تاب خانهخوانی به دنبال بازنمایی روایی تجربهی زیسته در خانه است؛ تجربهای روزمره که همزمان به عمیقترین لایههای درون ما پیوند دارد. این کتاب با توصیف خاطرات و تداعیهای مختلف فضاهای خانه، خواننده را به باززیستن این تجربه دعوت میکند.
نویسنده، از طریق گفتوگو با تعدادی از ساکنان خانههای برههی گذار معماری تهران و نقلِ تجربهی زندگی در فضای خانه و مفهوم «درخانهبودن» برای آنها، میکوشد معنای زندهی نهفته در این خانهها را کشف کند و راهی تازه برای گفتوگو دربارهی کیفیت خانه بگشاید.
این کتاب سهم جمعهی من بود، صبح روی مبل لم دادم، کولر را روشن کردم و کتاب را دستم گرفتم. انتظارم این نبود که یک روزه کتاب را تمام کنم، اما خب شد! علی طباطبایی از سال بالاییهای من در دورهی ارشد بود، کمی هم پای صحبتهایش بودهام تا حالا، پس همهی اینها کتاب را از پنجرهای دیگر به من نشان میداد. میدانستم این آدم همیشه دقیق حرف میزند و کاراکترا محقق است، پس چنین کتابی با چنین موضوعی نه تنها نمیتوانست بد باشد، حتی مشتاقانه میتوانست چیزهایی برای یاد دادن و لذت بردن داشته باشد. خانهخوانی از دو بعد برایم قابل توجه بود؛ یکی اینکه با خواندن پشتسرهم جستارهایش واقعا خودم را در خانههای دورهی گذار میدیدم، درون آن خانههایی که هروقت از بیرونشان رد میشوم قند در دلم آب میشود، اما حالا با این کتاب درونشان هم دلم را آب کرد. هر فصل یکی از ویزگیها و فضاهای این خانهها را پیش روی ما تصویر میکند و برای منی که ساختمانها برایم به اهمیت آدمها هستند این نوع مواجهه با موضوع جذاب بود. نکتهی دوم اینکه شاید هم دلیل یکستاره کمتر دادنم به خانهخوانی باشد؛ زبانیست که کتاب با آن نوشته شده است. جاهایی که متن آکادمیکتر است زبان آن به فهم بیشترم کمک میکند و راضیام، اما وقتی پای روایتکردن داستان آدمهای این خانهها و ادبیتر شدن متن پیش میآید کمی با متن مشکل دارم. انگار حسی از کلمات تکراری و زبان خام در آنها نهفته است. سخن پایانی اینکه خانهخوانی خوانش لذتبخشی برای من بود.
خانه به مثابه ی نماد خویستن. رویکردی روان شناختی که نشان می دهد رابطه ی میان خود و بدنش. تن خود را متناظر با من می داند و آن را به خانه بسط می دهد. خانه/ ناخانه/ راهروی مشترک/ ایوان تماشا/ خیال و بهارخواب/ گوشه های ابهام/ حیاط/ گریز از مرکز/ خانه های درونی/ روایت باواسطه با تماشای بچهها . بزرگ شدن شان ساختمان خانه همچون بدن ما بر خاطرات مان از زندگی تاثیر می گذارد و مانند آن ادراک ما را از جهان دستخوش تغییر می کند. . متفکر پدیدارشناسی مکس فن مانن تجربه ی معنادار و مطلوب را با چهار وجه وجودی مرتبط می داند: فضای زیسته و روابط انسانی زسته و زمان زیسته و بدن زیسته. حالات وجود زمانمند و مکان مند و بدن مند و اجتماعی که تجربه ای بکپارچه می دهند. . تجربه ی زیسته و پدیدارشناسی: پدیدارشناسی یعنی مطالعه ی تفسیری تجربه های انسانی. هدف آزمودن و روشن کردن موقعیت ها در زندگی هر روزه و معانی تجربه ها همانگونه که خود به خود رخ می دهد. تجربه ی ریسته تجربه ی بی واسطه ی آدمی در زندگی ست. توصیف پدیدارشناسی درصدد است تجربه ی زیسته را به بیانی متنی دربیاورد. فهم زندگی از بطن جزییات زندگی ست. زیرا تفکر نیم تواند به پس زندگی برود.
کولیانِ کوچ رو که تمام جهان خانهی آنهاست، مثال خوبیاند که یادمان بیاید میشود در عدم هم آشیانهای داشت. خانهی درونیِ آدمی چیزی بیش از این سنگ و چوب و آجر است.
«خانهٔ خیال انسان حداقل سه طبقه دارد: زیرزمین، همکف و طبقهٔ بالا. در هرکدام از اینها، خود را بهگونهای خاص میشناسیم و انقباض و انبساط متفاوتی به عضلاتمان میدهیم...»
علی طباطبایی، مطالعات معماری در دانشکده معماری شهید بهشتی خوانده و پایاننامهاش را به کتابی جمعوجور، ارزشمند، دقیق و دوستداشتنی تبدیل کرده و تجربهٔ بعضی ساکنان خانههای دورهٔ گذار معماری تهران از فضای خانه و معنای «در خانه بودن» را روایت میکند. چقدر که این کتاب خوب بود! و کاش همهٔ کسانی که دوست دارند در خانهای دوطبقه، با حیاطی کوچک، دارای اتاقهایی در طبقهٔ دوم، با نردههایی ظریف و پرپیچوخم، که نمایی از آجربهمنی دارد و جایی حوالی بلوار کشاورز یا هفتتیر شاید هم پیچ شمیران زندگی کنند، به آرزویشان برسند.
قسمتهایی از کتاب رو دوست داشتم ولی در کل علیرغم موضوع جذابش، روایت خوبی نداشت.
همهی ماجراهای زندگی جایی اتفاق میافتد... تناسب هر اتفاق با جای رخ دادنش باعث میشود به شکلی متفاوت در خاطر ثبت شود. گویی فضاها انتخاب میکنند چه خاطراتی را در خود نگه دارند و چه خاطراتی را نه. به این ترتیب، هر فضا جای مجموعهی مشخصی از خاطرات میشود و تفاوت جاها جنس خاطرات را تعیین میکنند. این که اتاقی در زیرزمین باشد یا در طبقهی بالا...
فهم معنای فضاهای خانه کمک میکند تا جنبهای از وجود خود را بشناسیم که کمتر به آن پرداخته شده است؛ رابطهی معانی درونیمان با مکانها که گاستون باشلار، متفکر پدیدارشناسی، آن را «مکانکاوی» مینامد. از این رو، مخاطبان این کتاب نه فقط معماران بلکه تمام کسانیاند که روزی در جایی خانه کردهاند.
خانه خوانی سرگردان بود. نویسنده میان زبان آکادمیک پایاننامه و زبان جستار گیج مانده بود انگار. گاهی احساس میکردی یک بخش از پایاننامهاش را کپی پیست کرده و گاهی حس میکردی یک نثر ادبی نوشتهاست. البته که یک کار پدیدارشناسانه در حوزه معماری واقعا باید سخت باشد، کتاب کردنش سختتر.
بیشتر از همه موضوع کتاب و سرفصلهایش برایم جذاب بود اما با نثر کتاب ارتباط نگرفتم، یک کلاف سردرگم. سه ستاره برای ایده و تلاشهای نویسنده.
کتاب خوب ومتفاوتی بود. من رابه یادخانه پدری انداخت. دو طبقه ونیم، حیاط، باغچه، تراس، پشت بام..فضای بین طبقات وراه پله هاکه می توانست خلوتی برای هرکسی ایجادکند..برای عروسک بازی، کتاب خوانی، گلدوزی، بادبادک هواکردن..سیرآفاق واطراف ازتراس وپشت بام..آفتاب گرفتن پدردرزمستانها، رسیدگی به باغچه کوچک خانه و...
دلیلی که این کتاب را انتخاب کردم، نزدیکی بین وجهی از پروژه پایاننامه نویسنده - به نقل خودش جایگاهی در ابراز و بیانشان در آن رساله نبوده - و پروژهای که خودم مدتهاست به پرداختن به آن به فکر میکنم، بود. اما تنها نکتهای که بین ما متفاوت است، علاوه بر نقطه دید و شاید نحوه پرداخت به چنین موضوع مهمی، این باشد که نویسنده سعی دارد تنها و فقط از دریچه حرفه خود، معماری، به این مفهوم نگاهی بیندازد تا آن را رمزگشایی کند. هرچند که در انتهای کتاب - حتی حین آن - به نوعی به عجز خود در کدگذاری یا رمزگشایی آن مهم، اعتراف کرد. به هر جهت… نمره واقعیام به این کتاب ۲/۵ است که امکانش اینجا وجود ندارد. شاید از بدجنسی من باشد (که قطعا همینطور است) که خوشحالم، نویسنده نتوانست از پس این کار بربیاید. این کار، کار خودم است! ;) نمیدانم، اما من همیشه از بیرون به پنجره خانهها خیره میمانم، گاه عکس میگیرم و همیشه فضای داخل آن را، انسانهایش را و روابطشان را تجسم میکنم. این خیال مانند جراحی است که برای درمان جراحتش باید خودْ سوزن را از پوستِ خود عبور دهد. (…)
به نقل از داریوش شایگان در کتاب “فانوس جادویی زمان” - که شرحی بر کتاب ‘در حستجوی زمان از دست رفته’ است - که در کتاب هم به آن اشاره شده است:
“ …مکانها مشابه لحظات گذشته و خاطرات رفتار میکنند، یعنی دور میشوند و بازمیگردند. همچون بازیافتن ناگهانی و غیر ارادی زمان از دست رفته،…”
وای ک چه تجربه شیرینی بود خوندن این کتاب، من به شدت عاشق معماری دوره گذارم، عاشق تک تک جذییتاشم، هیچوقت تا به الان شانس اینو نداشتم که تو یکی از این خونه ها بتونم زندگی کنم ولی این کتاب باعث شد یه تجربه ای که نزیسته امو داشته باشم.
سوژه کتاب جالب بود ولی پرداختش میتونست بهتر باشه. روی جلد نوشته تجربه زندگی در خانه های دوره کذار معماری تهران و این انتظار در من ایجاد شد که بیشتر با تجربهزیسته آدمها آشنا بشم. در حالی که این بخشها در کتاب خیلی محدود بودن و نویسنده بیشتر بر اساس اون تجربهها و دانش خودش جستار نوسته بود. بنابراین من بیشتر اون قسمتهایی رو دوست داشتم که مستقیم و از زبون خود ساکنین خونهها قصه بیان شده بود. بخشهای جستار بیشتر نثر ادبی داشت و اون حالت روایی که یه جستار باید داشته باشه توش کمرنگ بود و بیشتر رفته بود سمت مقاله. به هر حال برای شروع تو این زمینه به نظرم کار تقریبا خوبی بود.
این کتاب مرا وادار کرد به آخرین جایی که برایم خانه تداعی میشد فکر کنم. خیابان مطهری،کوچه امیر،دومین ساختمان از سمت چپ یک ساختمان ۵ طبقه با نمای آجری بود. اوایل ما ته آن کوچه زندگی میکردیم،در یک زیرزمین بدون پنجره؛ شبها بعد ازینکه همراه بابا،مامان را میرساندیم سرکار بابا میرفت که ماشین را سر کوچه پارک کند،من هم جلوی در خانه دومی سمت چپ قایم میشدم که وقتی بابا آمد بترسانمش. یکسال بعد ساکن همان خانه شدیم،طبقه چهارم. ۵۴ پله تا بالا که هر روز باید چندبار پلهنوردی اش میکردیم. در همان خانه بودیم که رفتم مدرسه،برای اولین بار با دوستانم تولد گرفتم.در همان خانه بزرگ شدم، خانم شدم. اولین عادت ماهانهام در آن خانه اتفاق افتاد. دایی که سرباز بود ما در همان خانه بودیم. توی همان خانه مامان ۳۶ ساله شد،آنجا برای من شروع احساس تعلق بود،احساس سکون. احساس دوست داشتنی کودکی ام. حتی وقتی از آن خانه رفتیم و ۱۰ سال در خانه دیگری زندگی کردیم هنوز خانه خیابان مطهری خانه من بود،هنوز هم هست. و میدانم یکروز برمیگردم،یک واحد آپارتمان در خیابان سهروردی یا یوسفیان یا مطهری میخرم و برمیگردم.
" وقتی هیچ دلبستگیای به جهانِ بیرون در کار نباشد، این سوال پیش میآید که آیا هنوز هم میشود خانهای داشت؟ میشود نوعی دیگر از دلبستگی را تجربه کرد که، فقط با نیرویی درونی، ما را در فهم مکانها و کشف امکانهای وجودمان یاری کند؟ یا ما همواره نیاز داریم خودمان را به جایی مشخص متصل کنیم و به این وسیله هویتی بسازیم؟"
این سوال بنظرم سوال خوبیه برای برانگیختن انگیزه و شروع این کتاب! اصلا خانه یعنی چی؟ خانهی "خوب" یعنی چی؟! این کتاب بهتون کمک میکنه راجعبه اولیه ترین مکانِ زندگیتون (یعنی خانه) عمیقتر فکر کنین:) و همزمان که از خوندنِ کتاب لذت میبرید، به علمتون هم اضافه میشه..🤌 خلاصه از دستش ندین🥺 اگر به درک و شناساییِ فضاها و معماری، و پیوند ادراک درونی و کالبد علاقه داریدد🌱
وقتی تمومش کردم اینترنت قطع شده بود :) حال و حوصلهی رویو هم ندارم اما بعداً حتماً براش چیزی خواهم نوشت. خیلی دوستش داشتم این کتاب رو. یار روزهای غمگینم بود.
خانهخوانی نوشتهی علی طباطبایی کتابی با موضوعی متفاوت است. موضوعی که نام کتاب را برازنده خود میکند. در این کتاب، ما خانه ها را به شکل دیگری می بینیم و از آنها میخوانیم یا شاید بهتر است بگویم، خانهها را میخوانیم. طباطبایی که در رشته معماری تحصیل کرده است، برای پایاننامه خود، سراغ خانههای دورهی گذار معماری تهران، که حدودا دهههای ۳۰ الی ۴۰ است میرود. و جستجویی متفاوت آغاز میکند. جستجویی فرای ساختمان و شکل و ظاهر. جستجویی در پی یافتن مفهوم «خانه» برای ساکنان خانه، مفهومی که خواه ناخواه، با معماری عجین شده است. در یاداشت اول، که از استاد معماری دانشگاه شهید بهشتی خانم دکتر تفضلی با چرایی و چگونگی شکل گرفتن این کتاب تا حدی آشنا میشویم و در بخش صفر، طباطبایی ماجرای خود و پایاننامهاش و دغدغههایش را که منجر به شکل گیری این جستارها شد شرح میدهد و ما را برای رویارویی با کتاب آماده میکند. هر بخش با عنوانی جذاب، تصویری سیاه و سفید از بخشی از خانه که بخش جاری به آن میپردازد است و بعد متنی کوتاه، قصهگونه، که در محیط مذکور رخ میدهد. پس از آن نویسنده، جستار خود در مورد آن بخش خانه را آغاز میکند. تصاویر کتاب، جذاب اما بسیار کم است و امکان هماهنگ کردن تصویر ذهنی که از متن نویسنده در ذهن ساخته میشود با واقع را دشوار میکند. قطعا نویسنده عکسهای بیشتری داشته که به هر دلیل در کتاب گنجانده نشده. انتظار اولیه من این بود که در انتهای کتاب، آلبومی از حداقل مکانهایی که نویسنده از آنها گفته ببینم، اگر شامل ساکنین هم میشد که چه بهتر. سیاه و سفید بودن تصاویر هم، اندکی از جذابیت کم کرده،هرچند که دلیل این مورد، احتمالا کاهش هزینههای چاپ و قیمت نهایی کتاب بوده. اما ای کاش نویسنده و ناشر، جایی در سایت ناشر (یا مکان آنلاین مناسب دیگری) مجموعه تصاویر بیشتر و رنگی را در اختیار خواننده مشتاق میگذاشت. زبان کتاب، اگرچه از نظر ادبی جذاب و خیالگونه است، اما در عین حال چندان روان و سادهخوان نیست و همین شاید باعث شود بخشی از خوانندهها نتوانند با کتاب به راحتی ارتباط بگیرند. تجربه شخصی من برای خوانش این کتاب، لزوم وجود محیط مناسب برای مطالعه و ذهن باز برای درک نوشتار بود. اطلاعات تخصصی که در متن وجود داشت هم کمی به سختخوانی افزوده بود. با این همه تازگی حرفهای کتاب، خواننده را به خواندن مشتاق میکند. چاپ و صفحه بندی کتاب، طرح جلد و ... هم به جذابیت کتاب افزوده است. در پایان کتاب نیز پیوستی است که به نظریههای تخصصی که در متن جستارها به آنها اشاره شده است. این کتاب توسط نشر اطراف چاپ و روانه بازار شده است.
چند سالی میشود که در حوزه معماری فعالیت حرفهای ندارم. منظورم طراحی یا اجراست، اما دیدن، شنیدن و خواندن از فضا هنوز با من مانده. فضا، بخشی از جهان ذهنی من و یکی از چند دریچهایست که به واسطه آن جهان را میبینم و میکاوم. خانه خوانی، تجربهای شیرین بود از تلاش علی طباطبایی برای گفتن از خانههای آجر بهمنی دهه چهل و پنجاه تهران. همان خانههایی که حتما در چهارراه ایتالیا، سنایی، یوسفآباد و دیگر گوشههای شهر دیدهاید و آرزو کردهاید راهی به درونشان پیدا کنید و بعد هم لابد از یکباره محو شدن و فقدانشان در شهر غمگین و خشمگین شدهاید. برای شروع خواندن در حوزه پدیدارشناسی و ایجاد علاقه میتواند کتاب مناسبی باشد. اما اگر از قبل مثلا باشلار، تانیزاکی، پالاسما، یونگ و... را خواندهاید ممکن است کمی تکراری باشد. کتاب همان است که بوطیقای فضا میگوید منتها ایرانیزه شده و مفاهیم کلی تعمیم داده شده به فضای خانههای آجر بهمنی که طبیعیست، به دلیل برآمدن کتاب از پایاننامه دانشگاهی.
تجربه خوندن کتاب تجربه خیلی خوبی بود. دقت تو رو به جزئیات یک خونه جلب می کنه و باعث میشه به یک خونه فراتر از ساختمون نگاه کنی و احساس تعلق به آدم دست میده. ولی نثر کتاب رو راستش من زیاد دوست نداشتم و ایشون نویسندهی خوبی نیستند شاید. یه جاهایی تحلیلهای آبکی داره و انگار نویسنده فقط خواسته توصیفات شاعرانه کنه که مثلاً احساسات برانگیخته بشه، ولی اینکار رو خیلی ناشیانه و سطحی انجام داده. خوشحالم که خوندمش و توصیه میکنم به خوندنش. ولی عالی هم نبود.
کتاب بسیار زیبایی بود. گمان نمیکردم از یک پایان نامه چنین کتابی به نتیجه برسد زیباترین نکتهای که این کتاب دارد این است کهباعث میشود خواننده خود به خانه هایی که درون آنها زندگی کرده است برگردد و «زندگی» را از درون آنها بیرون بکشد.
کتاب برای من یه جورایی تلاقی روایت خونهها و آدما بود، من در/با این خونه این آدمیم که هستم.
موضوع کلی و موارد هر قسمت رو واقعا دوست داشتم اما حس میکنم که نحوهی روایت و ارتباط بین اجزای مختلف متن مثلا ارتباط اون تجربهی زیسته و اون بخش خاص از خونه میتونست خیلی بهتر باشه؛ بین بخشهای روایی کتاب و قسمتهایی که تخصصیترن انگار یه شکاف در نحوهی نگراش وجود داره و نبود این پل ارتباطی از یکپارچگی متن کم کرده.
کتاب مثل باریکه نوری از میون پردههای متصل به قاب پنجرهای قدیمی میمونه. توصیف قشنگی از خانهها و آدمهای متصل بهشون. گاهی تورو تا عمق خونهها و قصههاشو پیش میبره و گاهی تورو پشت در یا میونه پاگرد جا میذاره. برای من که همیشه عاشق خونههای قدیمی و اون ظاهر دلنشینشون، خوندن این کتاب بسیار لذتبخش بود.
از زهرا پرسیدم که آیا تزش پدیدارشناسی حساب میشود یا نه (چون نمیدانم پدیدارشناسی چیست) که گفت نه و اصلاً یک جورهایی کارش صددرصد برعکس پدیدارشناسی است. بعد این کتاب را به عنوان نمونهٔ کاری با روش پدیدارشناسانه دستم داد. همانجا شروع کردم خواندن و نصفش را همانجا خواندم و نصفش را فردا. فردا شبش در هماهنگی تصادفی کائنات خود علی را دیدیم و کتاب را که هنوز همراهمان بود به زور دادیم برایمان امضا کند. عکسهای زیبایی هم از این مراسم امضا انداختیم که در صورت کاندیداتوری علی برای ریاست جمهوری جهت تبلیغات منتشر خواهیم کرد.
جذابیت موضوع خانههای آجری دهههای سی و چهل تهران و سبُکی و روانی متن با وجود بعضی توضیحات تخصصی و نیمهتخصصی، در کنار اختصار و ایجاز به کار رفته در نوشته خواندن کتاب را تبدیل به تجربهٔ لذتبخشی برای من کرد.
موضوع و پرداخت در چند لایه برای من جذاب است. اول این که فکر میکنم هرکس در بیست سال اخیر در تهران زندگی کرده و زوال روز به روز آن را جلوی چشمش دیده باشد نمیتواند در لحظهٔ توجه، نگاهی حسرتزده و انبوهبار به کوچهها و خیابانها و خانههایش نداشته باشد. این حسرت معمولاً انگیزهای برای کنجکاوی در مورد خانههای آجری دهههای قبلی به دست میدهد که در مقابل تجربهٔ «خانه کردن» امروز ما در تهران مخوف بسیار باشکوه به نظر میرسند. شاهد این ادعا موج تبدیل تک و توک بناهای فرارکرده از تخریب به پناه کافه و رستورانها است، همینطور بخش بزرگی از نوستالژی تمامنشدنی «دههٔ شصت»، جایی که این خانهها بزرگترین ظرف زندگی جمعیت جوان و بزرگسال امروز تهران را تشکیل دادهاند.
در یک لایهٔ دیگر تلاش برای فهم عمیق چرایی این نوستالژی نوعی اعلام جنگ است با صنعت مبتذل بازتولید این نوستالژی در قالب محصولات فرهنگی و غیرفرهنگی. از خانههای بازسازی یا ساختهشده با معماری بیمعنی و گلدرشت «ایرانی» گرفته که سعی میکنند تجربهٔ دستنیافتی زندگی به شکلی دیگر را در قالب آجر و کاشی آبی و حوض در پاچهٔ پولدارها کنند، تا فیلم و سریال درپیت که ارزشهای ناجورشان را لای گلدانهای شمعدانی پشت پنجرهٔ چوبی میگذارند.این حس مبهم آمیخته به شور و حسرت در مواجهه با این نمایندههای جهان گذشته، یک چیزهای واقعی هستند که در اینجور قالبهای بیقواره جا نمیشوند. هرچقدر بساط این مسخرهبازی جمع شود جا برای همنشینی با آن حس واقعی باز میشود.
در لایهای شخصیتر، ما از زندگیمان راضی نیستیم. میخواهیم جور دیگری زندگی کنیم و نمیشود، و خانهٔ ما، جایی که در آن زندگی میکنیم چنان در زندگی ما و همهٔ چیزی که هستیم و تجربه میکنیم تنیده است که حتی شاید بشود به همین جمله و نحوهٔ تفکیک «خانه» و «زندگی» در آن هم ایراد گرفت. عدم رضایت ما از زندگیمان و نیازمان به تغییر نمیتواند خیلی جدا از عدم رضایتمان از خانهمان و نیازمان به تغییرش باشد. این نیاز درونی به تغییر نیرویی جدی است که آدم را به سمت نگاهی انتقادی به خانهاش سوق میدهد.
تا همینجا هم حس میکنم زیاد حرف زدم. اما همین متن طولانی به خودم نشان میدهد که کتاب به هدفش رسیده، همدلی من را با روایتهای شخصی برانگیخته و باعث شده احساسات بیشکلم در مورد موضوع کتاب از دریچهٔ این همدلی کمی نظم بگیرد.
خواندن این کتاب را از آنجایی که خیلی هم کوتاه و روان و خوشخوان است به همهٔ کسانی که موفق به رسیدن به این خط شدهاند توصیه میکنم.
-خانه تجربهی زیستهی ما را تغییر میدهد و بر کیفیت آن اثر میگذارد. منظور از کیفیت تجربهی زیسته در خانه تبیین رابطه میان خود و جهان است. کیفیت مطلوب تجربهی زیسته در خانه یعنی چگونگی ایجاد تناسب میان خواست های درونی و امکانهایی که ویژگی ساختمان در اختیار ساکنانش میگذارد.
-هویت ما با حضور دیگری معنا میشود و به واسطهی شکل زندگی روزمره و عاداتمان پیوندهایی محکم با جای دیگری در خانه و شهر برقرار میکند. تعامل روزمره با دیگران نیروی مرکزیت بخش خانه را آشکارتر میکند، نیرویی که ارتباط مطلوب با جهان را ممکن میکند و به فرد جرئت میدهد که پریدن با بال و پر خودش را هم امتحان کند.
-گیاهان خانه، با تناوب ساده و روشنی که در عین پیچیدگی شاخ و برگشان دارند، در تجربهی زمانمند مکانها نقش مهمی بازی میکنند. تناوب و آهنگ روزانه و سالانهی آنها ساکنان خانه را امیدوار میکند که اوضاع دوباره آرام خواهد شد، که به حالت قبلی باز خواهند گشت. به این ترتیب، گل و گیاه خانه تغییرات شهر و آدمها را کمرنگ میکند و همیشه یاد ساکنان میاندازد که هر چه شود، باز بهار میآید و تابستان و پاییز و زمستان.
-خانه باید گاهی چیز بزرگی از جهان را پیش چشممان بگذارد تا با همهی ناامیدیها، آنقدر کوچک شویم که راهها و کارهای تازهای پیش رو را ببینیم. مثل حضور زیر آسمان پرستارهی شب که غالباً امیدبخش است، امید به آیندهای که از جایی دور به سمت ما میآید، خیلی دور تر از ما. آن وقت، آسمان به قدر خیال ما دور میشود. زیر آسمان شب، خیال دور میشود و خودی دیگر را در مکان و زمانی دیگر نشانمان میدهد. به همین ترتیب آسمان شب کمکمان میکند از جایی تازه و دور از نگرانیهای آن وقت و آن جا دوباره به خود نگاه کنیم. شاید راز همیشه زیبا بودن این آینهی بی نهایت هم همین باشد. مثل کسی است که همه چیز را میداند و روزهای غمانگیز و شاد زیادی را دیده است. ما را با خود به اعماقی ناشناخته میبرد تا ببینیم هیچ چیز، هیچ جا تازه نیست، تا بفهمیم که تازگی به تمامی از ما و در ما است.
-وقتی کسی در خود میرود، دیگر چیزی از جهان بیرون نمیخواهد جز گوشهای که در این سفر شخصی یاریاش کند، جایی مثل گوشهی خانقاه درویشان. نه تجربهی فضایی بزرگ و واقعی چون آسمان و نه روشنی بخشهایی از جنس خیال وسیع زیرزمین، هیچ یک به کارش نمیآیند. فقط میخواهد در جهان درون خود، با همهی تضاد ها و در هم ریختگی هایش، تنها باشد تا شاید در لایههای وجودش معنایی تازه بیابد که این درد را آرام کند و به جهان واقع بازش گرداند. شاید هم تماشای وجود همزمان تناقضهایش، دست کم فقط مدتی، آرامش کند. وقتی مییابدش، تمام آن خیالاتی که او را به مکان پیوند میدهند و پوستهی نازک واقعیت را میشکافند و وجودش را سرشار میکنند، تمام آن خانهروشنان، آن خیالات روشنی بخشی که نیروی خانه کردن به او میدهند، باز جان میگیرند و خانه را جایی بهتر برای ماندن میکنند. به خاطر همین، خوب است خانه گوشه کنارهای خلوتی هم برای تنهایی داشته باشد.
خونههای دورهی گذار تهران واقعا برام جالبن و خب وقتی یه کتاب دربارهشون باشه، مگه میشه نخوندنش؟ خاطرات آدمهای ساکن این خونهها و وصل کردنشون به یه سری مفاهیم که توی این خونهها یا شاید خیلی از خونههای دیگه وجود دارن، برای من خوشایند بود چون ترجیح میدم یه روایتطوری داشته باشه کتابی که دارم میخونم. تجربهی جالب من از این کتاب، برمیگرده با گپوگفتی که با نویسندهش داشتم و به توصیهش قرار شد بعدا برگردم و بعد از خوندن پینوشت، قسمتایی از کتاب رو که خودم علامت زدم به ترتیب بخونم. اگه مثل من مفهوم «خونه» براتون جالبه بهنظرم خوندنش رو تجربه کنید.
«زندگی در خانه و با خانه یعنی تاثیر و تاثر مدام. خانه بر حال و رفتار و نحوهی بودن ما اثر میگذارد و آثار هر لحظه از حضور ما نیز در خانه میماند و بر آن میافزاید و به آن معنا میبخشد. تجربهی سکونت و زیستن ما در خانه و با خانه چنین تجربهای است. گویا این همان چیزی است که «برای» آن خانه میسازیم: برای سکونت، برای با خانه زیستن.»
«آنها گوشههای خانه را با ماجراهای زندگی دیگران میشناختند و انگار خودشان تماشاگر و نگهبان این قصهها بودند. خاطراتشان از خانه خاطرات تمام کسانی بود که دوستشان داشتند.»
کتاب «خانه خوانی» تجربه بعضی ساکنان خانه های دوره گذار معماری تهران از فضای خانه و معنای «در خانه بودن» را روایت میکند تا از مسیر کشف معنای زنده ی نهفته در عناصر ان خانه ها راهی ب��ای گفت و گو درباره ی کیفیت خانه باز کند. طباطبایی در این کتاب با نثری روایی و خوشخوان تجربهی حسی و روزمرهی این افراد را از حضور و زندگی در این خانهها توصیف میکند. او بهدنبال معنای «درخانه بودن» بهعنوان یکی از مهمترین مفاهیم پدیدارشناختی از طریق گزارش زیست روزمرهی این افراد در خانههایشان است. نویسنده میکوشد تا نشان دهد فهم معنای درخانه بودن چگونه به کشف جنبههایی از وجود ما میانجامد. او مفهوم «مکانکاوی» گاستون باشلار متفکر و نظریهپرداز پدیدارشناسی را بهکار میگیرد تا نشان دهد که فهم تجربهی زیسته چگونه در تأثیر و تأثر با فضای خانه ساخته میشود. نویسنده که در سرتاسر کتاب با زبانی شاعرانه سخن میگوید، در مورد رویکرد اصلی کتاب میگوید: «من از خانه متأثر میشوم و خانه از بودن و زیستن من. کیستی من سهمی از خانه دارد و خانهی من سهمی از کیستی من.»
《زیر آسمان شب، خیال دور میشود و خودی دیگر را در مکان و زمانی دیگر نشانمان میدهد. به این ترتیب آسمان شب کمکمان می کند از جایی تازه و دور از نگرانیهای آنوقت و آنجا دوباره به خود نگاه کنیم. شاید راز همیشه زیبا بودنِ این آینهی بینهایت هم همین باشد. مثل کسی است که همهچیز را میداند و روزهای غمانگیز و شاد زیادی دیده است. ما را با خود به اعماقی ناشناخته میبرد تا ببینیم هیچچیز، هیچجا تازه نیست؛ تا بفهمیم که تازگی به تمامی از ما و در ما است. چنین تجربهای تا حدی جلوی نشخوار ذهنی را میگیرد؛ وقتی به صدایش گوش میدهیم که هربار میگوید بزرگتر باش، دورتر را ببین، افق دیدت را بازتر کن تا ببینی هنوز چیز تازهای هست؟》
کتاب خانه خوانی سخت خوان ولی شیرین کلمات اصطلاحاتی که نمیفهمیم چیه ولی جملاتش به دل میشینه کتاب در مورد خونه های دهه ۳۰ و ۴۰ هستن و ما روایت این خونه هارو میخونیم نه روایت اهالی خونه هارو این کتاب در واقع پایان نامه نویسنده در رشته معماری هست که تصمیم میگیره به کتاب تبدیلش کنه و برای همینم هست که قسمت هایی از کتاب سخت خوان میشن به نظرم ارزش یه بار خوندنو داره اگر به این سیک علاقه دارین «خانه خوانی» را از طاقچه دریافت کنید https://taaghche.com/book/124310
این کتاب نگاهی به خانههای دوران گذار دارد و دنبال جواب «خانهٔ خوب چه خانهای است» از زبان ساکنان خانه میگردد. اول کتاب با بحثهای نظری شروع شد اما تصورم این بود در ادامه بیشتر از زبان ساکنان خانهها میشنویم که اینطور نشد. روایتهای ساکنان خانه مجزا نبود و در دل روایتها گنجانده شده بود. در کل من کتاب را چندان دوست نداشتم چون نگاه فلسفیاش حوصلهام را سر میبرد و تکرار واژهی «تجربهٔ زیسته» کلافهام کرده بود. اما شاید دانشجوها یا علاقمندان معماری بیشتر لذت ببرند.