خیلی اتفاقی این شاعر رو پیدا کردم و جذب تصاویر جاندار و تازهٔ شعرهاش شدم. تعجب کردم که اسمش رو نشنیده بودم تا به حال. خیلی کمتر از حقش شناخته شده، که البته یکی از دلایلش، اینه که کتابهاش به صورت کاغذی منتشر نشده.
روزی خاکستری سوخته هایم را جمع می کنم و به باد می دهم تا در همه سو وطنی برویانم
*
مثل جادهای کهنه خودم را به کفشهای بی نور مسافرینی سپردهام که همیشه انتهایم را به دعا خواستهاند
*
میروم مریخ اینجا برایم تنگ است این همه نفس مثل آهن مذاب در قوالب باریک فولادی دارم خفه میشوم اکسیژن کجاست؟
مریخ ای سیارهٔ بی ترافیک ای سیارهٔ بی سرب و آدم آهنی و تاریخ ای سیارهٔ موعود موشکم را هوا میکنم مریخ ده نه هشت هفت شش پنج چهار سه دو یک صفر: بنگ!
انگار در خودم منفجر شدم
*
شبیه دیوار شدهام بی ضربدر بی شعار بی دری یا پنجرهای
شبیه دیوار شدهام نه چیزی برای گشودن نه چیزی برای گفتن نه چیزی برای داشتن
شبیه دیوار شدهام و فکر می کنم همین قدر برای اعلام حیاتم کافیست.
درود بر این دختِ ایرانی و ذهنِ خلاقش... ای کاش پیامبرانی که « لیلا فرجامی» در اشعارش گهگاه نامی از آنها برده، لیاقتِ وجود داشتن در اشعارِ لیلا را داشته باشند... با آنکه میدانم و او نیز میداند و هر خردمندی هم میداند که پیامبران بی لیاقتند دوستانِ گرانقدر، این کتاب از 70 شعر تشکیل شده که به انتخاب یکی از اشعارِ این کتاب را برایتان مینویسم
سلام عزیزم گفتم برایت بنویسم تا نگران نباشی میگویند بیماری ام را تشخیص داده اند عزیزم، می دانی من خیلی عاشقم عاشقِ سنگ و کلوخِ بی جهتِ کنارِ جاده ها عاشقِ جسدِ ظریفِ بچه ای که در زیرِ باران به خاک می سپرند عاشقِ گاوهایی که در ماه های قحطی زده، «شیِر خشک» می دهند عاشقِ کاغذ دیواریِ پاره و چربِ آشپزخانه هایِ قدیم عاشقِ پتویی که بویِ همخوابگیِ زنی را میدهد با ارواح عاشقِ حقیقت هایِ کوتاه مدت و پر ابهام عاشقِ پروازِ خیالیِ قهرمانی که سقوط خواهد کرد و عاشقِ تو عزیزم، می دانی من خیلی وفادارم وفادار به جاذبۀ چاه هایی که دیگران کنده اند و در آن ها ته نشین شده ام وفادار به دروغ هایی که خجالت میکِشند راست بگویند وفادار به قطب نماهایِ معیوبی که به گمراهه ها اشاره میکنند وفادار به ساعت هایِ فراموشکاری که زمان را به تأخیر می اندازند وفادار به «کازانواها»، «دون ژوان ها»، سوپرمن ها و مردهایِ دیگری که اسمشان همه یکی بوده است و وفادار به تو عزیزم، می دانی دکترم میگوید خنجرهایِ زیادی در پشتم دیده است پیشرفتِ پزشکی را شکر میگویم و از ماشین های «اِکس رِی» و «کَت اِ سکن» و «اِم آر آی» هم سپاسگزارم کاش می دانستی سالهاست که از دردِ زخمهایم طاقباز نخوابیده ام عزیزم، می دانی گفتم برایت بنویسم تا نگران نباشی میگویند بیماری ام را تشخیص داده اند و آخرین راهِ علاجِ من، نَفَس کشیدن است تنها اگر دستهای مهربانِ تو که زندانبانِ سمجِ گِلوگاهم بوده اند .می فهمیدند ...گفتم برایت بنویسم تا نگران نباشی
------------------------------------------------------------------------------ امیدوارم انتخابم موردِ پسندِ شما بزرگوارن بوده باشه پیروز باشید و ایرانی
شبیه دبوار شده ام بی ضربه در بی شعار بی دری یا پنجره ای شبیه دبوار شده ام نه چیزی برای گشودن نه چیزی برای گفتن نه چیزی برای داشتن شبیه دبوار شده ام و فکر کنم همینقدر برای اعلام حیاتم کافیست
شبیه دیوار شده ام بی ضربدر بی شعار بی دری یا پنجره ای. شبیه دیوار شده ام نه چیزی برای گشودن نه چیزی برای گفتن نه چیزی برای داشتن. شبیه دیوار شده ام و فکر می کنم همین قدر برای اعلام حیاتم کافیست.
این کتاب نه چیزی برای عرضه نداشت نویسنده دچار نوعی مشوش بودن ذهن است وبه درون مایه آرام شعرهای ایرانی نمی تواند برسد ظاهرا خود او نیز از این نوشته ها نمی خواهد