اولین کتابی که از مجموعه «هزار دستان» خواندم، که تابحال آخرین کتاب این مجموعه بوده. داستان درباره نقاشیست در دوره قاجار که از زندگی و مردم سیر شده و تنها آرزویش مرگ است اما سرنوشت او را به سوی دیگری میکشد. نقطه قوت داستان برای من، پایانبندی آن، زبان یکدست جواهریان و گره خوردن با باورهای عامیانه و قصههای پریان بود. و ضعف آن در تصویر کلیشهای نقاش مأیوس از جامعه و ... و البته جملههایی در باب آنکه «هنر چیست» «هنرمند کیست».
اینکه از نثر ناصری به خوبی بهره برده وجه تمایز نوولا با آثار یکنواخت دیگر نویسندگان است که صد البته به خوبی از پسش برآمده است. حکایت نقاش شوربختی که خواندنی ست.
روایتی به نثرقاجاری ازنقاشی درعصر ناصری و زندگیش..نویسنده جوان ازعهده نگارش آن زبان به خوبی برآمده . موضوع داستان مرابه یادفیلم کمال الملک وسریال سلطان صاحبقران و..انداخت امتیازکتاب سه ونیم است .
از ویژگیهای خیلی بارز کتاب و شاید حتی مهمترین ویژگیش مبحث زبان توی این کتابه. خیلی جذاب نوشته شده و خیلی خوندنش آرامش خاصی به آدم میده. از نظر تکنیک روایت هم جذابیت های خودش رو داره که با تغییر زاویه دید درهر فصل از کتاب شکل روایت رو تغیی میده و مناسب با فضای اتفاقات اون فصل ماجراها رو روایت میکنه. ولی در امر قصه کتاب بسیار لنگ میزنه. اتفاق در کتاب بسیار کمه، شاید حتی در بخشهایی انگشت شمار. فصل اول کتاب حدودا ۳۰ صفحهست یعنی تقریبا یک سوم از کل کتاب و در این ۳۰ صفحه کل ماجرا یک خطه، هنرمندی میخواد خودکشی کنه که بهش میگن بیا یه دختری داره میمیره تو نقاشی اینو بکش و همین یه خط سیییییی صفحه ادامه داره. در فصل سوم هم باز ما همین ماجرا رو داریم. در حالی که فصل دوم اصلا اینجوری نیست، نه اینکه سرشار از ماجرا باشه ولی به میزان کافیتری اتفاق توی فصل دوم کاشته شده که حتی جا داشت بخشهایی از کتاب حتی پرداخت بیشتری بشه به خصوص روی احوالات نارین و احساساتش. و من واقعا حیفم میاد که چرا وقتی یک نویسنده در یک بخشی از نوشتن یک خلاقیتی به خرج میده یا تلاشی میکنه، تمام تمرکزش معطوف به همون میشه و باقی وجوه کار رو عملا رها میکنه و فکر میکنه نیازی هم دیگه نداره. نکته دیگهای هم که هست اینه که نه زبان کتاب زبان تازهای هست نه این شکل روایت از چند زاویه دید، پس کجا خلاقیت به وجود میاد؟ در قصهی غنی و زیبا که خب همچین چیزی نداریم اینجا. و حتی گاهی اوقات با یک اتفاقات بسیار سطحی طرفیم. یک نمونهای هم بخوام بگم از اثری که هم فرم روایی خاصی داره هم قصهی پر و پیمونی میتونم به نمایشنامه فعل از محمد رضاییراد اشاره کنم. درخت خون قطعا ارزش خوندن رو داره، اما بخاطر زبان و شکل روایت نه بخاطر یک قصهی تراژیک از زندگی یک نقاش قجری.
با ترس و لرز به شانههای علی دست زدم و گفتم: علی! یه ریزهمیزه بده که بچسبه. ببخشید ببخشید بدجوری یبس شدم! علی هم دست کرد در قفسه کتابها و همین کتاب را پیشنهاد کرد.
درختِ خون داستان نقاشیست که خودش را گم کرده است. به انتهای راه رسیده و درست لب پرتگاه ایستاده؛ جوری که اگر باد بوزد، در سیاهی دره ناپدید میشود.
کتاب به اندازهی کافی داستان دارد و تا حد خوبی مخاطب را معلق نگه میدارد. زبان کتاب دوم شخص است.(نمیدانم اصلا این جمله درست است یا نه!). نویسنده پایان کتابش را هم به واقعهی جالبی گره زده. یا حداقل برای من جالب بود. اگر به نثر قجری علاقه دارید گزینهی خوبیست.
اولین بار که کتاب رو خوندم تجربه شگفت انگیزی بود زبان و روایت و تنیندگیشون در هم تحت تاثیرم قرار داد. کم پیش میاد کتابهایی که در زبان قدرتمندند بتوانند روایت جذابی داشته باشن. نکته ی دیگه اینکه علی رغم اینکه قصه در دوره ناصری روایت میشه اما بسیار آشنا و امروزیه. خلاصه مدتها بود از کتابی در ادبیات فارسی اینطور لذت نبرده بودم.
این کتاب به جانم نشست! به نظر من، بهره بردن از نثر دورهی ناصری آن هم با هنرمندی تمام، به جذابیت قصه افزوده است. قصه حکایت نقاشی است گوشهگیر که درگیر حواشی مختف میشود و سر آخر از دربار شاه شهید سر در میآورد و آنجا هم دمی نمیآساید.
نثر کتاب قوی و جاهایی مسجع است با کلمه و ترکیبهای بدیع و اشارات ظریف، درباره نقاش یا بهتر است بگوییم هنرمندی که در زمانه خود ابتدا درست درک نمیشود و تصمیم به خودکشی دارد، اما گردش ایام آنگونه نیست که انتظارش را دارد و او هرگز موفق نمیشود خود را بکشد. در عوض روزگار چنان میگردد تا او را به جایی برساند که طبعاً آنجا باید تحقق تمام آرزوهای او باشد، اما باز هم دور گردون آنگونه که باید نمیچرخد. درخت خون بسیار موجز شرح عمیق بدبیاریهای هنر است و هنرمند، در آن جایگاهی که برای خود متصور است.نویسنده برای ایجاد فضایی هماهنگ با زبان و زمان داستان، از ضربالمثلها، باورهای عامیانه و آدابورسوم دورهی قاجار بهره میبرد و فضایی باورپذیر را از زیست اجتماعی، سیاسی و فرهنگی آن دورهی تاریخی ترسیم میکند. (به نقل از سایت وینش)
دنیای ما دریایی است که لای و خاشاک را در هر موج هزار اوج می دهد و دّر و مرجان را دائماً در حضیضِ قعر می دارد .”
این نقل قول از میرزا ابوالقاسم فراهانی،تصویر درخت خون است. داستان به روایت افول زندگی نقاشی آوانگارد در دوران ناصری می پردازد. کتاب در ۳ فصل، از دید ۱ نفر روایت می شود. روایت اول متعلق به جمال الدین نقاش کاراکتر اصلی داستان است و ما شاهد تکرار روایت دایره وار زیست نقاش هستیم. روایت لحظاتی که نقاش را از خویشتن دور می کند و در لحظه ی سقوط به وصال خویشتن می رساند. او در اوج انزوا و گمنامی در یک تبعید خودخواسته دست به خودکشی می زند و در بحبوحه ی آمادگی برای نوشیدن نوشاکِ مرگ با خرده روایت هایی از عقده های دوران کودکی و نوجوانی،به جهان بینی اش در مورد سلاطین و کاسه دستی دیرینه ی هنرمندان درباری می پردازد. او در تمنای سودای جاودانگی از چکادِ هنر است تا معنایی برای زیستن هنری اش بیابد اما خود را در ورطه ی نیستی می یابد. در فصل دیگر،به صورت سوم شخص ما شاهد روایت فراز و نشیب روحی جمال الدین و قضاوت اطرافیان به او هستیم،او با باطنی سوخته دختری بیمار را در بستر بیماری نقاشی می کند. پس از این نقاشی دختر شفا می یابد و جمال الدین مورد عنایت مردم قرار می گیرد و با داستان سرایی عوام خرافه پرست نقاش مردگان لقب گرفته و بر سر زبان ها می افتد و باعث شهرت او در پایتخت ناصرالدین شاه قاجار می شود. در فصل آخر، با مونولوگ های درونیِ جمال الدین شاهد افول او هستیم. تصویری از تاریخ در بستر روایت قرار می گیرد و ما همراه جمال الدین با جولانگاه جباران و زندگی فاسد درباری آشنا می شویم،این فصل جان مایه داستان است که به هدف نمادین نویسنده پی می بریم. دغدغه ی نویسنده ،پرداختن به زیست بزرگمردان ایران است،مردانی که در سایه ی جهل سلاطین و اطرافیانشان به کام مرگ کشیده شده اند. در جهان نمادین نویسنده،نقاش رهگذری از تاریخ برای نمایش آن برهه از تاریخ زندگی امیر کبیر است. در بخشی از کتاب می خوانیم: “نقشی از درخت چناری که خون می گرید و سیاه پوشان چون موران و مگسان به گِردش چرخان.’ درخت چنارِ خونین نماد سقوط شکوه و عظمت یک کشور است،شاخه های خونین درخت ِچنار نیز نماد دستهای رگ بریده ی امیرکبیر در حمام فین کاشان است.
درخت خون،دور نمایی است از تاریخ که هر چند می دانیم بر گذشتگان چه گذشته اما سایه ی آن همواره با ماست،زیرا ما گمگشتگان تاریخ هستیم که با دست خویش در لُجّه ی تاریکی غرق شده ایم.
کتاب با نثری نزدیک به سبک ناصری نوشته شده و داستان بالا و پایینهای زندگی یه نقاش در دوران قاجار رو روایت میکنه. نویسنده از نظر انسجام متن و سبک نوشتار خیلی خوب عمل کرده و تونسته نثر رو روان و دلنشین نگه داره، اما توی پرداخت خودِ داستان یه مقدار ضعف دیده میشه. خوندن این کتاب مثل رقصی با واژههاست؛ رقصی زیبا، ولی بیهویت.
نثر قجری کتاب یکی از نقاط قوتشه یه جاهایی حس میکنی بخت برگشتگی شخصیت اصلی شبیه کمدی های سیاه سینمای کلاسیکه نقطه قوتش نشون دادن حجم خرافه ی جاری تو اجتماع اون زمانه و خب موضوع محوری هم درباره رابطه هنر با اجتماع و حاکمیته