کودک ابدی روایت بیم و امید آخرین سال زندگی دختری است که با سرطانی نادر دستوپنجه نرم میکند: دختر نویسندۀ رمان، رمانی که آخرین تلاش نویسنده است برای زنده نگه داشتن فرزندش…
فورست نهتنها به واژه، بلکه به کل تاریخ ادبیات چنگ میزند تا راهی برای جاودان کردن دخترش پیدا کند. نویسنده در آخرین جملات کتاب اعتراف میکند: «از دخترم موجودی کاغذی ساختم. میز کارم را هر شب به صحنۀ نمایشی جوهری تبدیل کردم که بر آن ماجراهای خیالی اجرا میشدند. نقطۀ پایان گذاشته شده. کتاب را کنار کتابهای دیگر گذاشتهام. راه نجاتی در واژهها نیست. پس خیال میبافم.» به این ترتیب، رمان در عین واقعنمایی چنان با تخیل آمیخته است که از برچسب زندگینامه میگریزد و به یک «صحنۀ نمایش» خواندنی تبدیل میشود.
کتاب سرگذشت واقعی دختر نویسندهست از آغاز بیماری تا مرگ کودک. فیلیپ فورست تمام تجربیات و احساساتش رو با خواننده درمیون گذاشته از امیدها و ناامیدیها از خندهها و اشکها و از کشف دنیا توسط دخترش نوشته📖
میتونم بگم سراسر صفحات کتاب توصیفه؛ ولی خوندنش برام خستهکننده نبود و حتی خیلی از توصیفات برام نفسگیر و دلهرهآور بود. من همراه نویسنده امیدوارم میشدم و انگار نمیخواستم مرگی رو که در انتظار کودکه باور کنم📖
چندتا از فصلهای کتاب حالت جستار داره. نویسنده از نوشتن رمان میگه و از نویسندههایی اسم میبره که فرزندانشون رو از دست دادن📖
شاید خیلی از ماها جملهی مرگ حقه رو شنیده باشیم. الان که کتاب رو تموم کردم دارم به این جمله فکر میکنم که آیا واقعاً مرگ کودک چهار ساله حقه؟ نه واقعاً نیست📖
I cried, I cried, I cried. I want to re-read it now that I have experienced what it means to lose one of the most important persons in your life. The feelings this book gave me do not allow me to write an objective review, so I'll just thank Philippe Forest for being able to such his loss and sadness with us.
Une lecture douloureuse, la conclusion m’a laissé le cœur serré. L’auteur revient, sans pathos mais avec poésie et pudeur, sur la maladie qui a dévoré sa petite fille. Certains passages grandiloquents alourdissent le rythme. Tragique, déchirant, à lire dans de bonnes conditions.
Este libro es una historia profundamente conmovedora que retrata el duelo de un padre tras la pérdida de su hija de solo 4 años. Es un relato doloroso, emotivo y muy humano, que refleja no solo el sufrimiento de quienes enfrentan una enfermedad como el cáncer, sino también el dolor silencioso de quienes los rodean.
Me hizo reflexionar mucho sobre el lenguaje que usamos cuando hablamos de esta enfermedad. Frases como “luchó hasta el final, nunca se rindió y por eso venció al cáncer” pueden, sin querer, dar a entender que quien no lo logró fue porque se rindió, cuando la realidad es muchísimo más compleja.
Es un libro muy bueno, honesto y que te toca el corazón. No es fácil de leer por el tema, pero vale totalmente la pena.
به نظرم میتونست یه کتاب درجه یک باشه ولی اگه در حد ۱۵۰ صفحه بود، نه ۳۳۰ صفحه! دلیلش هم واضحه: ما از اول کتاب میدونیم آخرش چی میشه! کتاب سراسر توصیفه و این توصیفها بعضاً خیلی قشنگن ولی خب خیلی از جاهای کتاب هم اینطوری نبود. مشکل دیگهای که با این کتاب داشتم این بود که وسط خط داستان به فصلهایی برمیخوردم که جستار بودن که اصلا قشنگی خاصی و جذابیتی برام نداشت و همش به این فکر میکردم که کی تموم میشه. نهایتاً کتاب رو در صفحهی ۲۳۰ رها کردم!
بعد از اینکه کتاب تمام شد، تازه فهمیدم که چه اندوه عمیقی به جانم نشسته... پدر داغدار روایت میکند. روایت خودش رو در کنار روایت دیگران در مواجهه با مرگ فرزند روایت میکند. نشون میده هنرمند صاحب قلم چطور مرگ فرزند رو میپذیرد، سوگواری میکند و بقیه عمرش رو با این فقدان زندگی میکند. داستان پلیسی نیست که فراز و نشیب و گره و معمای عجیب و غریب داشته باشد؛ روایته... روایت مواجهه یک پدر با مرگ فرزند بسیار کوچکش در روزگار حاضر...
Livre douloureux, avec des passages comiques maladroits qui permettent de respirer, néanmoins. Les paysages et les phrases sont simples, blancs et tristes. Tout ce qui touche à Peter Pan dans le livre est splendide, bouleversant. On pense, évidemment, au Petit prince a dit de Christine Pascal. Et à Hana-Bi de Kitano Takeshi.