1) کتاب متشکل از یازده داستان کوتاهه و هر کدوم زبان و لحن خاص خودشون رو دارن. باید نویسنده رو واقعا تحسین کرد بابت بهخوبی پیادهکردن سبک نوشتاری و لحنهای گفتاری و لهجهها و گویشهای مختلف توی یدونه کتاب. معلومه که کلی وقت گذاشته روش و مطالعه داشته.
مهارت نویسنده خیلی بالاست و واقعا دوست دارم که یه روز از مراحل نوشتن کتابش و حالوهوایی که موقع نوشتن توی ذهنش جریان داشته برامون بگه.
2) کتاب بهشدت بهشدت سلیقهایه. اگر کتابهای وحشت دارک و خشن و قلمهای سخت و پیچیده دوست دارید، این کتاب کتاب شماست. اگر طرفدار حالوهوای کارهای آقای قدیمی هستید، به احتمال زیاد این کتاب رو هم دوست خواهید داشت. (آقای قدیمی مقدمه کتاب رو هم نوشتن که خواندنی بود.)
3) بومیسازی کتاب خوبه و فرهنگ عامیانه مردم ایران و فولکلور و اساطیر نقش پررنگی توی کتاب داره.
تا قبل از این دقت نکرده بودم که چه چیزهای ساده و کوچیکی میتونه به بومیسازی کمک کنه. چیزهایی مثل آدامس موزی!
4) فضای داستانها دقیقا مثل فضای یک کابوسه. جایی که زمان و منطق دنیای واقعیت معناش رو از دست میده و همه چیز سیال و شناور میشه و تاریکی و ترس به مغز آدم رسوخ میکنه.
نظر شخصی دربارهی کتاب: همیشه این سبک داستانهای کوتاه برای من گنگ و تا حدی نامفهوم بودن. چون فراز و فرود داستانها برام مشخص نیست، ضربهی کوبنده نداره، شخصیتها برام ملموس نیستن. من همین مشکل رو با کارهای آقای قدیمی هم دارم و بهخاطر همین نمیتونم باهاشون ارتباط برقرار کنم. (البته که آقای قدیمی کلی طرفدار دارن که خیلی از آثارشون لذت میبرن. به خاطر همین میگم سلیقه نقش مهمی توی ارتباطگرفتن با این کتاب داره و به این مسئله دقت کنید. ولی خب سلیقه من نیستن.)
یک نظر شخصی دیگه: ادبیات امروز ایران، بهخصوص ادبیات ژانری، هنوز نتونسته جایگاه خودش رو پیدا کنه اما روز به روز تلاشها برای پیشرفت بیشتر و بیشتر میشه. نویسندههای جوون و نویسندههای باتجربهتر دستبهدست هم دادن برای بهبودی ادبیات ژانر که واقعا خوشحالیبخش و زیباست.
اما به نظرم توی وضعیت فعلی نویسندهها باید بیشتر برای پیادهکردن کارهاشون توی سبکهای همهپسندتر و عامیانهتر تلاش بکنن. سبکهایی که مخاطبهای بیشتری از سلیقههای گوناگونی رو به خودش جذب کنه.
مشخصه که عدهی محدودی جذب این نوع کتابهای سلیقهای میشن و قطعا اون عده لذت خواهند برد و از کتاب تعریف خواهند کرد، اما ادبیات امروز ایران به چیزی نیاز داره که بین مخاطب عام و کتاب فاصله نندازه.
(نظر شخصیه و درستی و غلطش رو نمیدونم.)
در ادامه گزینگفتههایی رو میارم که با حالوهوای کتاب آشنا بشید و ببینید که این کتاب باب سلیقه شما هست یا نه:
«میدانم که من در همان بعدازظهر نمور کذایی، مردهام و جسمم جامهای شده وصلۀ ناجور به تنِ او. هم او که اینک آنجا، در آن گوشــۀ تاریک اتاقم، کنج اتصال ســقف و دیوار یســار، بیتوجه به قانون ثقل، سروته آویزان، تماشایم میکند. انگشتان لرزانم میخزند لای یقۀ پیراهن مکدر و تعویذ چرمی را میجورم. ســرم یک تمامدورِ قائم بر محور گردن میچرخد و من هم تماشایش میکنم.»
«لبخندی کــج، خیلی نامربوط به اتفاقهای اخیر، زیادی جنونآمیز، روی لبش نقش بست. چه فرقی داشت؟ همیشه چهارچشمی منتظر یک اتفاق خلاف واقعِ عجیبغریب در تکرار ملالآور زندگی کســالتبارش بود، یک خط مورب در موازیهای خوابآلود، تناوبی بدون شــرح، وهمی فراواقعی و هولناک. از نوک پا تا فرق ســرش در پی شوک گذرا و عصبی مورمور شد و لبخندش عمیقتر. مگر تمام عمر بیحاصل نکبتبارش منتظر همین نبود؟ منتظر هیولایش.»
«بعد ملال آمد و ماند...ماند. ماند. و من با ملال تنها ماندم. تنهاییام توی سیاهیاش کش میآمد و غلیظ میشد. از تنهایی بیزار بودم.»