۲.۵ ⭐
کنعان، داستان زندگی نهال، دختر قوی و طراح کاشی و سرامیک هستش و بعد سختی های زیادی، وارد کارخانه کاشی سازی کنعان میشه. کارخونهای که در حال ورشکستگیه و تنها یک سال فرصت برای سرپا شدنش وجود داره...
دریا دلنواز همون نویسندهای بود که وقتی «عقاب بیپر» رو ازش خوندم، با خودم گفتم حتما بعد از این تمام رمانهاش رو میخونم اما متاسفانه با خوندن آثار بعدی نویسنده، روزبهروز ناامیدتر شدم...
کنعان کتابیه که با قلم قوی نوشته شده، تعلیق خوبی داره و روونه. قابلیت اینو داره که خواننده رو پای خودش نگه داره و تا کتاب تموم نشده ولش نکنه
کتابیه که میتونه غمگینت کنه و بعضا هم بخندونه
اما متاسفانه در کنار تمام اینها، این داستان به نظرم باگهای خیلی خیلی اساسی داره که حقیقتا دلسردم کرد نسبت به نویسنده 🚶🏻♀️
به نظرم شخصیت پردازی داستان، خیلی خیلی مشکل داشت
شخصیت نهال که نویسنده قصد داشت یه شخصیت قوی و محکم نشونش بده ولی در واقع یه شخصیت ساده و احمق بود
نهالی که خیلی سریع و با دو تا لبخند دل به دل فرهام زند داد و عاشقش شد و با دو تا حرف هم رابطه رو تموم کرد😐
و بلافاصله بعد از اتمام عاشقی و رابطه با فرهام، دل به کنعان میبازه و دوباره حماقت های قبلیشو تکرار میکنه 😑
شخصیت پردازی کنعان برام تا یک سوم انتهایی داستان قابل قبول و دوست داشتنی بود اما متاسفانه درست از زمانی که شروع نزدیکی به نهال و قوی کردن ارتباطشون بود، برام غیرقابل درک شد
دیالوگهایی که به نظر من به فضا نمیخورد و با شخصیتی که از کنعان دیده بودیم مغایرت داشت!
+ اتفاقاتی که در طی این یک سوم افتاد و به طرز الکی طوری حل شد رفت، باعث شد کنعان هم برام دوست نداشتنی بشه
یه سوال مهم دارم از نویسنده، از این حجم از تکرار، اذیت نمیشی خودت؟ به خدا ما اذیت میشیم 🤦🏻♀️
یکی از مهمترین دلایلی که باعث شد من کتاب کنعان رو دوست نداشته باشم اتفاقات تکراریای بود که در دو کتاب کنعان و شهر زیبا وجود داشت
با خوندن تمام اتفاقاتی که بین نهال و فرهام زند رخ داده بود، حس میکردم دارم بخش گذشتهی کتاب شهر زیبا رو میخونم انقدر که اتفاق تکراری توی این دو کتاب زیاد بود و دیگه روی مخم بود🤦🏻♀️
یک سوم ابتدایی داستان رو فقط از حماقت ها و کارای نهال حرص خوردم و با توجه به این تکرار به نظرم ضعیف بود ولی بعدش به نسبت بهتر شد و دوباره، توی یک سوم نهایی، حرص درار شد😑
فکر میکنم دریا دلنواز کلا علاقه داره اخر داستاناشو سر هم بندی کنه و اهمیت چندانی بهش نده
داستان تو بخشهای پایانی به شدت افت کرد و تمام اتفاقات داستان، بدون هیچ توضیح و یا پیش زمینهای حل شدن و تموم شد یا بدون هیچ حرف زدنی مشکلات بینشون حل شد و به خوبی و خوشی زندگی کردن🚶🏻♀️
کلا هم فکر میکنم نویسنده دوست داره یه چیزایی رو ناتموم بذاره و بهش نپردازه
(دارای اسپویل)
❌❌❌❌❌
مثل جریان خالههای نهال بعد از مهمونی
مثل عاقبت فرهام و خانوم احمدی که مثلا جاسوس بود
مثل گذشتهای که بین قاسم و مرتضی و جلال بود و تو داستان هی میگفت یه مسئلهای هست ولی حرفی ازش زده نشد
مثل کلی چیزای دیگه🤦🏻♀️
❌❌❌❌❌
در کل کنعان کتابی نبود که انتظارشو داشتم و متاسفانه از این حجم از تعریف برای این کتاب، در تعجبم و حتی یه جاهایی با خودم میگفتم یعنی کتاب من و بقیه یکیه؟😑🤦🏻♀️
پ.ن: این ستاره رو هم صرفا برای قلم نویسنده و ذرهای حال خوبی که با داستان تجربه کردم میدم... صرفا همین!