آزاد ماتیان به زبان ارمنی مینویسد، زبانی که به قول او اندک مردمانی آن را میدانند. به همین سبب، با وجود تجربهی غنی او در سرودن شعر، کمتر فارسیزبانی این شاعر ارمنیـایرانی و استاد کرسی ارمنیشناسی دانشگاه اصفهان را میشناسد. او وقتی در سال ۱۳۵۹ نخستین دفتر شعرش را منتشر کرد، نامش را گذاشت «گلهای کویر»، اشارهای به تناقضات نوشتن به زبان ارمنی در جامعهای فارسیزبان، یا عامتر، خلق اثری ادبی به زبان غیرمادری، که به کاشتن گل در کویر میماند. اما این عنوان را میتوان با نگاه خوشبینانهای هم تفسیر کرد: اگر بکوشی، حتا در کویر هم میتوان گل پرورش داد، کاری که ماتیان توانست انجام دهد. ترجمهی اشعار او کوششی است برای شکستن سد زبان و معرفی این شاعر گرانمایه به خوانندهی فارسیزبان.
جالبترین نکتۀ این کتاب برای من این بود که فرصتی فراهم میکنه برای آشنایی هرچند مقدماتی با فرهنگ و زندگی مردمان ارمنی در ایران و ارمنستان، و یه مقداری دربارۀ فضای دانشگاهی اونها و فضای ادبی و مدارس و انجمن هاشون به ما میگه، و اشارت های هرچند گذرایی میکنه به افسانه و اسطوره و باورهای مردم ارمنستان، که خب انگار ناگهان درهای یه جهان تازه رو به روت باز میکنن؛ جهانی که همیشه کنار گوشت بوده و باهات همسایه بوده، اما برای تو نامرئی بوده و تو با خوندن این کتاب تازه میفهمی که فرهنگ ارمنی چقدر غنی و متنوع و بزرگه. نکتۀ جالب دیگه خب طبیعتاً شعرهای کتاب بودن؛ آزاد ماتیان، اونطوری که در این شعرها دیدم، شاعر قدرتمندیه؛ کم گو و گزیده گو، با زبان شاعرانه و نگاه تصویری و برداشت منفی و بدبینانه از جهان؛ نوعی جستجوی توأم با شکست مداوم در سطور شعرها مشهوده، که البته در خودزندگی نامۀ شاعر در آخر کتاب، علتش رو میفهمیم و توضیحش رو میده. و در آخر، همون خودزندگی نامۀ آخر کتابه که اگرچه بسیار مختصر و زودگذره و آرزو میکنم که کاش شاعر یه کتاب جدا فقط شامل زندگی نامۀ خود نوشتش درمیاورد به فارسی، اما خب خوندنش خیلی ایده و راه میده به کسی که کنجکاو فرهنگ و ادبیات ارمنی شده و میخواد ادامه بده؛ و به علاوه، خوندن از زندگی آدمها همیشه برای من جالب بوده چون در لابلای سطور دنبال شباهت ها و تفاوتهایی گشتم با زندگی خودم و خودمون.
نشانی ندارم. هفت پشتم آواره بوده اند. خانه ام را چون لاک پشت بر دوش می کشم، نه، خانه ام را، چون شاعر، درون خویش حمل می کنم.
در سطر سطر نوشتههایم از بزرگی و عشق هیچ اثری نخواهید یافت
از ریسمان شعرهایم تنها ژندهپارههای خونین خویش را آویختهام
بر این صفحات سفید قصه زهرآگین روزهایم را بافته... آه نه، تف کردهام و برای همیشه رفتهام در حالی که جنازه تحقیرشده و شکنجهدیده عشق را بر بازوانم حمل میکنم
بیهیچ گریهای با نفرتی بیرمق که هقهق گریهام را خفه کرده است
و زمانی دراز جستهام بیهوده جستهام مشتی خاک پاک که در آن دفن کنم این جنازه را نازنینم را!