت به دهن می‌مونین.
به همین خاطر پیشنهاد می‌کنم دست به سرچتون قوی باشه. پشت پرده‌ی خیلی از وقایع رو با گوگل کردن می‌تونین بفهمین و جور دیگه از کتاب لذت ببرین.
اعداد
گابو گاهی سرکارتون میذاره. از اعداد رند استفاده نمی‌کنه و خیلی دقیق توصیف می‌کنه که ۶۳ مرد با زنی در یک روز هم‌بستر شدن. نمیگه ۶۰ تا بلکه اون ۳ هم اضافه می‌کنه تا رنگ واقعیت به خودش بگیره. اگه بخواین نماد اعداد هم سرچ کنین، فکر نکنم فایده‌ای داشته باشه چون خود شرورش میگه:
اگر بگویید یک فیل ارغوانی دیده‌اید کسی باور نمی‌کند اما اگر بگویید که آن روز بعدازظهر هفده فیل ارغوانی دیده‌اید که پرواز می‌کنند آن وقت داستان شما ظاهر حقیقی به خود می‌گیرد.

پس حواستون باشه که گاهی طنازانه داره این شگرد رو پیاده می‌کنه تا سرتون رو شیره بماله تا همه جوره باورش کنین.
رنگ‌ها
خواننده‌ای که به ریزجزئیات اهمیت نده، فکر می‌کنه که گابو همینجوری به رنگ آبی گیر داد تا اهل محل خونه‌شون رو آبی کنن. یا تو لیوان ملکیادس، بیخود و بی‌جهت اشاره کرد که گل‌های زرد کوچکی رشد کرده بودن. حتی باند سیاهی که دور دست آمارانتا به چشم میاد یا رنگ سرخی که رفته‌رفته وارد قضیه میشه هم الکی نیست.
آیا می‌دونستین که گاهی همین رنگ لعنتی، منجر به مرگ آدم‌های زیادی شده؟ چون یه رنگ معمولی نبود، نمایانگر حزبی بود که سرشون برای دردسر درد می‌کرد. گابو اشاره‌ی ریز می‌کنه که طرف رو این رنگ حساسه، ولی بقیه‌ش رو به خواننده می‌سپاره تا از تاریخ امریکای لاتین اطلاعاتی به دست بیاره و بفهمه رنگ آبی برای محافظه‌کارها و رنگ قرمز برای آزادی‌خواه‌ها در واقعیت ماجرا به حساب می‌اومد.
پس سرسری گرفتن یه رنگ هم می‌تونه دریچه‌ی جهانی رو به روتون باز نکنه.
زندگی‌نگاره
جهان گابو فقط داستان‌سرایی از خاندان بوئندیا نبوده، نیست و نخواهد بود. اون دغدغه‌منده و تاریخ هم چاشنی روایتش می‌کنه. هم‌چنین رنگ و بوی زندگی خودش هم در بعضی از صحنه‌های کتاب نهفته و اگه به زندگی‌نامه‌ش رجوع کنین، ایده و الهام‌گرفتن‌های متعددش رو بهتر درک می‌کنین. اتفاقی جادویی که از داستان‌سرایی مادربزرگش نشأت می‌گرفت. رفت و آمد مردگان که در سن کم حس می‌کرد. شاید بهتره نقل قول کنم تا خیالتون از این بابت راحت بشه:
نکته‌ای که برای من درخور توجه است آن است که صد سال تنهایی بیش‌تر به خاطر عنصر تخیل آن مورد تحسین قرار می‌گیرد؛ در حالی که شما در سرتاسر اثر من یک سطر هم پیدا نمی‌کنید که بر پایه‌ی واقعیت نوشته نشده باشد.

جنگ صد ساله، دوران موز و شرکت یونایتد فروت، جنگ و جدال محافظه‌کارها و آزادی‌خواهان در طول تاریخ وجود داشته و از خلاقیت نویسنده نشأت نگرفته. به طور مثال شرکت‌های چند ملیتی، اعتصاب کارگرها و عواقبی که گریبان‌گیر مردم میشه حتی در سه گانه‌ی موز از میگل آنخل آستوریاس به طور مفصل شرح داده شده. اتفاقاتی که در روند سریع قلم گابو و مجال ندادن به خواننده، شاید عادی جلوه کنن اما وسعتی دارن که با کندوکاو خواننده بررسی میشه.
همچنین این تطابق، دقیق نیست و اغراق هم صورت گرفته. اگه اعداد رو از یاد نبرین، می‌دونین که گاهی گابو برای اغراق و یا واقع‌گرایی بهش پناه می‌بره. از سه رقمی به چهار رقمی میرسه تا هولناکی ماجرا رو بیشتر کنه. پس حساب و کتاب کردن این امر به عهده‌ی خودتونه.
الگوهای تکرارشونده
این نکته احتمالا از مسائلی به شمار میره که خواننده رو می‌تونه زمین بزنه. گابو در سرتاسر کتاب به تکرار مکررات رو میاره. تکرار اسامی، تکرار عادات، تکرار اشتباهات، تکرار نحوه‌ی عشق و عاشقی، تکرار ساختن، تکرار سوختن و تکرار تاریخی که در این چرخه‌ی باطل به دوران خودش ادامه میده.
علت این امر رو با خوانش بیشتر متوجه میشین. اون الکی و طوطی‌وار این تکنیک رو به کار نبرده تا حوصله‌ی خواننده رو سر ببره. مثلا چه لزومی داره که آئورلیانو و آرکادیو نسل به نسل تکرار بشن و اسم جدیدی روی فرزندان گذاشته نشه؟ چرا هر نامی، خصلت‌های خاص خودش رو داره و این ویژگی‌ها نسل به نسل منتقل میشن؟
در جایی از کتاب، حتی تنهایی هم فتوکپی برابر اصله:
اما همگی حالتی از تنهایی داشتند که به هرجای دنیا می‌رفتند، می‌شناختیشان، پسران او بودند.

اگر کمی صبر پیشه کنین، جواب عجیبی بهتون میده و ابهامات برطرف میشن.
رمانی شاعرانه
متنی آغشته به استعاره‌هایی که به واقعیت می‌پیوندن منجر به رئالیسم جادویی‌ای میشه که صحنه‌های معرکه‌ای در کتاب می‌سازه.
گابو مثل کف دست باهات روراسته. الکی نمیگه از بوی گردنت مردم و زنده شدم؛ بلکه واقعا شخصیتش رو به کشتن میده و پوزخندی به شاعرانگی می‌زنه و در قالب رمان، جامه‌ی عمل می‌پوشونه.
اون با احساساتی که به شخصیت‌هاش دست میده، اتفاقات ماورایی رو پدید میاره:
دلتنگی‌ای بوی گل و لجن آبراه‌ها را به عطر ملایم گل تغییر می‌داد.

مردگانش رو مثل آدم‌های عادی به زندگی پیشین برمی‌گردونه و میذاره یه گوشه‌ای به مردگی خودشون ادامه بدن! حتی علت بازگشتشون رو اینطور توصیف می‌کنه:
در واقع، به سفر مرگ رفته بود، اما چون قادر به تحمل تنهایی نبود، از آن دنیا بازگشته بود.

استفاده از آرایه‌های ادبی رو به کمال می‌رسونه، طوری که خاک‌خوردن شخصیتی رو اینقدر زیبا شرح میده:
فقط مردی که ارزش مشت‌های خاک او را داشت، به او نزدیک‌تر و حقیقی‌تر می‌نمود؛ گویی زمینی که او با چکمه‌های چرمی براقش، در نقطه‌ی دیگری از جهان، رویش راه می‌رفت، سنگینی و حرارت خونش را به مزه‌ای معدنی تبدیل می‌کرد که در دهانش طعمی تند و تیز و در قلبش رسوبی از آرامش باقی گذاشت.

آثارش با واقعیت و تخیل ترکیب شدن اما تعبیرش از واقعیت فقط به زندگی روزانه محدود نمیشه. اسطوره‌ها، عقاید و افسانه‌های مردم هم شاملش میشه و با این نگاه بهش می‌پردازه.
زمان
زمان در کتاب هم خطی و هم غیرخطی پیش میره. سیال ذهن وجود داره اما جوری نیست که پی نبرین از کجا چشمه گرفته. نتیجه‌‌ای رو در اوایل بیان می‌کنه و علتش رو در چند فصل بعد توضیح میده. اما زمان خطی، حکمرانی بیشتری داره. به طوری که فصل اول از نسل اول شروع میشه و تا انتهای کتاب به نسل آخر می‌رسیم.
تو این حین هم اشاراتی به گذشته و آینده می‌کنه ولی بیشتر از این لحاظ منجر به گیجی خواننده ممکنه بشه که تکرار اسامی به قاطی کردن دامن بزنه. اما همین تکنیک هم با ملایمت انجام میده. چون قرار نیست تمامی نسل‌ها در طول کتاب زنده بمونن و رفته‌رفته یکی می‌میره و بعدی میاد. همچنین توصیفات منحصربه‌فرد شخصیت هم از یاد نمی‌بره تا کاملا متوجه بشی که این آئورلیانو، کدومشونه.
زمان هم مثل عهد عتیق می‌گذره. در ابتدا آروم و کم‌کم سرعت می‌گیره. حتی گاهی بُعد زمان شکسته میشه و حال، گذشته و آینده درهم آمیخته میشن. اما جای نگرانی نیست. چون با خلاصه‌برداری و نوشتن اسامی کتاب، می‌تونین سیر ماجرا رو بهتر درک کنین.

راهکارهای حین یا پس از خوانش
چند مورد هم وجود دارن که ترجیحا بعد از فصل یا کتاب بهشون رجوع کنین. چون اگه قبل از مطالعه صورت بگیره، به تصور و طرز تفکرتون جهت میده.
کتاب‌های کمکی
من در طول خوانش از نسخه‌ی اسپارک‌نوتز استفاده کردم تا با خلاصه‌نویسی‌هاش، مرور کنم و هم از آنالیز فصول بهره ببرم. اما این کار رو بعد از خوانش انجام می‌دادم تا طرز فکرم رو تغییر نده و در اول کار، جهان‌بینی خودم رو داشته باشم.
چون کتابی با کلی اتفاق و روند سریع‌السیر محسوب میشه و درک خیلی از مفاهیمش در خوانش اول شاید ناممکنه، بهتره که عصای دستی هم داشته باشین.
سریال اقتباسی
نتفلیکس، ۲۱ آذر ماه بخش اول سریال رو منتشر کرد و با همخوانیمون همزمانی داشت. چون هنوز کامل ندیدمش، پیشنهاد صددرصد نمی‌کنم ولی تا جایی که دیدم، اقتباس خوب و وفاداری بود.
بازیگرهایی که از همون خطه انتخاب شده بودن، نظارت فرزندان گابو، راوی داشتن سریال که با متن کتاب هماهنگی داشت و اگه به ترتیب پیش برین، طبق کتاب ساخته شده. منتهی دو سه دقیقه‌ی اول قسمت یکم، آخر کار رو لو میده. ترجیحا رد کنین اگه حساسین.
من با سریال مشکلی نداشتم. با تصور من هماهنگ بود. فضاسازی، انتخاب بازیگرها، بازی زمانی و رئالیسم جادویی رو به خوبی نشون دادن و حین دیدنش پی بردم که نهایت تلاششون رو کردن.
پس دیدنش رو اگه مایل بودین، در نظر بگیرین (ترجیحا بعد از اتمام کتاب).
یادداشت‌برداری
برای اینکه سیر داستانی از دستتون در نره، نیازه که خلاصه‌نویسی انجام بدین. اتفاقات رو حتی با کلمه هم شده، یه گوشه بنویسین. چرا؟ چون در یک صفحه شاهد کلی ماجرا هستیم. اسامی هم تکرار میشن و برای اینکه از خاطر نبرین، بهتره دست به قلم شین.
این کار به وقت مرور هم کمکتون می‌کنه و چون زمان، در طول کتاب تندتر پیش‌ میره، این نوشتن نجات‌بخشه.
همچنین اگه وقفه‌ای در مطالعه افتاد، همین دست‌نوشته‌ها به دادتون می‌رسه. اگرچه پیشنهاد می‌کنم برنامه‌‌ای بریزین که هر روزتون رو پوشش بده. استمرار در خوندن این شاهکار از نظر من ضروریه.

نیم‌نگاهی به کتاب
اسم عنوان دو مورد مهم رو در خودش جای داده، زمان و تنهایی‌ای که به صورت تکرارشونده در خاندان بوئندیا نفوذ کرده. زمان به خواننده می‌فهمونه که صد سالی با ماجراها و شخصیت‌ها درگیریم. از طرفی چون بازه‌ی کمی هم نیست، اعضای این خاندان نمی‌تونن تا انتهای کتاب زنده بمونن. از اون طرف، تنهایی هم نباید از یاد برد. تنهایی‌ای که از طریقش میشه اصل و نسب فرد رو فهمید. به ارث می‌رسه و فقط یکی از شاخصه‌های تکراری به حساب میاد.
حالا ما قراره صد سال از تنهایی خاندان بوئندیا رو بخونیم. تنهایی نسل اندر نسلی که بابت گم کردن بهشتشون، بهشتی برای خودشون می‌سازن به اسم ماکوندو. از هیچ شروع می‌کنن تا به مرور آوازه‌ش در سرتاسر دنیا بپیچه.
مردم ماکوندو از جهان به دورن. انگار ته ته دنیا ساکنن. در خالصانه‌ترین حالت ممکن زندگی می‌کنن اما قرار نیست که مثل پیدایش خلقت باقی بمونن. در طول این سال‌ها، خلوص لکه‌دار میشه. سادگی و باور به دنیای کهن با پیچیدگی تکنولوژی به سطح جدیدی می‌رسه. آدم‌هایی از نقاط مختلف جهان پا به ماکوندو میذارن. سر و کله‌ی خارجی‌ها پیدا میشه. تو این حجم شاید کم، شما شکل‌گیری جامعه هم می‌بینین. طوری که اعضاش برای ساختن در تلاشن و به افق‌های دوردست نگاه می‌کنن.
اون‌ها آزاد و رهان. گاهی لخت مادرزاد می‌چرخن و خارجی‌ها اون‌ها رو با شرم و گناه آشنا می‌کنن. روابط عجیبی می‌طلبن که از انحراف جنسی نشأت نمی‌گیره. مثلا در جاهایی از کتاب، عقده‌ی ادیپی که فروید مطرح کرده بود دیده میشه و می‌تونه گرایش شخصیت رو توجیه کنه.
اون‌ها تا چیزی رو نبینن باور نمی‌کنن. حتی از خدا میخوان عکس بگیرن تا اثبات وجودش رو نشون بدن و وقتی به در بسته می‌خورن، قیدش رو می‌زنن. خلاصه مردم چغری‌ان. حرف براشون سند نیست و خودشون باید بهش برسن.
اتفاقات جادویی باهاشون عجین شده و اونقدر عادی جلوه می‌کنه که تو هم کم‌کم باید انس بگیری. اینکه از آسمان گل بباره یا بهت شلیک کنن و صدات درنیاد. چنین صحنه‌هایی تو کتاب وجود دارن و با رئالیسم پیوند خوردن.
از ابعاد و چند وجهی بودنش هم که قبل‌تر براتون گفتم. این کتاب با یه دور خوندن شاید زیاد فهمیده نشه. بهتره که چند بار به سراغش بیاین و هر بار گره‌های بیشتری رو باز کنین. گابو لذت چنین کاری رو بهتون میده و ثابت میکنه چشیدن قلمی به این زیبایی، کار هر کسی نیست.
راسیتش اشاره به خلاصه‌ای از کتاب سخته. فقط قطره‌ای از دریای کلماتش رو می‌تونم بگم که خیلی ناچیزه. خودتون بهتره دل به دریاش بزنین و عشق کنین.

قدردانی
از همه‌ی دوستانی که به همخوانی اومدن و تجربه‌ی خوانش رو پربار و خاطره‌انگیز کردن، نهایت تشکر رو می‌کنم. وجودتون به جهان‌بینی من وسعت داد و کلی از هم‌صحبتی باهاتون لذت ببرم. بدون شک از بهترین همخوانی‌های ۲۰۲۴ بود و خوشحالم در کنار هم، این کتاب بی‌بدیل رو خوندیم.
Profile Image for Nazanin Moshiri.
99 reviews
May 19, 2018
(خود به اندازه ی کافی دردسر و گرفتاری دارند تا برایش اشک بریزند و لزومی ندارد در غم بدبختی دروغین بشر های ساختگی هم گریه کنند پس تصمیم گرفتند دیگر پا به سینما نگذارند)
صفحه ی ۱۹۶
 این جمله ی کتاب رو خیلی می شنوم😅به نظرم فقط توجیهی سطحی و خامه😉

خیلی خیلی خوشحالم که این کتاب رو خوندم. داستان مربوط به سه نسل از خانواده ای جادویی در سرزمینی خیالی بود. یک ستاره کم چون اسامی زیاد و شبیه بودند. و این که رئالیسم جادویی (که بهترینش را می شود در این کتاب خواند ) ،محبوب من نیست

یه دنیا ممنون فرشته ی عزیزم که بدون این که ازت بخوام ، بهترین ترجمه و کامل ترین نسخه ی کتاب رو برام آوردی . خیلی خوبه که این شانس رو داشتم که صد سال تنهایی رو کامل بخونم. مرسی برای این توفیق اجباری🌷
Profile Image for °•.Melina°•..
419 reviews639 followers
February 24, 2025
«جایی که تنها حقیقتِ روزمره عشق بود و بس.»

میدونین از چی خوشم میاد؟ که من تقریبا تمام کتابهای زندگیم رو کورکورانه میخونم. یعنی از قبل هیچی ازش نمیدونم، شاید صدهابار اسم صد سال تنهایی رو شنیده بوده باشم، شاید دو سال و اندی تو کتابخونم منتظر موند تا بخونمش، اما هیچوقت تو اون دو سال وسوسه نشدم پشتشو بخونم، دو صفحه‌ای بخونم، موضوعی بخونم. کاملا سیاه، کاملا کور، یهو با جهان رنگا رنگ و شگفت انگیزی روبرو میشم و چنان سورپرایز شیرینی برام میاره که لذتش رو با دنیا عوض نمیکنم! به طور مثال؟ من هیچ تصوری از فضای این کتاب نداشتم و تو خیالم میگفتم لابد درمورد یک نفریه که صد سال تنها مونده، همینقدر بیسیک کنجکاویم رو نگه میدارم تا برسم به خود کتاب و خدا میدومه این چقدر برام عادت خوبیه...تنها چیزی که ازش به سبب کلاسهای دانشگاه میدونستم این بود که رئالیسم جادوییه(سبک موردعلاقم). و تنها چیزی که از بعضی کتابها میدونم اینه که باید بخونمش، یا حتما خوشم میاد، بیشتر از اون دونستشنش فقط صفحه به صفحه لذت رو کم میکنه.

و اما خود کتاب. چی بگم؟ به این میگن و کتاب و من این جمله رو از ۲۰ صعحه‌ی اول گفتم. از اونجایی که دیدم پشت سر هم داره داستان میگه و من رو تو هیچ جمله ای معطل نمیذاره.
گابریل تو یه نامه‌ای به کسی میگه که تو "هزار و یک شب" هر صفحه یک اتفاقی میفته من هم دوست دارم کتابی بنویسم که تو هر صفحه‌ش مدام یه اتفاقی میفته.
به به!
محشره. از قلمش، ایده‌ش، اسم گذاری ها و وجود زنده‌�� هر کرکتر که قراره دلم براشون تنگ بشه، عشق های وحشی و ممنوع گرفته تا مفهوم‌های پی در پی و جادوی لای هرچیزی و پایان بندی رضایت بخش...و از همه مهم تر اینکه صفحه ای نیست که بخوای زمین بذاریش، صفحه‌ای نیست که به شخصیتی اهمیت ندی، صفحه ای نیست که یک اتفاقی نیفته و حوصلت سر بره، به به! به این میگن رمان ایده آل از نظر من.

آخرین باری که همچین چیزی خوندم و انقدر صد از صد سلیقه‌م بود چهار تا زمستون قبل بود‌. "گذشته‌ی رازآمیز" از دانا تارت. حالا این یکی میتونه باهاش هم تراز شه یا بزنه رو دستش.

برخلاف عشق در زمان وبا که تماما بهش احساس تنفر و "اَیی" و "wtf" داشتم و اصلا نویسنده رو نمیتونستم، این یکی رو تماماً هستمت آقای مارکز.

یکسری ویژگی‌های به شدت واضح رو دارم کشف میکنم بینِ نویسنده‌های موردعلاقم که داره مسیر کتابخونیمو بدجوری جهت و لذت میده... و حس میکنم بیشتر از هروقتی تو زندگیم اول راهم. همه با دیدن ششصد هفتصد تا کتاب کتابخونه‌م به به چه چه میکنن، ولی برای من مثل فحش میمونه به به هایی که خودم میدونم چیزکی نمی‌ارزه چون من همیشه اول راه بودم و هستم و خواهم موند، مگراینکه عمری ۱۴۰ ساله مثل پیلار بگیرم. اما آیا نصفش رو هم‌ میگیرم؟

«ادبیات بهترین بازیچه‌ای‌ است که بشر اختراع کرده است تا مردم را مسخره کند.»

🔖۴ اسفند ۱۴۰۳

پی‌نوشت: اولا که حتما و قطعا از ترجمه‌ی آقای فرزانه بخونید دوما من قسمتهای سانسور شده رو از فایلی که یه دوستی فرستاده بود خوندم، تو چنل گذاشتمش.

برم که سریالشو دانلود کنم💃🏻
Profile Image for Arisarah.
122 reviews139 followers
June 25, 2019
نمی‌دونم دقیقاً چی باید بگم چون نمی‌تونم احساساتم نسبت به این کتاب رو دقیقاً در قالب کلمات بگنجونم. و این که شما در نظر بگیر که کتابی خوندی که یک قرن زندگی، یک قرن مصیبت، یک قرن عشق، یک قرن بالا و پایین و یک قرن تنهایی رو به متفاوت‌ترین، پیچیده‌ترین و منحصربه‌فردترین شکل ممکن به تصویر کشیده؛ آیا حرف زدن درباره‌ی این یک قرن، کار ساده‌ایه؟! من فقط می‌دونم که دقایقی پیش، خوندن کتابی رو به اتمام رسوندم که نه قابل تکرار شدنه و نه می‌شه به چیز مشخصی تشبیهش کرد. می‌دونم که هر بار قسمتی از خودم رو لابه‌لای لایه‌های وجود یکی از شخصیت‌های بیشمارش پیدا کردم و می‌دونم که با هر کدومشون، عاشق شدم، زندگی کردم، رنج کشیدم، تنها شدم و در نهایت مردم و به پایان رسیدم. دوست دارم قبل از مرگ نهایی خودم، بارها و بارها بخونمش دوباره. ممنون آقای مارکز. ممنون.
Profile Image for Vasta gorgij.
95 reviews185 followers
January 25, 2021
•••
#صد_سال_تنهایی
#گابریل_گارسیا_مارکز
#بهمن_فرزانه
#انتشارات_امیرکبیر
۳۵۲ صفحه ۶۰ هزار تومان
.
گذشته دروغی بیش نیست و خاطره بازگشتی ندارد!
هر بهاری که می‌گذرد دیگر برنمی‌گردد و حتی شدیدترین و دیوانه کننده‌ترین عشق‌ها نیز حقیقتی ناپایدار است.
.
نوشتن از صد سال تنهایی مثل امتحان شفاهی دادن‌ جلو بچه‌های کلاس تو دوران مدرسه‌ست وقتی که روز امتحان غایب بودی، همش فک می‌کنی همه از تو بهتر بلدن و هرچی میگی قبلا بقیه کامل‌ترشو گفتن.
.
صدسال تنهایی روایت یک خاندان، یک شهر و مردمش رو روایت می‌کنه. هم عشق و خیانت داره، هم سیاست و جنگ، هم مرگ و زندگی.
اما شاید بشه گفت، صدسال تنهایی حکایت تنهایی آدمهاست!
خانواده خوزه آرکادیو در جستجوی مکان جدیدی برای زندگی و فرار از نفرین خانوادگی، ماکوندو رو پیدا میکنن...
.
حرفی نمی‌مونه، شاهکار!
از لحظه‌ای که کتاب رو شروع کردم انگار وارد یک دنیای دیگه شدم، یک سفر جادویی رو شروع کردم و انگار در جدیدی به روم باز شد!
توی‌ پیدا کردن دریا همسفر خوزه آرکادیو شدم، توی جنگ هم رزم سرهنگ آئورلیانو شدم، همراه اورسلا آبنبات درست کردم، با ربکا و آمارنتا گل‌دوزی کردم و پای درس ملکیادس نشستم...
.
از بس شنیده بودم این کتاب سخت‌خوانه که می‌ترسیدم برم سمتش! اما روزی که بلاخره شروعش کردم، پی بردم درسته کتاب سختیه اما الکی‌ ازش می‌ترسیدم و اتفاقا هم خیلی شیرینه، هم انقد کتابای سخت‌‌تر‌ از این خوندم که تعجب کردم چه غولی برای خودم ساخته بودم!
.
صدسال‌تنهایی کتاب خوش‌خوانیه، اما به دلایلی شاید برخی دوستش نداشته باشن، داستان روایت خطی نداره، پرش‌های داستانی زیاده و اگر به این سبک روایت علاقه ندارید شاید نتونید باهاش ارتباط برقرار کنید.
کتاب یک داستان و ماجرای مشخص نداره و روایت‌های متفاوت و درهم‌تنیده‌ش برای کسی که روایت خطی می‌پسنده، کمی مشکله.
کتاب پر از جزییات، اسامی و اتفاقات ریزه که هرکدوم مثل تیکه‌های پازل در تکمیل داستان مهم و موثرن، پس برای خوندنش زمانی رو انتخاب‌ کنید که تمرکز کافی رو داشته باشید.
سبک و قلم نویسنده شاید برای مخاطب مبتدی کمی سخت‌خوان باشه.
.
از این کتاب نترسید! این کتاب به شدت دوست‌داشتنی و جذاب و عمیقه. خوندنش کمی حوصله و تمرکز و عشق به ادبیات می‌خواد. آخیش، حس می‌کنم حالا بعد خوندنش می‌تونم با خیال راحت بمیرم😅.
.
توصیه من خوندن نسخه افست کتاب با همین ترجمه‌س، چون یه سری از حوادث مهم در فضایی اتفاق میفته که نسخه سانسور شده فهمش رو سخت می‌کنه.
اخه چطوری بعضیاتون سانسور شده‌ش رو خوندید و متوجه داستان
شدید؟
خلاصه که بخونید، حتما، قطعا!
Profile Image for Atefeh.
103 reviews4 followers
April 9, 2025
صدسال تنهایی، صدسال تنهایی
اینکه من از این کتاب دو تا دارم باعث میشه توی نفرین دویست سال تنهایی گیر کنم؟ °-°

شاید بتونم بگم برای من راحت خوان ترین و گیرا ترین کتابی بود که تا به امروز خوندم.
تا وقت خالی گیرم میومد بدون شک به اولین چیزی که فکر می‌کردم صد سال تنهایی بود.
موضوع رمان رو خیلی دوست دارم و از تازه بودنش لذت فراوان بردم.
یکی از دلایل گرفتن ارتباط قوی من با این رمان وجود عنصر هایی هست که برای من معنای خاصی دارن، درخت بلوط، بگونیا، ایگوانا، کولی ها، راه آهن متروکه.
نویسنده دقیقا با چیزهایی که من دوستشون دارم فضای کتاب رو ساخته و این منم که با هر بار تصور کردنش کیف می‌کنم.

چقدر اتفاق که توی این رمان افتاد!
و خودِ عنوان کتاب، گذشت صد سال و تنهایی رو با همه وجودم احساس می‌کردم.
مرگ، این بخش شکوهمند توی کتاب، از نظرم بعد مفهوم تنهایی، مفهوم مرگ توی این کتاب می‌تاخت و در گردش بود.
شخصیت مورد علاقه ام توی کتاب اورسولا ایگوآران هست و تا بینهایت می‌تونم درباره اش حرف بزنم و وجودش رو و تمام نمادهای مربوط بهش رو کندوکاو کنم.
جدای از شخصیت های کتاب که اگه بخوام درباره تک تکشون بنویسم اوضاع گیج کننده میشه (شناخت خوزه آرکادیو ها و آئورلیانو ها و رمدیوس و اورسولا ها رو به عهده خود مارکز می‌ذارم)، برای من ماکوندو فقط اسم یک شهر نیست، دنیایی هست که دارم توش زندگی می‌کنن، انگار که من هم مانند اهالی شهر در یک رئالیسم جادویی قرار گرفتم.
صدسال تنهایی رو باز هم از این جهت خیلی دوست دارم که از شروع هسته مرکزیش، محل تولد و مرگ خانواده خوزه آرکادیو بوئندیا آگاهم و بعد از بستن کتاب هم از پایان اون.
طوفانی رو پشت سر گذاشتم و حالا اینجام تا تعریف کنم چه ها دیدم.
Profile Image for Farimah.
21 reviews43 followers
October 11, 2019
صد سال تنهایی
گابریل گارسیا مارکز_ترجمه بهمن فرزانه
چاپ اول ۱۳۵۳
چاپ و انتشارات آرش-استکهلم
چاپ پنجم: بهار ۱۳۶۷(۱۹۸۸)
۳۵۴صفحه

با خوندن کتاب فهمیدم علیرغم نظرات متفاوتی که موقع خوندن کتاب داشتم بالاخره جزو کسانی شدم که این کتاب رو دوست دارند و از خوندنش راضین.
تا قبل از رسیدن به نیمه دوم کتاب برام کشش زیادی نداشت و یه جورایی فقط میخوندم که خونده باشم🤦🏻‍♀️ ولی از نیمه های کتاب کم‌کم بهش علاقمند شدم
برای من خلاقیت نویسنده و سبک نوشتنش خیلی شگفت انگیز بود. اوایل کتاب از خوندن جزئیات زیاد و اسم‌های شبیه هم خیلی خسته شده بودم ولی بعد‌تر متوجه شدم که همه‌ی چیزهایی که نوشته شده کاملا با یک فکر باز و خلاق در بهترین جای ممکن‌ش بیان شده منظورم اینه که به نظرم کتاب هیچ مطلب بیهوده و اضافه ای نداشت و کاملا سازمان یافته بود.
متاسفانه به دلیل عدم شناخت از ساختار کتاب از لذت خوندنش خیلی کم شد بنابراین تصمیم دارم کتاب رو بار دیگری و در یک زمان دیگری که سطح آگاهیم از اینی که هست بالاتر رفته بازخوانی کنم.
شاید برای اینکه بخوام حس جدید و تازه بودن رو ایجاد کنم ترجمه ی آقای کاوه میرعباسی رو بخونم و حتما در کنارش خلاصه ای از روابط و جزئیات مربوط به هر شخصیت رو بنویسم تا بتونم بهتر بفهمم‌ش.

پ.ن: حالا که خوب فکر میکنم بیشتر کتاب هایی که میخونم اولاشو دوست ندارم و یه جورایی صبر و حوصله ندارم که برسم به اصلش😅 آیا بیشتر کتاب ها واقعا اینطورین؟ یا من صبرم کمه؟ پس تکلیف اون کتاب‌هایی که وقتی میگیری دستت دوست نداری بذاریش زمین چی میشه؟ از کجا باید فهمید این فقط یک نوع فصاسازی برای بیان مقصود اصلی نویسنده است یا صرفا اون کتاب کلا مدلش خسته کننده است؟
Profile Image for Arman V.
53 reviews39 followers
August 8, 2021
روزی که قرار شود بشر در کوپه درجه 1 سفر کند و ادبیات در واگن کالا
دخل دنيا آمده است !!!
کتاب جذاب و بسیار پر معنایی بود
بیخود نیست آثار مارکر جز پر فروش ترين کتاب ها بوده
خوندن این کتاب رو حتما به تمامی دوستان پیشنهاد میکنم 👍🏻
Profile Image for Mehrdad Zaa.
77 reviews24 followers
April 30, 2020
یک رمان عالی در سبک رئالیسم جادویی از برنده‌ی نوبل ادبیات؛ در واقع بسیاری از خوانندگان و منتقدان این کتاب را بهترین اثر مارکز می‌دانند. احتمالاً بعد از خواندن کتاب با خود خواهید گفت «بیخود نبوده که نوبل گرفته»! داستان درباره‌ی سرگذشت شش نسل از خاندان بوئندیا است که بنیان‌گذار روستایی به نام ماکوندو هستند. خاندانی که می‌توان آن‌ها را از حالت تنهایی چهره‌شان تشخیص داد. وجه شباهت اعضای این خاندان، تنهایی درونی آن‌ها و تسلیم نشدن به زندگی روزمره است که گاه با زن‌بازی و خوشگذرانی بیش از حد، گاه با انزوا و گوشه‌گیری و گاه با غرق شدن در علم و اختراع و اکتشاف به آن واکنش نشان می‌دهند.
تشابه اسم پدران، فرزندان و نوادگان خاندان بوئندیا ممکن است موجب شود گاهی گیج شوید و شخصیت‌ها را با هم قاطی کنید. در واقع برای حدود بیست شخصیت اصلی از چهار نام استفاده شده است. می‌توانید همانطور که در کتاب پیش می‌روید یک شجره نامه از این خانواده تهیه کنید تا گیج نشوید.
از متن کتاب:
هرکجا می‌رفت جوانانی را می‌دید که با چشمان خودش به او نگاه می‌کنند یا با صدای خودش با او حرف می‌زنند و با سوءظنی که او با آن‌ها برخورد می‌کند، با او برخورد می‌کنند. حس می‌کرد وجودش مانند تکرار یک تصویر به هرطرف پخش شده و تکثیر یافته است. بیشتر از همیشه احساس تنهایی می‌کرد. تصور می‌کرد افسرانش قصد فریب او را دارند...
Profile Image for Katayoon.
159 reviews67 followers
June 11, 2020
واقعا خوانش لذت‌بخشی بود...
تکرار سرنوشت شخصیت‌ها و حالت انزوای درونیشون با اون عادت ساختن، خراب کردن و دوباره از نو ساختن جوری پرداخت شده بود که نه تنها خسته کننده نبود بلکه با کنجکاوی ادامه میدادم تا ببینم چه سرنوشتی خواهند داشت!
بعضی شخصیت‌ها واقعا لج درآر بودن و بعضی دوست داشتنی. از مرگشون غمگین میشدم. بعد از تموم شدن داستان حس میکردم که انگار منم در روستای جادویی ماکاندو حضور داشتم...
خواندن داستان عشق‌��ا و مصیبت‌هایی که در صد سال اتفاق افتاده واقعا جذاب بود.

برشی از کتاب:
در هر جا هستند، همیشه به خاطر داشته باشند که گذشته دروغی بیش نیست و خاطره بازگشتی ندارد و هر بهاری که می‌گذرد دیگر برنمی‌گردد و حتی شدیدترین و دیوانه‌کننده‌ترین عشق‌ها نیز حقیقتی ناپایدار است.
Profile Image for Taha Rabbani.
164 reviews214 followers
February 26, 2018
برادرم درباره‌ی این کتاب نوشته بود این کتابی است که تنها افراد بی‌آداب از آن خوششان می‌آید. کتاب پر است از ارتباطات جنسی شلخته، و دور از ذهن نیست که آدم‌هایی مذهبی چنین دیدگاهی به آن داشته باشند. می‌دانم که انتشار ترجمه‌ی بهمن فرزانه از این کتاب سال‌ها ممنوع بوده، گرچه ترجمه‌های دیگری از آن در این اواخر در بازار وجود داشته است، و برای همین هم نمی‌دانم که آیا ممنوعیت انتشار آن (و در نتیجه فروش نسخه‌های افست آن در بساط دست‌دوم‌فروش‌ها) دلیل سیاسی داشته یا تنها دلیل همان مضمون آن بوده است. اما نوشته‌ای از رضا رهگذر (یا در مجله‌ای از او. دقیق به‌خاطر ندارم.) به یادم می‌آید که به سبک کیهانی درباره‌ی فساد اخلاقی مارکز افشاگری کرده بود.
نسخه‌ای که من خوانده‌ام افست نبود. چاپ هشتم این کتاب است که انتشارات امیرکبیر آن را در سال 1395 منتشر کرده. موقع خواندن، گاهی شک می‌کردم که نکند صحنه‌های بی‌پرده‌ی آن را سانسور کرده باشند. نوشته‌ی من براساس همین نسخه است.
من از این کتاب خوشم آمده. اینکه نویسنده‌ای از فرهنگی دیگر چیزی بنویسد که با اخلاق اسلامی‌ای که ما ریشه‌ی خود را در آن می‌بینیم در تضاد باشد نه مختص این رمان است و حتی نه مختص رمان به‌طورکلی. اگر قرار بر انحراف‌یابی بود، از نظر من، رمان آنا کارنینا انحرافش بیشتر است، با آن قدیس‌سازی‌ای که از شخصیت آنا کارنینا، همسری خیانتکار، می‌کند و در آخر در زیر قطار او را شهید می‌کند. اما لئو تولستوی، که خودش هم از لحاظ جنسی اهل بخیه بوده (و به‌همین‌خاطر رضا رهگذر می‌تواند درباره‌ی او هم افشاگری‌های فراوانی کند، اما برعکس، خلاصه‌ای از جنگ و صلح را منتشر کرده است)، از نظر نویسندگان مذهبی ما شخصیت برجسته‌ای است و آیت‌الله خامنه‌ای هم به کتاب‌های او اشاره کرده‌اند. نویسندگان همیشه به جنبه‌های جنسی زندگی، به‌عنوان بخشی اساسی و جدایی‌ناپذیر از زندگی، پرداخته‌اند و در حکایت‌های هزارویک‌شبی هم این رویکرد وجود داشته. و اگر نویسندگان این آثار را هم منحرف بدانیم، دیگر از سعدی و مولوی در ادبیات بالاتر نداریم که آن‌ها درباره‌ی این امور گاهی بی‌پروا شعر سروده‌اند.
من از اخلاق پاک‌دینانه‌ی برادرم و مذهبی‌های مخالف این‌گونه ادبیات تبری نمی‌جویم، بلکه شاید تاییدش هم بکنم. من لیبرال نیستم و به مزخرفاتی مثل آزادی بیان، بدون هیچ پیشوند و پسوندی، اعتقاد ندارم. جایی خوانده بودم که کسی پرسیده بود اگر آپاندیس برای بدن لازم است، چطور وقتی لازم بیاید دکترها به‌راحتی آن را درمی‌آورند و دور می‌اندازند، و جواب گرفته بود که آپاندیس که هیچ، اندام‌های بزرگ‌تر و جدی‌تر بدن را هم می‌شود درآورد و دور انداخت و باز انسان به حیات عادی خود ادامه دهد، مثلاً دست یا پا. بشر می‌تواند بدون ادبیات سر کند. اگر کسی شرم مذهبی داشته باشد، آن‌قدر که از جهانش ادبیات اروتیک را در هر حد و اندازه‌ای حذف کند، فقط دست‌مایه‌ای برای گفتگو با اهل آن ادبیات را از دست داده است، و دنیا پر است از دست‌مایه‌های گفتگو. ادبیات سرگرمی است، همان‌طور که (طبق آنچه من از گفته‌های افخمی درباره‌ی سینما و مقاله‌ی سوزان سونتاگ درباره‌ی ادبیات فهمیده‌ام) سینما هم سرگرمی است. ادبیات منبر پیام‌رسانی نیست؛ هرچه نوشته‌ای ادبی بیشتر بار مسئولیت اجتماعی یا پیام‌رسانی فلسفی را بر عهده‌ی خود ببیند ضعیف‌تر و سخیف‌تر می‌شود. و از همین جهت است که صد سال تنهایی رمان درجه یکی است.

صد سال تنهایی پر از اتفاق است و لحظه‌ای آرام نمی‌گیرد. جذابیت آن هم در همین است. اما رمان حادثه‌ای و زرد نیست. شاید تنها رمان زردی که خوانده باشم هری پاتر باشد، کتابی که نویسنده همیشه آماده‌ی ورود به داستان است تا برای قهرمانش، که در روند طبیعی داستان نمی‌تواند پیش برود، فرصت فراهم کند و او را پیروز کند. فضای آمریکای لاتینی، که برای ما که خوگرفته به فضای آمریکایی و اروپایی هستیم خیلی غریب است، بر این داستان سیطره دارد. فضا مالیخولیایی است و ارواح در کنار زندگان در رفت‌وآمدند و هرازگاهی اتفاقی غیرتجربی در آن می‌افتد، مثلاً حرکت خون خوزه آرکادیو که از خانه‌ی او تا خانه‌ی اورسولا می‌رود و روش فرش نمی‌رود، مبادا که آن را کثیف کند، یا به آسمان‌رفتن رمدیوس خوشگله. اما داستان بی‌منطق نیست. منطق خودش را دارد. در هیچ کجا خواننده احساس رودست‌خوردگی نمی‌کند.
شخصیت‌ها قوی پرداخته شده‌اند. از اورسولا که زنی قدرتمند و عمیق و محترم است تا سرهنگ که چه به جنگ‌رفتنش و چه به جنگ پشت‌کردنش کاملاً در دل داستان جا افتاده.
در کتابی چهارصدصفحه‌ای، مدام دچار حس نوستالوژی می‌شویم و غصه‌ی شخصیت‌های ازدست‌رفته را می‌خوریم.
کتاب درباره‌ی اتفاقات سیاسی و درباره‌ی رویکردهای مذهبی مردم لاتین داستان می‌گوید، اما هدفش پیغام‌رسانی نیست. این داستانی است که در آن فضا اتفاق می‌افتد و نمی‌تواند دور از این رویکردها باشد، اما سیاست و مذهب بر داستان سنگینی نکرده‌اند.
Profile Image for Rana.
68 reviews90 followers
March 9, 2021
مثل یه قالی بود. پر از نقش و نگار و قصه‌های در هم تنیده؛ پر از جادو. لطیف و حتی هر از گاهی یک طنز ظریف.
آفرین و ممنون آقای مارکز. :) و ممنون مرسدس، همسر آقای مارکز :) یک ویدیو تو اینستاگرام دیدم از مارکز که داشت از نوشتن صد سال تنهایی و وقف کردن خودش برای نوشتن کتاب میگفت، و این که زندگی رو طی اون یک سال و نیم سپرده بود به زنش و اجاره‌ی خونه رو بدهکار بودن. و کتاب که تموم شد برای جور کردن هزینه پست کتاب از مکزیک به آرژانتین زنش بخاری و سشوار و همزن برقی رو گرو گذاشت و پول جور کرد. این‌قدر همراه و پشتیبان. :)

این کتاب در بیست فصل روایتگر سرنوشت نسل به نسل خاندان بوئندیاست. اگر می‌خواید شروعش کنین خوبه که چندتا چیز رو بدونین از قبل.

اول این که سبک کتاب رئالیسم جادوییه و تو یه دنیای عادی و واقعی قراره هر از گاهی اتفاقاتی جادویی بیفته. قراره آدما از مرگ برگردن. قراره مرده‌ها برن و بیان و حرف بزنن با زنده‌ها. قراره قالی‌ها پرواز کنن. وَ وَ وَ.

دوم این که اسامی شخصیت‌های کتاب، که تعدادشون خیلی هم زیاده، مشابه هم هست. یک عالمه آرکادیو، یک عالمه آئورلیانو، چندتا رمدیوس و آمارانتا. و قصد نویسنده از این کار قطعا اذیت و آزار خواننده نبوده. به نظر من همون‌جور که خودش هم چندجای کتاب اشاره می‌کنه می‌خواد الگوی تکرار شونده‌ی سرنوشت‌ها رو نشون بده. اسامی گیج‌کننده‌ست؟ نه خیلی. شاید اگر هر بار برای هر شخصیت بخواید تا ابتدای شجره‌نامه رو مرور کنین سخت باشه. اما اگه صرفا با داستان پیش برید و به همین که بدونین تو کدوم نسل و کدوم دوره هستین اکتفا کنین چندان گیج‌کننده نیست.

از حدود یک سوم کتاب به قسمت جنگ‌ها و درگیری‌های کتاب می‌رسیم که تا حدودی خسته کننده می‌شه و اون تنوع و ریتم قبل رو نداره و خیلی محتمله که اینجا ول کنین کتاب رو. اما تحمل کنین و ادامه بدین. درست میشه در ادامه.

و در آخر این که من با ترجمه‌ی بهمن فرزانه خوندم و عالی بود؛ خیلی شاعرانه و لطیف. ترجیحا همینو بخونین شما هم.
Profile Image for Rana Heshmati.
639 reviews886 followers
September 29, 2017
حالا که بهش فکر می کنم می بینم معرکه تر از اونی بود که بتونم پنج ندم.
فضای به یاد موندنیش و جادو و واقعیت و بحث بسیار باکیفیت زنگ تماشایی مان درباره اش و خیلی چیزهایی دیگه، باعث میشن که بهش پنج ستاره کامل بدم.
Profile Image for Mohajerino.
130 reviews43 followers
October 17, 2021
یاد روزی افتادم که وقتی داشتم این کتاب رو از یک دست فروش میگرفتم،که از قضا تنها دست فروش شهرمون هم بود که کتابهای چاپ قدیم وافست میاوورد،وقتی داشت بر سراین کتاب با من گپ وگفت میکرد ،لحنش به گونه ای بود که فکر میکردم بهترین کتاب تاریخ رو گرفتم وآنقدر شوق داشتم و منتظر روزی بودم که آنرا بخوانم و آن روز رسید و در یکماه گذشته آنرا با مشقت تمام کردم.

بماند که کتابفروش از ندانستگی وناآگاهی مشتری ها بشدت سواستفاده میکرد و کتابها را مخصوصا چاپ افست رو‌ با قیمت بالا میفروخت.


در نسخه بازچاپ قبل انقلاب من ،در اولین صفحات ،نام شخصیت ها جدول بندی شده و این باعث شد برای اسامی دردسری نداشته باشم
فقط غلط‌های املایی زیادی داشت که دوست نداشتم

به پیشنهاد بعضی از دوستان که ترجمه کاوه میرعباسی رو بهتر قلمداد میکردند ،هم گهگاهی درحد چند جمله با آن ترجمه مقایسه کردم
متن ها نزدیک به هم بود ولی کاوه میرعباسی اگه درست گفته باشم «اطناب» هم داشت
مثلا به این جمله دقت کنید ترجمه انگلیسی:
In an attempt to show the effects of the glass on enemy troops, he exposed himself to the concentration of the sun's rays and suffered burns which turned into sores that took a long time to heal.

ترجمه کاوه میرعباسی:

برای آنکه اثرات ذره‌بین را بر نیروهای دشمن نشان بدهد،داوطلبانه در معرض اشعه‌های متمرکز خورشید ایستاد و دچار سوختگی های شدید شد که مداوای‌شان زمانی دراز طول کشید و زخم معده‌ای مزمن هم برایش یادگار گذاشتند.

بهمن فرزانه:

برای نشان دادن اثر ذره‌بین در جبهه دشمن، خودرا هدف اشعه خورشید قرار داد وبدنش چنان سوخت که تا مدتی آثار سوختگی باقی بود.


در ترجمه کاوه میرعباسی از لفظ زخم معده مزمن استفاده شده که درترجمه انگلیسی نیامده و در بهمن فرزانه بنظر «ایجاز» داره
گرچه هردومترجم از اسپانیایی ترجمه کردن و نه به انگلیسی.

موقع خواندن، یاد کتابهایی مثل چرخه کنتاکی و اتاق و��ونیکا هم افتادم ولی نه به اون قدرت .
در چرخه کنتاکی هم روایت تاریخچه دویست ساله خانواده روون (اگه درست گفته باشم) بود ولی با این تفاوت که تاریخچه آمریکا بود و صدسال شهری خیالی ماکوندو.
تشابهات کوچکی وجود داشت مثل بدست آووردن واز دست دادن اموال در شرایطی که انسان برای خودش بوجود میاره

اتاق ورونیکا هم به این خاطر که انسان در چه شرایطی میتونه موجودیت خودشو از دست بده و از واقعیت زندگی خارج بشه

در آخر
نباید شوقی را که آنهمه داشتم صرف این کتاب میکردم
Profile Image for Moshtagh hosein.
472 reviews34 followers
March 26, 2023
اولین آنها را به درختی بستند و آخرین آنها طعمه‌ی مورچه‌گان می‌شود.
بعد از ده سال که مجددا سراغ این زلزله ادبیات آمریکای لاتین رفتم،ورق به ورق سطر به سطر و خط به خطش ،عیش خالص آنچه ادبیات نام دارد برایم بود.چیزهای زیادی که در جوانی و حواس پرتی از نظرم دور مانده بود یا ساده از کنارشان گذشته بودم،با دوباره خوانی این کتاب ،مثل سیلی به صورتم خورد.
مثلاً آرتمیو کروز که بعدا فوئنتس او را کاراکتر و کتاب مجزایی کرد.
بارها و بارها دوباره میخوانمش!

زیرا نسل های محکوم به صد سال تنهایی،فرصت مجددی در روی زمین نداشتند.
Profile Image for Parastoo Ashtian.
108 reviews121 followers
June 9, 2016
از خودش می‌پرسید آیا بهتر نبود یک بار و برای همیشه در گورش بخوابد و اجازه دهد خاک به روی او بریزند، و بدون ترس، از خدا می‌پرسید آیا واقعا فکر کرده مردم از آهن درست شده‌اند که آن همه سختی و ریاضت را تحمل کنند؟
Profile Image for رها.
12 reviews16 followers
December 13, 2023
انگار خواب دیدم. یک خواب طولانی و آشفته. زیاد پیش می‌اومد آرزو کنم هرچه زودتر به پایان برسه. با این‌حال دلتنگ این رویا خواهم شد. مطمئنم بعدها بارها و بارها بهش برمی‌گردم و هربار یک کشف تازه خواهم داشت.
.
یک قرن برای اعضای خانواده‌ی بوئندیا کافی نبود تا واقعا قادر بشن یکدیگر رو درک کنن. تک‌تک شخصیت‌های کتاب به شکل منحصر به فردی منزوی‌‌ان.
در طول کتاب مرگ میاد و میره، جنگ و سیاست انگار تنها واقعیت‌هایی هستن که به جادو آغشته نمیشن، شهوت و عشق مدام شکل‌های تازه به خودشون می‌گیرن، اما تنهایی... تنهایی باقی می‌مونه.
تنهاییِ زیرپوستی که گاه‌گاهی در یک پاراگراف یا دیالوگ خودی نشون میده و دوباره در بطن کتاب فرو میره و پنهان میشه...اما همیشه هست. با هر نوزاد جدید دوباره زاده میشه و وقتی شخصیتی می‌میره، حجم تنهاییش رو پشت سر توی داستان باقی میذاره؛ تا شاید بعدا دوباره زنده بشه و بهش برگرده. هرچند که ملیکادس حتی در جهان مرگ هم از شر تنهایی خلاص نشد.
هرچی باشه لابد یک تنهاییِ صدساله در کنار بقیه، بهتر از تنهایی انفرادی و ابدی در مرگه. مگه نه؟ خب، در این مورد ملیکادس بهتر میدونه :)

پیچیدگی عجیب اتفاقات، اسم‌ها و ماجراها نتونست تلخی و حقیقت تنهایی رو مدت زیادی از نظرم دور نگه داره. فکر می‌کنم احتمالا این همون چیزی بوده که گابریل گارسیا مارکز می‌خواسته متوجهش بشیم : ) و خب نبوغ حاضر در این کتاب به هیچ عنوان یک‌ وجهی نیست.

خوندنش خیلی زمان برد، که فکر می‌کنم طبیعی بود. ماجراهای زیادی در هر فصل اتفاق میوفتاد. هربار سوار قصه‌ی یک شخصیت متفاوت میشی. یک خط داستانی مشخص که تو رو هدایت کنه در کار نیست.

در نهایت بی‌اندازه لذت بردم و به وجد اومدم.
چیکار کردی آقای مارکز؟ خودمم هنوز نمیدونم.
راستش فکر نمی‌کردم بتونم چیزی درمورد این کتاب بنویسم، احساسات و افکارم درباره‌ی صد سال تنهایی توی سرم خیلی نامنظم و گره‌خورده بودن.
قطعا سالهای آینده تغییراتی اینجا میدم و چیزهایی کم و اضافه می‌کنم. تا اون‌ زمان، چهار ستاره‌ی کامل برای این رمان عجیب و دوست‌داشتنی از طرف رهای ۲۱ ساله به جا میذارم:
⭐️⭐️⭐️⭐️
Profile Image for ع. ر. افّلا.
74 reviews20 followers
Read
March 19, 2025
بهار سال ۹۳، درخوابگاه مطهری دانشگاه بهشتی، وقتی در سوگ مرگ مارکز سیاهپوش شدم، تمام بچه‌هایی که مرا دیدند بهم خندیدند. من آن لباس را تا آخر آن سال تحصیلی به تن داشتم؛ از سر تا نوک پا مشکی. تنها باری که آن را از تن خارج کردم دههٔ محرم بود، یکی از بچه‌های بسیج وقتی از این تصمیم مطلع شد، خندید و چیزی شبیه به این گفت: مغزومو بوگا. با ترجمهٔ تحت‌اللفظی مغزتو گاییدم، و ترجمهٔ آزادتر خیلی کله‌شقی.
آن‌شب تصمیم گرفتم طلسم نخواندن صدسال تنهایی را بشکنم و تا صبح تمامش کنم، اما بعداز چند صفحه رهایش کردم، و بیش از ۱۰ سال بعد، یعنی همین‌روزها، خواندنش تمام شد.
بار اول خواندنش به دلیلی لغو شد که در یادداشت لولیتا بهش اشاره کردم. ماجرای دردناکی که همیشه ازش حرف می‌زنم، مثل یک تراپی همگانی و بی‌تأثیر. یادم می‌آید در بعدازظهر روزی که عمویم داشت فهرستی از کتابهایی که نباید بخوانم به پدرم تحویل می‌داد، می‌گفت اگر صدسال تنهایی را تا آخر خوانده بودم فاحشه می‌شدم. وسط آن سخنرانی منیپیولیتیو، عذر خواستم و بیرون رفتم، صدسال تنهایی را دور انداختم، و نگاهی به یکی از تیترهای مجلهٔ همشهری‌داستان انداختم که مارکز در آن می‌گفت: نمی‌دانم قصه‌گوی خوبی هستم یا نه، و برای اولین‌بار پاسخم بهش این بود: نه آقای مارکز! ظاهرا نیستید. و دوباره به آن جمع ماکوندویی برگشتم. خانوادهٔ ما بی‌شباهت به اهالی ماکوندو نیست. بورخس در داستان کتابخانهٔ بابل (اگر اشتباه نکنم) از کتابی می‌گفت که تمام کتابها را درون خودش دارد. فکر می‌کنم خانوادهٔ بوئندیا هم تمام خانواده‌ها را درون خودش داشته باشد، و هر کس بتواند شباهت‌هایی میان سرگذشت خودش و آنها پیدا کند. سرنوشت من و برادرم، از جهاتی شبیه خوزه آرکادیوی دوم و آئورلیانوی دوم بود. وقتی کودک بودیم، اگرچه او یک‌سال‌ونیم ازم کوچکتر بود، و اگرچه خودمان با کسی موافق نبودیم، اما همه فکر می‌کردند ما دوقلوییم. ما همه‌جا با هم بودیم، با هم به نانوایی می‌رفتیم، با هم مشق می‌نوشتیم، غذا می‌خوریم، از قاشق و لیوان همدیگر استفاده می‌کردیم، نمایش اجرا می‌کردیم. به ما می‌گفتند دوقلوهای بهم‌چسبیده (لاله و لادن آن‌زمان غوغا کرده بودند). اما به مرور تغییرات آشکار، و تاحدودی به ضرر من تمام شد. من ریش کم‌پشتی داشتم، هنوز هم اطراف چانه‌ام خالی است، اما برادرم از انبوه ریش‌هایش ذله بود. هر دو مثل سایر اعضای خانواده لاغر بودیم، اما او استخوان‌بندی درشت‌تری داشت (شاید چون من به لاکتوز حساسیت داشتم و او نه‌تنها شیرهای مدرسهٔ خودش، بلکه مال من را هم می‌خورد). جدا از تمام اینها، او یک مرد تیپیکال آلفای ماچو بود، و من یک مرد زنانه. او در طول زندگی‌اش تئاتر و رپ را تجربه کرد، و از لات‌های مدرسه به شمار می‌رفت. لهجهٔ شهرستانی که به آن مهاجر بودیم را زودتر یاد گرفت، و من وقتی هم یاد گرفتم شبیه انگلیسی با لهجهٔ ایندین بودم. درسش خوب بود، اما من مدت‌ها، یعنی از کلاس پنجم، درس را رها کرده بودم و خودم را در کتابهایی که همه می‌گفتند خوب نیست و مال سن من نیست غرق کرده بودم: بورخس، بالزاک، داستایفسکی، کافکا. کتابهایی که عاقبت آن دسیسه را چید، و من ناگزیر شدم پنهانی کتاب بخوانم.
شخصیت‌های موردعلاقه‌ام از صدسال تنهایی یکی همین خوزه آرکادیوی دوم است، و دیگری آمارانتا.
و اما دربارهٔ کتاب

- نخست‌وزیر سرزمین خیال
مارکز به نظرم موفق‌ترین و شاید تنها نویسنده‌ای باشد که برای جذب باور مخاطب، توصیه‌ای برای او ندارد. او نمی‌گوید ممکن نیست باور کنید، نمی‌گوید عین واقعیت است، اینکه من این را از فلانی شنیده‌ام یا در بهمان‌جا خوانده‌ام، تکنیک‌های بی‌شماری که نویسندگان دیگر مدام بهش دست می‌یازند. او داستانش را به سادگی تعریف و در مخاطب فرو می‌کند. اما نکتهٔ بامزه‌ای را در مصاحبه‌هایش عنوان می‌کند، او می‌گوید من تلاش نداشتم چیزی غیرواقعی را واقعی جلوه دهم، بلکه می‌خواستم آنچه واقعی است جادویی جلوه کند. او رودی را مثال می‌زد که در ماکوندو افق ندارد (خاصیتی که ما از دریا انتظار داریم)، اما می‌گفت چنین چیزی در قارهٔ رود آمازون طبیعی است، اما مردم دیگر جاهای دنیا فکر می‌کردند من دروغ می‌گویم.

- ماکسیمالیسم یکدست
برعکس ماکسیمالیست‌ها، مثلا فاستروالاس، که آثارشان مملو از لحن‌های مختلف است و در یک رمانشان می‌توانید همزمان یک گزارش آب‌وهوا ببینید و یک نثر کهن، مارکز همه‌چیز را یکدست می‌کند. در رمان او می‌توانید اسطوره، مذهب، سیاست، شعر، و خیلی چیزهای دیگر را تجربه کنید، اما تغییر لحن وجود ندارد. مثل اینکه نانوای پیر محلهٔ شما هم یک نابغهٔ فیزیک باشد، و هم یک فالگیر. تن صدا تغییر نمی‌کند، شهر همان شهر است و آدم‌هایش همان، اما همه‌جور کالای فکری‌ای به شما عرضه شده.

- ببخشید گفتید ماکوندو یا ایران؟
به نظرم اهالی کشورهایی مثل آمریکای لاتین، فلسطین و یا ایران، قابلیت بیشتری برای درک این اثر دارند: کشورهایی تنها مملو از آدم‌های تنها. وقتی یک اروپایی کتاب را می‌خواند، گویی در یک قیف یخ ریخته‌ایم، اما ظرف یک ایرانی را گویی از روی شکل آن یخ ساخته‌اند. خود مارکز می‌گفت تعجب نمی‌کند که رمانش در فرانسه فروش کمی داشته است.

- تیپ‌های یونیک
در ادامهٔ یک سنت دیکنزی-کافکایی، به نظرم مارکز قادر به خلق شخصیت نیست، اما در تکامل همان سنت، مارکز گویی تیپ‌هایی خلق می‌کند که از فرط تیپیکال‌بودن، مثل و مانندی ندارد. شخصیت‌های او طول و عرض دارند، اما ارتفاع ندارد، و درعین‌حال شکل هندسی‌شان در مخیلهٔ هیچ ریاضی‌دانی نمی‌گنجد. گویی ارواح شخصیت‌های منحصربه‌فرد درون مجسمه‌ای از تیپ گرفتار آمده، یا نطفهٔ تیپ‌ها درون ژله‌ای از شخصیت بسته شده است. کاراکترهایی که وقتی نورشان به منشور مخاطب می‌خورد، از هر کس رنگ متفاوتی خارج می‌کند. هر کسی قادر است از ظن خودش یار آنها بشود، اما درون آنها سری وجود ندارد.

- بزرگترین کتاب اسپانیایی‌زبان
خوشبختانه توانستم در فاصلهٔ نسبتا کمی هم دن‌کیشوت را بخوانم و هم صدسال‌تنهایی را، و به نظرم مارکز سروانتس را ناک‌اوت کرد. تنها چیزی که در طول رمان مارکز فکر می‌کردم ضعیف‌تر از دن‌کیشوت باشد کمدی آن بود، که خیلی زود و به دفعات به اشتباهم پی بردم. برعکس کودکی‌ام که خیلی از مارکز و اشباحش می‌ترسیدم، حالا کنارشان زندگی کردم و با خنده‌هایم آزارشان دادم.

- شعر منثور
خواندن این رمان بیش از آنچه می‌طلبید وقت برد، علتش هم استعاره‌های کم‌نظیر مارکز بود. بارها و بارها و بارها در طول خواندن کتاب آن را می‌بستم و در خیالپردازی غرق می‌شدم. مثلا در جایی می‌گوید وکیل‌ها با بردباری فیلسوفانه‌ای گرما را تحمل می‌کردند.
من به این فکر کردم که اوج بردباری فیلسوف‌بودن است. جایی که مقصدی وجود ندارد، و تو آنقدر کُند حرکت می‌کنی که گویی در طبقهٔ بلاتکلیفان (از دوزخ دانته) گیر افتاده‌ای و قرار نیست اصلا کاری بکنی. جز این، علم حقوق نوادهٔ سوفیسم است، و سوفیست‌ها دشمن فلاسفه بودند، و اینکه نبیره‌هایشان با صبوری دشمنانشان گرما را تحمل کنند، تضادی ست که هر بار یادآوری‌اش لبخند به لبم می‌آورد.

توصیه
به هر کسی که صدسال تنهایی را می‌خواند، توصیه می‌کنم داستان‌های کوتاه مارکز را هم بخواند. آنها مثل اسپین‌آف‌هایی عمل می‌کنند که کتاب را گسترش می‌دهند، البته نه همه‌اشان، اما الان برای مثال داستان‌های «کسی برای سرهنگ نامه نمی‌نویسد» و «ایرندیرا و مادربزرگ سنگدلش» را به خاطر می‌آورم.

این را هم تا فراموش نکردم بگویم. من شیفت شب کار می‌کنم، و به لحاظ خواب تجربه‌های عجیب زیادی دارم. این ماه به دوستم می‌گفتم که خیلی نامنظم می‌خوابم و هر ساعتی در روز ممکن است خواب باشم، او گفت مثل داوینچی. من سرچ کردم و متوجه شدم داوینچی اتفاقا خیلی منظم می‌خوابید، اما خیلی عجیب. او هر ۴ ساعت یک بار، ۲۰ دقیقه چرت می‌زد، همین، هیچ خواب پیوسته‌ای نداشت. یک شبانه‌روز من هم تلاش کردم چنین کنم، و عاقبت به دلیل ترس نامشخصی رهایش کردم. این تجربه که تصادفا با خواندن این رمان مصادف شد، باعث شد درک بهتری از طاعون بی‌خوابی داشته باشم. حالا اما می‌دانم من به روش بالزاک می‌خوابم، او واقعا نامنظم می‌خوابید.
Profile Image for Parsa Sotoodehnia.
68 reviews21 followers
October 16, 2020
ابتدا باید از ترجمه این کتاب بگم که همیشه مورد بحث هست و چندین بار باعث شد خرید این کتاب رو به تعویق بندازم
من ترجمه کاوه میرعباسی رو به پیشنهاد یکی از دوستان گودریدز تهییه کردم و تا صفحه 200 از روی اون خوندم اما بعد وسوسه شدم و چند صفحه از ترجمه بهمن فرزانه رو خوندم و ....
متوجه شدم چقدر فرزانه روان تر ترجمه کرده
اصلا قابل مقایسه با میرعباسی نیست(من شناختی نسبت به چاپ بعد از انقلاب این ترجمه ندارم, گویا ویرایش شده و متن دچار افت کیفی شده و همچنین سانسور)

____________________________________
بخش های از کتاب با ترجمه فرزانه و میرعباسی برای مقایسه:

یک:
فرزانه:ص 183
فرناندا تقویم زیبایی داشت که درش با یک کلید کوچک طلایی قفل میشد. این تقویم مشاور اخلاقی او بود.روزهایی را که نمیبایستی با شوهرش نزدیکی کند با جوهر بنفش علامتگذاری کرده بود.
هفته مقدس, تعطیلات رسمی, اولین جمعه هر ماه, روز شهادت قدیسین و روزهای عادت ماهانه. در نتیجه انچه از یک سال برای او باقی می‌ماند فقط چهل و دو روز بود که از میان خطوطی همانند تارعنبکوتی بنفش رنگ به چشم میخورد.

میرعباسی:ص235
فرناندا همراهش تقویم قشنگی با کلیدهای کوچیک طلایی رنگ میآورد که در آن راهنمای معنوی اش روزهای پرهیز از مقاربت را با جوهر بنفش مشخص کرده بود. با حذف هفته قبل از عید پاک, اعیاد مذهبی, اولین جمعه های هر ماه, روزهای عبادت و ایثار و ممانعت های قاعدگی, سال مفیدش محدود میشد به چهل و دو روزِ شناور در برکه ای از صلیب های بنفش.

دو:
فرزانه:ص184
یک روز فرناندا که از این استهزا سخت رنجیده بود میخواست بفهمد امارانتا چه می‌گوید و امارانتا به جای زرگری با زبان عادی جوابش را داد.
گفت: دارم میگویم تو از آن کسانی هستی که به کونشان میگویند با من نیا بو میدی

میرعباسی:ص237
یک روز فرناندا که از این مضحکه کفرش بالا آمده بود. خواست بداند امارانتا چه میگوید و او بدون استفاده از تعبیرهای شاعرانه جوابش را داد.
گفت: میگویم این انگار ماتحت و ملاجش واسش یکی است.

سه:
فرزانه:ص198
در چهارشنبه روز پر افتخاری یک قطار پر از فاحشه به آنجا اوردند. زن هایی که به انواع طرق عشق بازی اموخته شده بودند و به انواع و اقسام روغن های محرک و وسایل تحریک مردان از مردی افتاده مجهز بودند و به رموز تشویق مردان خجالتی و سیر کردن اشخاص سیری ناپذیر و تمجید از فروتن ها و درس دادن به کسانی که چندین مرتبه پشت سرهم عشقبازی میکردند و تنبیه کسانی که در تنهایی با خود عشق می‌ورزیدند آشنایی داشتند.

میرعباسی:ص256
یک چهارشنبه با شکوه و پرافتخار یک قطار پر از روسپی های تصور ناپذیر به انجا اوردند. مادینه هایی که قطعا نسبتشان به بابل میرسید و از ابراز و شگردهایی فراموش ناشدنی بهره‌مند بودند و هر نوع روغن و وسیله ای داشتند برای انکه بیحال ها را برانگیزند, خجالتی ها را جسارت ببخشند, حریص ها را سیر کنند, سر به زیرها را به هیحان بیاورند, به زیاده خواهان درس عبرت بدهند و منزوی ها را از گوشه گیری برهانند
___________________________________
همه میدونن که این کتاب سخت خوان هست و حال با وجود این ویژگی ذاتی چرا آقای میرعباسی از معادل های استفاده کردن که این مشکل رو دو چندان میکنه برای من جای سئوال دارد!!

البته باید منصف باشم و بگم که میرعباسی به خوبی تونسته به متن وفادار باشه و با کمترین میزان سانسور کتاب رو منتشر کرده که این خود هنر کوچکی نیست

خلاصه در انتخاب این کتاب با ترجمه بهمن فرزانه (چاپ 1354) اصلا شک نکنین.

حال بپردازم به خود کتاب...
چقدر در ذهن من این کتاب بزرگ بود؟
اونقدر که حداقل 5 سال میشد میخواستم بخونمش اما همیشه نگهش داشتم برای زمان و موقعیت خاصی
میخاستم سوخت نشه
الان نظرم چیه؟
کتابی با شروعی افتضاح و پایانی بینظیر....
کتابی که قطعا ارزش خواندن دارد و فراموش نشدنی است اما برای من شاهکار نیست.

کتاب تا صفحه 170_180 هیچ جذابیتی برای من نداشت
نه رئالیسم جادویی جالب توجهی داشت
نه شخصیت پردازی نه اتفاق خاصی(به جز رفت و آمد های گیج کننده سرهنگ ائورلیانو)
اما کم کم با پرداختن به درونیات افراد کشش خوبی پیدا کرد و تازه خودش رو نشون داد

خواندن این کتاب حس عجیبی برای من داشت در حین اینکه از خواندنش لذت میبرم, نمیخواستم بخونمش و اذیتم میکرد

به نظرم هرکدام از ما اگر روایت زندگی چند نسلمان رو با یکم چاشنی تخیل و اتفاقات ماورایی بنویسیم اگر بهتر از این نشه بدتر هم نخواهد شد
وجود افراد متعدد در هرکتابی دست نویسنده رو برای شاخه و برگ دادن باز میکنه
شما میتونین هرچند صفحه به یک نفر اختصاص بدین و خاطره و یا تجربه ای رو از زبونش بگید و بعد یکباره رهاش کنید و به دیگری بپردازید. خاننده هم هیچ گاه نخواهد پرسید که خب آن فرد و اتفاق چه شدند؟!
به شخصه از هرگونه تکرار بیزارم اما این کتاب سراسر تکرار هست و چقدر دوست داشتنی بود. یک چرخه که میتونه تا همیشه ادامه پیدا کنه ,بدون هیچ خروجی.

از بخش های غیرقابل توجیه کتاب ماجراهای عاشقانه اون بود. زنان خانواده بوئندیا که به سینه تمام عشاق خود دست رد میزنن و مردان بوئندیا که یک شبه با هر زنی میخواهند میخوابند و فردا صاحب بچه میشوند.

پ.ن: بیشک اگر تعریفات مثبت کمتری(مثل: این کتاب قرآن من هست, صد بار خواندمش و...) از این کتاب شنیده بودم بیشتر میتونستم لذت ببرم
امان از توقع نابجا..
Profile Image for پری سآ.
9 reviews23 followers
February 21, 2017
بعد از خوندنش کتاب رو بقل کردم. با این که در تمام طول مدت خوندن اسم های زیاد و مشابه و آدم های مشابه تراذیتم کرد اما مصمم بودم به خوندن و تموم کردنش و خوشحالم و دوستش داشتم و حالا می تونم به نوشته ی روی کتاب که اینطور می گوید: "اگر حقیقت داشته باشد که می گویند رمان مرده است یا در حال مردن است، پس در این صورت همگی از جا برخیزیم و به این آخرین رمان سلام بگوییم!" و به قلم توانای گابریل گارسیا مارکز برای خودم مهر تاییدی بزنم.
قبل از شروع کردن به خوندن بدونید که دارید کتاب سختی رو شروع می کنید و در تمام مدت خوندن باید همه ی حواستون پِی داستان باشه چون در اون غرق میشید قطعا و سعی کنید کتاب های سانسور نشده ی قدیمی رو بخونید.
.
.
قسمتی از کتاب:
...از دو دلتنگی که مثل دو آیینه رو به روی هم قرار گرفته بودند پریشان شده بود،حس زیبای غیر حقیقی بودن را از دست داد و عاقبت به همه ی آنها سفارش کرد که ماکوندو را ترک کنند و تمام چیزهایی را که درباره ی جهان و قلب بشری به آنها آموخته بود از یاد ببرند و بر آثار هوراس برینند و در هرجا هستند، همیشه به خاطر داشته باشند که گذشته دروغی بیش نیست و خاطره بازگشتی ندارد و هر بهاری که می گذرد دیگر بر نمی گردد و حتی شدیدترین و دیوانه کننده ترین عشق ها نیز حقیقتی ناپایدار است...
Profile Image for Mohsen.
183 reviews108 followers
November 4, 2020
این سومین تلاشم برای خوندن این کتاب بود
بار اول به نیمه نرسیده پشیمان شدم
بار دوم موقعی بود که فقط ولع خوندن داشتم و نتونستم ارتباط برقرار کنم.
ولی این بار تجربه‌ی نابی بود و بسیار بسیار راضی بودم از خوندنش
Profile Image for Nazanin Akhavan.
17 reviews2 followers
February 23, 2025
دلم میخواد تو یه جمله بگم که عاشق این کتابم❤️
با تک تک کاراکترهاش احساس همدلی داشتم و هر کدوم رو به نحوی درک می‌کردم. خیلیاشون رو انگار دور و برم دیده بودم. انقدر از خوندش لذت بردم و شوکه شدم که یکی دو روز می‌خوام فقط بهش فکر کنم.
از متن کتاب:
«گذشته دروغی بیش نیست و خاطره بازگشتی ندارد و هر بهاری که می‌گذرد، دیگر برنمی‌گردد و حتی شدیدترین و دیوانه‌کننده‌ترین عشق‌ها نیز حقیقتی ناپایدار است.»
Profile Image for Soophia Yaghoobi.
82 reviews31 followers
July 11, 2020
بعد از آخرین جمله ی کتاب من هنوز در «ماکوندو» بودم؛ و به گمانم مدتها طول بکشد تا هوای گرم‌ و مرطوب و نشئه آور این سرزمین جادویی از سلولهای بدنم خارج شود.

در تمام مدت گوش دادن و خواندن این قصه ی پر رمز و راز به “مارکز” فکر می کردم ؛ به نظم و قدرت ذهنی اش . به اینکه با چه توانایی خارق العاده ای صد سال از زندگی «نسل بوئندیا» را با این ظرافت و ریزبینی به رشته ی تحریر درآورده است! شک‌ ندارم که در تمام روزهای این صد سال پراعجاز خودش نیز در ماکوندو زیسته است.

.
بی گمان بر این کتاب نقدهای جامع بسیاری نوشته اند که در اولین فرصت برای درک زوایای پنهان قصه، همه ی آنها را خواهم خواند. ولی پیش از آن ، آنچه مدام در ذهنم تکرار می شود، همین «تکرار» است. تکرار ذات آدمی ؛ تکرار همه ی غرایز زشت و زیبای بشری، تکرار خطاها و اشتباهات، تکرار عشق، تکرار هوس.
و این بی تغییری همواره باقیست؛ حتی با همه ی پیشرفتهای بشری و آنچه که‌ مدرنیته می نامیمش.

«زمان نمی گذرد بلکه فقط خود را تکرار می کند/صفحه ی ۲۸۶»

و گاهی هم تکرارِ بی پایانیِ لحظات پایانیِ یک زندگی، یک نسل، یک جامعه ی موریانه خورده و ویران... .

«آخرین نشانه های یک گذشته ی نابود شده که هنوز در حال فنا بود، از درون نابود می شد و هر لحظه پایان می گرفت، بی آنکه پایان گرفتنش تمامی داشته باشد. /صفحه ی ۳۴۱»



پ.ن. در نسخه های امروزی موجود در کتابفروشیها، قسمتهای متعددی از کتاب سانسور شده است؛ اگرچه که به نظرم این حذفهای بیهوده، در درک مفاهیم اساسی داستان خلل عمده ای ایجاد نمی کند اما با این وجود ترجیح بر خواندن نسخه ی سانسور نشده است که میتوان به صورت افست از دستفروشها یا پی دی اف در اینترنت جستجو کرد.
Profile Image for Nirvana.
219 reviews36 followers
December 16, 2024
به‌به! جادوی ادبیات! شاهکاری بدون یک جمله زائد! پر از داستان و روایت و جادو و هیجان!بی‌نظیر...
پیشگویی‌ها در رمان خیلی توجه منو به خودش جلب کرد مخصوصا پیش‌بینی‌های ملکدیاس از سرنوشت خانواده و ماکوندو!
نکاتی چند از رمان:
* نقش پیشگویی‌ها: پیشگویی‌های ملکدیاس نه تنها رویدادهای آینده را پیش‌بینی می‌کردند، بلکه بر رفتار و تصمیم‌گیری شخصیت‌ها نیز تأثیر می‌گذاشت. این پیشگویی‌ها نوعی سرنوشت‌گرایی را به داستان اضافه می‌کرد و نشان می‌داد که شخصیت‌ها تا چه اندازه در بند سرنوشتی هستند که برایشان رقم خورده است.
* تکرار تاریخ: یکی از موضوعات اصلی در رمان، تکرار تاریخ است. پیشگویی‌ها به نوعی این تکرار را تضمین می‌کردند و نشان می‌دادند که چگونه نسل‌های مختلف خانواده بوئندیا درگیر همان مشکلات و تکرار همان اشتباهات می‌شوند.
* سرنوشت یا اختیار؟ این سوال که آیا شخصیت‌ها می‌توانند بر سرنوشت خود تأثیر بگذارند یا خیر، یکی از پرسش‌های اصلی رمان است. پیشگویی‌های ملکدیاس این پرسش را پیچیده‌تر می‌کرد و خواننده را به تفکر وامی‌داشت.
نمادها و معانی آن‌ها:
* باران زرد: باران زرد نمادی از مرگ، فراموشی و پایان یک دوره است. این نماد در صحنه‌های مختلفی از رمان تکرار می‌شود و نشان می‌دهد که چگونه مرگ و فراموشی به تدریج بر ماکوندو و خانواده بوئندیا سایه می‌اندازد.
* ماهی‌های طلایی: ماهی‌های طلایی نمادی از رویاها، آرزوها و امکانات بی‌نهایت هستند. اما در عین حال، این ماهی‌ها به دلیل ماهیت لغزنده و فراری خود، نشان‌دهنده‌ی دست نیافتنی بودن آرزوها نیز هستند.
* عروج رمدیوس: عروج رمدیوس به آسمان، نمادی از پاکی، روحانیت و رهایی از دنیای مادی است. این صحنه یکی از زیباترین و در عین حال مرموزترین صحنه‌های رمان است و نشان می‌دهد که چگونه برخی افراد می‌توانند از قید و بندهای دنیوی رها شوند.
شخصیت‌ها و روابط آن‌ها:
* اورسولا: اورسولا به عنوان مادر خانواده، نماد استقامت، فداکاری و عشق مادری است. او تلاش می‌کند تا خانواده‌اش را در کنار هم نگه دارد و با مشکلات زندگی مقابله کند.
* آئورلیانو بوئندیا: آئورلیانو بوئندیا به عنوان بنیانگذار ماکوندو، نمادی از رویاپردازی، نوآوری و جستجوی حقیقت است. اما در عین حال، او شخصیتی منزوی و اندوهگین است.
* روابط خانوادگی: روابط پیچیده و پر تنش بین اعضای خانواده بوئندیا یکی از محورهای اصلی داستان است. عشق، نفرت، خیانت و حسادت همگی در این روابط نقش دارند.
رئالیسم جادویی:
* ترکیب واقعیت و تخیل: مارکز با استفاده از رئالیسم جادویی، مرز بین واقعیت و تخیل را محو می‌کند و دنیایی شگفت‌انگیز و مرموز را خلق می‌کند.
* نمایش واقعیت‌های اجتماعی و سیاسی: در پس داستان‌های جادویی و خیالی، واقعیت‌های تلخ و دردناک جامعه کلمبیا و آمریکای لاتین نهفته است. مارکز با استفاده از این سبک، به انتقاد از استبداد، نابرابری و عقب‌ماندگی می‌پردازد.
زنان در رمان صد سال تنهایی:
زنان در صد سال تنهایی نقش‌های بسیار متنوع و پیچیده‌ای دارند. زنان در این رمان نمادهای مختلفی مانند مادر، همسر، عاشق، مبارز و... را در خود جای داده‌اند و در شکل‌گیری سرنوشت خانواده بوئندیا و شهر ماکوندو نقش تعیین‌کننده‌ای داشته‌اند.
برای مثال اورسلا ایگواران، یکی از شخصیت‌های اصلی و تأثیرگذار در رمان صد سال تنهایی است. او به عنوان همسر خوزه آرکادیو بوئندیا و مادر خانواده، نقش محوری در شکل‌گیری و بقای خانواده بوئندیا ایفا می‌کند.
ویژگی‌های برجسته اورسلا:
* استقامت و پایداری: اورسلا زنی قوی و استوار است که در طول زندگی خود با مشکلات و مصیبت‌های فراوانی روبرو می‌شود، اما همیشه با صبر و حوصله به زندگی ادامه می‌دهد. او در برابر سختی‌ها مقاومت می‌کند و خانواده را در کنار هم نگه می‌دارد.
* واقع‌گرایی: در مقابل رویاپردازی‌های افراطی همسرش، خوزه آرکادیو، اورسلا نماینده‌ی واقع‌گرایی است. او به جای رویاپردازی، به زندگی روزمره و نیازهای خانواده توجه می‌کند.
* حافظ سنت‌ها: اورسلا به سنت‌ها و ارزش‌های خانوادگی پایبند است. او تلاش می‌کند تا این ارزش‌ها را به نسل‌های بعدی منتقل کند.
* مادر بودن: اورسلا به عنوان مادر خانواده، مسئولیت بسیار بزرگی بر دوش دارد. او از همه اعضای خانواده مراقبت می‌کند و تلاش می‌کند تا آن‌ها را در مسیر درست هدایت کند.
نمادشناسی اورسلا:
* زمین: اورسلا اغلب با نماد زمین مرتبط است. او به عنوان مادر خانواده، به همه اعضای خانواده حیات می‌بخشد و مانند زمین، پایدار و مقاوم است.
* ستون خانواده: اورسلا ستون محکم خانواده بوئندیا است و خانواده بدون او نمی‌تواند دوام بیاورد.
* تغییر و تحول: با وجود اینکه اورسلا به سنت‌ها پایبند است، اما در عین حال، با تغییرات نیز سازگار می‌شود. او به عنوان یک زن قوی، در شکل‌گیری سرنوشت خانواده نقش فعالی دارد.
اهمیت اورسلا در داستان:
* محوریت داستان: اورسلا به عنوان شخصیت محوری، داستان را به هم پیوند می‌دهد و به پیشرفت روایت کمک می‌کند.
* نماد امید: اورسلا نماد امید و پایداری در برابر سختی‌ها است. او حتی در بدترین شرایط، امید خود را از دست نمی‌دهد.
* نقد جامعه مردسالار: با وجود اینکه در جامعه‌ای مردسالار زندگی می‌کند، اورسلا به عنوان یک زن قوی و مستقل عمل می‌کند و نشان می‌دهد که زنان نیز می‌توانند نقش مهمی در جامعه ایفا کنند.
در کل، اورسلا ایگواران یکی از پیچیده‌ترین و جذاب‌ترین شخصیت‌های ادبیات است. او نمادی از استقامت، واقع‌گرایی و مادر بودن است.
درباره این شاهکار ادبی میشه تا مدتها مطلب نوشت. پر از نکته و نماد و شرح و بسته ولی به همین میزان قناعت میکنم.
برای بار دوم شقایق عزیز و گروه همخونی‌اش باعث شد به سراغ این ضیافت جادو و داستان برم و کیف کنم که ازش ممنونم. فکر کنم باز هم برم سراغ این کتاب و البته سریال اقتباسی از این اثر بی‌نظیر.
Profile Image for Laleh.
133 reviews12 followers
February 19, 2024
"اولین آن ها را به درختی بستند و اخرین آن ها طعمه مورچگان می‌شود."
صد سال تنهایی گابریل گارسیا مارکز یک رمان با سبک رئالیسم جادویی هستش که داستان نسل های متفاوت از یک خانواده رو در یک شهر افسانه ای به اسم ماکوندو روایت می‌کند.
داستان درباره زندگی،عشق و مرگ هستش و به مسائل مهمی مثل جنگ،طاعون،خرافات و تولد دوباره که انسان در دوره‌های مختلف زندگی با آن مواجه شده میپردازه.
در کتاب با توصیفات فروان مواجه هستیم که داستان رو  سرگرم کننده،باشکوه و همچین شاعرانه می‌کند و از طرفی توصیفات زیاد ممکن است کتاب رو سخت‌خوان نشان دهد مخصوصا در فصول اول که به شناخت ماکوندو و حال و هوای ان می‌پردازد.
به دلیل اینکه داستان درباره نسل های متفاوت از یک خانواده است ما با اسم های مشابه یا تقریبا مشابه روبه‌رو هستیم که ممکن است گیج کننده باشد.
در نهایت دراما و تراژدی داستان شمارا همراه خود می‌کشاند و رها نمی‌کند.
برای من تجربه ای لذت بخش بود.
Profile Image for Peyman Talebi.
152 reviews36 followers
November 10, 2023
شگفت‌انگیز است که شاهکاری مثل صدسال تنهایی، تا به این اندازه، به‌خصوص در میان مخاطب امروز کتابخوان ایرانی، بی‌مهری دیده است. چند وقت پیش در یکی از شبکه‌های اجتماعی دیدم که صفحه پرمخاطبی از کاربران پرسیده‌بود: «کدام رمان بزرگ و مشهور ادبیات جهان است به نظر شما بیخود معروف شده و اثری ضعیف و حوصله‌سربر است؟�� بیشترین جوابی که در میان کامنت‌ها می‌شد دید، صدسال تنهایی بود. شاید صدها نفر این کتاب را واجد آن عنوان می‌دانستند!

مارکز در صدسال تنهایی، به شیوه‌ای هنرمندانه تکرار تاریخ و سرنوشت محتوم نسل‌های پی‌درپی را به تصویر می‌کشد و برای صریح کردن پی‌رنگ داستان، جا به جا این اصل را یادآوری می‌کند. داستانی شگفت‌انگیز که در آن ور magical وقتی که لازم باشد به ور realism علاوه می‌شود و همین می‌شود که صدسال تنهایی را باید قله رئالیسم جادویی دانست.

چندوقت پیش با بچه‌هایی که غالبا اولین بار بود که می‌خواستند شاهکار مارکز را بخوانند، همراه شدم و برای دومین‌بار کتاب را دست گرفتم. دیدم مثل بار اول، سرم در برخی صفحات و پاراگراف‌ها داغ می‌شود و بعضی جاها را حتما باید در بالکنی، تراسی، پشت‌بامی بخوانم که باد به سرم بخورد. کلاس آموزشی نوشتن است صدسال تنهایی و چقدر جای این صفحات مجازی برای گفتن از هنرنمایی مارکز در این کتاب محدود و اندک است!

ای‌کاش ای‌کاش ای‌کاش به جای این ولع تمام‌نشدنی کتابخوان‌های نسل امروز به خواندن کتاب‌های تازه از چاپ درآمده و دست اول، دستی از غیب برون می‌آمد و یقه آنها را به میان صفحات آثار مارکز و پروست و فاکنر و همینگوی و بورخس می‌کشاند تا بفهمند و بدانند ادبیات کجاست و همه این ماجراها از کجا آب می‌خورد. ای‌کاش یک‌جایی همه این‌ کتابخوان‌های تازه‌نفس جمع می‌شدند و یک‌ماه همه‌باهم با صدسال تنهایی قرنطینه می‌شدیم تا آخرش مثل آخرین آئورلیانوی خانواده بوئندیا، طوفان نوح را زیر پی خانه‌مان احساس می‌کردیم.
Displaying 1 - 30 of 219 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.