غازهای وحشی به دیدن ما شیپورهای جنگیشان را ساز می کنند و گربهای فاتحانه از پسِ کمینگاهِ سبز دمش را بالا میبَرَد. ماهیگیران پیر با سطلهای پُراندوهشان جابهجا میشوند و شاخهی نخلی در گذرگاه وامیداردم تا سر خم کنم.
میایستم و همچنانکه تو بر شانهام بخواب میروی با خود میاندیشم: از من گذشته است اما شاید تو رازِ رود را دریابی.