سید محسن روحانی؛ وکیل ساکنِ نیویورک، تحصیلاتش را تا دوره پسادکتری «حقوق تحریمهای اقتصادی» در دانشگاههای این شهر ادامه داده است. او تجربه زیسته مواجهه با مهاجران و ساکنان آمریکا را، در «چمدانهای باز» روایت میکند.
چمدان هر مهاجر روزی باز میشود. وقتی که قصد میکند چشمانش صبح آسمانی را ببینند که تا آن لحظه قدم روی زمین آن نگذاشته. دیگر فرقی ندارد عمرش در کلانشهری پر هیاهو طی شده، یا از همه دنیا فقط روستایی آرام و کوچک را دیده؛ دارا بوده یا نه و چقدر به خانواده و دوستان و هزار چیز وطنی دلبستگی داشته. حتّی اینکه در کدام محله و با چه فرهنگی زندگی میکرده هم اهمیت چندانی ندارد. اینطور مهاجرت کردن مثل تولدی دوباره است. مقصد میشود مدینهای که فرسنگها با تصویر ذهنی جنین فاصله دارد، هر اندازه هم که فاضله باشد. یک مهاجر باید کار و زندگی، شناخت محیط، نوع روابط عمومی، درک جامعه و هر چیزی را خودش بشناسد، آزمون و خطا کند و یاد بگیرد. حرکتی که حقیقتاً شروعی دوباره است. هر کس میخواهد مهاجرت کند برای شروع دوباره، از نو، ناگزیر از آشنایی با این تجربههاست. «چمدانهای باز» واسطه این آشنایی میشود.
جز کتابهایی شد که دلم براشون تنگ میشه ... برای من کتابهایی که دلم براشون تنگ میشه یه سروگردن بالاتر از کتابهایی هستن که دوستشون دارم این جملهش نشست به جونم: به خاطر این مرام دلم، سالها بود که ممنونش بودم ... اصلا اینکه هی نوشت و نوشت بعد یه دور خوند و بعد پاک کرد ... از این جمله ها خیلی داشت. ازون کتاباس که فکر میکنه آدم یه نویسنده بعد از ده تا کتابش، نوشتتش! اصلا شبیه یه کتاب اولی نبود
باسمه تعالی خب در یه جمله خیلی کوتاه، خیلی خوب بود 😁 نویسنده روی موضوعی دست گذاشته و از داستانی حکایت میکنه که امروزه روز پس ذهن جمع زیادی از نسل جوان ما هست؛ با توجه به ارتباطات به نسبت کمتر ایرانیها با مردم دیگر کشورها و کمبود اطلاعات درست و صحیح از واقعیات، محتوایی از این جنس که در حالا در قالب این کتاب به انتشار رسیده خیلی خیلی مفید هست. این کمک میکنه که واقعاً مخاطب دو دو تا چهار تایی داشته باشه که ببینه میتونه شرایط رو برای خودش بسازه و تحمل کنه یا نه! در کنار خوبی محتوایی، قلم زیبای آقا محسن هم عمیقاً دلنشین بود... صادقانه که در هنگام خرید کتاب از یه وکیل که سر و کارش با کلی پرونده جورواجور هست، انتظار این همه زیبایی در نگارش رو نداشتم! 😅 آقا محسن کتاب رو بنا بر سرگذشت خودش و در برخی موارد بر اساس نوشتههای صفحه مشهور اینستاگرامش روایت میکنه؛ بعضی جاها باهاش میخندیم و ناراحت میشیم، بعض جاها با غم غربتش بغض میکنیم، بعضی جاها از اینکه جواب یه سریا رو نمیده با اینکه حرف طرف حساب نیست حرص میخوریم (ماجرای قضاوت جهان سومیها مثلاً...) و بعضی جاها از جواباش لذت میبریم :))) خلاصه همه و همه با هم ؛)
در عین حال یه تشکر هم باید از انتشارات تازه نفس جام جم و آقای مهدی قزلی داشت که توی همین چند عنوان ابتدایی کلی کتاب خوب منتشر کردن!
چمدان های باز با روایت های صادقانه اش ، گاهی تلخ و گاهی شیرین، من را همراه خودش کرد و این قلم گیرای نویسنده و ریزبینی عجیب و غریبش است که می تواند ما را میان کلمه ها مثل یک مهاجر در قلب آمریکا درگیر کند. واقعا خسته نباشید آقای دکتر
مطالعه این کتاب پر از اتفاقات حاکی از تجارت نویسنده، قطعا موحب میشه که مخاطب بعد از مطالعه ش آدم پخته تری بشه. تصویرسازی ها عالی، قلم بسیار روون، و در برخی از روایتها طنز
این خاطرات خارج رفتن و خارج درس خواندن را که میخوانم بعضی مواقع احساس میکنم که من هم دوست دارم بروم خارج و درس بخوانم اما احساس دلتنگی به من دست میدهد... فکرش هم اذیت کننده است:))
جالبترین چیزی کهگفت این بود که روسپیگری در آمریکا غیرقانونی است... با عقل و شواهد جور در نمیآید جستجو کردم ظاهراً یک چیزهایی وجود دارد. انسان چه چیزها که نمیشنود...
نکته دیگر در رابطه با احترام پدر و مادر بود که متوجه نشدم استادش چه گفته است. یا برده هستید یا اینکه با والدینتان دوستید؟ این دوگانه از کجا آمده است؟ ارزش گذاری اینکه دوست بودن بالاتر از احترام و محبت به پدر و مادر است بر چه اساسی است؟ اصولاً چیزی تحت عنوان احترام در فرهنگ امریکایی وجود دارد؟ من به شما احترام میگذارم یعنی برده شما هستم؟ این دیگر چه مضحکهای است؟ مطمئن هستید این فرد دکتر بوده است؟!
این که جیسون رضائیان را هم دیده بود جالب بود... یا اینکه سر قبر شعبون بی مخ رفته است... حق میراندا نشنیده بودم...
نکته دیگر این بود که میگفت بعضی از افراد به خارج میآیند و به جهت اینکه جامعه و خانواده فشاری روی آنها نمیگذارند آزاد میشود. دختر مذهبی بوده است ولی الان فقط حین تماس تصویری با خانواده حجاب میگذارد و یا اینکه حین سلفی گرفتن پسرها را کات میکند... به این فکر میکنم که آیا من هم اگر در آمریکا و نیویورک بودم هنوز این عقایدم را داشتم یا بند را آب داده بودم؟ واقعاً نمی دانم...
پیشنهاد میکنم؟ احساس متضادی دارم اما خیر، آنقدر مطلب دندانگیری برای یادگیری نداشت...
کتاب خوبی بود. لذت بردم. نسبت به بقیه سفرنامهها و شرححالهایی که خوندم، شیوه روایتش متفاوت و پر از جزئیاته. نویسنده نکات خیلی جالبی رو درباره همهچیزِ آمریکا نوشته. یه جاهاییش دیگه شبیه دفتر خاطرات شخصی نویسنده میشد و به نظرم زیادهگویی کرده بود. جزئیاتی از خاطرات کودکی و نوجوانیش میگفت که واقعا نیاز نبود! نویسنده کتاب، شخص مهمی نیست که خاطرات بچگیش برای ما مهم باشه! اما اطلاعات خوبی درباره فرهنگها و ادیان مختلف و حالوروز مهاجران ایرانی و غیرایرانی آمریکا بهم داد. یه جاهایی از کلمات انگلیسی استفاده کرده بود که به نظرم برای کپشن پستهای اینستاگرام مشکلی نداره ولی در قالب کتاب جالب نیست و بهتره کلمات انگلیسی، فارسی بشن. منظورم کلماتی مثل تارگت و نِرد و پرفکت و ایناست. به طور کلی دیدش نسبت به آمریکا مثبته، زیاد از سختیها و مشکلات و نقصها صحبت نمیکنه. مخصوصا به مقوله "آزادی عقاید" در آمریکا خیلی تاکید میکنه. (ولی عقیده من رو نسبت به آمریکا تغییر نداد... من هنوز شیطان بزرگ میدونمش 😁)
دانشجوی وکالت در مقطع دکترا در شهر نیویورک برایمان از مهاجرت تحصیلیاش مینویسد و اتفاقاتی که در طي سالهای تحصیلش برایش افتاده. قلمش روان است و موضوعات و اتفاقاتی که از آنها ذکر کرده اکثرا برای من کمتر شنیده و خوانده بوده است. حتی برخی از آنها جدید و جذاب اما موردی که کمی آزاردهندهاست نگاه بسیار بسیار مثبت و تحسین برانگیز نويسنده نسبت به جامعه و کشور آمریکاست .اگر کتاب را زمانی بخوانی که درگیر جنگ ۱۲ روزه باشی قطعا این مورد بیشتر اذیتت میکند،حتی اگر نگاه نویسنده درست بوده باشد😄
روایتهای یک جوان همسن خودم از تحصیل، کار و زندگی در نیویورک 🇺🇸 و مواجهه با مهاجرانی از جوامع مختلف. سید محسن روحانی با زبانی شیرین و داستانهایی جذاب، زندگی و تحصیل در آمریکا را به تصویر میکشد و چالشها و البته فرصتهای مهاجرت را بهخوبی منتقل میکند. خواندن آن را به همه کسانی که به داستانهای انگیزشی و تجربیات زندگی در فرهنگهای مختلف علاقهمندند، توصیه میکنم.