این دنیا قشنگیهای خودش رو داره. مثلا برای تولدت هدیهای به دستت میرسه که میدونی نویسندهش چقدر برای کتابخواری که دوستته، عزیز و باارزش هست و تو با اینکه هیچ کتابی ازش نخوندی، اما ته قلبت خوشحال میشی چون انگار اون آدم نه فقط یه کادو بلکه کسی رو بهت معرفی میکنه که تو زندگیش تاثیر عمیقی به جا گذاشته. کسی که رنگ و بوی خاص خودش رو داره و میتونه جون به جونات اضافه کنه. سهیل، ازت ممنونم که باعث شدی بالاخره از این لعبت بیهمتا کتابی بخونم و آرزو دارم یه روزی همراه هاروکی جون تو مسابقه بدوی و بالاخره سعادت دیدنش نصیبت بشه.
خب بریم سراغ اولین تجربهی موراکامیخوانیم:
احتمالا برای خیلیا پیش اومده که با یه شخصیت خیالی همذاتپنداری کنن. اما با یه نویسنده چطور؟ سراسر این کتاب با دستنوشتههام از قبیل:
_چقدر تو منی!
_من یه موراکامی درون دارم.
_و من نیز هم.
_و باز هم منT.T
_پشمام!!!
و... پر شده بود. تصور اینکه آدمی انقدر شبیه به من در این کرهی خاکی وجود داشته باشه، عجیب بود. انگار روح تکه پارهی من در پوستهی آدمهای مختلف به زندگی ادامه میداد و از طرفی به این فکر میفتادم که نکنه فقط یکی از ما اون راهی که درش بهتر هست رو در پیش بگیره و بقیهمون همچنان در حال آزمون و خطا باشیم.
هفتهی پیش که مصطفی در جواب کامنتم به سبک ریویو نویسیم اشاره کرد، به این فکر افتادم مگه من جور خاصی مینویسم؟ و کم کم پی بردم که شاید اینطور باشه. چون دوست داشتم جوری با خواننده حرف بزنم که چیزی فراتر از یه معرفی رو بخونه یعنی صادقانه، بیشیلهپیله و به طرزی متفاوت.
و احساس میکنم موراکامی در این کتاب به قدری خودمونی حرف زده که اون احساس راحتی ناچیزی که من گاهی با تراوشات ذهن ژولیدهم به اشتراک میذارم رو در قالب یه کتابی که مثل بالش گرم و نرم هست به قلم درآورده و البته به هیچوجه قصد مقایسهی خودم رو با چنین نویسندهی پرآوازهای ندارم.
هاروکی موراکامی تو این کتاب نه فقط به نوشتن بلکه به مسائل مختلفی میپردازه و یه دید کلی از خودش رو در معرض خواننده قرار میده. دیدی که میتونه در خوندن آثارش هم موثر باشه و پیشزمینهی خوبی هم برای شناخت نویسنده و هم برای خوندن کتابهاش هست.
اون از بچگی تا بزرگسالیش رو تعریف میکنه. از اینکه تو چه خونوادهای بزرگ شد و چه سرگرمیهایی داشت. از این میگه که اول ازدواج کرد و بعد یه کسب و کاری به هم زد و سرآخر درسش رو تموم کرد. از گربهصفت بودنش، فردگرا بودنش، خودخواهیش، ترک وطن، دیدش به مهاجرت، نویسندهشدنش، سروکله زدن با آدمها، فعالیتهای بدنیش، خوش صحبت نبودنش، اهمیت دادنش به ایمیلهای خوانندههاش، درسخون نبودنش، با دل و جون انجام دادن کارهای موردعلاقهش، زنش و خیلی مسائل دیگه حرف میزنه و تو مثل یه دوست نادیده میتونی سراپا بشنویش و از اینکه بالای منبر نمیره قدردانش باشی.
این کتاب فقط مقولهی نوشتن رو در برنمیگیره و در کنار تجربیات زیستی نویسنده بهش میپردازه تا حوصلهسربر نباشه و حس خوندن مقاله بهت دست نده. اونقدری صداقت از تک تک حرفاش میباره که با اطمینان خاطر میشه خوند و لذت برد. گرچه شاید بعضی از راهکارهایی که شخصیسازیش کرده برای تو جواب نده.
موراکامی از چطور نویسنده شدنش، اینکه داستاننویسها چطور آدمهایی هستن، بیاطلاعیش دربارهی جوایز ادبی، رنگ و بوی خاص قلم، موضوع مورد نظر برای نوشتن، پروسهی نوشتن و زمانبندیش، ورزشکردنش، مدرسه و تاثیراتش، شخصیتپردازی و اینکه اصلا برای کی بنویسیم میگه و خلاصه یه دید جامعی رو از نگاه خاص خودش باهات درمیون میذاره.
این اولین کتابی بود که ازش خوندم و به شدت من رو برای خوندن آثار دیگهش مشتاق کرد. اگر از همذاتپنداری هم بگذرم باز هم این کتاب ارزش نمرهی کامل رو داره چون هم تجربیات ناب یه نویسندهی درستحسابی هست و هم کلماتش به قدری مثل کف دست میمونن که به جونت میشینه.
با اینکه از قبل یه چیزهایی از موراکامی میدونستم اما باز هم موقع خوندن کتاب غافلگیر شدم و تصور نمیکردم انقدر دوست داشتنی باشه.
لازم به ذکر هست که ترجمه عالی بود و صحافی کتاب هم در اثر حمل کردنهام به مکانهای مختلف داغون نشد و مثل روز اولش باقی موند.
خلاصه که دوست دارم لپ بزرگوار رو بکشم و پا به غارش بذارم و کلهی مبارکش رو بخاطر این همه زیبایی ماچ کنم.
اگر عمری باشه کتاب بعدی سوکورو خواهد بود.