خانهٔ اشباح ترجمه داستانی از نویسنده بلغار است که به ماجرای دختری میپردازد که پس از سقوط کمونیسم در بلغارستان، میخواهد خانه اجدادیاش را که توسط دولت سابق مصادره شده بود، بازپس بگیرد. ولینا مینکوف از نویسندگان معاصر بلغارستان است که در پاریس زندگی میکند و آثارش را به سه زبان انگلیسی، بلغاری و فرانسوی مینویسد.
Велина Минкова е родена през 1974 г. в София. Завършва английска гимназия и заминава за Лос Анджелис, САЩ, където се дипломира с бакалавърска степен от калифорнийския университет (UCLA) със специалност английски език и литература и профил творческо писане. През 2001 г. излиза сборник с нейни разкази на английски език, озаглавен Red Shorts (“Червени къси панталони”). Велина има магистърска степен по европейски науки с профил европейска култура от амстердамския университет (UvA). Член е на Съюза на преводачите в България. През 2014 г. е участник в българо-езичната група на созополския семинар по творческо писане към фондация „Елизабет Костова.“ Живее в Париж, където преподава английски език и литература, превежда и редактира текстове от културния сектор. „Доклад на зелената амеба за химическия молив“ е първият ѝ роман. ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------ Velina Minkoff was born in Sofia in 1974. She has a Bachelor's degree in English from UCLA with a track in Creative Writing – Fiction. She is the author of Red Shorts (2001) a collection of short stories in English and The Red and Blue Report of the Green Ameba (2015) a novel, in Bulgarian. She has a Master's degree in European Studies from the University of Amsterdam and is a member of the Bulgarian Translators Union. In 2014, she was a Bulgarian language fellow at the annual Sozopol Fiction Seminar of the Elizabeth Kostova Foundation. She lives in Paris with her French husband and their two sons, where she teaches English, freelances as a translator and editor and moonlights as a writer.
اولین کتابی که از این نویسنده ی بلغاری میخوندم. یک داستان کوتاه که میشه توی مترو یا راه خوندنش و خیلی هم کمحجمه. شرح بدست آوردن دوباره ی یک باغ، که در دوره ی حکومت شوروی مصادره شده، مواجهه ی راوی با این وضعیت که موجب رجوع مداوم به خاطرات اش میشه. _____________________________________________ برخلاف یولیا، که وقتی خانوده اش کشور را ترک کردند، دانشجو بود. درآن مقطع از زمان نمیدانست که میخواهد با زندگی اش چه کند، و نبودن در کنار خانوادهاش شوکی بزرگتر و دردناکتر از آن بود که تصورش را میکرد. باوجود این، یولیا حس میکرد که باید در میهن اش بماند. کلی تاریخ بود که باید درباره اش تحقیق میشد، کلی گنجینه های فرهنگی که باید حفظ میشدند: مردمی کهن با میراثی غنی همه از آن او بودند. یولیا حس میکرد که به جانب سرزمین اش کشیده میشود. آن روزها نمیتوانست سرزمین اش را ترک کند، درست مثل همین حالا که نمیتوانست ترکش کند، او عاشق بلغارستان بود، عاشق تدریس تاریخ.
_______ پس او حالا میتوانست نقطه ی پایانی بر تنهایی اش بگذارد. خانواده اش چطور گذاشته بودند چنین اتفاقی برای خانه بیفتد؟ میدانست که آنها البته انتخاب دیگری نداشته اند. جستوجو برای نظم و قانون در آن حکومت از پیش نبردی شکست خورده بود. مقدر بود که آنها کشور را ترک کنند و او هم برگزیده شده بود که بماند. حالا وظیفهی او بود که تکهها را سر هم کند. تا علف های هرز را لگد کند و اجنه و اشباح را فراری دهد.
سه نکته آزاردهنده درباره کتاب: ۱. اشتباهات فاحش: اظطراب > اضطراب ضمخت > زمخت ۲. پاورقیهای بلغارستانی، که برای عموم مخاطبان بیفایده خواهند بود، چون هیچ کمکی در تلفظ درست اسامی نخواهند کرد. ۳. ترجمه ضعیف و برگردان بیروح داستانی پر از احساس، که برای مخاطبان ایرانی جملات را بسیار سختخوان و پیچیده کرده است. یعنی مترجم به جای اینکه دستور زبان فارسی و مواجهه مخاطب فارسیزبان با کتاب را در نظر بگیرد، به سبک همان نوشته بلغاری، متن را به فارسی نوشته و برای اینکه مخاطب آن را بفهمد ترجمهاش را بهبود نداده. این شده که جملههایی مثل این را میخوانیم: نه درخت هلویی مانده بود و نه زردآلویی، نه حتا یکی بوته تاک که از تیرهای زنگزدهای که از پاسیو بیرون زده بودند آویخته باشد، آنجا که زمانی آشپزخانه بیرونی خانه بود. > نه درخت هلویی مانده بود و نه زردآلویی؛ و حتا آنجا که زمانی آشپزخانه بیرونی بود هم خبری از بوتههای آویخته تاک از تیرهای زنگزده بیرونزده از پاسیو نبود.
اما داستان، با تمام کوتاهی و اندکیاش، بسیار برایم جالب و دوستداشتنی بود: زنی پس از فروپاشی شوروی، موفق میشود به عنوان تنها ورثه باقیمانده در بلغارستان، خانه مصادرهشده اجدادیاش در وارنا را از حکومت مستقل جدید پس بگیرد، و حالا میخواهد سری به آنجا بزند و خاطرات کودکیاش را دوباره به خاطر بیاورد.
داستان مدام توجه خواننده را به بازگشت همهچیز به دوران پیش از حکومت شوروی جلب میکند، به طوری که انگار مدتی همهچیز مسخ شده بوده، و حالا دوباره به اصل صحیح خود باز میگردد. احتمالا خواننده ایرانی در حین خواندن کتاب، به وضعیت ایران و چنبره نظام فاسد و ناکارآمد جمهوری اسلامی بر ریز و درشت مسائل و تبدیل آنها به بحرانهای عظیم خواهد اندیشید. به خصوص که تمام خانواده شخصیت اصلی (یولیا)، به خاطر مصادره خانه و وضعیت وخیم زندگی، از کشور رفتهاند و به جاهای دیگر مهاجرت کردهاند.
داستان با تکههای کوچک بازیابی خاطراتی از کودکی یولیا، حس نوستالژیک خواننده را نسبت به دوران کودکی خودش بیدار میکند، و در نهایت هم همین قطعات کوچک، تبدیل به پازلی میشوند که یولیا برای ساختن دوبارهاش تصمیمش را درباره آن خانه و باغ اطرافش عوض میکند: اینکه چهقدر در گذشته، در کنار هم بودن اعضای خانواده و تفریحات جمعی در تابستانها احساس خوبی را در همه زنده میکرد، و خانه چهطور با تمام کوچکیاش، همه آدمها را در خودش جای میداد و شاهد رشد و نموشان بود.
حس غمانگیز قطع شدن درختها، از بین رفتن باغها و روییدن علفهای هرز، پوسیدن خانه و... همگی میتوانند مخاطب ایرانی را سرشار از حس همذاتپنداری کنند و او را به اندوه و حسرت وادارند؛ اما در نهایت یولیا، که تنها کسی از خانوادهاش است که باقی مانده (زمان مهاجرت خانوادهاش دانشجو بود)، با دیدن درختچه گردوی تازهاش، امیدواریای را در خودش احساس میکند، و انگار با کنار رفتن حکومت مرکزی فاسد، حالا فرصت دارد تا زندگی را دوباره با همان لذتی که در خاطرش بود بسازد. این احساس شیرین، میتواند چیزی باشد که ایرانیان را به آینده پیش رویشان، امیدوار کند. و حتی میتوان آن را پاسخی به کسانی دانست که میپرسند «بعد از اینها چه خواهد شد؟». به هر حال زندگی پیش و پس از این حکومت هم وجود داشته و خواهد داشت. همه مسیر طبیعی خودشان را طی خواهند کرد، و انسانها راه زنده ماندن خود را خواهند یافت.