در شهریورماه سال ۱۳۳۸ در تهران به دنیا آمد و تحصیلات خود را تا سطح دیپلم در رشته ریاضی ادامه داد. از سن ۲۶ سالگی با مجلات کیهان بچهها، سوره نوجوان و سروش نوجوان همکاری کرده و در مقطعی نیز با وزارت ارشاد به عنوان داور و کارشناس همکاری داشته است. دبیری جشنوارههای سراسری داستان بسیج و مهر حوزه هنری، داوری کتاب سال جمهوری اسلامی، دفاع مقدس و جشنواره شهید حبیب غنیپور از جمله مسوولیتهای وی بودهاند.
برخی از آثار تالیفی باباخانی عبارتند از: «برفراز گندم زار»، «گنج قلعه متروک»، «زندگینامه تختی»، «عاشقان شیفته»، «پری دریایی»، «پلنگان هم میمیرند»، «یک سین بهعلاوه هفت سین»، داستان نیمه بلند «پشت دروازههای بهشت»، مجموعه داستان «مثل دستهای مادرم»، «پرواز»، «نان و زنجیر»، «خاک»، «شبی چون آیینه». کتابهای «برفراز گندمزار» و «مثل دستهای مادرم» او به عنوان کتاب سال و کتاب «گنج قلعه متروک» نیز از طرف سوره نوجوان به عنوان اثر برگزیده انتخاب شده است.
در یک خط کتاب روایت رنج اعتیاد و شیرینی رهایی از آن است. خسرو باباخانی نویسندهای که سالها درگیر اعتیاد بوده، با جسارتی خاص شرح زندگی و رنج ها و سختیهایش را از آن دوران نوشته که حقیقتا تن ادم را میلرزاند و بعد بطور شگفت آوری حس ناب رهایی و کمک را تصویر کرده که عجیب به دل مینشیند ویولن زن روی پل از آن کتابهایی است که هرکسی بخواند میتواند نکتهای را برای خود از دل این ماجراها برگیرد و در زندگیش به کار بگیرد. رهایی از اعتیاد و هر رنجی مانند و نزدیک به آن، و نحوه برخورد با افراد درگیر آدابی دارد که این کتاب آدابش را به خوبی بیان کرده است
این کتاب سی سال درگیری با اعتیاد و سپس رهایی از اعتیاد و کمک به سایرین از آقای خسرو باباخانی است. ماجرا از زبان اول شخص روایت میشود و در بیان جزئیات بسیار تواناست. بیهیچ سانسور و پرده پوشی، جزئیات فجایعی که اعتیاد بر روح جسم فرد معتاد و اطرافیانش میگذارد را بیان میکند. این جزئیات و بیانی که با آن عمق حس حقارت و رنج فرد معتاد بیان شده، حس نفرت و کراهت از مواد مخدر را منتقل میکند. در کنار این مسئله مشکلاتی که فرد معتاد، نه فقط با اعتیاد، بلکه با تلاش برای ترک اعتیاد دارد را نشان میدهد. برشی کمتر دیده شده از زندگی که به نظرم ارزش واقعی این کتاب به این بخش است. حقیقت مشکلات واقعی برای ترک. همیشه در فیلم ها و قصه ها این طور دیدیم که بر اثر یک واقعه ای فرد معتاد یک دفعه متحول می شود، اراده می کند و با رفتن به یک مرکز ترک اعتیاد، به راحتی چند دقیقه فیلم، ترک میکند و اگر ترک نکند از بی همتی و بی ارادگی است. این کتاب نگاه شما را به مقوله ترک اعتیاد ارتقا میدهد و حس نفرتی که ممکن است متوجه فرد معتاد باشد را به مواد مخدر و مسببان اعتیاد میبرد. اعتیاد هیچ وقت برای من موضوع مطرحی نبود. شاید چون هیچ وقت نه خودم و نه عزیزان و نزدیکانم درگیرش نبودند. هیچ وقت هم تمایلی به مواد مخدر نداشتم و دو سه سال پیش با دیدن فیلم Requiem for a Dream به مرحلهای از نفرت و کراهت از اعتیاد رسیدم که بیشاز آن ممکن نبود. از این جهت این کتاب، برای من آوردهای نداشت. اما نگاه متفاوتی که به حالات و دست و پا زدن های یک فرد معتاد که برای ترک تلاش میکند و مشکلات و مصائب سنگین این راه، به من داد، برای من کاملا تازگی داشت و حتی باعث تغییر نگاهم به این افراد شد. از این جهت خوانش این کتاب را به همه، از اوایل سنین جوانی به بالا، توصیه میکنم. بعضی مطالب مطرح شده در کتاب، برای سنین کمتر چندان مناسب نیست و جدا از آن، در سنین کمتر، عموما درک نسبت به فجایع یا کمتر است یا بسیار غیر قابل تحمل. تنها موردی که در کتاب، برای من جای سوال داشت این بود که چرا لحن تمام افراد کتاب اینقدر به هم شبیه است و اجازه شناخت و تصویر سازی بیشتر از فرد را نمیدهد. در حدی که اگر یک بخش از مکالمات که حاوی اطلاعات در مورد گوینده نبود را به صورت جدا جلوی من بگذارند، از لحن کلام، متوجه راوی نمیشوم. یا شاید هم من لحن را متوجه نمیشدم. اگر آقای باباخانی یک نویسنده کم تجربه بود، این را ناشی از کمتجربگی میدانستم اما با توجه به سابقه طولانی ایشان، احتمالا عمد و غرضی در کار بوده که من متوجه نشدم. با این حال این نکته برایم ناخوشایند بود. در پایان توصیه میکنم این کتاب را حتما بخوانید! این کتاب به کوشش انتشارات جام جم چاپ و روانه بازار نشر شده است.
پیشنهاد میکنم به همه نه به خاطر موضوعش به خاطر یادگرفتن برای کنار اومدن با نفس. برای اینکه یادبگیریم هرچیزی چه از دست دادنش و چه به دست اوردنش باید پله پله اما مستمر باشه.
کتابی که من در دست دارم، چاپ سیام است. نمیدونم الان چاپ چندم اومده. آیا اینکه شماره چاپ یک کتاب بالا باشد دلیل خوب بودن آن است؟ خیر قطعا. اما خب بخونم ببینم چیه که این همه ازش میگن!
اولای کتاب نتونستم زیاد باهاش ارتباط برقرار کنم. چون به نظرم لحنش مصنوعی بود و به دل نمینشست! انتخاب برخی کلمات، باعث میشد لحن کتاب یه جورایی لوس و مصنوعی بشه! الکی ادبی بشه یه جاهایی و... (خیلی وقت بود کتاب ایرانی نخونده بودم اینم بیتاثیر نیست.)
اما فهمیدم این کتاب فارغ از ارزش ادبیاش، دلیل محبوبیت و ارزشش به خاطر "صادقانه" بودن آقای باباخانی هست. کم چیزی نیست 30سال معتاد باشی و ریز به ریز خاطراتت از برداشتن پول دختر کوچیکت تا گرفتار مأمورها شدن و... رو کاملا صادقانه بنویسی!
ایشون آبروی خودشون رو در این کتاب نذر کردن، برای اینکه شاید برای چند نفر نور هدایتی باشه:)
اضافه کنم خیلی کتاب خوشخوانی بود، میشه در یک روز هم خوند.
همین. دم شما گرم آقای باباخانی. حتما میرم و از نزدیک هم میبینمشون، احتمالا خیلی انسان با اخلاصی هستند.
به پیشنهاد یه حلقه کتابخوانی کتاب رو خریدم و خوندم. جزئیات درگیری فرد با اعتیاد و مسیری که طی میکنه جالب بود. کتاب با داستان شروع شد و فصلهای اول ارتباط برقرار کردم اما فصلهای اخر یه جوری شد که نتونستم مثل اول دوسش داشته باشم. جدای از تحسین این فرد در نوشتن این اتفاق و اذعان به گرفتاریهاش، فصلهای آخر بنظرم از حالت داستان خارج شد:))
هی اینور و آنور میدیدم که از کتاب جدید خسرو باباخانی تعریف میکنند. خسرو باباخانی را در این حد میشناختم که کتاب آخرش «خسروِ شیرین» است و چیزی از او نه خوانده بودم و نه شنیده بودم. این را از کجا میدانستم؟ از ویدیویی که رضا امیرخانی گرفته بود تا کتاب عموخسرو را پیشنهاد کند به خلق الله. پی قضیه را گرفتم و فهمیدم موضوع این کتاب جدید-ویولنزن روی پل- اعتیاد است. اعتیاد خود نویسنده! همان موقع تصمیم گرفتم که بخوانمش. علی الخصوص که من برجِ سکوتِ حمیدرضا منایی را با همین موضوع خوانده بودم و حال آنکه برج سکوت داستان است و این کتابِ تازهروییده، خاطرهنگاری نویسنده. واقعی است.
کتاب دو بخش دارد. البته به نظر من. وگرنه که در چندین بخش نوشته شده است. بخش اول، داستان ظلمت است و بخش دوم داستان نور. نمیگویم که سیاهی را به سفیدی ترجیح میدهم، اما در ظلمت چیزی وجود دارد که قلقلکم میدهد. وسوسهام میکند. پس با چنین روحیهای طبیعیست که نیمهی ابتدایی کتاب را بیشتر دوست داشته باشم. اما نه! اینطور نبود و نیست. هر دو بخش درست روایت شدهاند و تو را با خود همراه میکنند. نیمهی ظلمانی همانقدر تلخ است که نیمهی روشن کتاب شیرین و دلنشین؛ و نیمهی نورانی همانقدر امیدوارکننده است که نیمهی تاریک ماجرا، وحشتناک و دردآور و کشنده.
بخش اول مربوط میشود به سالهایی که خسرو باباخانی درگیر اعتیاد است. عمر این سالها به گفتهی خود نویسنده به ۳۰ سال میرسد. ترسناک است، نه؟ نقطه قوت بخش اول، توصیفات نویسنده است. کاملا ملموس. آنقدر که در جاهایی از کتاب نفسم بند میآمد، حیرت میکردم و یا اشک میریختم. در بخش دوم، داستان سفر عموخسرو و رهجویانش را میخوانیم. میپرسید که سفر یعنی چه؟ رهجو دیگر چیست؟ برای فهمیدن این اصطلاحات باید کتاب را بخوانید. عموخسرو و دوستان، یک دم و دستگاهی دارند مثالزدنی. یکتنه کار وزارتخانهی آموزش و پرورش و بهداشت و ورزش و غیره را انجام میدهند در آنجا. کارهایی میکنند که بیا و ببین. شاید خندهدار باشد(یا شاید هم کمی احمقانه)، اما بعد از خواندن کتاب برای لحظهای به این فکر کردم که عذاب اعتیاد میارزد به آشنا شدن با این مجموعهی کاربلد.
روراست بودن در خاطرهنگاری به خودی خود سخت است. اینکه آدم دچار خودسانسوری نشود. چه خودآگاه و چه ناخودآگاه. در این کتاب نویسنده به طرز تحسینبرانگیزی با مخاطب صادق است. بی غل و غش از گذشتهاش میگوید و میداند که خوانندهی سطور او را قضاوت نخواهد کرد. همین میشود که کتاب بسیار دلنشین و زنده از کار درآمده. برای مثال دیالوگهای آقاخسرو با ماهطاووس-همسر محترم آقا خسرو- قند در دلتان آب میکند.
با خواندن این کتاب میشود کمی بیشتر کسانی را که در این ورطه افتادهاند درک کرد. به مخاطب تلنگر میزند که برای یک لحظه خودش را جای آن فرد مصرفکننده قرار دهد. با او دشمنی نکند. به او بیاحترامی نکند و معتاد را در زمرهی انسانها قرار دهد.
اول متن اسمی از رمان برج سکوت آوردم. داستان برج سکوت هم دربارهی زندگی افرادیست که که گیر این بلا افتادهاند. فرق برج سکوت با ویولنزن روی پل این است که در برج سکوت دیگر خبری از آن بخش نورانی و امیدوارکننده نیست. همهاش همان بخش اول است. تاریکی و ظلمت.
قرار بود کتاب را در حلقهی کتابخوانی بخوانم. هیچ تصوری دربارهی موضوع کتاب نداشتم. فقط میدانستم اگر معرفی کردهاند، پس حتما خوب است. وقتی قم بودم کتاب به دستم رسید. چندماهی خوانده نشد تا زمانی که دوباره به زادگاهم برگشتم، و در میانهی یک روز تابستانی تصمیم گرفتم بخوانمش. تا آن زمان هم هنوز نمیدانستم خسرو باباخانی کیست و "سفری از ظلمت به نور" یعنی چه! متفاوتترین کتابی بود که بعد از مدتی بسیار طولانی خواندم. کتابی که عملا میخکوبم کرد و تا تمامش نکردم، نتوانستم آرام بگیرم. گهگاه که ظرفیتم پر میشد و پذیرش اتفاقات رخ داده غیر ممکن به نظر میرسید، کتاب را میبستم، کمی قدم میزدم، لیوانی آب میخوردم و با مادرم دربارهی معتادها حرف میزدم. عموما هم صحبتهایم با جملهی "مامان، معتادها خیلی سختی میکشن" شروع میشد. زیادهگویی نمیکنم. فقط این کتاب را بخوانید.
اولین بار نام خسرو باباخانی را در صفحه اینستاگرام مسعود دیانی دیدم. همان روزهایی که مدام منتظر بودم تا روایت های دیانی بزرگوار را از مواجهه لحظه به لحظه اش با مرگ بخوانم و مدام توی دلم غصه بخورم و دعا کنم خدا به فاطمه اش و آیه و ارغوانش رحم کند. اما نشد. خداوند نخواست که بشود... خاطرم هست خسرو بابا خانی برای مسعود دیانی نامه نوشته بود. نامه ای عاشقانه میان دو روایت نویسی که هر کدام به نوعی طعم مرگ را مزه مزه کرده بودند و همین چند نامه بود که مرا ترغیب کرد تا اثر جدید باباخانی را بخوانم. تا آنکه قسمت شد این روزهای پایان تابستان که برای فراغت بال به ییلاقات شهرستانک آمدهام این کتاب را در دست بگیرم و در خنکای مطبوع اینجا آن را بخوانم.
ویولون زن روی پل روایتی است جسورانه از سی سال اعتیاد باباخانی. نویسندهای معروف که به لطف خدا و همت خودش و همراهی همسر نازنین اش ماه طاووس توانسته بود از این بیماری کشنده رها شود. او در این اثر به شرح روزهای سخت و تحقیرها و سرافکندگی های یک معتاد پرداخته است. باباخانی برای ما زاویه دوربین را تغییر داده است تا این بار از بُعدی دیگر به یک معتاد نگاه کنیم. راستش را بخواهید شاید بتوانم به جرات بگویم که من هم تا یکی دو روز پیش مثل همین هزار و یک عابر پیاده ای بودم که خسرو باباخانی از نگاه تلخ و تحقیرآمیزشان برایمان میگوید. از همانهایی که در مواجهه با این افراد زیر لب جوری که شاید صدایشان به گوش آن بیچاره تحقیر شده برسد میگویند: حقش است. نباید سراغ این افیون میرفت... اما ویولون زن روی پل نگاه من را کاملا تغییر داد. خدا رحمت کند مادر بزرگم را. این اثر من را یاد جمله ای از او انداخت. خاطرم هست هر وقت معتادی را توی خیابان میدید میگفت: این هم وقتی به دنیا آمده لابد چقدر مادرش قند توی دلش آب شده که صاحب پسر شده اما حالا... خسرو باباخانی در این اثر شجاعتی کم نظیر به خرج داده و ما را با دنیای یک فرد معتاد، با دست و پا زدنهایش برای رهایی، با سرافکندگی هایش مقابل خانواده و با تحقیرها و سرزنشهایی که میشود آشنا میکند و شاید بتوان گفت تمام لذت خواندن این کتاب به این است که ما روایتی را میخوانیم که خود نویسنده تجربهاش کرده است و تمام اتفاقات را با گوشت و پوست و خون خود لمس کرده است.
«ویولن زن روی پل» یک حرکت انتحاری از خسرو باباخانی است. روایت صادقانه و شجاعانه نویسنده از اعتیاد خودش. صداقتی که وسط تلخیها و تاریکیها، آدم را پس نمیزند؛ گاهی میخنداند و گاهی زیباییها اشک را سرازیر میکنند. کتاب به شانزده فصل کوتاه تقسیم شده. شانزده فصلی که پر از حس و تصویر است. نه زیاده گویی دارد و نه سختخوان است. چون نویسنده استاد داستاننویسی است و کتابها دارد. در نیمه اول کتاب، تصویرها و حسها زجرآورند و ناامیدی و بیپناهی و تنهایی آدم معتاد را جار میزنند. نیمه دوم اما نور میتابد به دنیای اعتیاد. نویسنده توی بخش «کژراهه» اینگونه دنیای اعتیاد را خلاصه کرده: «کوتاهترین دیوار مال معتاد است. همه میخواهند سرش کلاه بگذارند. تحقیر و توهین خیلی طبیعی است. اتهام زدن، ترساندن، تهدید کردن، حقش را خوردن، توی سرش زدن خیلی عادی است. خیلی وقتها آبرویشان را میبرن؛ پولشان را میبرند؛ کتکشان هم میزنند. معتاد بدبخت نه جانش را دارد اعتراض کند، نه زورش را دارد تلافی کند. همه توی سرش میزنند. همه، مامورها، پزشکها، ساقیها، افراد خانواده، اقوام...» و این دنیا با صداقتی ایثارگونه روایت میشود. خسرو باباخانیِ به نور رسیده، دو چیز را موثر میداند در رهایی: "اول اینکه هر چیزی راهکاری دارد و هر قفلی کلیدی؛ دوم، مقدم بودن عمل بر حس. یعنی ننشینید و منتظر نمانید حس انجام عمل ظاهر شود بعد دست به کار شوید. بلکه برعکسش عمل کنید. خواهید دید حسش به وجود می آید." نوع روایت اما گلوگیر است. چرا که داستان نمیخوانیم و همهاش واقعیت است و طعم تلخ گرفتاری زیر زبان میآید. مثل این قسمت از بخش «لژیون»: «محسن هر کار ضد اخلاقی و خلافی که بگویید کرده است؛ از دزدی و هیزی بگیر تا چاقوکشی و موادفروشی، حداقل یکبار همه اثاث خانه را فروخته است. دو سه بار با چاقو پدر و برادرش را مجروح کرده. صدبار شیشه ما و همسایه را شکسته. یکبار درِ حیاط را کند و برد خلازیر فروخت...» اگر برایتان جالب است بدانید که امثال محسن چه زجری میکشند و چطور میتوانند به سمت نور سفر کنند، روایتِ زلال خسرو باباخانی را بخوانید و کمی طعم رهایی آن آدمها را مزه کنید.
درباره کتاب ویولن زن روی پل یک حرف تکراری دارم و یک حرف غیرتکراری
یک حمید نامی بچه قم بود و در خوابگاه گرفتار حشیش شده بود. اگر این کتاب آن موقع یعنی سال 91 منتشر شده بود مطمئن هستم آن را دستش میدادم و میگفتم ته خط و راهی که میروی این جاست بخوان و تصمیم بگیر و تمام
حرف تکراریام تحسین صداقت و جسارت نویسنده است. خسرو باباخانی مثل ققنوس از خاکسترش برخاست و این خاکسترنشینی و برخاستن دوباره از آن را که حیاتی دوباره بود به صادقانهترین شکل ممکن بیان کرده است.
قاعدتا در این طرح و بیان هم مصالحی در کار بوده و از میان انبوه وقایع و اتفاقات بر اساس همان مصالح گزینش صورت گرفته است که امری طبیعی است.
اما حرف غیرتکراری من در باب ساختار کتاب است و نه محتوای آن. البته ساختاری که بر محتوا تاثیر مستقیم گذاشته است.
اگر بخواهم صریح باشم باید بگویم نثر کتاب روایت نیست. ما در ویولون زن روی پل با خاطرات شخصی نویسنده روبرو هستیم. تمام قد خاطرات شخصی و نه روایت
خاطراتی که اتفاقا خیلی هم تکاندهنده هستند و در عینحال در برخی موارد از عمق هم برخوردارند یعنی برخی از لحظاتی که بازنمایی شدهاند تا مدتها گریبان خواننده را رها نمیکند اما با این حال کتاب به مرزهای روایت نزدیک هم نشده است.
یعنی کتاب فاقد #پرسپکتیو_روایی است. چون ادراککننده در این کتاب یعنی آقای باباخانی از بحران آن موقع زندگیاش فاصله بگیرد تا به #ادراک_خارجی_بسط_یافته برسد. ادراکات داخلی(احوال درونی) و خارجی(واکنشها و وقایع رخ داده) نویسنده آن اندازه بسط نیافته تا به لایههای عمیق از احساسات نویسنده نفوذ کنیم.
بزرگترین باگ و حفره کار در پاره دوم آن است. یعنی جایی که آقای باباخانی پس از ده سال سراغ دکتر میرلوحی میرود و ماجرای ترک اعتیادش را تعریف میکند. بزرگترین پرسش و حتی حسرت من این است که چه شد بعد از آن تجربیات ناکام و سقوط آزادها آن انگیز غریب در نفس ایشان پدید آمد؟
به هر روی کتاب قطعا ارزش مطالعه و معرفی را دارد.
پس در پایان تمام قد به احترام خسروخان میایستم و در مقابل صداقت زلالش برای به اشتراک گذاشتن دوران سیاهی زندگی و بازگشت به نور سر تعظیم فرو میآورم.
چندباری کمپ های ماده ۱۶ و ماده ۱۵ رفته بودم؛ با چند نفری که درگیر اعتیاد شده بودند گفتگو کرده بودم، نحیف بودن و تن رنجورشان را نظاره کرده بودم و زخمهای کهنه و عمیق بدنشان، تنم را لرزانده بود؛ کودکان مادران معتاد اشکم را جاری کرده بود ولی هیچ کدام به اندازه کتاب #ویولن_زن_روی_پل برایم اثرگذار و صدالبته امیدبخش نبوده است.
اگر فعال اجتماعی هستید خصوصا در حاشیه شهرها و خصوصا در حوزه اعتیاد خواندن کتاب استاد #خسرو_باباخانی واجب است.
اگر در سختی بلندی های زندگی کم می آورید این کتاب را بخوانید؛ تا عزمی دگر پیدا کنید برای حرکت.
باید از خسرو باباخانی تشکر کرد برای ایثاری که کرده است و هنری که به خرج داده است تا یکی از خانمان سوزترین بلاهای تاریخ بشریت را بتوانی روی کاغذ دنبال کنی و تلخی را بخوانی و مزه کنی و پس نزنی و بروی تا آخر تا کامت شیرین شود.
یک نکتهی مهم زندگی باباخانی نقش بیبدیل همسرش در همراهی اوست، و الحق قهرمان زندگی باباخانی؛ بنت الشمس است که به درستی کتابش را تقدیم او کرده است.
نام خسرو باباخانی را اولْبار از زبان رضا امیرخانی شنیدم. کتاب خسروشیریناش را تمجید و تحسین کرده بود. فروردین ۱۴۰۱ خواندمش؛ نوشتار قشنگی داشت اما راستش از خودم پرسیدم یعنی چه چیز این نویسنده نظر نویسندهی محبوب من را جلب کرده؟! من که از این کتاب بهتر کم نخواندهام!
توصیفش را شنیده بودم اما از همان صفحات ابتدایی حال خاصش جذبم کرده بود. در اطرافیان دور و نزدیک اعتیاد ندیدهام و درکی نداشتم، روایتش را تنها در فیلمها دیده بودم اما رنج و ناامیدی را، نخواستن را، نتوانستن را خوب فهمیدهام ... انتخاب اشتباه و مسیر و آدم اشتباهی را تجربه کردهام ... و در نهایت باز شدن روزنههای امید و خواستن و توانستن را هم درک کردهام ...
این کتاب به گمان من فقط روایت درمان اعتیاد به مواد مخدر نیست، روایت تغییر است ... روایت رفتن تا انتهای خط و برگشتن یا شاید برگردانده شدن ...
قلم اقای باباخانی کلان شیرین و جذاب هست و شما رو غرق داستان خواهد کرد. کتاب زندگینامه اقای خسرو باباخانی به روایت خودشان هست . که ایشان حدود ۳۱ سال درگیر اعتیاد بودند و با سختی های زیاد از ظلمت به سمت نور هدایت شدند ! کتاب عالی هست و پیشنهاد میدم حتما بخونید . اما چرا امتیاز ۵ ندادم ؟ چرا که اوایل داستان ارتباط قلبی و احساسی با کتاب برقرار کردم اما اواخر داستان از قدرت این حس کاسته شده و بنظرم تقریبا از حالت داستان یکم فاصله گرفت ... ولی با ارفاق میشه امتیاز ۵ داد . (روایت زیبایی از زندگینامه خسرو باباخانی)
This entire review has been hidden because of spoilers.
اعتیاد بد دردی است؛ آدم ر از دنیای دیگران جدا میکند. مثلا سال ۸۸ مردم دنبال رایشان بودند و کشته میشدند این آقا درگیر تریاک و قرص و... تنها نکته جالب در همان حال حرف بیپایه داستان این است که اعتیاد با مرگ تمام نمیشود و با نفس همراه است به هر حالتی که در میآید. صادقانه بگویم این سخن اگر هم پایهای داشته باشد مطرح کردنش برای ترک کردن و پیوندش با دین مشکوک و نامطلوب است.
کتاب درباره موضوعی بود که من شاید خیلی توی زندگی از نزدیک لمس نکرده بودم، اعتیاد تا وسطهای کتاب اینجوری بودم که خب یک روایت متفاوته فقط ولی نیمه دوم، کتاب قوت گرفت و تونست احساساتمو برانگیخته کنه که فکرشو نمیکردم، و مطالبی که توی نیمه دوم گفته شد واقعا خوب بود لذا 4 رو تقدیمش کردم
با این که هیچگونه نسبیتی چه خودم و چه نزدیکانم با این موضوع نداشتهایم چنان احساس قرابت و همراهی با نویسنده پیدا کردهام که مصیبتها و رنجهایش شاید تا ابد در ذهنم حک شود.