Jump to ratings and reviews
Rate this book

آی،زندگی

Rate this book
آهای، های، آویژۀ من!
تو فضای خنک و آرام درّه‌ای هستی خرّم،
خالی از خیال‌های خشک و تلخ،
خالی از هوس‌های پوچ و پیچیده،
از دو سو کشیده تا بی‌نهایت
و من طنین هستی خود را در تو می‌شنوم،
ای آویژۀ من!

من در مقامِ شاعر و داستان‌نویس و منتقد ادبی، نه در هیچ مقامی دیگر، احساس می‌کنم... بریدگی ما از زندگیِ فارغ از «گناهِ» دورانِ کودکیِ خودمان و فراموش کردنِ پاکیِ طبیعتِ حیاتِ انسانی‌مان و آلوده کردنِ آن با توهّماتِ «بزرگسالانه» بوده است. برای تأمّلی در این یک از هزار و یک علّت، رهروان وادیِ «شکّ و سؤال» را در یک داستانِ شاعرانۀ «تخیّلی»، «ریٔالیستی»، «سمبولیک»، به سفری به دوران کودکی دعوت می‌کنم. امیدوارم که داستانِ «آی، زندگی!» بتواند در پهنۀ پُرغوغایِ مشغلۀ دایٔمِ «تفکّر سیاسی»، که با «روشنفکری» مترادف دانسته شده است، گوشۀ کوچک و فرصتی کوتاه برای خوانده شدن پیدا کند.
(بریده‌ای از نوشتهٔ محمود کیانوش دربارهٔ رمان)

232 pages, Paperback

Published January 1, 1400

13 people want to read

About the author

محمود کیانوش

65 books13 followers
Iranian poet, novelist and literary critic, Mahmud Kianush, was born in 1934 in Mashad, north-east of Iran. His family moved to Tehran when he was about 12. He began writing poems when he was about 16, then he was encouraged to write short stories. While he was still in high school, his short stories were published under different pen names.
After studying for two years in the teachers training school in Tehran, Kianush began teaching in elementary schools, then attended Tehran University and received a Bachelor of Arts degree in English language and literature, very soon he published his Persian translation of John Steinbeck’s novel, “To a God unknown”
His contributions of poems, short stories, essays and translations to the leading literary magazines soon made him famous enough to be invited to undertake the editorship of ht most prestigious literary monthly, Sokhan (words). However he was working at the department of Educational publications in the Ministry of Education, where Kianush collected and published his poems for children and young adults in eight books.
“In Iran, a country where the people, especially the intelligentsia, have since the late nineteenth century been possessed be the politics of freedom and social change, the popularity of a poet depends on his being the artistic mouthpiece and interpreter of the political aspirations of the populace! A poet like Kianush one of the few poets who have not sacrificed the universal principles of the art of poetry for the pleasure of temporal popularity, is considered difficult, obscure, elitist, philosophical, idealist, and so forth.”
In 1974 Kianush asked for early retirement and in 1976 with his family moved to London. For the last 29 years he has worked for the Persian Section of the BBC, as a freelance producer of literary, cultural, and sociological, as well as bilingual English teaching programes.
Mahmud Kianush has published c. 14 books of poems, five collections of short stories , seven novels and books of literary criticism, also books for children and young adults both of poems and short stories. He has also translated and published works by John Steinbeck, D.H. Lawrence, Eugene O’Neil, Aime Cesaire, Samuel Becket, Athol Fugard, Federico Garcia Lorca, Konstantin cavafy, and others.

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
3 (21%)
4 stars
2 (14%)
3 stars
4 (28%)
2 stars
5 (35%)
1 star
0 (0%)
Displaying 1 - 4 of 4 reviews
Profile Image for Behzad.
653 reviews122 followers
November 2, 2024
همان راوی درازگوی کتاب «حرف و سکوت» بود که بیم دیوانگیش میرفت و فرستادنش تیمارستان؟
همون حالا از تیمارستان آزاد شده و پیر شده و نشسته داره گذشته ها رو به یاد میاره.
البته این به تصریح توی متن ذکر نمیشه. به تلویح هم ذکر نمیشه. کلاً هیچ ارتباط آگاهانه ای قرار نیست برقرار باشه بین این متن و اون متن. منتها مشخصه که راوی ها یک نفره. چطوری؟ اینطوری که هر دو درازگویی دیوانه وار دارن.
منتها اگه درازگویی های دیوانه وار «حرف و سکوت» آیرونیک بود و خنده دار و از زبان راوی ای جاری میشد که خودش و جهان پیرامونش رو جدی نمیگرفت، درازگویی های این رمان (نمیدونم میشه اسمش رو گذاشت رمان یا نه؛ ولی چون خودش گفته رمان ما هم میگیم رمان) از زبان راوی ای بیان میشن که بسیار خودش رو و دقیقاً فقط «خودش» رو جدی میگیره و از در میزنه به دیوار و از پنجره میره بیرون و از دودکش برمیگرده تو.
رمان تقریباً پیرنگ نداره، یا اگه داره بسیار کمرنگ و پراکنده و تُنُک هست و شاید حدود ده صفحه از رمان رو در بربگیره، و باقیش صرف این میشه که راوی بگه آه ای فلان، کودکی چقدر خوب بود و بزرگسالی چقدر بده.
ایدئولوژی راوی یه ایدئولوژی رمانتیکه؛ تجلیل از کودکی و طبیعت و انسان در معنای اخلاقی و ایده آل کلمه، و خدا در معنای پیشامدرن کلمه، و در عوض زدن تکنولوژی و جهان معاصر و پیشرفت و توسعه و از این حرفها. یعنی بنیاداً یه ایده و جهان بینی رمانتیک که اگه مثلاً قرن هجده و نوزده تقریر میشد میگفتیم دمت گرم. اما امروز دیگه منسوخ محسوب میشه، یا حتا اگه با اغماض هم بپذیریم و باهاش همراه بشیم، به خودی خود حوصله سر بر میشه و بدون حمایت و همراهی یه پیرنگ و شخصیت های داستانی و کنش های داستانی، دست کم به عقیدۀ من بی فایده س و خواندنش با نخواندنش فرقی نداره.

از طرف دیگه، محمود کیانوش اینجا هم متفاوته با سایر نویسندگان و رمان های فارسی. آدم حس میکنه که این نویسنده خیلی تو سنت ادبیات داستانی فارسی شنا نکرده، و از همون اول و یه سره شیرجه زده تو اندیشه و ادبیات اروپا و مخصوصاً انگلیس، و البته انگلیس خیلی مدرن هم نه؛ بلکه انگلیس از دوران رمانتیک به قبل.

تجربۀ دوم رمانی از جهان محمود کیانوش.
Profile Image for Payam Nazari.
173 reviews8 followers
March 13, 2023
آهای، های، آویژه‌ی من!
تو فضای خنک و آرام درّه‌ای هستی خرّم،
خالی از خیال‌های خشک و تلخ،
خالی از هوس‌های پوچ و پیچیده،
از دو سو کشیده تا بی‌نهایت
و من طنین هستی خود را در تو می‌شنوم،
ای آویژه‌ی من!

دنیا با آدم نمی‌سازد، آدم است که باید با دنیا بسازد و نگذارد که او را از دل و دماغ بیندازد.

آویژه‌ی عزیز من، فریدون عزیز من، زندگی‌ای که در این دویست سیصد هزار سال گذشته با آن آشنا شده‌ایم، شاید می‌توانست بدون "ترس" و "دروغ" بگذرد و ما هرگز از گذشتنِ آن آگاه نباشیم، چون وقتی که همه‌ی حواس ما مشغولِ خودِ "زندگی" باشد، همه‌ی لحظه‌های ما "اکنون" است و از "گذشته"ای نمی‌آید و منتظر آمدن "آینده‌"ای نیست، بلکه فقط هست و احساس می‌شود و نمی‌گذرد و در احساس می‌ماند و چون "احساس" است و در "اکنون" است، "گذرا" نیست، "ابدیت" است.

ترس و دروغ، زاده و پرورده‌ی گناه هستند.

انسانِ کودکی = انسانِ خدایی
انسانِ جماعتی = انسانِ رسمی


فقط آن‌هایی که از آغازِ زندگی کم‌کم یاد می‌گیرند که "انسانِ کودکی" خودشان را پنهان کنند و برای خودشان یک " انسانِ جماعتی " بسازند و آن را در کنار "انسانِ کودکی " خودشان بزرگ کنند و با عکس و شناسنامه و مدارک تحصیلیِ آن "انسانِ جماعتی " در جامعه‌ی خودشان روزگار بگذرانند ...

آدم‌های بزرگسالِ کودکی_گم_کرده‌ی قدرت‌یافته‌ی بیچاره‌ی مغرورِ "جماعتی " !

زردشت نیچه به پیرزن نیچه: در درون هر مردِ اصیلی یک کودک نهفته است، که می‌خواهد بازی کند .

انگار هزارها سال است که زنده‌ایم، اما نمی‌دانیم چطور زندگی کنیم. آن "خود" زیبایی را که با "خرد طبیعی" زندگی را می‌شناسد و دوست می‌دارد و "همخانه‌ی خدا"ست، در سیاهچال فراموشی زندانی می‌کنیم و خود را به دست یک "خودبیگانه‌ی دیوانه‌ی زشت" می‌سپاریم که می‌ترسد و می‌ترساند و شکوه و جلالِ نکبت را ستایش می‌کند و از ترس و تنهایی به وجد می‌آید و در تباهی گم می‌شود. آه، زندگی !
خوشا و بی‌خبرا ما که امروز در عصری بی‌نظیر زندگی می‌کنیم، عصری که انسان فقط از انسان می‌ترسد! عصری که فقط انسان دشمن انسان است. آه، کودکی!

با شبه‌آویژه‌های زیادی آشنا شدم، اما دیر یا زود تصویر آن‌ها در آیینه‌ی کودک درون رنگ می‌باخت و فقط آیینه‌ی بزرگسالِ بیرون بود که تصویر آن‌ها را به تمامی نشان می‌داد. می‌دیدم که "زندگی را بازی کردنِ" من به نظرشان "بچگانه" به معنی ابلهانه و مسخره می‌آید. می‌دیدم که آن‌ها دارند خود را برای امتحان دادن در دانشگاهِ سنت‌ها و عادت‌ها و معیارهای کهنه و نو جامعه‌ی رسمی آماده می‌کنند تا با درجه‌ی عالی گواهینامه‌ی معتبر بگیرند.



آشنایی
میوه‌ای نیست
بر شاخه‌ی دیدار
در باغِ سخن‌ها،
با این مجالِ تنگ
بین سکوتِ چشم‌ها،
شوق دهن‌ها!
نه، این، به یک تعبیر
برخورد ناچارِ مسافر با مسافر
در گذرگاهِ زمین است
**
من
آشنایانم
نه با زمین،
نه با زمان بسته‌اند؛
بسیارشان،
بسیارشان هرگز دمی با من
طوری که در همچشم‌بینی،
همزبان‌گویی
مرسوم انسان است،
ننشسته‌اند:
آن آسیابانی که روزی
در عبور از روستایی
از 《 تلخیِ آگاهی 》و 《 شیرینیِ تسلیم 》
با خنده‌ای در هاله‌ی اشک
با من سخن گفت،
و داستایفسکی،
کازانتزاکیس،
افلاطون،
یا آن شبان،
آن امپراتورِ بزرگ عشق
که ما غزل‌های لطیفش را
با نام بی لطف سلیمان
بازمی‌خوانیم،
یا باغبان پاک اندیشی که زردشت
در خوبیِ گفتار و کردارش اهورا را مجسم دید‌.
باری
من آشنایانی
آزاد از بیمِ زمان،
بندِ زمین دارم،
هرچند بسیارند،
همواره و هرگاه می‌خواهم
با هریک از آن‌ها
دیدارهایی دلنشین دارم.


اینشتین: 《تخیل》 مایه‌ی همه‌چیز است. تخیل از دانش مهم‌تر است، چون دانش فقط به چیزهایی که ما می‌شناسیم و می‌فهمیم، محدود می‌شود، حال آن‌که تخیل تمام عالم را، و همه‌ی آن‌چه را که در آینده تا ابد خواهیم شناخت و خواهیم فهمید، در برمی‌گیرد.

یک مثل قدیمی: آن‌چه در آیینه جوان بیند، پیر در خشت خام آن بیند. اما متاسفانه این حرف همیشه و در همه‌ی موقعیت‌ها درست درنمی‌آید. آدم اول باید عقلش درست کار بکند تا اندوخته‌ی تجربه‌های عمرش به درد خودش و دیگران بخورد.

رابیندرانات تاگور: کل تمدن غربی در بوته‌ی امتحانی بسیار سخت قرار گرفته است. ماشینی کردن بی‌باکانه و شتاب‌زده‌ی زندگی در غرب، تا به حال اثرات نامطلوبی داشته است. ما در شرق پیش از آن‌که با شتاب به تقلید کامل از زندگی غربی دل ببازیم، باید خیلی جدی فکر بکنیم. در جایی از بنیاد و اساس زندگی اروپایی یک ناهنجاری عمیق وجود دارد. همه‌جا رفاه مادی فراوان به چشم می‌خورد، اما خوشبختی ناپدید شده است. مگر غیر از این هم می‌تواند باشد؟ پرده‌ی خوش‌نقش‌ونگار این تجدد و مدرنیت را کنار برنید تا ببینید چیزی که در مقابل شماست، با عهد بَربَریت چندان فرقی ندارد. این همه جوش و تقلا در این زندگی مدرک برای لباس و اتومبیل گران‌قیمت، خوراک هفت رنگ و خانه‌ی مجلل، یا به طور کلی برای این چیزهای مادی‌ای که در اصل نیازهای ابتدایی وجود حیوانی ما را ارضا می‌کند، چه ثمری دارد؟ چنین زندگی‌ای برای خودسازی و شایستگی، برای دوستی و همدلی انسانی، و برای آن‌چه هستی انسان را معنی‌دار و گران‌بها می‌کند، به ما فرصت و مجالی نمی‌دهد. در واقع این یک نوع "بربریت مدرن" است که همه‌ی منابع و امکانات انسان را در این راه به هدر می‌دهد که او را در زندگی به قله‌ای برساند که آن را خلأ و پوچی در میان گرفته است... صد در صد آمریکایی مآب شدن، ربطی به تجدد علمی ندارد، و علم هم که نه آمریکایی است، نه غربی، بشری و جهانی است!

خدا در دل ماست
و دل ما معبد حقیقت است
و حقیقت، زیباییِ هستی است.

کودکِ درونِ ما با چشمِ خدا نگاه می‌کند
و با گوشِ خدا می‌شنود،
از دیدن کجروی‌های ما بیمار می‌شود
و از شنیدن دروغ‌های ما تب می‌کند
و از جهل ما دق می‌کند
و از ریاکاری ما می‌میرد.
7 reviews
October 10, 2023
بیشتر شبیه حرف های خودمانی بود. زیبا بود و ارامش بخش و‌دوست داشتنی . دوست دارم بیشتر از نوشته های این نویسنده بخونم
Profile Image for sakine76.
93 reviews8 followers
May 6, 2024
بسیار زیبا و شاعرانه😍😍
Displaying 1 - 4 of 4 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.