ژول رنار را معمولاً نویسندهای ناتورالیست به شمار میآورند اما با وجود اینکه دستمایۀ رمانها و نمایشنامههایش زندگی واقعی و گاه حتی مسایلی پیش پا افتاده است. در کار او توصیفها و شرح و بسطهای پرطول و تفصیلی که خاصل ناتورالیست هاست، به چشم نمیخورد؛ رنار برخلاف این دسته از نویسندگان با اشارهای ظریف حالتها و موقعیتها را به نحوی گذرا، گاه با لحنی گزنده و گاه به شیوهای خندهدار نشان میدهد و غم و شادی، طنز، روشن بینی و بدبینی را درهم میآمیزد. شیوه به آثار او اصالت و خلاقیتی بخشیده که موجب شده است نسلهای بعد از او نیز هنوز خوانندۀ آثارش باشند و نویسندۀ بزرگی همچون آندره ژید در مجلۀ ارمیتاژ بنویسد که رنار را نویسندهای کلاسیک میداند و آثارش را با لذت میخواند.
Pierre-Jules Renard or Jules Renard (February 22, 1864- May 22, 1910) was a French author and member of the Académie Goncourt, most famous for the works Poil de Carotte (Carrot hair) (1894) and Les Histoires Naturelles (Natural Histories) (1896). Among his other works are Le Plaisir de rompre (The Pleasure of Breaking) (1898) and Huit jours à la campagne (Eight Days in the Countryside) (1906).
کتاب از دوازده تا داستان تشکیل شده که داستان موحنایی ، داستان بلند و بقیه داستان ها ، داستان کوتاه هستند. از بین داستان های کتاب داستان مو حنایی بیشتر از همه مورد علاقه من هست.موحنایی به نوعی اتوبیوگرافی و شرح حال کودکی نویسنده هم به شمار می ره. داستان موحنایی داستان پسرکی هست که با پدر، مادر، خواهر و برادرش زندگی میکنه و داستان حول محور کودکی این بچه و روابطه اش با اعضای خانواده به خصوص مادرش می گرده.در واقع نویسنده بعدها داستان موحنایی رو به قصد انتقام از بدرفتاری مادرش در کودکی می نویسه و خب شرح حالی از آزارهایی هست که موحنایی در کودکی متحمل شده ، داستان طنز تلخی هم داره ، قسمت هایی که تو ممکنه از سرکشی و شیطنت های موحنایی بخندی، اما خنده ای تلخ، برای من یک قسمت درد آور وقتی بود که موحنایی باید کبک ها رو می کشت و می پرسید یه نفر دیگه اینکار رو انجام نمی ده؟ و بعد متهم شدنش از سمت خانواده ، که تو قصاب هستی و در واقع از اینکار لذت می بری من فکر میکنم این خانواده مصداق بارز آزار روانی بودند و واقعا اینکه چقدر اتفاقات پیش پا افتاده و کوچیک میتونن به یک کودک آسیب برسونن.و اتفاق شوکه کننده بعدی برای من وقتی بود که در بزرگسالی موحنایی گربه ای رو کشت.موحنایی مصداق بارز کودکی هست که از کم توجهی رنج میبرد و خیلی از کارهایی رو که انجام میداد صرفا برای جلب توجه خانواده اش انجام می داد و مادر توی ذهنش به عنوان یک ابژه بزرگ شکل گرفته بود، رابطه ای ترکیب شده از ترس و دلبستگی، نفرت ،اگه توی داستان نگاه کنیم به وقتی که موحنابی در کنار مادرش خوابید،مسئله تشت و خیلی چیزهای دیگه ،کلمه آزار روانی حتی کلمه کوچیکی هم به نظر میاد . رابطه موحنایی با پدرش هم خیلی برای من جالب بود، پدری که چون دلبستگی ای به مادر نداره خودش رو از تربیت فرزندان کنار کشیده و کنترلی روشون نداره ، خیلی از جاها مادر به پدر در مورد آزارهایی که می رسونه دروغ میگه و به نظرم اگه پدر خانواده شخصیت قوی تری داشت، این آزارها اتفاق نمی افتاد. داستان موحنایی داستان تلخی بود که خیلی دوستش داشتم و از بقیه داستان ها، نجار، برف، شکسته بند، شناوردارم، دختربازی و ماریت مورد علاقه من بودند، داستانها اونقدر کوتاه هستند که نمیتونم زیاد ازشون صحبت کنم اما خوب هستند. ژول رنار نویسنده ناتورالیست هست و داستان هاش اغلب درون مایه مسائل عادی زندگی و حتی مسایل پیش پا افتاده رو داره.
قسمت های مورد علاقه من از متن کتاب:
وقتی می گویند قهر کرده ام کفرم در می آید. بله، موحنایی نمی تواند جداً از کسی دلخور باشد قهر میکند ولش کنید وقتی که تمام شد خودش از کنج تنهایی اش بیرون می آید می بینیدش که آرام گرفته و اخم هایش باز شده به خصوص نشان ندهید که بهش توجه دارید چیز مهمی نیست. معذرت می خواهم ،پاپا برای پدر و مادر و غریبه ها مهم نیست. قبول دارم گاهی قهر میکنم برای حفظ ظاهر اما باور کن گاهی هم به شدت جوش می آورم با تمام وجود و توهین هایش را فراموش نمیکنم.
. یعنی از روی محبت برایشان تابوت میسازید؟ نجار میگوید هرچه پیرتر می شویم این کار ناخوشایندتر می شود. جوان که بودم، ساختن تابوت برایم فرقی با ساختن یک میز نداشت. به هیچ چیز فکر نمی کردم حالا با هر تابوتی به مرگ فکر میکنید؟ بله همین طور است. و با اینکه میدانید دارید تابوت کس دیگری را میسازید، از فکر اینکه ندانسته تابوت خودتان را میسازید می ترسید... این طور نیست؟ بگویید... نمیدانم نجار امروز چه اش شده است هر کاری میکنم نمیتوانم بخندانمش. . پاپا، اگر به ات بگویم که میخواستم خودکشی کنم چه میگویی؟ آقای لوپیک: شورش را در میاری، موحنایی! موحنایی: قسم میخورم که همین دیروز می خواستم خودم را دار بزنم. آقای لوپیک: فعلا که اینجایی پس آن قدرها هم دلت نمیخواست خودت را بکشی. اما وقتی که یاد خودکشی ناموفقت میافتی با افتخار سرت را بالا نگه می داری گمان میکنی فقط تویی که گاهی به فکر خودکشی افتاده ای موحنایی خودخواهی گمراهت می کند میخواهی همه چیز مال تو باشد. خیال می کنی فقط خودت توی این دنیا وجود داری موحنایی: پاپا، برادرم خوشبخت است خواهرم خوشبخت است و اگر مامان به قول تو از اذیت کردن من هیچ لذتی نمیبرد دیگر نمیدانم چه بگویم. اما تو به همه مسلطی و همه ازت حساب می برند حتی مامان هیچ کاری برای برهم زدن خوشبختی ات از دستش برنمی آید و این ثابت می کند که میان انسانها هم کسانی هستند که خوشبخت باشند. آقای لوپیک: آدم کوچولوی لجوج این دلیل هایی که می آوری همه بی ربط است. تو از دل مردم خبر داری؟ همه چیزها را می فهمی؟ .
باز هم اندیشه اش جاده های طولانی سکوت را در می نوردد اما باز هم گوش هایش پر از هیاهو می شود روی سقف مگس ریزه ای در تار عنکبوت افتاده است میلرزد و بال بال میزند عنکبوت روی تاری بلند سر میخورد شکمش به سفیدی خمیر نان است لحظه ای معلق میماند مضطرب و جمع شده ،موحنایی نشسته روی لمبرهایش عنکبوت را می پاید و در فکر فرجام کار است و هنگامی که عنکبوت نحس پاهای ستاره مانندش را می بندد، به طعمه خود هجوم می برد آن را می فشارد و می خورد، موحنایی بلند میشود و می ایستد، گویی سهم خود را می طلبد و نه چیزی بیش از این عنكبوت دوباره بالا میرود موحنایی دوباره می نشیند و به خود باز می گردد به روح خود که همچو خرگوش ترسان است و تاریکی در آن حکم فرما .دیری نمی گذرد که مثل باریکه ای از آب سنگین شده از ماسه خیال پردازی هایش که سراشیبی نمی بیند از جریان باز می ایستد، به شکل چاله آبی در می آید و راکد می ماند.
نثر و سبک رنار حالت عجیبی داره، مخصوصا تو داستانای موحنایی که بیشتر محتوای کتابه. منظور از عجیب شاید حساب شده بودنش باشه، راوی سوم شخصی که اکثرا فاصله چندانی از شخصیتها نداره، توی یه داستان چندبار به یکسری شخصیتها نزدیک میشه و به من اجازه دسترسی به درونیات و افکارشون رو میده و به بعضیا هم نه. بنظر موحنایی یجورایی اتوبیوگرافی خودش بوده که داستان از زبان راوی تو زمان حال روایت میشه و این تفاوت شاید خودشو بعضی جاها نشون میده، توی اظهارنظرهایی که بنظر ذهنیات و درونیات هیچکدوم از شخصیتها نیستن و از زبان راوی گفته میشن. صفتهایی که بعضا استفاده میکنه و همه ی اینها یه خاصیت کنایی و آیرونیک به کار داده که تا حدی خندهداره ولی صرفا خندهدار گقتن هم حق مطلب رو ادا نمیکنه. گذشته ازینا حساب شده بودن نثر رنار که گفتم جاهای بیشتری خودش رو نشون میده. شاید بنظر برسه چونکه داستانها اکثرا کاشت و برداشت ندارن(یا کاشت و برداشتهای مرسوم و کلاسیک داستانها رو ندارن) بنظر برسه بدون هیچ ساختار و ماجرایی توی ذهنش مینوشته ولی با این حال ، بند به بند داستان ها دارن کاری انجام میدن. حتی توصیفات گذرایی که میکنه توی داستانها بعدا در ادامه همون داستانها استفاده میشن به طریقی. همه ی داستان هاش به اندازه هم مورد علاقم نبودن ولی یکسری داستانهای درخشان داشت مثل یونجه، آلو،گاو صندوق و ...