من همیشه و همهجا گفتم، عاشق کتابهای نغمه نائینیام. یعنی هروقت که به سراغشون میرم، میدونم وقتی که بالأخره کتاب رو ببندم، از شدتِ احساسات سرشار، نزدیک به فروپاشی خواهم بود. و نغمه از اون دسته نویسندههاییه که با یک عدد تخممرغ میره تو آشپزخونه، و بعد چندساعت بعد با مرغ بریون برمیگرده.😍✨
🔺 یه خلاصهی کوچیک از « دلکوچ »: توی بحبوحهی فروپاشی نظامِ رضاخان میرپنج در ایران، و همچنین جنگ جهانی و حملهی ارتش متفقین به ایران، پایتخت در هول و ولای زیادیه. اما در همین حین، توی یکی از روستاهای خانزاده نشینِ حومهی اصفهان، قصهی دیگری روایت میشه. قصهی دختری بهنام فیروزه، خانزادهای فداکار و جسور از طایفهی اصیل مستوفی نائینی(دختر میرزا آقاخان مستوفی)، که ناف بریدهی پسرعموی خودش، بزرگخانه. بزرگخانی که اربابه و رعیتهای زیادی زیر دستش خدمت میکنن. مقدمات عروسی محیاست، اما دل فیروزهی قصه با بزرگ نیست. بلکه دلدادهی رعیتی بنام شفیعه... و همهچیز کمکم از دیدارهای ناخواستهی فیروزه و شفیع شروع میشه. دیدارهایی که پنهانی و بدون اذن خانمبالا(مادر فیروزه) انجام میشه و به عقیدهی اهالی روستا، گناه و معصیته. علل خصوص برای دختر خانزادهی روستا... عاشقی با مردی رعیت و غریبه، درحالی که نافبریدهی خانِ روستا هستی، به خودی خود جرم بزرگیه و مجازات سنگینی داره. جرمی که از جرقههای کوچک شروع میشه تـــا ... به انفجاری مهیب و وحشتناک میرسه. انفجاری که کوس رسوایی خانوادهی مستوفی نائینی رو به زمین میزنه و بزرگـی که.... نمیگذره از فیروزه!
⭐اول یه شفافسازی کنم. ٠/۵ ستاره برای چی کم کردم؟ چون حس کردم شعرهای عاشقانهای که جایجای قصه مخصوصا از اواسط داستان، به کار برده شده، کمی غیرملموسه. و ابراز علاقهها رو من شخصاً ترجیح میدم "زبان خود کرکتر" باشه. البته من شعر رو به صورت محدود توی قصه خیلی دوست دارم. اما اينجا احساس کردم کمی فوکوس روی اشعار زیاد بود🙃
🔺قصه، قصهی سالیان سال پیشه! پس باید با دیدِ سنتی و بستهی مردم اون زمان بخونین، و دنبال هیچگونه تفکرات فمنیستی نباشین. لذا با جامعهای رو به رو هستیم که در عین سادگی، ذره ذره توی باتلاق کذاییِ "حفظ حیثیتهای کذایی و آبروداریهای غلط و مردسالاریهای بیحد و اندازه و..." فرو رفته.
🔺فضاسازی قصه رو اول میگم😍 چون جزو بهترین عناصر قصهست. داستان لوکیشنهای متعددی نداره که مدام به صورت چرخشی تفسیر بشه، اما یکی-دوتا لوکیشن رو به صورت جامع به تصویر میکشه. بخش اول که توی روستای" نائین" روایت میشه، واقعا جزئینگرانه و دقیق نوشته شده. و طبق معمول، بررسیِ میدانیِ نویسنده از لوکیشن و همچنین پیشینهی اجدادیشون باعث شده بتونن اینقدر خوب اشراف و تسلط داشته باشن به قضا👌 تمام فضای عمارتهای خانزادهای، دشتها، کشتزارها، بازار و جوامع مردمی نائین، به قشنگترین شکل ممکن، قابل تصویرسازیه😍
دومین لوکیشن قصه، مربوط به پایتخته که اونجا نقطهی عطف و اوجِ فضاسازی بود. من معتقدم نویسنده اينجا تونسته کاملا از یک رسانهی نوشتاری، به یک رسانهی دیداری شیفت بده و طوری تهرانِ در شُرُف جنگ رو بکوبه و بسازه که مخاطب تصور کنه داره از چهارچوب تلویزیونهای برفکیِ مادربزرگ، عین حقیقت ماجرا رو تماشا میکنه😍 من دیوانهی لوکیشن تهران شدم. تهرانی که طبقهی بورژوای سطح شهرش در کنار سلطهی نیروهای نظامی شاهِ درحالِ فروپاشی، همه دستهدسته پشت میز مینشستن و با یه فنجون قهوه، وضع ممکلت رو ساعتها به باد تحلیل میگرفتن. داستان داره فضای خفقانآوری که آرتیستها و آکتورها و موزیسینهای وطنی متحمل شدن رو نشون میده که با چه مشقتی و میون چه تحقیرها و خودکمبینیهایی تونسته بودن از بین چپاول نژاد ژرمنها از فرهنگ و هنر ایران، امرار معاش کنن و مجبور بشن برای احیای هنر و ادبیات و فرهنگِ ایرانی، بُر بخورن با جامعهی مثلا روشنفکرِ اون زمان... نسلی که تحقیرهای زیادی رو به جون خرید تا حداقل بخشی از سنت و مدرنیتهی ایرانی ما حفظ بشه. مثل وحید و مستانه و سهراب❤️
🔺داستان، توی یک خط زمانی روایت میشه اما گریزهایی به گذشته میزنه و فلشبکها کاملا بهجا بودن👌
🔺حسپردازی داستان عالیه. بیاین اینطور بگم که خانم نائینی، نقطه ضعف حسیِ مخاطبهای خودشو خوب میدونه و احساساتی که توی داستان در جریانه، مثل یه رودخونهی پرتلاطم، درحال تغییره💜 ثانیهای آروم میگیری، یک ثانیه بعد از شدت دلهره و ترس؛نفس در سینهات حبس میشه. و ثانیهای بعد غم، از پا درت میاره😢 این چیزیه که بُعد حسی قصه باهاش آمیخته شده و به مخاطب فرصت اینو نمیده که برای احساساتش عزاداری کنه. بلکه باید همگام با سختیها و مشقتهایی که فیروزه و آدمهای مهم زندگیش تحمل میکنن، جلو بره و برای هر موقعیت سخت و دشوار، یه استراتژی اساسی بچینه❤️
🔺داستان، توی لوکیشن روستاییِ خودش، عموماً حاوی گویش با زبان محلی نائینه. راستش اکثرا زبان محلی، منو مردد میکنه برای انتخاب کتاب و فکر میکنم سختخوان میکنه کتابو، اما زبان نائینی یه تفاوت فاحش داره. این زبان، به گوش بسیار آشنا و راحته. انگار به صورت پیشفرض ما با این زبان خیلی راحت اخت میگیریم و اگر اشتباه نکرده باشم، توی چندین فیلم و سریال نوستالژی قدیمی(خان و خانوادههای قجری) شنیدیمش. به واسطهی همین، من سر ١٠ صفحهی اول با گويششون راحت ارتباط گرفتم و نگم از شیرینیِ حرفها و اصطلاحهای خندهدارشون😂 بهجز چندتا واژهی خاص، بقیهاش نیازی به ترجمه نداره -که البته توی کتاب واستون ترجمه کرده- و خودتون به صورت آوایی، راحت میفهمین چی میگن. خلاصه از حیث گویش، نگران نباشین. روونه!❤️ (اصطلاحات سرشار و کاملا بهجایی که نویسنده توی سکانسهای مرتبط خودش، استفاده میکرد، باعث شد من در آن واحد حس کنم یک لغتنامهی نوستالژیک زیر دستمه و دارم ازش یاد میگیرم😌)
🔺ریتم داستان مناسبه، البته یکم تند. داستان سریع وارد پلات اصلی خودش میشه و اسکلتبندی اولیهی طرح قصه، زود سرپا میشه. اطناب نداره. توصیفات بیهوده نداریم، هرچند من شخصاً دوست داشتم یکم بیشتر توی لوکیشن نائین بمونیم و داستان بیشتر توش روایت بشه، ولی خب حرفی نیست!
🔺منطق و باورپذیری، مثل حرکت روی یک خط راست بود و عوامل متغییر نداشت!😌 داستان، به واسطهی ژانر عاشقانه و تاریخی که داشت، از منطق خوبی برخوردار بود. چرا که اتمسفر تاریخگونهی اون، ایجاب میکرد نویسنده در بستری از "واقعیت" حرکت کنه و اتفاقات چندان ماورائی و غیرقابل قبولی پیش نیاد و ما چیزی رو بخونیم که بتونیم باورش کنیم. چیزی که واقعا اتفاق افتاده...! البته این تمرکز روی واقعیت، فقط مربوط به بخش "تاریخی" اونه که چندان هم غالب نیست. بخش عاشقانهی قصه، کاملا زادهی ذهن نویسنده است. تعلیق قصه خیلی خوبه. داستان معمایی نیست، اما سؤالات متعددی که گاهگاهی برای مخاطب در خلال داستان پیش میومد، با زیرکی و مهارت، دونهدونه پاسخ داده میشد و راستش حدس اینکه کی پشت اون دسیسهها و فتنهگریها بوده، سخت بود!🖤
🔺شخصيتپردازی قصه، دقیق و حرفهای مثل یک پازل کامل چیده شده. هرشخصیت، امضای خاص خودش رو داره. چهارچوب اصلی کرکترها، منوط به نوع تربیت خانوادگی؛ فرهنگ و سنت؛ شرایط جامعهی محل سکونت و... متفاوته❤️
⭕شخصيت منعطف و مهربان فیروزه، دختری که از سنتهای خشک و مردسالارانهی جامعهاش بیزاره، به خوبی نشون داده شده. باهاش همذاتپنداری عجیبی داشتم، درحالی که اصلا شبیهش نبودم. اینقدر محدود و دستبهعصا... اما فیروزه کرکتر نرمخو و صبوری داشت و به زیر دستانش به عنوان موجوداتی حقیر و بیمصرف نگاه نمیکرد. به عنوان دختر یک خان اصیل(اون هم در جامعهای که دختر فقط باید ازدواج میکرد و وارث بهدنیا میآورد)، هنجارشکنیهای زیادی کرده بود. مثل یاد گرفتن سوارکاری، تحصیل و سوادآموزی، قالیبافی و... در ادامه، آسیبهای روحی و جسمی که فجیحانه به فیروزه وارد شد، کمی اون رو محتاط کرده بود. سرکشیهای قبل رو کمرنگ و ترسهاش رو پررنگتر کرده بود، اما همچنان میتونستیم سایهی دختری جسور و فداکار، دلرحم و با عزتنفس رو ببینیم که تحت فشاره. و داره زیر این فشارهای مضاعف(که دلیلش در داستان مشخص میشه) شخصیت محافظهکارانهتری از خودش نشون میده و این تغییر خلق و خوی اون، واقعا دردناک بود و البته، یک پیامد تلخ دیگه هم داشت. که اون هم تحلیل رفتنِ تدریجیِ "اعتماد به نفس" فیروزه بود. مدام در مقایسه با بقیه، خودش رو کم و حقیر میدونست و از همهکس کناره میگرفت اما به مرور........😌😍😁
⭕شخصیتهای فوقالعادهی زیادی توی داستان وارد میشن. که بعضی موندگارن و بعضی رهگذر... "همايون"، به عنوان اولین مخالف جریان فکری ارباب و اربابزادگی، واقعا دوست داشتنی بود. خوشحالم که به دنبال آرزوهاش کوچ کرد. "خانمبالا"، با اینکه اخلاق تند و تیز و زبون برندهای داشت، اما یک مادر فوقالعاده بود. مادری که اشتباهات زیادی میکرد، شکافهای پُر نشدهی زیادی توی شخصیتش بود، اما کوه بود. و من این « سربلندی در عین سرشکستگی »اش در اواسط قصه رو خیلی دوست داشتم (: از "خانجان" خوشم نمیومد. اما همین خوش نیومدن، ارزشمند بود. چون شخصیتش دقیقا مصداق همون زنهای درباریای بود که به واسطهی کمبودهای گذشته و زندگیشون، دیگران رو تحقیر میکنن اما حقارت، زندگی خودشون رو در بر میگیره. از زورگوییهاش به فیروزه و همیشهی خدا تیکهکنایه زدنهاش عاصی بودم، ولی پرداختش رو دوست داشتم. اون دقیقا همون چیزی بود که باید میبود. یک زنِ اربابزادهی تندخو که بعد از مرگ شوهرش، فقط پسرش رو لایق همسفرگی میبینه و لاغیر.
⭕شخصیت "بزرگ"، احساس من به بزرگ، ترحم بود. یک ترحم خالص و بغضدار😢 راستش چندان دوسش نداشتم. بزرگ، ترحم من رو نسبت به خودش زیاد میکرد و وادارم میکرد مدام دلسوزی کنم براش💔 بزرگ، فاقد هرگونه ملایمت و عاطفه بود. اون کسی بود که مسئولیت تمام املاک و مستغلات پدری و عموش رو به عهده داشت و به عنوان یک جوان اربابزاده، زیر بار چنین مسئولیتی، درحالی که هیچکس رو لایق کمک به خودش نمیدونست، تحلیل میرفت و میشکست. هرچند که نمیخواست باور کنه شکستن رو... دلم براش سوخت، وقتی تکبر و خودرأی بودنش جلوی منطقش رو میگرفت و فکر میکرد شکستناپذیره. دلم سوخت وقتی اونقدر تهی و خالی و بدون هیچ پشتوانهای بود که فکر میکرد فیروزه با زور باید کنارش بمونه، نه با حکم دل❤️ دلم سوخت برای بزرگی که میتونست جور دیگهای باشه اما نبود. اون عاطفه و احساسات و محبتش رو توی پستوهای ذهنش مخفی کرده بود و بهش اجازهی خودنمایی نمیداد. چون میترسید. اون از احساسات، مثل یک دمل چرکین میترسید که سر باز کنه و رسواش کنه. رفتارهای خشونتآميز و مردسالارانهای که از خودش نشون میداد، فقط خلأ و حفرههای روحیاش رو پیش چشم من میآورد. و چقدر ترحمبرانگیزن چنین شخصیتهایی. چقدر تنهان💔 مگر در چند سکانس خاص، که من واقعا حس کردم دارم احساساتِ زلالِ چنین آدمی رو عریان میبینم، بزرگ همیشه ترکیبی از "اخم" و "فریاد" بود. مثل یک ماشینِ از پیش کنترلشده... و من همونجا به این باور رسیدم هیچ آدمی، مطلقاً هیچ آدمی بدون "احساسات" زنده نمیمونه، و بزرگ نزدیک به فروپاشی بود.🖤 آبروداریِ افراطیِ بزرگ، غیرت و ناموسپرستی غلطش، زورگوییهاش، تحقیرها و توهینهاش، آسیبهای روحی و جسمیای که نثار بقیه میکرد این جمله رو توی ذهنم تداعی میکرد که « تمام وجودش عشق بود، اما عزیزانش رو میدرید»
🔺پیام داستان رو دوست داشتم. اینکه آدمها زخمهای عمیقی توی وجودشون دارن که وقتی از خودی میخورن، دردش به مراتب بدتره. اینکه گاهی یک حسادت کوچیک، یک کینهی خفیف، اگه بال و پر بگیره، میتونه یک طایفه رو به تباهی بکشونه. میتونه پیوند بین همخونها رو ذره ذره نابود کنه و آتیش بکشه رابطهی خانوادگی رو... گاهی وقتها گناهِ کسی رو به پای دیگری نوشتن، مصیبتش به خود آدم برمیگرده و نابودش میکنه. بدخواهی برای بقیه، دودش توی چشم خودمون میره و هیچ آدمی، هیچ آدمی از تحقیر کردن دیگران، به جایگاه بالایی نرسیده... هیچ آدمی نمیتونه پا روی قلب شکستهی دیگران بذاره، و همچنان محترم باقی بمونه.
🔺قصه به ژانرش وفاداره و من شاهد عاشقانههای دلخوبکن و ظریف بین شخصیتها بودم. خیلی لذت بردم و حالم باهاش خوب شد😍😢 حس و حالم باهاش مثل این بود که توی گرمای تابستون، یک لیوان شربت خنک و گوارا بنوشم و احساس کنم جزوی از جریان زندگیام🥺 ایجاد اون حس ناب و خالص، همچنین وفاداری به احساساتشون خیلی قشنگ، کارشده و جزئی پردازش شده بود. دوسش داشتم. خیلی وقت بود یک عاشقانهی دلچسب و منطقی نخونده بودم🙃❤️
درکل... حال فوقالعادهای باهاش داشتم. پیشنهادش میکنم و مرسی از خانم نائینی عزیز. شما همیشه منو شارژ میکنین و احساساتم رو رقیق میکنین💜✨
باید تموم کنم؟ تازه موتورم گرم شده بود😐😂 راستش تحلیل یه شخصیت دیگه مونده، که من هشدار اسپویل میزنم چون فکر نکنم چندان مایل باشین قبل از خودِ قصه، اسمشو بدونین. از اینجا به بعد اسپویله دوستان (: ⛔⛔⛔⛔⛔⛔⛔⛔⛔⛔⛔⛔⛔⛔⛔⛔
🔺شخصیت "والا"، دقیقا جایی وارد داستان میشه که فکرشو نمیکردم. والا نقطهی مقابل شخصیت بزرگ بود. مردی با خصوصیتهای رفتاری متفاوت با مردهای خانزاده. مردی که سعی نمیکرد بقیه رو با زور بازو بترسونه، چرا که سعی میکرد اعتماد بسازه. سعی میکرد حال بقیه رو خوب کنه و بهشون ارزش و اعتبار بده⭐⭐⭐⭐⭐ والا به واسطهی تربیت درستی که داشت، به زنان -فارغ از نسبتشون با خودش- بیمنت احترام میگذاشت. اونها رو به عنوان عضو فعالی از جامعهی ملتهب اون زمان، لایق توجه میدونست و حقارت زنان رو دستمایهی تمسخر خودش قرار نمیداد. نمونهی کامل یک روشنفکرِ درست... شاید اول که باهاش رو به رو شدم، فکر میکردم با یه آدم از طبقهی بورژوای ممکلت طرفم که درس پزشکی خونده و قراره حامی دختری باشه که پناه آورده بود به غربت. اما به مرور، متوجه تفاوتهای فاحشش با اون دست سیاسیونِ پشت میزی شدم. والا شخصیت محترم و منعطفی داشت. صبور و با درایت و عاقل بود. شخصیتش رو بر مبنای تصمیمات لحظهای و احساسی(علارغم اینکه بسیار دلنازک و حساس بود)، لب تیغ نمیگذاشت و به حریم فیروزه، دقیقا مثل حریم خصوصی خودش احترام میگذاشت(من چی بگم به تو مرد؟😢) با سیستم مردسالاری به زعم خودش مخالف بود و به فیروزه مجال میداد چیزهایی رو "انتخاب" کنه که هرگز حق انتخابی براشون نداشت💔 من والا رو مردی دیدم که برای تقویت اعتماد به نفس فیروزه، اون رو توی مجالس فرهنگی خودشون سهیم میکرد و مجبورش میکرد اظهار نظر کنه درمورد هرچیزی... سینما، تئاتر، کنسرت موسیقی، اینا چیزهایی بودن که فیروزه وقتی در روستا و تحت سلطهی ارباب بود هرگز فکرشو نمیکرد بتونه از نزدیک ببينه. و من به عنوان یک انسان، دوست داشتم امثال "والا"، به تولید انبوه برسن😢❤️ در کنار اینها، والا یک "زخمخورده" بود. زخمی حاصل از اشتباهات ریز و درشتی که در گذشته داشت. زخمی به وسعت خیانت و نارفیقی. به وسعت اعتماد نابهجا به آدمهایی که فکر میکرد از خانواده، بهش نزدیکترن. والا شخصیتی بود که خصوصیات خاکستری و شکستهی خودش رو احیا کرده بود و سعی میکرد روشناییهای شخصیتیاش بیشتر از سیاهیهاش باشه.🥺 با وجود تمام بیمهریهایی که از سمت خانواده پدریش دیده بود، با وجود تنهاییِ بیحد و مرزش، با وجود دختری که به تنهایی بزرگش میکرد، حتی با وجود ضربههایی که از سمت عزیزانش خورده بود، برام خیلی عزیز و قابل احترام بود. خیلی خیلی زیاد... (:
هیچکس: من حین خوندن کتاب: *ذوق کردن بیش از اندازه در حدی که باعث بوجود اومدن صداهای عجیب غریب از دهن میشد😂🦦
من همیشه از کتابهایی که داستان قدیمی مثلا دوران قبل انقلاب و اینا نوشته شده باشه فراری ام، چون همیشه بخاطر اون شرایط و عقاید و اجبار و محدودیت علی اون زمانها خیلی اتفاقات و چیزها اعصاب خوردکنه (برای من) اما این کتاب که هدیهی دوست عزیزمه، رو دوست داشتم :) زیبا و دوست داشتنی بود!
تاحالا از دلبری های یه مرد تو داستان انقدر خوشم نیومده بود😂 (اسمشو بگم داستان اسپویل میشه) اکثر کتاب ها “اگر” که بخوان دلبری کنن نتیجهش میشه چندتا حرف و حرکت لوس! ولی این خیلی خوب بود🙃 چقدر آقااا.. چقدر با کمالات.. بهبه.. فتبارک الله🦦🤲🏻
فقط تنها مشکلم با داستان این بود که با فیروزه نمیتونستم ارتباط برقرار کنم. بیشتر انگار یه راوی داشت داستان رو توصیف میکرد تا اول شخص! احتمالا بخاطر حال و هوای کتاب و کارکتراش بوده باشه.
پ.ن: اگر از داستان های ایرانی قدیمیطور لذت میبرین این کتاب پیشنهاد خوبیه! این سومین کتاب تو این حال و هواس که دوستش داشتممم🗿
داستان هایی که در تهران قدیم روایت شده عموما منو به خودش جذب میکنه و یکی از دلایلی که سمت خوندن این کتاب رفتم، همین دلیل هست. طرز فکر، نحوه پوشش، اتفاقات و باقی چیز ها به طور زیبایی بیان شدن طوری که مخاطب حس میکنه در همان زمان و مکان پرسه میزنه. داستان روند جذاب و پر فراز و نشیبی داره و مخاطب رو به خودش جذب میکنه.