دلش ریش میشد از این همه زن. از زنهایی که گاهی شبها سایههاشان میافتاد روی در و دیوار اتاق و عالیه تکتکشان را مینشاند پیش چشمهای صفا. حاش بهم میخورد از این همه زنی که توی خودش ریخته بود بخاطر صفا. و صفا رفتهبود. ولش کرده بود تنها و سرگردان میان این همه زن دست و پا بزند. زنهایی که خودش کشیده بودشان تا توی اتاق خواب. اگر ولش کرده بود و رفت بود با یکی از همان زنها چه؟