What do you think?


العقرب على أدراج سلم محطة أنديمشك
رواية مدهشة تهز القارئ وهي تحكي عن جندي يعيش أيامه الأخيرة في العسكرية و يريد العودة الى أهله في طهران و مغادرة ساحة الحرب. لكن العدو يتقرب أكثر فأكثر و يقصف بالمواد الكيماوية و يعطل الحركة.
أثناء عودة الجندي من ساحة الحرب الى أقرب مدينة ليصل الى محطة القطار يشاهد كيف ينهزم الجيش الايراني، ويصور الراوي طريقة انسحابهم اذ يضع الضباط و الجنود بنادقهم في شاحنة و يقطعون مسافة طويلة بلا ماء و لا طعام سيرا على الاقدام و هناك من يفارق الحياة في منتصف الطريق.
حراس الجيش الايراني لا يعيرون أهمية بورقة الجندي للترخيص و يحاولون إيقافه لكنه يهرب منهم نحو محطة القطار و يصل هناك بشق الأنفس.
يضطر الجندي بالركوب في قطار ملوث بالمواد الكيماوية و الجنود المصابين بجروح متقيحة اذ تقطر الدماء من فرجات الابواب تسيل على السكك الحديدية.
المشاهد التي يصورها لنا الراوي لم تكن متصلة و لا هي متماسكة لأنه يعود الى الماضي و كأنه في حالة ذهول لا يعي ما يقول أو كأنه اصيب بلوثة في عقلة اثر ارتعاشات أصوات الانفجار و أحيانا يفلت الزمن منه.
الراوي يرسم الأجواء الخانقة المتسربة في بطون الخنادق: الناس المتورطون بالحرب ، الإدمان و الأمراض و الجنس و يعطي صورة واضحة عن قساوة الحرب و مرارة الهزيمة بعيدا كل البعد عن الشعارات الحربية و الدعايات الواهية و يركز اهتمامه على الجانب الإنساني أكثر من غيره و يتعاطف مع الأخر.
أثناء عودة الجندي من ساحة الحرب الى أقرب مدينة ليصل الى محطة القطار يشاهد كيف ينهزم الجيش الايراني، ويصور الراوي طريقة انسحابهم اذ يضع الضباط و الجنود بنادقهم في شاحنة و يقطعون مسافة طويلة بلا ماء و لا طعام سيرا على الاقدام و هناك من يفارق الحياة في منتصف الطريق.
حراس الجيش الايراني لا يعيرون أهمية بورقة الجندي للترخيص و يحاولون إيقافه لكنه يهرب منهم نحو محطة القطار و يصل هناك بشق الأنفس.
يضطر الجندي بالركوب في قطار ملوث بالمواد الكيماوية و الجنود المصابين بجروح متقيحة اذ تقطر الدماء من فرجات الابواب تسيل على السكك الحديدية.
المشاهد التي يصورها لنا الراوي لم تكن متصلة و لا هي متماسكة لأنه يعود الى الماضي و كأنه في حالة ذهول لا يعي ما يقول أو كأنه اصيب بلوثة في عقلة اثر ارتعاشات أصوات الانفجار و أحيانا يفلت الزمن منه.
الراوي يرسم الأجواء الخانقة المتسربة في بطون الخنادق: الناس المتورطون بالحرب ، الإدمان و الأمراض و الجنس و يعطي صورة واضحة عن قساوة الحرب و مرارة الهزيمة بعيدا كل البعد عن الشعارات الحربية و الدعايات الواهية و يركز اهتمامه على الجانب الإنساني أكثر من غيره و يتعاطف مع الأخر.
72 pages, Paperback
First published April 1, 2006
About the author
حسين مرتضائیان آبکنار
5 books41 followersمتولد ۵ اسفند ۱۳۴۵ در تهران. تحصیلات خود را در رشتۀ هنرهای نمایشی به پایان برد و در زمان جنگ ایران و عراق بین سالهای ۱۳۶۵-۱۳۶۷ به سربازی رفت.
در ۱۳۶۹ در کارگاه داستاننویسی گلشیری شرکت کرد و در سالهای ۱۳۷۷ و ۱۳۷۹ مدیر داخلی ماهنامه کارنامه بود.
او هم اکنون به تدریس آزاد داستاننویسی اشتغال دارد.
در ۱۳۶۹ در کارگاه داستاننویسی گلشیری شرکت کرد و در سالهای ۱۳۷۷ و ۱۳۷۹ مدیر داخلی ماهنامه کارنامه بود.
او هم اکنون به تدریس آزاد داستاننویسی اشتغال دارد.
Ratings & Reviews
Friends & Following
Create a free account to discover what your friends think of this book!
Community Reviews
Displaying 1 - 30 of 140 reviews
February 8, 2015
این یکی از عریانترین کتابها در مورد جنگ 8 ساله بود
همه یزدان ها سر سجاده نیستند و بعضی هاشون دارند از گرمازدگی روی خاک از حال می روند
سربازانی که فحش میدادن و دنبال راهی بودن که از جنگ فرار کنن
و بدون آب و لبی خشک در جاده ها جان میدادند
سربازانی روزها رو می شمردن تا زودتر خدمتشون تموم شه
و برگردن پیش خانواده هاشون
این کتاب به سبک سیال ذهن نوشته شده و بخاطر غیر خطی بودن داستان، اینقدر رویا و واقعیت و زمان های امروز و گذشته و آینده باهم قاطی میشن که آدم چندبار باید داستانو تو ذهنش مرور کنه و هرکدومشون رو در جای خودش قرار بده تا این پازل حل بشه
این کتاب از لحاظ زمان بندی صحنه ها منو یاد فیلم پالپ فیکشن میندازه
و صحنه اول فیلم و آخر فیلم دقیقا بهم مربوط بودن و در یک زمان اتفاق می افتادند و بقیه سکانس ها(که در زمان گذشته و یا آینده اتفاق می افتادند) مابین این دو سکانس بودند
تا بیست صفحه اول کاملا گیج میشدم بین راوی و مرتضی
راوی در واقع ذهن مرتضی بود که همه چیز رو میدید و حتی مرتضی را
ذهن مرتضی مثه یه دوربین بود که با مرتضی حرکت می کرد و همه صحنه ها را شکار میکرد
یکی از سوالاتی که برام پیش اومد این بود که چرا آخر کتاب،مرتضی مثه سیا به لکنت افتاد؟
در مورد جنگ و آدمهایی که در این جنگ بودن،بنده برای تمام کسانی که در جنگ نبرد کرده اند و از جانشان گذشته اند احترام زیادی قائلم
این آدمها بخاطر حقیقتی که به ان ایمان داشته اند جنگیدند. امیدوارم ما هم بیشتر از هر چیزی برای حقیقتی که وجود دارد ارزش قائل شویم
بنظرم آنها هم میترسیدن و نشان دادن آنها به عنوان انسانهایی نترس،از ارزش آنها می کاهد
:نلسون ماندلا فقید می گوید
آموخته ام که شجاعت به معنی نبود ترس نیست، بلکه غلبه بر آن است. انسان شجاع کسی نیست که از هیچ چیزی نمی ترسد؛ کسی است می تواند با ترس هایش مقابله کند
....
از این آدرس میتوانید کتاب را دانلود نمائید
همه یزدان ها سر سجاده نیستند و بعضی هاشون دارند از گرمازدگی روی خاک از حال می روند
سربازانی که فحش میدادن و دنبال راهی بودن که از جنگ فرار کنن
و بدون آب و لبی خشک در جاده ها جان میدادند
سربازانی روزها رو می شمردن تا زودتر خدمتشون تموم شه
و برگردن پیش خانواده هاشون
این کتاب به سبک سیال ذهن نوشته شده و بخاطر غیر خطی بودن داستان، اینقدر رویا و واقعیت و زمان های امروز و گذشته و آینده باهم قاطی میشن که آدم چندبار باید داستانو تو ذهنش مرور کنه و هرکدومشون رو در جای خودش قرار بده تا این پازل حل بشه
این کتاب از لحاظ زمان بندی صحنه ها منو یاد فیلم پالپ فیکشن میندازه
و صحنه اول فیلم و آخر فیلم دقیقا بهم مربوط بودن و در یک زمان اتفاق می افتادند و بقیه سکانس ها(که در زمان گذشته و یا آینده اتفاق می افتادند) مابین این دو سکانس بودند
تا بیست صفحه اول کاملا گیج میشدم بین راوی و مرتضی
راوی در واقع ذهن مرتضی بود که همه چیز رو میدید و حتی مرتضی را
ذهن مرتضی مثه یه دوربین بود که با مرتضی حرکت می کرد و همه صحنه ها را شکار میکرد
یکی از سوالاتی که برام پیش اومد این بود که چرا آخر کتاب،مرتضی مثه سیا به لکنت افتاد؟
در مورد جنگ و آدمهایی که در این جنگ بودن،بنده برای تمام کسانی که در جنگ نبرد کرده اند و از جانشان گذشته اند احترام زیادی قائلم
این آدمها بخاطر حقیقتی که به ان ایمان داشته اند جنگیدند. امیدوارم ما هم بیشتر از هر چیزی برای حقیقتی که وجود دارد ارزش قائل شویم
بنظرم آنها هم میترسیدن و نشان دادن آنها به عنوان انسانهایی نترس،از ارزش آنها می کاهد
:نلسون ماندلا فقید می گوید
آموخته ام که شجاعت به معنی نبود ترس نیست، بلکه غلبه بر آن است. انسان شجاع کسی نیست که از هیچ چیزی نمی ترسد؛ کسی است می تواند با ترس هایش مقابله کند
....
از این آدرس میتوانید کتاب را دانلود نمائید
March 5, 2019
باز هم رئالیسم جادویی، باز هم سیلان ذهن و تداعی آزاد، باز هم شکستهای زمانی و روایت مبهم و راوی دوم شخص و ... انگار ناف نویسنده ایرانی را با همین چند طرفند داستان نویسی بریده اند، انگار این همه تمهیداتی است که راه صعب العبور نوشتن یک داستان درست و درمان و سرراست را هموار میکند تا فرز و تیز تر بشود از داستان فرار کرد، آن هم با این توجیه که همه اینها برای گریز از کلیشه است اما به قیمتِ دوباره در دام کلیشه افتادن و این تعلق خاطر و تبی که بین نویسندگان ایرانی چه وطنی چه مهاجر موج میزند برای این سبک نوشتن، شاید نمودار اوضاع نابسامان اقتصادی-سیاسی و اجتماعی دوران پساانقلاب است تا مفری باشد برای فرار از واقعیت نه چندان دوست داشتنی ِ این دهه های بحرانی(البته همینهایی که تحت عنوان کلیشه ازشان یاد میکنم شکی نیست که زمان خودشان از جذاب ترین و خلاقانه ترین تکنیک ها و ابزارهای آشنایی زدایی از آنچه خواننده بورژوا بعنوان پیشفرض از داستان انتظار داشت، بودند و البته هنوز هم هستند اگر رمان را صرفا به کاربست همین چند تکنیک منقضی شده تقلیل ندهیم). نمیگویم رئالیسم غایی ترین ژانر برای نوشتن یک شاهکار است اما هیچکس هم نمیتواند منکر آن شود که بهترین ها و ماندگارترین های ادبیات داستانی آنهایی هستند با خط روایتی واحد و کاراکترهای معین و نامبهم. هرچند همان چند تکنیک ذکر شده نیز کیفیت زیبایی شناختی خود را دارند و چه رمان هایی از این دست که از خواندشان سیر نمیشوم. و اما درباره خود « عقرب » باید بگویم از انصاف نگذشته باشیم نسبت به حجم بسیار کمش داستان خوبی بود با احتساب این واقعیت که داستان های کوتاه بار سنگین تری برای ناک اوت کردن خواننده بر دوش میکشند تا رمان. داستان کوتاهی از قاضی ربیحاوی خوانده بودم بنام حفره که حسم میگوید آقای مرتضائیان تحت تاثیر این داستان این کتاب را نوشته و در آخر باید گفت برجسته ترین نکته درباره این رمان فسقلی پرهیز از تقدس گرایی جنگ بود-چه مذهبی، چه ناسیونالیستی-چهره جنگ زشت و ننگین است، تحت هر لوایی که باشد و آقای نویسنده خوب توانسته بود این زشتی را تف کند کف دستش و یک سیلی نثارمان کند
June 1, 2017
اولین کتابی که در مورد جنگ ایران و عراق خوندم و متعجبم چطور مجوز گرفته. اما حیرتم محدود به این نیست، تصویری در طول سالیان رسانههای عمومی و دولتی از جنگ و جبهه ساختهاند و این تصویر فروریخت. البته مدتها بود که متزلزل شده بود.
حس دیگرم در زمان خوندنش ترس بود. برای کسی که در سال قطعنامه به دنیا اومده، در دورترین نقطه از جبهه و مطلقا هیچ تصوری از منطقه جنگزده نداشتم ترسیدم. از خون، از گرمای هوا، از دشمن، از آژیر قرمز
نمیدونم دقیقا چرا اما در بهتم!
حس دیگرم در زمان خوندنش ترس بود. برای کسی که در سال قطعنامه به دنیا اومده، در دورترین نقطه از جبهه و مطلقا هیچ تصوری از منطقه جنگزده نداشتم ترسیدم. از خون، از گرمای هوا، از دشمن، از آژیر قرمز
نمیدونم دقیقا چرا اما در بهتم!
March 10, 2024
این کتاب روایت خود جنگه. متفاوت از تصوراتی که از جنگ ساختن. متفاوت از قداستی که از جنگ ساختن. با چیزی که تا حالا گفتن راجع به دفاع مقدس کاملا متفاوته...
ما تو این کتاب، جنگ رو بین سربازا و دشمنا نمیبینیم؛ جنگ بین دژبان ها و سربازاست..!
سربازایی که بی هیچ احترامی جنازه اشون روی هم تلنبار میشه، دژبان هایی که لای بوته ها میگردن تا سربازا رو پیدا کنن به زور و کتک به جنگ ببرنشون..!
.
نوع روایت نویسنده هم خیلی جالبه.
ما تو این کتاب، جنگ رو بین سربازا و دشمنا نمیبینیم؛ جنگ بین دژبان ها و سربازاست..!
سربازایی که بی هیچ احترامی جنازه اشون روی هم تلنبار میشه، دژبان هایی که لای بوته ها میگردن تا سربازا رو پیدا کنن به زور و کتک به جنگ ببرنشون..!
.
نوع روایت نویسنده هم خیلی جالبه.
August 20, 2022
انتظار من از یک کتاب در مورد جنگ اینه که ضد جنگ باشه و پلشتیها و زشتی ها و سختی ها و بدیهاشو نشون بده.نه اینکه مقدس نشون بده،نه اینکه حماسیش کنه و و و و...این کتاب همین ویژگی مهم رو داشت و جالب بود که از طریق یه سرباز روایت میشد تا کمی با سختیهای خدمت سربازی هم آشنا بشیم.عالی بود
November 6, 2014
فرض کنید این کتاب یه نوزاد چند ماههست که تازه شیرش رو خورده و شما بغلش کردید و سرش رو گذاشتید روی شونهتون و آروم هی تپ تپ میزنید پشت این بچه که آروغش رو بزنه و راحت بشه. ناگهان این بچه همراه با آروغ رو شونهتون قی میکنه. اگه بچه رو بذارید کنار و شونهتون رو نگاه کنید میبینید این بچه کلی «تکنیک» قی کرده روتون
.
فقط میتونم بگم حیف. این آدم (حسین مرتضائیان آبکنار) معلومه که بلده قصه بگه. معلومه که «بلده». اما بزرگترین مشکلش اینه که خواسته «هر چی» بلده رو تو هشتاد صفحه جا بده. پنج شیش بخش ابتدایی رو با دو سه بخش انتهایی از دست ندید
...
.
فقط میتونم بگم حیف. این آدم (حسین مرتضائیان آبکنار) معلومه که بلده قصه بگه. معلومه که «بلده». اما بزرگترین مشکلش اینه که خواسته «هر چی» بلده رو تو هشتاد صفحه جا بده. پنج شیش بخش ابتدایی رو با دو سه بخش انتهایی از دست ندید
...
August 30, 2019
خاطراتی هستند
که دیگر رهایم نمی کنند
خاطراتی هستند
که خود را با میخ به جمجمه ام کوبیده اند
دوستانم خود را زمین گذاشته بودند
تا تفنگ هاشان را بردارند
دوستانم
رفته بودند آن سوی مرزها بمیرند
بچه ها به بندناف های شان چنگ می زدند
تا به دنیا نیایند
ما رو به آسمان دعا می کردیم
و از آسمان
بُمب
می بارید
گروس عبدالملکیان
چقدر واگویه های پریشان مرتضا دردناک و وحشتناک بود و زهرش تا مغز استخوان رسوخ میکرد .
که دیگر رهایم نمی کنند
خاطراتی هستند
که خود را با میخ به جمجمه ام کوبیده اند
دوستانم خود را زمین گذاشته بودند
تا تفنگ هاشان را بردارند
دوستانم
رفته بودند آن سوی مرزها بمیرند
بچه ها به بندناف های شان چنگ می زدند
تا به دنیا نیایند
ما رو به آسمان دعا می کردیم
و از آسمان
بُمب
می بارید
گروس عبدالملکیان
چقدر واگویه های پریشان مرتضا دردناک و وحشتناک بود و زهرش تا مغز استخوان رسوخ میکرد .
June 12, 2015
کتاب "عقرب روی پله های راه آهن اندیمشک یا از این قطار خون می چکه قربان" پر از تکنیک است. اما نویسنده این تکنیک ها را در جهت فرم به کار می برد و از نظر فرم گرایی کار نمونهی خوبی از داستان های ایرانی است. موضوع کتاب را هم اگر در نظر بگیریم - که روایتِ دیگری از آدم ها و سرباز های جنگ است و البته روایت مینیمالی است- از داستان های خوب ایرانی است که این اواخر خوانده ام.
November 4, 2019
"عقرب روی پله ها..." رمان بسیار کوتاهی درباره جنگ ایران و عراق است. این رمان از برشهای کوتاه و به ظاهر جدایی تشکیل شده که مجموع آنها تبدیل به یک داستان می شود. داستانی که در نهایت اختصار، تصویری واقعی از وضعیت سربازان وظیفه در جنگ ارائه می دهد که با تصویر معمول و رایج از جبه های جنگ تفاوت فاحش دارد.
جنگ در این کتاب مقدس نیست. رزمنده کتاب به اجبار در جنگ حضور دارد و ضربه های بیرحمانه باتوم دژبانها بر سر سربازان فراری و حتی به رگبار بستن شان، آنها را در جنگ نگه داشته. بی رحمی، هرج و مرج، رشوه گیری و تلکه کردن زیردست، هم آغوشی سربازها و ... صحنه هایی است که این کتاب را از موارد مشابه متمایز می کند.
این را هم بگویم که این کتاب اولین بار در سال 86 چاپ شد و جایزه گلشیری را برد و خیلی زود ممنوع الچاپ گردید. نویسنده در حاضر ساکن آمریکا است و کتابش تا کنون به زبانهای فرانسوی و آلمانی ترجمه شده است.
جنگ در این کتاب مقدس نیست. رزمنده کتاب به اجبار در جنگ حضور دارد و ضربه های بیرحمانه باتوم دژبانها بر سر سربازان فراری و حتی به رگبار بستن شان، آنها را در جنگ نگه داشته. بی رحمی، هرج و مرج، رشوه گیری و تلکه کردن زیردست، هم آغوشی سربازها و ... صحنه هایی است که این کتاب را از موارد مشابه متمایز می کند.
این را هم بگویم که این کتاب اولین بار در سال 86 چاپ شد و جایزه گلشیری را برد و خیلی زود ممنوع الچاپ گردید. نویسنده در حاضر ساکن آمریکا است و کتابش تا کنون به زبانهای فرانسوی و آلمانی ترجمه شده است.
May 15, 2021
موج انفجار پرده گوشش رو لرزانده بود و توی سرش صدای سکوت بود. سرش را که بلند کرد، سیاوش را دید که دمر افتاده روی زمین. بلند شد و با دست ها و دهان باز، رفت طرف سیاوش. میخواست داد برند؛ سیا...
داد هم زد، اما صدایش درنیامد. صورت و سینه سیاوش روی خاک بود و وای... پارچه دور دستش خونی بود و وای... یک لنگه پوتینش افتاده بود کناری و وای... وای... وای...
.
این داستان کوتاه، قصه ی سربازاس.و یه برش کوچیک از دنیاشون وسط جنگ. خبری از فرمانده و بالاسریا نیست. دنیای سربازا و هراز چند گاهی سایه سیاه دژبانا که تا میان، آدم دلش هری میریزه. (دژبانا غولای سیاهن و سربازا عقرب).
تعارف چرا، من خیلی از کتاب خوشم اومد، از نگاه متفاوتش، از خالی بودنش از ایدئولوژی. از تصویر چهره ی بی رحم جنگ.
.
کابوسها که میان، نوشته ها سر و ته ندارن، نقطه و ویرگول نیست، فقط کلمه اس که پشت هم قطار شدن، عین یه خواب درهم و برهم، نویسنده چقدر خوب با این روش، هرج و مرج اوهام راوی رو نشون میده.
.
خیلی خوشم اومد، از عقب و جلو رفتنهای داستان، از دردی که توی روایت موج میزد، و انتظاری که میکشت آدمو...
.
من با خیال راحت به این کتاب پنج میدم.
داد هم زد، اما صدایش درنیامد. صورت و سینه سیاوش روی خاک بود و وای... پارچه دور دستش خونی بود و وای... یک لنگه پوتینش افتاده بود کناری و وای... وای... وای...
.
این داستان کوتاه، قصه ی سربازاس.و یه برش کوچیک از دنیاشون وسط جنگ. خبری از فرمانده و بالاسریا نیست. دنیای سربازا و هراز چند گاهی سایه سیاه دژبانا که تا میان، آدم دلش هری میریزه. (دژبانا غولای سیاهن و سربازا عقرب).
تعارف چرا، من خیلی از کتاب خوشم اومد، از نگاه متفاوتش، از خالی بودنش از ایدئولوژی. از تصویر چهره ی بی رحم جنگ.
.
کابوسها که میان، نوشته ها سر و ته ندارن، نقطه و ویرگول نیست، فقط کلمه اس که پشت هم قطار شدن، عین یه خواب درهم و برهم، نویسنده چقدر خوب با این روش، هرج و مرج اوهام راوی رو نشون میده.
.
خیلی خوشم اومد، از عقب و جلو رفتنهای داستان، از دردی که توی روایت موج میزد، و انتظاری که میکشت آدمو...
.
من با خیال راحت به این کتاب پنج میدم.
October 22, 2017
نقل قول مستند:
قطار روی پلههای راه آهن اندیمشک
این کتاب با فضاهای فراواقعی و ایجازش، خوراکِ آدمهای تأویل کنی مثل منه که دوست دارن هر چیزی رو به یه چیز دیگه ربط بِدَن. از جلد خاکی رنگش که منُ یاد ماشینهای ارتش میندازه بگیر، تا اسمش "عقرب" که در طول تاریخ ازش اسطورهها ساخته شده...؛ کتابهای زیادی دربارهی جنگ ایران و عراق نوشته شده اما نوعِ نگاهِ راویِ این داستان به جنگ، که ظاهراً رتبهی پایینی در سلسه مراتب ارتش داره، اون رو از سایر رمانهایی که در این زمینه نوشته شدهن متمایز میکنه.
خاطرهی جنگ هیچ وقت از ذهن کسایی که اون رو تجربه کردهن زدوده نمیشه و نوشتن، راهِ خیلی خوبی برای کنار آمدن با خاطرات تلخه.
از این عقرب خون میچکه قربان
نوع روایت ماجرا خطی نیست و باید توی ذهنت مرتباش کنی، مثل یه پازل باید تکّهها رو کنار هم بچینی تا شکل کلی دربیاد.
معایبی هم داره، مثلاً دیالوگهای یک بخشاش میلنگن. نثرِ کتاب هم چنگی به دل نمی زنه. نثرش وبلاگیه، اما جونِ داستان، نثرش رو زنده و سرپا نگه داشته. بعضی از جزئیاتی که نویسنده دربارهی قهرمانش وارد داستان کرده، به کار ضربه زده و شخصیش کرده اما چیزی که در ابتدای کتاب آمده به کلی این شُبهه رو از بین می بره: تمام صحنههای این رمان واقعی است.
قسمتی از متن کتابِ قطارِ خونچکان
ماه نبود و تاریکی ریخته بود روی دشت. سرباز زیر پشه بند خواب بود. زیرپیراهن سفید تنش بود و یک پایش از ملافه بیرون مانده بود. باد گرم می آمد و میپیچید و میرفت... پشهای روی بازوی سرباز نشسته بود و داشت خونش را میمکید. سرباز غلطی زد و پشه از روی دستش بلند شد و نشست روی گردناش.
هیبت سیاهی نزدیک شد. سرباز خواب بود. از دور صدای زوزهی کشدار سگها میآمد. دستهای سیاه، گوشهی پشهبند را از زیر تشک بیرون کشیدند. سرباز خواب بود. دست ها خزیدند تو...
به یک فشارِ مورّبِ سرنیزه گلوی سرباز پاره شد. خون پاشید به زیرپیراهن سفید. دستِ دیگرِ سیاهی، روی دهان سرباز بود تا صدایش بیرون نیاید. پاهای سرباز تکانی خوردند و بعد همانطور بی حرکت ماندند. خون نشت کرد روی ملافه...
دست ها که از پشه بند بیرون رفتند، از لبههای تخت خون میچکید روی خاکِ داغِ شب و قوطیِ خالیِ کبریت که کنارِ پایهی تخت افتاده بود...
تأثیرِ این کتاب رو بر روانِ خودم مثل تأثیر نیش عقرب بر بدنم میدونم: از لحاظ کَمّی: ناچیز؛ از لحاظ کیفی: کُشنده.
با پسرم رسیدیم به حرف جنگ ایران و عراق و براش از بمباران و حالت آژیر قرمز گفتم. روی یوتوب سرچ کردم آژیرقرمز که گوش کنه و در کمال ناباوریِ خودم، وقتی چند ثانیه از صدای گوینده و آژیر گذشت به طور غیر ارادی {داشتم} گریه میکردم. خیلی عجیب بود برام که چطور درد از عمق به سطح، اونطور سریع اومد بالا.
قطار روی پلههای راه آهن اندیمشک
این کتاب با فضاهای فراواقعی و ایجازش، خوراکِ آدمهای تأویل کنی مثل منه که دوست دارن هر چیزی رو به یه چیز دیگه ربط بِدَن. از جلد خاکی رنگش که منُ یاد ماشینهای ارتش میندازه بگیر، تا اسمش "عقرب" که در طول تاریخ ازش اسطورهها ساخته شده...؛ کتابهای زیادی دربارهی جنگ ایران و عراق نوشته شده اما نوعِ نگاهِ راویِ این داستان به جنگ، که ظاهراً رتبهی پایینی در سلسه مراتب ارتش داره، اون رو از سایر رمانهایی که در این زمینه نوشته شدهن متمایز میکنه.
خاطرهی جنگ هیچ وقت از ذهن کسایی که اون رو تجربه کردهن زدوده نمیشه و نوشتن، راهِ خیلی خوبی برای کنار آمدن با خاطرات تلخه.
از این عقرب خون میچکه قربان
نوع روایت ماجرا خطی نیست و باید توی ذهنت مرتباش کنی، مثل یه پازل باید تکّهها رو کنار هم بچینی تا شکل کلی دربیاد.
معایبی هم داره، مثلاً دیالوگهای یک بخشاش میلنگن. نثرِ کتاب هم چنگی به دل نمی زنه. نثرش وبلاگیه، اما جونِ داستان، نثرش رو زنده و سرپا نگه داشته. بعضی از جزئیاتی که نویسنده دربارهی قهرمانش وارد داستان کرده، به کار ضربه زده و شخصیش کرده اما چیزی که در ابتدای کتاب آمده به کلی این شُبهه رو از بین می بره: تمام صحنههای این رمان واقعی است.
قسمتی از متن کتابِ قطارِ خونچکان
ماه نبود و تاریکی ریخته بود روی دشت. سرباز زیر پشه بند خواب بود. زیرپیراهن سفید تنش بود و یک پایش از ملافه بیرون مانده بود. باد گرم می آمد و میپیچید و میرفت... پشهای روی بازوی سرباز نشسته بود و داشت خونش را میمکید. سرباز غلطی زد و پشه از روی دستش بلند شد و نشست روی گردناش.
هیبت سیاهی نزدیک شد. سرباز خواب بود. از دور صدای زوزهی کشدار سگها میآمد. دستهای سیاه، گوشهی پشهبند را از زیر تشک بیرون کشیدند. سرباز خواب بود. دست ها خزیدند تو...
به یک فشارِ مورّبِ سرنیزه گلوی سرباز پاره شد. خون پاشید به زیرپیراهن سفید. دستِ دیگرِ سیاهی، روی دهان سرباز بود تا صدایش بیرون نیاید. پاهای سرباز تکانی خوردند و بعد همانطور بی حرکت ماندند. خون نشت کرد روی ملافه...
دست ها که از پشه بند بیرون رفتند، از لبههای تخت خون میچکید روی خاکِ داغِ شب و قوطیِ خالیِ کبریت که کنارِ پایهی تخت افتاده بود...
تأثیرِ این کتاب رو بر روانِ خودم مثل تأثیر نیش عقرب بر بدنم میدونم: از لحاظ کَمّی: ناچیز؛ از لحاظ کیفی: کُشنده.
May 7, 2014
كوبنده ترين جمله اين كتاب جمله آغازين آن است : تمام صحنه هاي اين كتاب واقعي است ... مو به تنم راست كرد ...
February 23, 2007
من دوست دارم درباره جنگ بدانم. بیشتر از اینکه میدانم و از زاویههای مختلف. برای همین است که کتابهای روایت را این قدر دوست دارم و تا حالا صد بار اینجا دربارهشان نوشتهام. اگر داستان یا مجموعه داستانی هم ببینم که موضوعش جنگ باشد، دوست دارم بخوانم. مثل تو میگی من اونو کشتم؟ نوشته احمد غلامی و حالا عقرب روی پلههای راهآهن اندیمشک یا از این قطار خون میچکه قربان! و البته من داستان با پیرنگ جنگ به نسبت خیلی کم دیدهام -به خدا هشت سال جنگیدن اتفاق کوچکی نیست، به خوب و بدش کار ندارم.
این آخری را نشر نی اخیراً چاپ کرده و نویسندهاش حسین مرتضائیان آبکنار است (که کتاب قبلیاش مجموعه داستان عطر فرانسوی بود). آبکنار ۴۰ ساله است، یعنی در سالهای آخر جنگ حدوداً بیست ساله بوده و قاعدتاً جبهه هم رفته، حالا یا -با احتمال بیشتر- به عنوان سرباز وظیفه یا به عنوان بسیجی. ولی معلوم است که جبهه را دیده. این را از جمله اول کتاب هم میشود فهمید: «تمام صحنههای این رمان واقعی است.»
و همین یک جمله من را تشویق میکند که کتاب را بخوانم و از خواندنش راضی باشم، مستقل از اینکه پرداخت داستان و این جور چیزهایش چطور بوده. که البته در این مورد آن هم خوب بود. نمیگویم عالی بود، ولی حداقل اصلاً اذیت نمیکرد. خوبترین خوبی کتاب این است که با شخصیتهایی در جبهه آشنا میشوی که نمونههایش را در ادبیات و سینما و در واقع روایت رسمی جنگ که اصلاً نمیبینی و حتی در نمونههایانتقادیتر هم آنقدر پررنگ نیستند. مثل ماجرای مواد مخدر یا همجنسگرایی در جبهه.
و یک مسئله از نظر من مهم دیگر اینکه عقرب... را نشر نی خیلی تمیز و روی کاغذ خوبی چاپ کرده و کلاً کیفیت کار بالاست ولی خب با توجه به حجم کار قیمتش از انچه باید باشد بیشتر است و راستش من کمی زورم امد که ۲۰۰۰ تومان بدهم و کتابی بخرم که ظرف کمتر از یک ساعت میشد خواندش. نمیخواهم درباره ارزش کتاب بحث کنم، دارم درباره قیمت کتاب حرف بزنم. به نظر من این کتاب در این بازار باید ارزانتر از این میبود. گرچه من کتاب را نخریدم و دیروز که با یکی از دوستان دزفولیام رفته بودیم کتابفروشی اسم اندیمشک چشم دوستم را گرفت (البته من اولش گرا را دادم که نظرش را جلب کنم) و کتاب را خرید و همان موقع هم داد به من که بخوانمش و من هم همان دیشب، یکضرب خواندمش.
در کل خواندن کتاب را توصیه میکنم.
عقرب روی پلههای راهآهن اندیمشک
یا
از این قطار خون میچکه قربان!
حسین مرتضائیان آبکنار
نشر نی
چاپ اول: ۱۳۸۵
تیراژ: ۲۲۰۰ نسخه
۸۳ صفحه، ۲۰۰۰ تومان
این آخری را نشر نی اخیراً چاپ کرده و نویسندهاش حسین مرتضائیان آبکنار است (که کتاب قبلیاش مجموعه داستان عطر فرانسوی بود). آبکنار ۴۰ ساله است، یعنی در سالهای آخر جنگ حدوداً بیست ساله بوده و قاعدتاً جبهه هم رفته، حالا یا -با احتمال بیشتر- به عنوان سرباز وظیفه یا به عنوان بسیجی. ولی معلوم است که جبهه را دیده. این را از جمله اول کتاب هم میشود فهمید: «تمام صحنههای این رمان واقعی است.»
و همین یک جمله من را تشویق میکند که کتاب را بخوانم و از خواندنش راضی باشم، مستقل از اینکه پرداخت داستان و این جور چیزهایش چطور بوده. که البته در این مورد آن هم خوب بود. نمیگویم عالی بود، ولی حداقل اصلاً اذیت نمیکرد. خوبترین خوبی کتاب این است که با شخصیتهایی در جبهه آشنا میشوی که نمونههایش را در ادبیات و سینما و در واقع روایت رسمی جنگ که اصلاً نمیبینی و حتی در نمونههایانتقادیتر هم آنقدر پررنگ نیستند. مثل ماجرای مواد مخدر یا همجنسگرایی در جبهه.
و یک مسئله از نظر من مهم دیگر اینکه عقرب... را نشر نی خیلی تمیز و روی کاغذ خوبی چاپ کرده و کلاً کیفیت کار بالاست ولی خب با توجه به حجم کار قیمتش از انچه باید باشد بیشتر است و راستش من کمی زورم امد که ۲۰۰۰ تومان بدهم و کتابی بخرم که ظرف کمتر از یک ساعت میشد خواندش. نمیخواهم درباره ارزش کتاب بحث کنم، دارم درباره قیمت کتاب حرف بزنم. به نظر من این کتاب در این بازار باید ارزانتر از این میبود. گرچه من کتاب را نخریدم و دیروز که با یکی از دوستان دزفولیام رفته بودیم کتابفروشی اسم اندیمشک چشم دوستم را گرفت (البته من اولش گرا را دادم که نظرش را جلب کنم) و کتاب را خرید و همان موقع هم داد به من که بخوانمش و من هم همان دیشب، یکضرب خواندمش.
در کل خواندن کتاب را توصیه میکنم.
عقرب روی پلههای راهآهن اندیمشک
یا
از این قطار خون میچکه قربان!
حسین مرتضائیان آبکنار
نشر نی
چاپ اول: ۱۳۸۵
تیراژ: ۲۲۰۰ نسخه
۸۳ صفحه، ۲۰۰۰ تومان
Read
May 18, 2017لعنت به تمام صحنه های این رمان که واقعی است ... نمی دونم درست چند بار کتاب رو پرت کردم یک گوشه و دوباره با وحشت با ترس با اندوه با درد با درد با درد با درد با درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد بر داشتمش .... کتاب رو فقط با نگاه دنبال کردم سرسری بدون اینکه بخوام عمیق بشم ، توانایی این رو در خودم نمی دیدم که حتی ذره ای بخوام در خوندن سطور مکث کنم یا عمیق بشم . برای من این کتاب یک عنوان بیشتر ندارد " وقتی که داریم از کشتار دسته جمعی حرف می زنیم از چه حرف می زنیم ؟ "
اینجا همه چی دروغ جز خرمشهرو مردای تیکه تیکه و زنای بی شوهرو
اونی که زیر تانک رفت رهبر نبود رهبر در گوشش لالایی مرگ می خوند
کمی آن طرف تر کنار کُناری دژبانی با باتوم می کوبید توی سر سربازی که به زانو نشسته بود ، می کوبید توی سر سربازی که به زانو نشسته بود ، می کوبید می کوبید می کوبید توی سر سربازی که روی زمین افتاده بود ....
این باتوم نه فقط روی سر سرباز بلکه بر جان و روان همه ی خوانندگان این کتاب می کوبد می کوبد می کوبد
اینجا همه چی دروغ جز خرمشهرو مردای تیکه تیکه و زنای بی شوهرو
اونی که زیر تانک رفت رهبر نبود رهبر در گوشش لالایی مرگ می خوند
کمی آن طرف تر کنار کُناری دژبانی با باتوم می کوبید توی سر سربازی که به زانو نشسته بود ، می کوبید توی سر سربازی که به زانو نشسته بود ، می کوبید می کوبید می کوبید توی سر سربازی که روی زمین افتاده بود ....
این باتوم نه فقط روی سر سرباز بلکه بر جان و روان همه ی خوانندگان این کتاب می کوبد می کوبد می کوبد
August 16, 2024
خیلی دردناکه
تحمیل جنگو به پسرا کاملا حس میکنی با خوندش.
لعنت بهشون حس نفرت از سازمان جنگو نظام وظیفم بیشتر شد.
تحمیل جنگو به پسرا کاملا حس میکنی با خوندش.
لعنت بهشون حس نفرت از سازمان جنگو نظام وظیفم بیشتر شد.
January 6, 2025
شاید بعداً بنویسم
May 5, 2021
تصویری که نویسنده از جنگ، در کتاب ارائه داده با تصویری که سال هاست سعی کردن به خوردمون بدن زمین تا آسمون فرق داره. جنگ در باور عام، پدیده ای مقدسه، در حالیکه این کتاب تمام معادلات رو به هم میریزه. با وجود کوتاه بودن کتاب، اما در بعضی از بخش ها به شخصه گیج میشدم و به نظرم با توجه به واقعی بودن همه ی صحنه های رمان، لازم هست یک یا دوبار دیگه هم خونده بشه. نبودِ علائم نگارشی در نوشته های نویسنده که نمیدونم نشون دهنده ی سبک خاص نویسنده هست یا چیز دیگه، خوندن رو کمی سخت میکرد و گاهی لازم بود چند بار به عقب برگشت تا به شکل صحیح جمله خونده شه.
August 12, 2013
زدودن کلیشه از مفهوم و فضای جنگ بین ایران و عراق. شخصیت های ملموس و ایجاد موقعیت برای همذات پنداری مخاطب با آنها. توجه به فرم، تکنیک و تعلیق این اثررا تبدیل می کند به یک شاهکار ادبی معاصر .
July 13, 2019
مریضم کرد.
پنج ستارهی مجزای دیگر برای صفحات ۶۱ تا ۶۳
پنج ستارهی مجزای دیگر برای صفحات ۶۱ تا ۶۳
August 21, 2020
3.5
کتابی هذیانگونه از مصائب و بیپناهیهای همه سربازانی که اگر نمیرن انگار وظیفشون رو کامل انجام ندادن.
پ.ن: از اسم کتاب خیلی خوشم اومد و خیلی هم تناسب داشت 👌
"کمی آن طرفتر کِنار کُناری دژبانی با باتوم میکوبید توی سر سربازی که به زانو نشسته بود، میکوبید توی سر سربازی که به زانو نسشته بود، میکوبید میکوبید میکوبید توی سر سربازی که روی زمین افتاده بود...ا"
کتابی هذیانگونه از مصائب و بیپناهیهای همه سربازانی که اگر نمیرن انگار وظیفشون رو کامل انجام ندادن.
پ.ن: از اسم کتاب خیلی خوشم اومد و خیلی هم تناسب داشت 👌
August 18, 2025
" عقرب روی پله راه آهن اندیمشک" ، داستان ترخیص رزمنده ایست که دوران سربازی اش را در زمان جنگ ایران و عراق می گذراند و حالا راهی اندیمشک است تا با قطار از معرکه ی جنگ بگریزد و به آغوش خانواده اش بپیوندد اما...
۱۴۰۴/۵/۲۷
۱۴۰۴/۵/۲۷
January 4, 2015
یک داستان ضعیف چرا با آنهمه هیاهوی سیاسی میتواند این همه شهرت و مقبولیت به دست بیاورد؟ تنها فرض خوشبینانه م اینست که در نیمه اول دهه هشتاد، روایت سوررءال و قسمتهای سیال راوی خواب، کمسابقه و جالب بوده، که باز در این صورت هم باید افسوس خورد بر حیرتزدگی همیشه داستان نویسی معاصر.
October 30, 2021
همخوانی فرم و محتوا
و صحنههایی که تماما واقعی بودند.
و صحنههایی که تماما واقعی بودند.
February 8, 2015
۱. چقدر با تصورات من از جنگ همخوانی داشت٬ من همیشه هشت سال دفاع مقدس صلوات الله علیه رو این شکلی که تو این کتاب تصویر شده میدیدم و چقدر تعجب برانگیز بود٬ خوندن این کتاب
۲. غیر از ذهن سیال و شیوه قشنگ داستان نویسی، چقدر خوب تصویر شده بود مرتضا٬ یه شخصیت بای پولار که یکی از شخصیت هاش که سیاوش باشه شهید میشه و خودش به خونه بر میگرده
۲. غیر از ذهن سیال و شیوه قشنگ داستان نویسی، چقدر خوب تصویر شده بود مرتضا٬ یه شخصیت بای پولار که یکی از شخصیت هاش که سیاوش باشه شهید میشه و خودش به خونه بر میگرده
November 8, 2012
ادبیات دفاع مقدس وقتی تمام چارچوب های رایج و تابو ها رو بشکنه اثری کم نظیر میشه که این رمان جزو معدود آثار ساختار شکن در مورد جنگ ایرانه. فضایی از جبه رو نشون میده که خیلی خیلی مغفول مونده و کسی بیانش نکرده.
September 8, 2026
روایت، بر پایهی جریان سیال ذهن شکل گرفته و ساختاری موتیفوار و البته غیرخطی دارد. در چنین روایتی، موتیفها لزوماً قرار نیست به یکدیگر برسند و در نهایت یک طرح کلاسیک و منسجم را کامل کنند؛ اما در این رمان، احساس کردم گسست میان موتیفها و روایتهای مختلف، نهتنها به جهان اثر کمک نکرده، بلکه در بخشهایی آن را بیش از اندازه گنگ و دشوار کرده است. به نظر میرسد بعضی از این گسستها، بهجای آنکه بخشی از منطق معنایی اثر باشند، مانع شکلگیری ارتباط میان اجزای آن شدهاند.
داستان را میتوان نوعی تقدسزدایی از روایتهای رسمی و رایج جنگ دانست. این رویکرد شاید در سالهای پیش، تلاشی هنجارشکن و تکاندهنده به شمار میآمد، اما امروز دیگر همان ضربهی اولیه را وارد نمیکند؛ به بیان دیگر، به نظرم این وجه از اثر تا حدی مشمول زمان شده است.
در بخشهایی از رمان، به یاد پدروپاراموي خوان رولفو افتادم؛ بهویژه آنجا که راویان و شخصیتها در هیئت ارواح سرگردان ظاهر میشوند؛ آدمهایی که چنان نابهنگام و ناگهانی به کام مرگ فرو رفتهاند که هنوز نیستیِ خود را باور نکردهاند و همچنان به پیش میروند.
عقرب، به نظرم، یک نماد است؛ نماد مرگ و نیستی در روایتی که در آن مرگ چنان فراگیر و پرتکرار است که حتی از خودِ عقرب نیز معنازدایی میشود. در جهان «عقرب»، مرگ دیگر یک حادثه نیست؛ به وضعیتِ جهان داستان تبدیل شده است.
از همینجا میتوان به مفهوم چرخه در رمان رسید. کابوس با راهآهن آغاز میشود و با همان نیز به پایان میرسد. هر بار، روایت دوباره به نقطهی آغاز بازمیگردد؛ به همان ایستگاه، همان راهآهن، همان چرخهی تکرارشونده. گویی زمان در این جهان به شکل خطی حرکت نمیکند، بلکه مدام به گذشته بازمیگردد و شخصیتها را دوباره در همان موقعیتهای مرگ و وحشت قرار میدهد.
مرتضی نیز هرگز از این دایرهی مرگ رها نمیشود؛ انگار در کابوسی مکرر و ناتمام گرفتار است. گذشته برای او به گذشته تبدیل نشده؛ همچنان ادامه دارد و او توان خروج از آن را ندارد. از این منظر، رمان را میتوان روایتی از تروما و ناتوانی انسان در رهاشدن از گذشته دانست؛ گذشتهای که تمام نشده و مدام در اکنون تکرار میشود.
اما سیاوش انگار با مرگش از این کابوس مکرر رها شده است. در پایان میگوید: «من شهید شدم»؛ گویی با مرگ، سرانجام از این بازی دیوانهوار بیرون آمده است. و این شاید یکی از تلخترین تناقضهای جهان رمان باشد: در جهانی که زندگی خود به کابوس تبدیل شده، مرگ میتواند تنها شکل رهایی باشد.
شاید به همین دلیل است که راهآهن، در آغاز و پایان رمان، فقط یک مکان نیست؛ نقطهای است که چرخه در آن شکل میگیرد و دوباره به خودش بازمیگردد. آدمها میمیرند، روایت ادامه پیدا میکند، و گذشته دوباره تکرار میشود؛ انگار هیچکس جز با مرگ نمیتواند از این چرخه بیرون بیاید
داستان را میتوان نوعی تقدسزدایی از روایتهای رسمی و رایج جنگ دانست. این رویکرد شاید در سالهای پیش، تلاشی هنجارشکن و تکاندهنده به شمار میآمد، اما امروز دیگر همان ضربهی اولیه را وارد نمیکند؛ به بیان دیگر، به نظرم این وجه از اثر تا حدی مشمول زمان شده است.
در بخشهایی از رمان، به یاد پدروپاراموي خوان رولفو افتادم؛ بهویژه آنجا که راویان و شخصیتها در هیئت ارواح سرگردان ظاهر میشوند؛ آدمهایی که چنان نابهنگام و ناگهانی به کام مرگ فرو رفتهاند که هنوز نیستیِ خود را باور نکردهاند و همچنان به پیش میروند.
عقرب، به نظرم، یک نماد است؛ نماد مرگ و نیستی در روایتی که در آن مرگ چنان فراگیر و پرتکرار است که حتی از خودِ عقرب نیز معنازدایی میشود. در جهان «عقرب»، مرگ دیگر یک حادثه نیست؛ به وضعیتِ جهان داستان تبدیل شده است.
از همینجا میتوان به مفهوم چرخه در رمان رسید. کابوس با راهآهن آغاز میشود و با همان نیز به پایان میرسد. هر بار، روایت دوباره به نقطهی آغاز بازمیگردد؛ به همان ایستگاه، همان راهآهن، همان چرخهی تکرارشونده. گویی زمان در این جهان به شکل خطی حرکت نمیکند، بلکه مدام به گذشته بازمیگردد و شخصیتها را دوباره در همان موقعیتهای مرگ و وحشت قرار میدهد.
مرتضی نیز هرگز از این دایرهی مرگ رها نمیشود؛ انگار در کابوسی مکرر و ناتمام گرفتار است. گذشته برای او به گذشته تبدیل نشده؛ همچنان ادامه دارد و او توان خروج از آن را ندارد. از این منظر، رمان را میتوان روایتی از تروما و ناتوانی انسان در رهاشدن از گذشته دانست؛ گذشتهای که تمام نشده و مدام در اکنون تکرار میشود.
اما سیاوش انگار با مرگش از این کابوس مکرر رها شده است. در پایان میگوید: «من شهید شدم»؛ گویی با مرگ، سرانجام از این بازی دیوانهوار بیرون آمده است. و این شاید یکی از تلخترین تناقضهای جهان رمان باشد: در جهانی که زندگی خود به کابوس تبدیل شده، مرگ میتواند تنها شکل رهایی باشد.
شاید به همین دلیل است که راهآهن، در آغاز و پایان رمان، فقط یک مکان نیست؛ نقطهای است که چرخه در آن شکل میگیرد و دوباره به خودش بازمیگردد. آدمها میمیرند، روایت ادامه پیدا میکند، و گذشته دوباره تکرار میشود؛ انگار هیچکس جز با مرگ نمیتواند از این چرخه بیرون بیاید
January 10, 2016
ظاهرا خیلی از بزرگواران اینجا از کتاب خوششون اومده بود. من هم از اینکه یاداوری کرده بود جنگ ما همه جاش قشنگ نبوده خوشم اومد. ولی از ذهن سیال بودنش نه. بنظرم استفاده ی بیجا از ذهن سیال مثل استفاده ی بیجا از دوربین روی دست توی سینماست که میتونه به اثر بشدت ضربه بزنه. من این نوع روایت رو نپسندیدم متاسفانه.
نمره ای که میخوام بدم 2.5 ستاره ست که گودریدز این امکان رو نداره
نمره ای که میخوام بدم 2.5 ستاره ست که گودریدز این امکان رو نداره
January 8, 2019
ریویو ربطی ب محتوای کتاب ندارد...
با کسی که وارد خانه ام شده ؛ تمام وسایل زندگی ام را نابود کرده ؛ به زنان خانه تجاوز کرده؛ و قصد رفتن ندارد؛ چه کنم؟؟
حق دفاع ندارم؟؟ اگر برای بودنم برای خانه ام برای زندگی خانواده ام تلاش نکنم، خودم راخواهم بخشید؟؟
جنگ یا دفاع؟؟؟ مسئله اینست که من آغاز گر تهاجم و تصرف نبودم. من فقط از حریمم دفاع کردم
با کسی که وارد خانه ام شده ؛ تمام وسایل زندگی ام را نابود کرده ؛ به زنان خانه تجاوز کرده؛ و قصد رفتن ندارد؛ چه کنم؟؟
حق دفاع ندارم؟؟ اگر برای بودنم برای خانه ام برای زندگی خانواده ام تلاش نکنم، خودم راخواهم بخشید؟؟
جنگ یا دفاع؟؟؟ مسئله اینست که من آغاز گر تهاجم و تصرف نبودم. من فقط از حریمم دفاع کردم
January 3, 2023
احتمالا متفاوت ترین اثر یک نویسنده وطنی بود که خوندم.
حس و حالی که کتاب داشت . زاویه دید و تصویر سازی هاش کاملا برام شفاف و قابل لمس بود با اینکه دوره جنگ رو نه دیدم نه از نزدیک لمسش کردم.
فضای وهم آلود کتاب حسِ نگرانی بهم انتقال می داد که کمتر تجربه ش کرده بودم.
خیلی افسوس می خورم که چرا این کتاب رو نمیشناختم و خیلی خوشحالم که اتفاقا با این کتاب اشنا شدم و از خوندنش لذت بردم
حس و حالی که کتاب داشت . زاویه دید و تصویر سازی هاش کاملا برام شفاف و قابل لمس بود با اینکه دوره جنگ رو نه دیدم نه از نزدیک لمسش کردم.
فضای وهم آلود کتاب حسِ نگرانی بهم انتقال می داد که کمتر تجربه ش کرده بودم.
خیلی افسوس می خورم که چرا این کتاب رو نمیشناختم و خیلی خوشحالم که اتفاقا با این کتاب اشنا شدم و از خوندنش لذت بردم
February 21, 2013
ساختار سینمایی و اپیزودی و وهم آلودش خیلی ذهنی شده بود و این خرابش می کرد.
البته که داستان بیشتر روی تصویر و فضاسازی متکیه اما خب این گاهی مخاطب رو ازار می ده. من خودم بعضی فصل ها رو خیلی دوست داشتم و برخی رو نه.
در این که روایت متفاوتی از جنگه درش شکی نیست.
البته که داستان بیشتر روی تصویر و فضاسازی متکیه اما خب این گاهی مخاطب رو ازار می ده. من خودم بعضی فصل ها رو خیلی دوست داشتم و برخی رو نه.
در این که روایت متفاوتی از جنگه درش شکی نیست.
Displaying 1 - 30 of 140 reviews





























