سپیدار، ته تغاری یک خانوادهی پرجمعیت، از بچگی سودای کتابفروش شدن رو در سر داشته. اون به خاطر تخیل عمیقش، بیشتر از واقعیت توی رویا زندگی میکنه و همیشه آرزو داره شبیه یکی از رمانهای محبوبش، عشق رو تجربه کنه. توی روزهای پر شور بیست سالگی، بالاخره میتونه با حمایت خانواده و شراکت باهاشون، خودش و نزدیک به رویاش احساس کنه..
داستان ساده ای بود بدون اوج خاصی یه روایت تقریبا کوتاه که پیام و محتوای خیلی مهمی نداره فقط نحوه نگارش و لهجه ها هست که قشنگش کرده البته بگم کلیشه خیلی کم داشت و جوری که آزادخان و سپیدار عاشق هم شدن رو دوست داشتم اصلا همینکه یه عشق پر تب و تاب رو نشون نداد و یه مهر معمولی زیبارو به تصویر کشید خوب بود
یه نکته خیلی مثبت این داستان اطلاعات زیادی بود که درمورد رشته کتابداری و آدمایی که در این رشته مهم بودن داده شده
دوسش داشتم بی نقص نبود ولی دلنشین بود. اون بخش پریا به نظرم یه جاهایی اضافه بود. و نویسنده دو جا سوتی داده بود؛ اولا پژمان و سپیدار یه سال اختلاف سنی داشتن اخرا شد پنج سال. یه جاهایی هم اسم آتنا رو آیدا نوشته بود.
برای یک کتابخون چیزی قشنگ تر از دنیای کتاب و کتاب فروشی با قلم نویسنده مورد علاقه اش نیست خصوصا که در طی هر فصل با یک بانوی نویسنده ایرانی آشنا میشدیم خیلی دوسش داشتم
🍀سومین دفعه مطالعه مهر ۱۴۰۴🍀 فکر میکنم سومین بار بود این کتاب رو میخوندم و مثل دفعه اول ازش لذت بردم غرق شدم بین دنیای قصه ها و روی مرز باریک قصه و واقعیت راه رفتم. همراه سپیدار یه وقتایی ذوق کردم از کتابفروشی کوچیکش و یه وقتایی با ناراحتی هاش بغض کردم.
بعد چند هفته سختی نیاز داشتم به این آخر هفته بی دغدغه و مرور یکی از قشنگ ترین کتاب هایی که من رو از دنیای واقعی جدا میکرد اما در عین حال تلخی های زندگی رو برام با بیان قشنگش راحت تر
میدونم این آخرین دفعه نبود و بازهم من این کتاب را خواهم خواند ❤️