لحظهای که ویلیام شکسپیر به آسمان مهآلود لندن نگریست و نوشـت: بودن یا نبودن، شاید روزی از روزهای ایران را میدید. شاید شهری بهنام تهران را به جا میآورد. روزهای دوگانگی؛ رفتن یا نرفتن، جای خیلیها خالیست و حواسمان نیست. تهی شدهایم. آدمها اغلب خواهر و برادر ندارند. مجرد ماندهاند. کسی سراغ کسی را نمیگیرد. شغلهای بسیاری بیصاحب شدهاند. عدهای با خیال راحت کوچ میکنند به کشوری دیگر و عدهای همینجا میمانند؛ بیخیال، راحت. هر دو گروه در آرزوی اقامتگاهی دائم و يا شاید بهترین تدفینگاه هستند، پیکرهایی بیروح، توخالی؛ ارواحشان در کالبد پرندههای مهاجر، بستری متراکم از ابرهای سیاه و سفید را سیر میکنند. میروند و میآیند؛ یکجا نمیمانند. قرنها پیش «هیچکس» نبود تا رمزگشایی کند از جملهی دیگری که ویلیام شکسپیر نوشت: این خنجری است که من از قبل میبینم...
علیرضا برازندهنژاد به عنوان نویسنده تاکنون رمانهای «آدمکباز»، «دختری که صورتش را جا گذاشت» را منتشر کرده است. آثاری چون «نشتی»، «طرح»، «خاطرات یک قاتل و داستانهای دیگر» نیز با ترجمهی او به بازار کتاب ارائه شدهاند. «ردپای هیچکس» تریلری هیجانانگیز است که بخش عمدهی آن در ماشینها و خیابانها میگذرد و درام اصلیاش در لابلای خطوط داستانی متعدد جریان دارد.
رها شدیم وسط پلاتی که من نه فهمیدم سرش کجاست و نه تهش، هدف شخصیت اصلی مشخص نبود برام. یعنی جز هاشم که یه هدفی داشت، باقی عملا مبهم و گنگ بودن و اسم فصلا، درک میکنم که مثلا یه جور شیطنت و بازی با اعداده؟ یا شایدم درک نمیکنم، چون اصلا به دل نمیشینه و متاسفم که اینجوری میگم، ولی خب که چی واقعا؟D: هر هدفی پشت این حرکت بوده، من خواننده نتونستم ازش سر در بیارم تنها نکته جذاب داستان، دو کلمه ماندنی و رفتنی بودن(که هنوزم درک نمیکنم چطوری میشه یکی رو جایگزین یکی کرد که رفته) میتونین به این بگین کوبیدن، پایین آوردن ارزش اثر و هرچیزی، اما متاسفانه نظراتمو نمیتونستم به صورت پیشنهاد بیان کنم. راستش انقدر همون قضیه بیسروته بودن قضیه شدید بود که حتی نمیتونم درست بگم چطوری درست بشه