این مجموعه، متشکل از ٩ داستان کوتاه است و آنچه آنها را در کنار یکدیگر قرار داده و یک مجموعه ساخته، طنزی آمیخته با هراس و حُزن است که در تمام داستانها ساخته و پرداخته میشود. موقعیتهای این داستانها، با «همزمان»کردنِ «ناهمزمانی»هایی، لحظاتی را میآفرینند که در هنگام انتظار کشیدن برای حادثهای همچون حوادث پیشین، نقیضهی آن محقق میشود و یا تمام آنچه پیشتر ساختهشده، به هجو کشیده میشود. این ویژگی آیرونیکِ موقعیتها، از طرح جلد کتاب آغاز میشود و تا پایان، تا آخرین داستان، ادامه مییابد. داستانهای مجموعهی تعمید، با درهمآمیختگی عناصر تراژدی و کمدی، جهانی را میسازند که درست در لحظهای که موقعیت، پوزخندی را طلب میکند، ترس، بلافاصله و یا همزمان با آن محقق میشود.
پدرم هر روز خودش را از پنجره ی هالِ خانه مان پایین می اندازد؛ شش طبقه را سریع و بی صدا طی می کند تا به موزاییک هاای کفِ پیاده رو برسد. بعد صدایی شبیه به کوبیدنِ یک تخته ی بزرگ به جایی بلند می شود. پس از آن صداست که آرام آرام خونی از کنارِ بدنش بیرون می زند و محدوده ی تقریباً بزرگی را قرمزِ غلیظِ تیره می کند. . کتاب خیلی خوش خوانی بود لذت بردم پیشنهاد می کنم به کتاب خوان های حرفه ای ...
اسم کتاب جذبم کرد بعد که خوندم این کتابو شوکه بودم نویسنده نگاه جالب وعجیبی به زندگی و آدمها داره و اینو میشه توی هر 9 داستان این مجموعه دید و لمس کرد ... کتابیه که آدمو به فکر فرو میبره .. با اطمینان خوندنش پیشنهاد میشه.
در نمایشگاه کتاب امسال گرفتم کتاب رو. از اون دست کتابهاست که اگر مخاطب کم دانش و بیمطالعه باشه، ممکنه کلا نفهمه چه نویسنده دارای چه نبوغی هستش. برای همین تعجب نمیکنم که کامنت منفی شدید هم بخونم. واقعا باید آفرین گفت به جناب ریاحی بابت ساخت این داستانهای تکان دهنده. و قطعا زمان قضاوت درستی خواهد کرد برای این مجموعه قدرتمند. قطعا خیلی ها به اون فحاشی خواهند کرد و باید به جناب ریاحی گفت که منتظر این چیزها هم باشد. ولی بلاخره متن جدی و مستحکم ماندگار خواهد شد. بسیار پیشنهاد میدم این کتاب رو. البته به کسانی که دنبال داستان جدی هستند و نه کسی که صرفا میخواهد اوقات خوشی بگذراند.
مجموعهای است با نگاهی انتقادی به وضعیت موجود، با داستانهایی که باید مواجه و خوانش نمادین هم از موقعیتهای داشت. تعمید روایت مطرودان و محذوفان است. روایت سوژههای بیزبان شده و نادیده گرفتهشده. نویسنده در جای درستی ایستاده و ما را امیدوارم میکند به آینده ادبیات داستانی ایران. این را بدون اغراق میگویم. با نویسندهای جدی و آینده داری رو به رو هستیم.
روایت ها خیلی تأثیرگذار بود به نویسنده های ایرانی بدبین بودم ولی این کتاب فرق داشتم. به نظر میرسه اولین کتاب چاپ شده ایشون هست بی صبرانه منتظر کتابهای بعدی ایشون هستم.
داستانها به ظاهر ساده هستند، ولی پیچیدگی عمیقی در پس این سادگی، بهشکل هوشمندانهای وجود داره که شاید با چندبار خوندن و با دقت نگاه کردن فهم بشه. از اونجایی که نقدها و یادداشتها و تحلیلهای بسیار عمیق و جدی نویسنده رو قبلا در مطبوعات خونده بودم، یکجورهایی میدونستم با داستانهایی روبهرو خواهم شد که اون نگاه انتقادی را خواهند داشت. در زمانهای که عمده نویسندهها صرفا به بازی زبانی مشغول هستن یا تقلید از غربیها، ظهور چنین نویسندههایی بسیار خوشحال کنندهاست که داستانگو، روایتشناس باشند و اثرشان را بشود از منظرهای مختلف جامعهشناختی، روانشناسی اجتماعی نیز خوانش و فهم کرد.
دو داستان در این مجموعه هست که بهنظرم جز آثار ماندگار خواهند شد. اولی داستان «تعمید» اولین داستان این مجموعه که بهنظرم پارودیای بر روایت مسیح است. ما اینجا با مسیحایی روبهرومیشویم که رنجاش نه رهاییبخشاست و نه قرارست نجاتی برای فرزند باشد. مسیحایی در حاشيهی یک اتوبان در کلانشهری در ایران! و دومین داستان قدرتمند، داستان «آنجا که مروی به ناصر خسرو میرسد» بهنوعی خوانشی سیاسیات از یک عشق. از گمشدن یک معشوقه در تاریخ. من این دو داستان را شاخص تر دیدم.
گیر افتادن شخصیتها در موقعیتهای کافکایی، و البته با نگاه خاص نویسندهای که امر سیاسی و امراجتماعی را بهخوبی فهم کرده و درست ساز و کارهایی را افشا میکند که مسبب این وضعیتهای و موقعیتهاست. با اطمینان پیشنهاد میدم که مطالعه کنید.
راستاش را بگویم ایدههای مسعود ریاحی را دوست داشتم. مجموعهای از داستانهای کوتاه که نویسنده ورزشان داده توی خمیرمایهی طنزی غمناک. افت و خیزِ داستانها اما به چشم میآید. بطوری که دو سه تایشان خلاقانه و مطلوب است ولی مابقی کمجان و ناپخته. داستانِ اول امیدوارم کرد و چه خوب که همین داستانِ همنام با مجموعه اول قرار گرفت. داستانِ "تعمید" دربارهی مردی است که خودش را از پنجرهی خانهشان پرت میکند پایین؛ هر روز. و تا حوالیِ عصر آنجا میماند تا رهگذران بابتِ این معرکه و نمایش پولی طرفاش پرت کنند. و بعد انگار که هیچ نشده باشد، بلند میشود و به خانه برمیگردد. داستان با این سطر میآغازد: "پدرم هر روز خودش را از پنجره هالِ خانهمان پایین میاندازد؛ شش طبقه را سریع و بیصدا طی میکند تا به موزاییکهای کف پیادهرو برسد. بعد صدایی شبیه به کوبیدن یک تخته بزرگ به جایی بلند میشود. پس از آن صداست که آرامآرام خونی از کنار بدنش بیرون میزند و محدوده تقریباً بزرگی را قرمز غلیظ تیره میکند."
اما چالش و گره از آنجا پیدا میشود که برِ خیابان بودنِ خانه ایجاد مزاحمت میکند و اجازه نمیدهند که تا ساعتهای طولانی جنازهی جاندار و زنده در خیابان بماند. و مرد مجبور میشود ساعتِ کاریاش را تغییر دهد، که همین، پولهایی که برایش پرت میشود را روزبهروز کمتر میکند.
یکی دیگر از داستانها خانوادهای را نشان میدهد که نشستهاند دور نوزادِ خانواده و منتظرند تا شکماش کار کند! بارها با صداهایی پوشک از تنِ بچه باز میکنند اما بیهوده؛ چیزی از بچه دفع نشده! این خانواده به دنبال چیست؟
"یکروز آقای ناظری در رودخانه غرق شد" هم از دیگر داستانهای این کتاب است که دوستاش داشتم. مردی هر روز که به سر کارش میرود از پنجرهی اتاقاش میبیند که آدمها ابتدا یکبهیک و بعدتر دستهدسته خودشان را از ساختمان پرت میکنند توی رودخانهی آنسوی پنجره. اما هیچکس حرفاش را محل نمیدهد و دستاش میاندازند. تا که یک روز وقتی به محلِ کارش میرود چیزِ غریبی میبیند.
مجموعهداستانِ تعمید تلاشی است نسبتن قابلقبول در چنین سبک روایاتی؛ تلخ، هراسانگیز، میخکوبکننده و در عینِ حال طنز. اما هنوز خیلی جای کار دارد!
جلسه ی نقد این کتاب بود و از آنجا باهاش آشنا شدم. میتونم بگم در نوع خودش و در این زمانه بسیار داستان های کوتاه جذابی داشت؛ ولی حسی که داشتم این بود که به هیچ جا نمیرسید. هی میگفت و با خودم میگفتم وای چه جالب و بعد هیچی. حیف نبود؟ این قلم زیبا و بعد چی؟ شاید من نمیفهمم و باید دوباره بخونم. گاهی هم حس میکردم شخصیت ها اضافه هستند. و همچنین خسته ام از این همه قهرمان های مرد که انگار هنوز توی ۴۰ سال پیش گیر کردند و زن هایی که فقط توی حاشیه هستند؛ یا بچه به بغلن یا نفهم یا تو سری خور. آیا نمیشه مثلا اگر مرد هستیم و ۹ تا داستان کوتاه مینویسیم حداقل سعی کنیم در این زمانه خودمون رو به چالش بکشیم و مثلا بیایم برای دو تا داستان قهرمان رو زن انتخاب کنیم؟ یا نمیشه زن رو آنقدر به درد نخور نشون ندیم؟؟