کیکو هم خندید. در این لحظه، تصویر نقاش جوان در ذهنش شکل گرفت اما به نظرش بسیار کوچک و خیلی دور آمد. کیکو در کنار مرد جوان تا ایستگاه راهآهن قدم زد. برای اولین بار بود که این چنین در کنار یک مرد قدم میزد. مرد جوان قدم های بزرگی برمیداشت و گاه کیکو باید کمی میدوید تا به او برسد. فکر کرد: «اگه با او ازدواج کنم، همیشه باید این جوری قدم بزنم.»
داستانهای ژاپنی مجموعهای است شامل شش داستان از پنج نویسندهٔ مطرح ژاپنی که در حالوهوایی از ژاپن مدرنِ معاصر تا ژاپن اسرارآمیز کهن سِیر میکنند.
در کل جالب بود. بیشتر داستانها در زمان معاصر روایت میشدن و در بعضی از اونها اصلا اونقدر که باید اینکه داستان ها ژاپنی هستن حس نمیشد(صرفا چیزی که من دنبالش بودم نبودن) داستانهای مورد علاقم: داستان اهریمن باشکوه ترین تخت ها