Zoran Drvenkar was born in Križevci in Croatia in 1967 and moved to Berlin with his parents at the age of three. He has been a writer since 1989, and his novels, poems, plays and short stories have won him numerous awards and prizes. Zoran Drvenkar currently still lives in Berlin.
In 2004 he wrote the childrens book Die Kurzhosengang under the pseudonym Victor Caspak & Yves Lanois.
این کتاب از کتابهاییه که ممکن بود نتونم به تنهایی پیدا کنمش. خوشحالم که نشر افق برام فرستادش و باعث شد بخونمش.
بدن آلیسا یخ میزنه و هیچ کس نمیتونه دلیلش رو پیدا کنه. تنها کسی که میتونه بفهمه چرا خود آلیساست و باید توی این مسیر به تنهایی با مشکلاتش روبهرو بشه.
کتاب بسیار جالبی دربارهی برخورد با غم و از دست دادن عزیز بود. من به شخصه ازش لذت بردم. داستان در فصل زمستان اتفاق نمیافتاد. اتفاقا گرمای خورشید هم بسیار زیبا توصیف شده بود. مهم نیست داستان واقعا در چه فصلی بود. مهم سرمای آلیسا بود که درونی یا بیرونی، بنیادیترین بخش پلات بود. چرا آلیسا یخ میزنه؟ چرا سردشه؟ این سرما چه ارتباطی با پدرش داره که به تازگی -البته شاید نه خیلی تازه- از دستش داده؟ داستان به آرومی پیش میره و خوندنش لذتبخشه. احساسات آلیسا خیلی زیبا توصیف شده و خیلی قابل درکه. اگر اطرافتون کودکی دارید که به تازگی عزیزی رو از دست داده این کتاب رو حتما بخونید. به نظرم دید خوبی بهتون میده.
درمورد ردهی سنی هم احتمالا این کتاب برای دوازده سال به بالا مناسبتر باشه.
گفتم "اولین کتاب زمستون باید یه کتاب خاص باشه." یاد زمستان آلیسا افتادم. فکر کردم "ببین! بهترین کتاب برای شروع زمستون." و اینجوری شد که زمستان آلیسا رو خوندم. هرچند حالوهواش چندان زمستونی نبود. البته اسم هوشمندانهای بود براش. محتوای خیلی خاصی نداشت؛ موضوعاتش نو نبودن؛ نویسنده هم چندان هنرنمایی نکرده بود. (به جز چندجا که خیلی خوب نوشته بود.) ولی با توجه به زمان نوشتهشدنش خوب بود. یه ایدهی نسبتا جالب هم داشت. کلا هم دلنشین بود، ساده و روون و دلنشین.
برام سواله که چطوری من وقتی ۱۱ ۱۲ سالم بود میتونستم خیلی راحت این مدل کتابهارو بخونم و نمیدونم که این موضوع چیز خوبی بوده یا نه اخه این کتابها توی رده سنی نوجوانن، واقعا انقدر مرگ و افسردگی و فکر خودکشی توی سن خیلی پایین و ترس از دست دادن عزیزان و ... چیز خوبیه توی این کتابها؟
توی این سن به نظرم این کتابها بیشتر برای درس دادن به بزرگترها نوشته شدن و خوندنش توی سن پایین شاید تاثیرات خوبی نداشته باشه🤷🏻♀️
خب راستش را میگویم؛ انتظار بیشتری از این کتاب داشتم. تصورم این بود که مثل رمانهایی شبیه «عروس دریایی» قرار است تکانم بدهد. اما اینطور نبود. لحظاتی داشت که اشکی هم در چشمم حلقه زد ولی نمیدانم شاید بهخاطر اینکه نویسنده اجازه نداد خیلی به کاراکترها نزدیک بشیم، نتوانستم آلیسا را بغل کنم؛ آلیسا برایم واقعی نشد. مادرش هم، خونآشام هم. دلم میخواست چیزهای بیشتری دربارهٔ آلیسا، مادرش، پدرش، خونآشام و حتی آیریس و اما اتا بدانم ولی نویسنده چیزی بهم نداد. برای همین جدا ماندم از روایت و انگار فقط یک سری اطلاعات کسب کردم دربارهٔ مواجههٔ آلیسا با مرگ و از دست دادن. اما خب خیلی خوشم آمد که با ادبیات نوجوان آلمانی هم مواجه شدم و فضای داستان، اسامی و حتی حس و حال و روابط انسانی در این داستان خیلی متفاوت بود با ادبیات نوجوان آمریکا و انگلیس که معمولاً برایمان آشناترن.
قشنگ بود. حسش رو دوست داشتم و مخصوصا شخصیتپردازیش خیلی به دلم نشست. یه جوری بود که شخصیتهای نسبتا فرعی مثل اون خانم لهستانی یا شوهرش هم برام زنده و نزدیک بودن. از لئون و اُما اِتا که اصلا نگم، خیلی باحال بودن این دو نفر. کتاب کوتاه و آرومی بود. جوری نبود که اتفاق خیلی خاصی توش بیفته یا همچین چیزی، فقط دوست داشتی یه مدت کنار این شخصیتها راه بری تا زمان کنار هم بودنتون به پایان برسه. تنها چیزی که درکش یه کم برام سخت بود، اون قضیه خواب بود. زیاد به نظرم منطقی نیومد. شاید باید بیشتر بهش فکر کنم یا با کسی که از این چیزا سر در میاره درموردش صحبت کنم. به هر حال، تجربهی خوبی بود.
Drvenkar erzählt eine Geschichte von einem Mädchen, dass mit Trauern umgehen lernen muss und in dieser Trauerphase eigentlich an einer Depression leidet. Der Autor findet dafür schöne Metaphern (Kälte, die vom Körper des Mädchens Besitz ergreift). Hat was, überzeugt mich aber nicht ganz.
زمستان آلیسا نوشته: زوران درونکار ترجمه: فریبا فقیهی گروه سنی: +۱۲ نشر: افق عنوان لاتین: Der Winter Der Kinder oder/ Drvenkar,Zoran امتیاز کتابستان: چهار از پنج ستاره ⭐️⭐️⭐️⭐️
آلیسا دخترکی ده ساله است که همراه مادر به خانهی زوجی لهستانی میرود تا برای تعطیلات تابستان، تعلیم پیانو را شروع کند. حین گردش در خانهی این زوج مهربان ناگهان دست و پایش مانند یخ میشود. مدتی است او حتا در گرمای تابستان هم از درون یخ میزند و انگار قطعات تیز یخ در رگهایش فرو میروند. آلیسا خود را درون گویهای شیشهای که باید تکان داده شوند تا برفهایشان در آب معلق شوند تصور میکند، زمستانی درون خود. مادر به نقل از دکتر گفته شاید ویروس است اما آلیسا میداند ویروس نیست زیرا او پدرش را گم کرده و از همان زمان زمستان و سرمای درون رگهایش آغاز شدهاند.
با رمانی روانشناختی در حوزهی سوگواری نوجوانان روبرو هستیم. تغییراتی که مانند بمب بعد از مرگ یکی از والدین زندگی را به قبل و بعد خود تقسیم میکند. نوجوان باید خود را بیابد و مراقب باشد به سایر اعضای خانواده آسیبی نرسد، اگر درونگرا و ساکت باشد فشار مضاعف می شود.
مهمترین مفاهیمی که در این رمان با آن روبرو می شویم عبارتند از:
حس تنهایی در دوران پیشبلوغ یکی از مهمترین تغییرات شناختی نوجوانان است و اگر همراه با واقعهی سوگ و مرگ یکی از عزیزان باشد میتواند به ویرانگرانهترین شکل در ذهن نوجوان جایگیر شود. آلیسا دخترکی که این دو ساحت را با هم تجربه میکند.
سوگواری فرآیندی پرتالم است که در نهایت باید به تنهایی با آن به صلح رسید. فرقی ندارد کودک یا نوجوان و حتا بزرگسال باشیم، مسیری است که با انکار، خشم و پرسش، غم تا پذیرش و بازآفرینی زندگی باید طی نمود، اما می توان با احتمال قوی برای نوجوانان سختتر دانست. کودکان تماما زیر بال حمایت نزدیکان میروند. بزرگسالان با توانمندیهای بالغانه زودتر به پذیرش می رسند اما نوجوانان که در هیچ یک از دو اقلیم کودکی و بزرگسالی نیستند نه حمایت بیقیدوشرط میطلبند نه تجربهی گذار دارند. بسیاری از نوجوانان به انفعال، تسلیم و نا امیدی پناه میبرند، روندی که در یک کلام افسردگی نامیده میشود.
مادر آلیسا خاطرات روز واقعه را مسکوت میگذارد. از صحبت طفره میرود و به تنهایی اشک میریزد. آلیسا باید از مادر هم مراقبت کند اما آنقدر شکننده شده که میتواند سرمای کالبد مرده را تجسم کند. آلیسا نیازمند «باور» است. باور به اینکه سوگ تنها بلای عالم بر سر او نیست و این باور با یک رویا و مکاشفه شکل می گیرد.
ما با راوی که دختری مغموم و ساکت است همراه خواهیم شد از مردمک چشمانش به دنیا مینگریم و همپای او درد و رنج را مانند مشتی برف در قلبمان حس میکنیم. عشق و نفرت در لحظه را میچشیم تا عمق ترس سفر میکنیم و در تمام خطوط کتاب به دنبال همان دری می گردیم که لئون از آن سخن گفت.
«زمستان آلیسا» روایتی منسجم از سوگواری است برای گذر از مرگ و در آغوش گرفتن زندگی. داستان فرصتهایی که مثل برف آب می شوند و خاطراتی که مثل خردههای تیز یخ میبُرند.
ترسیم ماندگاری خاطرات در جانهای زنده بازماندگان به بهترین شکل در این رمان طرح شده است. حلقه گمشدهای که ترس از مرگ و فراموشی را به میل ادامه زندگی به نام و یادِ عزیز جان داده بدل میکند.
امتیاز من به ایده، پرداخت روایی و ترجمه اثر چهار از پنج است. ضرباهنگ داستان گاهی کند می شود اما پایان بندی مناسب و واقع گرایانه می تواند نقطه عطفی در خاطر خواننده باقی بگذارد. زمستان آلیسا رمان مهمی است برای مواجهه با لایههای درونی ذهن شوک زده و سوگوار نوجوانان، وقتی معنای زندگی را گم میکنند و نیاز به تلنگری دارند برای باور نور و تداوم بقا.
اولین تجربه ام از ادبیات نوجوانی آلمانی. قلم متفاوتی داشت و با اینکه موضوعش یکم کلیشه ای بود ازش خوشم اومد چون نویسنده نوع فرار از غم رو ریلیستیک به قلم آورده بود. دوست دارم بیشتر در این زمینه مطالعه کنم .