محمد طلوعی Born (1979) to high school teachers Zia and Umme-Nabi in the throes of 1979 Revolution in Rasht, Mohammad Tolouei tried different paths of arts and crafts in prime before he made up his mind in the 1990s to pursue a literary career, first as a tenacious poet and dramatist, and then as a storywriter. His debut novel Fair Wind’s Prey was published in 2007 (which brought him the Farda Awards for Best Technical Novel of the Year and was nominated for the 8th Shahid Ghanipour Awards); his first short story collection I’m Not Janette was released in 2011. Tolouei belongs to the emerging New Generation of Iranian novelists and short story writers marked by their transitive style of writing that sets free of tradition and ventures novelty in narrative and form.
این شمارهی ناداستان را در هواپیما شروع کردم. سفر من یک دوری موقتی از وطن بود ولی این حس را دوست داشتم که در آن شرایط بیشتر غرق وطن و کلمات آدمها برایش شوم.
ولی این شمارهی ناداستان هم شبیه بسیاری از شمارهها، مخلوط نامنسجمی بود از نوشتههایی که خیلیهایشان گریزی به قالب جستار نمیزنند. بعضیهایش حتی مسئلهی وطن ندارند و به نظر من به زور خودشان را چپاندهاند زیر سایهی این مفهوم.
نمیگویم این شماره را دوست نداشتم یا خوشم نیامد، حرفم سر چیزی است که وقتی از دور کل مجله را میبینی به چشمت میآید و ناهماهنگی که توی ذوق میزند.
در قسمت مشق ناداستان/وطناک، اولین نوشته با نام «کارت تلفن» نوشتهی من است و تعجبی ندارد که به هر حال بخاطر لذت دیدن کلماتم روی کاغذ، ناداستان وطن برایم شمارهای دوستداشتنی باشد.
موقع خوندن این شماره نمیفهمیدم چجوری یهو بغضم گرفته... نمیتونم بگم شماره فوق العاده ای بود، چون دروغه. ولی دوست دارم دست همه اونایی که به دلایلی ایران موندن، و همه کسانی که به دلایلی رفتن رو بگیرم و بگم بیاین سر یه چیز هم که شده توافق کنیم، سر خوندن همین شماره.
به غیر یکی دو تا از مقالات که معمولی یا شاید ضعیف بودند، بقیه مجله از نظر من خوب و ارزشمند بود. بهتر است با نگاه اینکه قرار است بعد از خواندن مجله مفهوم وطن به خوبی در ذهن جا بیفتد به آن نزدیک نشویم تا ناامیدمان نکند. برای یک مجله از نظر من همین که کمی اطلاعات به آدم بدهد و ذهن آدم را برای خواندن بیشتر قلقلک بدهد کفایت می کند. به هر حال ناداستان یک مجله است، نه یک کتاب که نویسنده اش رویش چندین سال وقت گذاشته باشد. انتظارمان را که از محله تعدیل کنیم می توانیم از آن لذت ببریم.
تجربههای شخصی دوستان که در اینستاگرام هم خواندنی نیست با سلیقه و مقدار خوبی هم پول و عشق به کار روزنامهنگاری شده است مجله ناداستان. من شماره ۱ را تورقی کرده بودم و خوشم نیامده بود. بقیه هم به همین سان. این شماره را دوستی هدیه داد. خواندم. چیزی دست گیرم نشد جز کمی تمرین ویراستاری.
مجله ی ناداستان شماره ی وطن را در روزهای آخر اسفند(۹۹) سفارش دادم و قبلِ بهار با پست رسید. خوش موقع رسید، شاید در یکی از همین روزهای آخر اسفند بوده که کدکنی کوچ بنفشه ها را سروده و فرهاد تصمیم گرفته آن را بخواند. طرح جلد مجله عکس صندوق های بنفشه بود و خود مجله هم شبیه یک صندوقِ بنفشه در بهار سال گذشته با من راه های زیادی طی کرد، در اتوبوسی که به تهران می رفت، در قطاری که به رشت می رفت، در پاترولی از تالش به سوباتان، در اتوبوسی که به اصفهان باز می گشت، تا رورزی که در مردادِ خانه تمام شد. مجله ی وطن، شبیه صندوقی بنفشه در بغلم، با من همه جا آمد، با من هر لحظه بود، هر لحظهایی که بنفشه ها یکی یکی میمردند، تا روزی که دیگر این صندوق خالی از بنفشه را بر زمین گذاشتم.