سال ۱۸۶۲ است، ظاهراً فیودور داستایفسکی برای مشورت با پزشکان اروپایی و علاج حملههای صرع راهی اروپا شدهاست، اما این سفر بدل میشود به سیاحتی در شهرهای برلین، لندن، پاریس، فلورانس، میلان و وین. حاصل این سفر یادداشتهایی بود که اولینبار در مجلهی زمان به سردبیری خود او منتشر شد. این یادداشتها حاصل تأملات او در باب چگونگی نگرش روسها به دنیای آزاد اروپای مرکزی است. از منظر داستایفسکیشناسان این یادداشتها یکی از صریحترین و بیپردهترین آثار داستایفسکی است؛ او عامدانه پرده از درونیاتش در برخورد با فرهنگ اروپایی برمیدارد و از مقاومت در برابر وسوسهی تأثیرپذیری از فرهنگ غربی حرف میزند. بهنظر میرسد اولین جرقههای ذهنی داستایفسکی را باید در این سفرنامه جستوجو کرد؛ افکاری که بعدها حاصلش کتاب یادداشتهای زیرزمینی شد.
Works, such as the novels Crime and Punishment (1866), The Idiot (1869), and The Brothers Karamazov (1880), of Russian writer Feodor Mikhailovich Dostoyevsky or Dostoevski combine religious mysticism with profound psychological insight.
Fyodor Mikhailovich Dostoevsky composed short stories, essays, and journals. His literature explores humans in the troubled political, social, and spiritual atmospheres of 19th-century and engages with a variety of philosophies and themes. People most acclaimed his Demons(1872) .
Many literary critics rate him among the greatest authors of world literature and consider multiple books written by him to be highly influential masterpieces. They consider his Notes from Underground of the first existentialist literature. He is also well regarded as a philosopher and theologian.
3.5⭐️ داستایفسکی توی این کتاب از عنوان "سفرنامه" به عنوان پوششی برای نقد جمع کثیری از جامعه و بیپروا ریسیست بودن استفاده کرده =) بزرگوار در قالب تعریف آنچه در سفر به اروپا بهش گذشته، به هر کسی که رسیده طعنه زده و رد شده. به همه با خیال راحت یه تیر زده و قربون صدقهی روسی و روسیه رفته و در نهایت هم به این نتیجه رسیده که حالا درسته که روسیه فلان و بهمان مشکل رو داره ولی یک وجب خاکش به کل دنیا میارزه =) راستش نمیدونم این به خاطر حس وطنپرستی داستایفسکیه یا به دلایل حکومتی خواسته از کشورش تعریف و تمجید کنه و مردم فرانسه و کشورهای "خارجی" رو بکوبونه. جدای از نژادپرستی، داستایفسکی توی این کتاب انتقاد زیادی از بورژوازی کرده و با نیش و کنایه ازشون حرف زده که این قسمت رو بیشتر دوست داشتم.
۱. این کتاب یک سفرنامه نیست یا حداقل اونی نیست که بعنوان سفرنامه مصطلحه. حالا بگذریم از اینکه در حین سفر یا بلافاصله بعد سفر نوشته نشده و چندین ماه پس از سفر این کتاب نوشته شده، چیزی که مهمتره اینه که کلا خبری از جزئیات یا توصیفات مکان و پوشش مردم و اخلاق مردم نیست.
۲. داستایفسکی به چندین شهر و کشور سفر میکنه ولی به طور عمده فقط از فرانسه مینویسه. اون هم نه به جهت به به و چه چه، بیشتر سعی میکنه به باد انتقاد بگیره و یا حتی گاهی به شکل واضح مسخره کنه. تازه این قضیه درباره کل جامعه فرانسه هم صدق نمیکنه، بحث پرداخته شده در این کتاب، نود درصد بورژوا های پاریسی هستن و گاها داستایفسکی این رو به کل تعمیم میده.
۳. داستایفسکی یک پان اسلاوینیست بود یا حداقل ارادت خاصی به اسلاو ها داشت، تو این کتاب هم سعی میکنه نه تنها خودش رو نشکونه بلکه گاهی هم اون وسطا یه تعریفی هم از روسها میکنه که فرانسویها این گافها رو دارن ولی ما روسا این شکلی نیستیم.
۴. پراکندهگوترین داستایفسکیای که تابحال باهاش سروکار داشتم مربوط به همین کتاب بود. شدیدا از یک شاخه به شاخه دیگه میپره و من اتفاقا اگه یه شکل سیال و مهندسیشده به خودش میگرفت دوستش داشتم ولی این یکی بیشتر باعث اعصاب خوردی بود.
در نهایت :
داستایفسکی همچنان اگر نگم نویسنده محبوبم، یکی از نویسندگان محبوب منه، حالا ایرادی هم نداره که چندتا کار نه چندان درخشان هم تو کارنامهش باشه. این کتاب رو اگر به منظور خواندن نقد جامعهی بورژوای پاریسِ قرن نوزدهم از دید یک جامعه شناس و روانکاو تا حدی ریسیستِ روسی بخونید، ارزش وقت گذاشتن و فکر کردن داره (البته این رو هم بگم که بسیاری از انتقادات داستایفسکی حتی به جامعه امروز ما هم وارده و بسیاری از معضلهای اجتماعی فرانسویها با مشکلات امروز ما هم قابل قیاسه)، ولی اگه به این قصد میرید سمتش که داستایفسکی قراره بگه رفتم فلان کافه پاریس یا فلان موزهی رم و فلان شکل بود و فلان طور بود و از آدمها حرف بزنه (یعنی به فرد بپردازه نه به جامعه)، باید بگم که این کتاب انتخاب اشتباهیه. خلاص.
اول از همه باید گفت که این کتاب، یک سفرنامه معمولی نیست؛ در واقع میشه گفت اصلا سفرنامه نیست! همون عنوان فرعی کتاب خیلی مناسب تره براش. داستایفسکی تو این کتاب تیغ نقد و تمسخرشو، برای نظام بورژوازی، سرمایه داری تیز کرده و تو این راه، از تحقیر سوسیالیسم و کمونیسم و... هم غافل نمیمونه. اگرچه بعضا حرفای نسبتا قشنگ و درخشانی میزنه ولی اتفاقا یکی از دلایلی که این کتاب برام خیلی خوشایند نبود، تعصب زیاد داستایفسکی نسبت به کشور و قومیت و باورهای خودش بود که از لا به لای نیش و کنایه زدن های شلاقی له کشور فرانسه و مردمش مشخص بود. اگرچه داستایفسکی تا حد خیلی بالایی به افکار و اعتقاداتش واقفه و سعی کرده بود بگه که حالا اینایی هجویات انتقادی که راجع به فرانسه میگم راجع به همه مردمش نیست و... ولی بازم میشد تعصب رو دید.
از طرفی، یکی از جالب ترین و خواندنی ترین قسمت های کتاب برای من، نقد کردن برخی ویژگی فرانسوی ها مثل ریاکاری مستتر و خلوص و صمیمیت ابلهانهشون بود که اگه با دید کلی به این حرفا نگاه میکردیم، و اونو نه فقط مختص فرانسه بلکه متعلق به کل مردم در زمانهی ما نگاه کنیم، گفته های داستایفسکی واقعا عمیق و قابل تامل میشه.
🔹این اولین کتابی بود که در قرنِ جدیدخواندنش را به سرانجام رساندم، کتابی تازه ترجمه شده از نویسنده محبوبم فیودور داستایفسکی بزرگ.
🔸 داستایفسکی در تابستان 1862 به توصیه پزشکان برای درمان بیماری صرع خود به اروپا سفر میکند و از شهرهای برلین، لندن، پاریس، فلورانس، میلان و وین دیدن میکند، او در زمستان 1863 در مجله زمان به سردبیری خود سلسله یادداشتهایی با عنوانِ «تأملات زمستانی بر تأثرات تابستانی» منتشر میکند و به مشاهدات و بیشتر تاملاتی که بر اثر این مشاهدات داشته میپردازد و همانطور که از اسم ان پیداست این سفرنامه یک سفرنامه معمولی نیست داستایفسکی مانند دیگر سفرنامهنویسان مشاهدات خود را عین به عین مکتوب نکرده و این سفرنامه را هم حین سفر ننوشته که یک مستندنگاری صرف باشد بلکه بیش از یک سال بعد با نگاهی به رفتارها و سبک زندگی اروپاییها تأملات خود درباره آن را نوشته است.
🔸 داستایفسکی یک روس معتقد به نژاد اسلاو است و همواره به اروپایی شدن سرزمینش به دید تردید و انتقاد می نگرد و این نگاه به صورتی کاملا شفاف در این کتاب بیان شده است داستایفسکی بیپروا به اروپا و فرهنگ اروپایی میتازد و انتقادات صریحی را متوجه آن میکند و در این بین فرانسویها و از فرانسویها پاریسیها را بیشتر مورد هدف قرار میدهد و بورژوازی را مرضی مهلک می داند که در بین اینان شیوع بیشتری دارد در واقع پاریسی (همانطور که در جایی خود میگوید تمام فرانسویها پاریسی هستند) نمونه تمام و کمال یک شخص بورژوا و اروپایی است. توجه کنید که در همان زمان تعدادی از نویسندگان و متفکران روس از جمله ایوان تورگنیف راه نجات روسیه را اروپایی شدن (آن هم با الگو قرار دادن فرانسه) میدانند داستایفسکی در جای جای این سفرنامه برای تبیین نظرات خود در باب انسان اروپایی جملهاش را با «یک فرانسوی ...» یا «یک پاریسی...» شروع میکند. به عنوان مثال: «یک پاریسی تا کمی پول توی دست و بالش پیدا شد دلش هوای زنگرفتن میکند و برای خودش دنبال عروس پولدار میگردد.» یا «فرانسویها عاشق ایناند که جلو بدوند، پیش چشمان صاحبان قدرت باشند و خوشخدمتی کنند، آنهم کاملاً بیغرض، حتی انتظار پاداش فوری هم ندارند، انگار وظیفهشان است، انگار در کتاب مقدسشان آیهاش آمده است.» یا «گول لفظقلم حرف زدنشان (پاریسیها) را نخورید. فقط کسانی که پیشرو و دانای واقعی باشند از روی آگاهی اینطور حرف میزنند و این کار در دل و جانشان ریشه دارد، وگرنه لفظقلم آمدن توده مردم کاری ناآگاهانه و غریزی است.»
🔸و اما نکته آخر اینکه این کتاب کمحجم با ترجمه خانم یلدا بیدختینژاد به تازگی توسط انتشارات برج منتشر شده است. برای پایان دادن به یادداشتم میخواهم بخشی از کتاب را که داستایفسکی به مقوله برادری پرداخته است، بیاورم. داستایفسکی در این بخش از کتاب، ابتدا دیدگاه انسان اروپایی (غربی) به برادری را نقد میکند و بعد به سروقت سوسیالیستهای وطنی میرود و نگرش آنان به این مقوله را هم درخور نکوهش میبیند، امری که چندین دهه بعد به اثبات رسید.
🔹《برادری. این مقوله عجیبترین و مضحکترین مسئله است و باید اعتراف کرد تا همین حالا خار راه بزرگی در غرب به حساب میآید. انسان غربی برادری را مثل نیروی محرک عظیم بشریت میبیند و فکرش را نکرده که وقتی برادری در واقع وجود ندارد، باید آن را از کجا بیاوریم؟ چه باید بکنیم؟ باید به هر قیمتی که شده برادری بسازیم. اما معلوم میشود که برادری ساختنی نیست، چون خودش درست میشود، به دست میآید، ذاتی است. و در ذات فرانسویها و کلاً غربیها چنین چیزی وجود ندارد، به جایش فردیت و تکروی، حس صیانت نفس بسیار زیاد، خودمحوری و یافتن من شخصیِ خودشان وجود دارد. آنها این منِ شخصی را با کل جهان و طبیعت و باقی آدمها تطبیق میدهند و آن را به عنوان یک وجود جدا در نظر میگیرند که خودش، خود را اداره میکند و میگویند این وجود با تمام چیزهای غیر از خودش یکسان و برابر و همارزش است. بسیار خب، از چنین قیاس و تطبیقی که برادری در نمیآید. میپرسید چرا؟ چون در برادری، در برادری واقعی، شخصیت جدا وجود ندارد، من وجود ندارد... اما شخصیت غربی به چنین روشی عادت ندارد منِ آنها طلبکار است، حقش را میخواهد، میخواهد تقسیم کند؛ برای همین است که برادری به وجود نمیآید. ...حتماً میگویید: «پس آدم باید شخصیت و فردیتش را کنار بگذارد تا خوشبخت شود؟ یعنی راه رستگاری در نداشتن شخصیت است؟» برعکس، کاملاً برعکس! من میگویم نه فقط نباید فردیت و شخصیت را کنار گذاشت، بلکه باید آن را ساخت، حتی خیلی بیشتر از آنچه در غرب حرفش را میزنند. توجه بفرمایید؛ فدا کردن خود به نفع بقیه، آنهم آگاهانه و خودخواسته و بدون آنکه اجباری در کار باشد، به نظر من نشانهی عالیترین حد قدرت شخصیت و والاترین مرز تسلط بر خود و اعلیدرجهی آزادی اراده است. ... اما آخر به سوسیالیستها چه که در نهاد انسان غربی برادری نیست و برعکس به جایش تنهایی و فردیتی وجود دارد که مدام رو به ضعف است و با شمشیری در دست، حقوقش را مطالبه میکند. سوسیالیست وقتی می بین�� برادری وجود ندارد، سعی میکند به برادری دعوت کند و از آنجا که در وجود خودش هم برادری نیست، میخواهد تولیدش کند و تشکیلش دهد. برای اینکه راگوی خرگوش درست کنید اول باید خرگوش داشته باشید. اما اینجا خرگوشی در کار نیست، یعنی ذات مستعد برادری، ذاتی که به برادری ایمان داشته باشد و خودبهخود به سمت آن جذب شود، وجود ندارد. جناب سوسیالیست در کمال ناامیدی دست به کار میشود و آینده ی برادری را مشخص میکند. وزن و میزانش را حساب می کن، سود و ضررش را میسنجدو مردم را با سودش اغفال میکند. او حرف میزند، نصیحت و داستان سرایی میکند که از این برادری به هرکس چقدر منفعت می رسد، هر نفر چقدر برد میکند... وقتی از قبل معین کنند که هرکس چقدر لیاقت دارد و چهکارهایی باید بکند دیگر اسمش را نمیشود برادری گذاشت.》
اسمش «سفرنامه»ست ولی درواقع یه ولاگه به اسم «با من آماده شید بریم خارج مطمئن شیم پخ خاصي نیستن!» نسبتاً مقالهی جالبي بود. فکر نمیکنم تمام حرفهاش از نژادپرستيش اومده باشه چون یک سری نظراتش راجع به فرانسویها به نظر درست بود. (تو زندگیم یه فرانسوی هم از نزدیک ندیدم.) بیشتر از همه دلش از فرانسوی جماعت خون بود. گفت «اروپا» ولی شلنگ رو تمام مدت گرفته بود رو اون بدبختا.
به درد کسي میخوره که هرچی داستایفسکی بوده خونده؛ رسیده به ته دیگ.
دقت داشته باشید که اگر تازه کار هستید در خصوص مطالعه ی آثار داستایفسکی، مطالعه ی این اثر بدون در نظر گرفتن دیدگاه کلی داستایفسکی می تونه باعث سوتفاهم بشه … به طور کلی دوره ای از سفر اروپای داستایفسکی به اروپا رو شاهدیم که اولین بار حضور او برای درمان هست. حقیقت اینکه نباید انتظار سفرنامه ای با مختصات سایر سفرنامه های فرمالیته داشت.نگاه داستایفسکی بیشتر ناقدانه است.
«سفرنامهی اروپا» حاصل سفر فیودور داستایفسکی به اروپای غربی در دههی ۱۸۶۰ است. این کتاب برخلاف سفرنامههای کلاسیک، نه گزارشی منظم از شهرها و مناظر، بلکه مجموعهای از تأملات تند، شخصی و فلسفی نویسنده دربارهی غرب و فرهنگهایش است. داستایفسکی در مواجهه با شهرهایی چون پاریس، برلین، لندن و ژنو، بیش از آنکه به زیباییها و عوامل بصری بپردازد، روح اجتماعی، اخلاقی و فکری اروپا را نقد و بررسی میکند.
سفرنامهی اروپا کتابی نیست برای لذت بردن از سفر، بلکه متنی است برای فهمیدن ذهن ناآرام داستایفسکی. این اثر خواننده را با نویسندهای روبهرو میکند که از غرب میآموزد، اما شیفتهاش نمیشود؛ میبیند، اما تسلیم نمیشود. برای کسی که به اندیشههای داستایفسکی و ریشههای فکری رمانهایش علاقهمند است، این کتاب یک متن کلیدی و روشنگر است.
در آخر: «اما لیبرتا یعنی چه؟ یعنی آزادی. کدام آزادی؟ آزادی یکسان برای همه تا در چارچوب قانون، هر کاری دلشان خواست، بکنند. کِی آدم میتواند هر کاری خواست بکند؟ وقتی میلیونر باشد. آیا این لیبرتا میتواند نفری یک میلیون به ما بدهد؟»
این کتاب از اسمش هم مشخصه در مورد سفر داستایوسکی بخاطر بیماریش به اروپاس و اتفاقات و نظرات این نویسنده در مورد مردم اون منطقه در کل نوشته های جذاب وخواندنی هست برای کسایی که عاشق داستایوسکی هستن بسیار جذابه.
هجویهای بر اروپا و بورژوا با زبان تند و تیز و طنز(و حتی وراجیمابانه) نویسندهای که بازیگوشانه و عامدانه از نوشتن سفرنامه فرار میکند چرا که به زعم خودش حتی اگر بخواهد یک تصویر پانوراما از اروپا برایمان شرح دهد بیشک دروغ گفته است
🇷🇺 🇩🇪 👨🏻🦳 🇫🇷 🇷🇺 احتمالا همهمون بعد رسیدن به بزرگترین آرزومون خوشحال میشیم ولی این برای داستایفسکی صدق نمیکنه! . #فیودور_داستایفسکی آرزوی بچگی، سفر به خارج از کشور، خودش رو در سال ۱۸۶۲ به واقعیت تبدیل کرد و ماحصل این سفر هم همین کتاب هست. با توجه به عنوان کتاب، شاید فکر کنید یک سفرنامه هست ولی اینطور نیست! بیشتر به کتابی با موضوع مردمشناسی، با طعم تنفر، نزدیکه. بسیاری از ویژگیهای جامعه و مردم؛ فرانسه و انگلیس رو نقد میکنه. به نظرم داستایفسکی بعضی از ویژگیهای منفی، از نظر خودش، جامعه اروپایی رو مسخره میکنه و خواسته یه یادداشت روزانهی بیدغدغهای، از نظر خودش، در مورد سفر کوتاهش بنویسه. شاید چون اولین بار تجربه سفر به خارج از روسیه رو داشته همه چی براش عجیب بوده!
اگه قرار هست این کتاب اولین کتابی باشه که شما از #داستایفسکی میخواید بخونید، قعطا ناامیدتون میکنه. سطح خیلی پایینی نسبت به بقیه کتابهای این نویسنده داره. فکر کنید در اوج بیحوصلگی این کتاب نوشته شده! هر چند خودم موقع خریدن و خوندنش انتظار زیادی ازش نداشتم و به عنوان زنگ تفریح بین بقیه کتابها خوندمش! کلی کتاب دیگه منتظر شماست، یکی از اونارو انتخاب کن. 😅🦦 . . از متن کتاب: خلاصه بگویم، عطش سیریناپذیر دیدن چیزها و جاهای جدید به جانم افتاده بود، عطش ساختن پانوراماهای کلی و ترکیبی، عطش تأثیرگذاری مناظر و چشماندازها. بعد از این اعترافات، چه انتظاری از من دارید؟ چه برایتان تعریف کنم؟ چه تصویری بسازم؟ چه توصیفی بکنم؟ یک نمای پانوراما؟ چیزی که پرنده در پروازش میبیند؟ اما آخر خودتان اولین نفری خواهید بود که به من میگویید: خیلی بلند پریدهای. . . امتیاز من از پنج: ۲ امتیاز Goodreads از پنج: ۳.۴۷ . مشخصات کتاب من: #سفرنامه_ی_اروپا_تأملات_زمستانی_بر_تأثرات_تابستانی نویسنده: فیودور داستایفسکی ترجمه: #یلدا_بیدختی_نژاد انتشارات: #نشر_برج چاپ اول: ۱۴۰۱ ۱۱۲ صفحه
داستایفسکی در این کتاب با مخاطب خود صادق است (حداقل من اینطور حس میکنم) زیرا چندین بار از کلماتی مثل 《فکر نکنید من همهچیز میدانم 》، 《این مورد صرفا نظرات من و بر اساس مشاهدات من است》استفاده میکند. از همه مهمتر اینکه داستایفسکی در فصل اول بدون هیچ شرم و ترسی اظهار میکند که من بیمارم و به هیچوجه فکر نکنید هرچیزی که میگویم صادق است.
چند تکه از کتاب: ۱. فرانسویها عقل ندارند و اگر داشته باشند هم آنرا بزرگترین بدبختی خود میدانند. (نقل قول از فانویزین)
۲. محض رضای خدا فکر نکنید که حب وطن یعنی بغض ورزیدن نسبت به خارجیها و عقیده من اینست!
۳. طوری شده که دیگر مردم ما را با خارجیها عوضی میگیرند و یک کلمه از زبان و کتابهایمان و حتی یکی از افکارمان را متوجه نمیشوند و این اسمش پیشرفت است!
۴. حتی شده تبدیل به لانه مورچه هم شویم، باید کنار هم باشیم، بدون اینکه همدیگر را بخوریم، بدون اینکه آدمخوار شویم!
۵. باید این منِ سرکش و مطالبهگر پیش از هرچیز، خودش را، منیتش را کاملا فدای جامعه کند و نه تها حقش را طلب نکند، بلکه برعکس، آنرا بدون هیچ قید و شرطی به جامعه واگذارد. اما شخصیت غربیها به چنین چیزی عادت ندارد. منِ آنها طلبکار است، حقش را میخواهد؛ برای همین است که برادری بهوجود نمیآید.
در آخر، بنظرم داستایفسکی یک برادر است. او در تکتک متنهایش و حتی در زندگیاش برادری خود را نسبت به خانواده، کشور و جامعه نشان داده است.
بستگی داره بخوای درمورد اون کشور یا قاره چی بدونی و با توجه به انتظاری که داری میشه اسم این کتاب رو سفرنامه گذاشت یا خیر، هرچند اسم انتخابی خود نویسنده "تاملات زمستانی بر تاثرات تابستانی" هست. داستایفسکی میدونه ایدئولوژی های حاکم بر زمانه ی اون روز درست نیست و درسته که نظرات محکمی برای خودش داره اما نمیدونه چطور میشه این نظرات رو به تمام جامعه تعمیم داد و همین آزارش میده، باعث میشه نثرش پراکنده و بینظم بشه و همین هم باعث شده که با عصبانیت و غرور، یک کشور و یک ایده ی سیاسی-اجتماعی (بورژوازی) رو به باد نقد و تمسخر بگیره. اون میدونه اینها اشتباهن و از اونجایی که نمیدونه دقیقا چی درسته به تحلیل اشتباهات میپردازه و تشخیص اینکه چی درسته رو به ذهن مخاطب میسپره؛ هرچند ممکنه ذهن مخاطب بجای اینکه درست رو تشخیص بده کاملا منفجر بشه و اگه ارادت ویژه ای به داستایفسکی داشته باشه بنیان ذهنیش فروبریزه! اما اینکه به فکر فرو میبره باعث میشه بیشتر از هر نویسندهی دیگه ای چه معاصر و چه کلاسیک دوستش داشته باشم. لااقل میدونه که چی رو نمیدونه و شاید هم من هنوز کامل آثارش رو نخوندم و شاید جای دیگه ای حتی فهمیده باشه که جواب چیزی که نمیدونه، چیه...
این کتاب فقط یه روایتِ ساده از یه سفر نیست، یه پنجرهست به دنیای پیچیده و پر از احساساتِ این نابغهی ادبیات. داستایفسکی که همیشه توی رمانهاش دغدغههای عمیقِ انسانی رو به طرزی بیرحم و دلنشین نشون میده، توی این سفرنامه هم نگاهِ ژرف و خاصش رو زیر پوست اروپا برده. هر جایی که پا میذاره، نه فقط شهر و خیابونها رو میبینه، بلکه مردم رو حس میکنه و این حس رو با زبانی ساده ولی تأملبرانگیز بیان میکنه. همین که سفرنامهش اینقدر صمیمی و بدون تکلف نوشته شده، باعث میشه حس کنی داری کنار خودش راه میری و دنیا رو از دریچهی چشمهای بزرگترین نویسندهی روسیه میبینی. این کتاب، یه جورایی سرشار از جانِ داستایفسکیه که توی خطوطش میتپه و تو رو هم با خودش همراه میکنه. اوایلش روند نسبتاً کند و یکنواختی داره، ولی از فصل ۵ به بعدش عملاً لاینقطع میخونی و میری جلو و بعضی پاراگرافها ۳ و ۴بار خونده میشن. به عنوان اولین سفرنامهای که خوندم تجربهٔ لذتبخشی بود. اما افسوس که کوتاهه و ۱۰۶ صفحه بیشتر نیست.
این کتاب سفرنامه نیست. اصلاً توی عنوان روسیش هم واژهٔ «سفرنامه» نیومده. نمیدونم چرا مترجم یا ناشر عنوان اصلی رو کوچیکتر نوشتهن و یادداشت پشت جلد میخواد به خواننده القا کنه که داستایفسکی شرح سفرها و سیاحتهای اروپا رو نوشته!
بیشتر مضحکهٔ فرانسویها و بورژوازیه این کتاب. داستایفسکی بیشرمانه و مغرضانه با ادبیاتی سخیف چنان به فرانسویها و انگلیسیها میتازه که انگار ما نمیدونیم همون دوران اواخر قرن ۱۸ و بیشتر قرن ۱۹ طبقهٔ اشراف تزاری چه مهمونیهای پوچی ترتیب میدادن و از مهمونی فلانفسکی تا مهمونی فلانفسکایا در نوسان بودن! کاش این پیرمرد ریشو اشاره میکرد که چقدر روسها کشتهمردهٔ همین خردهفرهنگهای بورژوازی بودن و برای فرانسه و فرانسوی جامهدری میکردن.
If I had read it the way it was supposed to be read, in a column, with interwalls, in a magazine, I’m sure I would’ve experienced it differently. And if I could go back and give myself some advice regarding reading this I would tell myself to skip to chapter 5 and start there and leave the rest be.
این اثر گزارش مشاهدات و تأملات داستایفسکی در سفرش به اروپا (سال 1867–1868) است. او در این سفر با جامعه، فرهنگ، سیاست و اخلاق غربی آشنا میشود و با نگاه خاص خود، تفاوتها و ضعفها و قوتهای اروپای قرن نوزدهم را تحلیل میکند. اثری تأملبرانگیز، فلسفی و اجتماعی است که هم سفرنامه است و هم تحلیل فرهنگی و اخلاقی. داستایفسکی با نگاهی ژرف و انسانی، به غرب مینگرد و در عین حال ارزشها و مشکلات روسیه را بازتاب میدهد.