محمد طلوعی Born (1979) to high school teachers Zia and Umme-Nabi in the throes of 1979 Revolution in Rasht, Mohammad Tolouei tried different paths of arts and crafts in prime before he made up his mind in the 1990s to pursue a literary career, first as a tenacious poet and dramatist, and then as a storywriter. His debut novel Fair Wind’s Prey was published in 2007 (which brought him the Farda Awards for Best Technical Novel of the Year and was nominated for the 8th Shahid Ghanipour Awards); his first short story collection I’m Not Janette was released in 2011. Tolouei belongs to the emerging New Generation of Iranian novelists and short story writers marked by their transitive style of writing that sets free of tradition and ventures novelty in narrative and form.
ناداستان واقعا خوبه هرموقع میرم سراغش قلب و روحمو با متن های لطیفش نوازش میکنه! هیچ کدومشو تا حالا کامل نخونده بودم "ولی "جوانی رو تونستم کامل بخونم همه بخش هاشو و واقعا لذت بخش بود برام. اینکه توی دوره ای از زندگی بری سراغ این ناداستان که دقیقا توی چاه فکر و درگیری جوونی و گنگ بودن آینده ای، .یه جورایی لمس تک تک داستان ها بود. البته که عکس هایی که توی بخش ضد استفاده شده بود هم خیلی به دل نشست.
روایت های این شماره رو دوست نداشتم. اصلا برای من جذاب نبودن. در واقع میخواستم دو ستاره بدم، ولی به خاطر اون روایت های که خوب بودن و چهار ستاره ای بودن، سه ستاره دادم.
روایت هایی که خیلی خوب بودن: - "صحنه ای برای نامرئی شدن"؛ یاسمن اسلامی - "هجده سالگی، نقطهی امن"؛ امیر محمد محدثی - "یک دور کامل"؛ مگان دام - "به مقصد ابدیت"؛ ژاله اصفهانی - "عبور از میدان چه کنم"؛ مژگان سلمان زاده، نغمه پروان، نیلوفر محمودی گنرق (کلا با روایت های آقایون این قسمت ارتباط برقرار نکردم دی:)
طرح جلد این شماره رو هم دوست نداشتم. از روایت های بعلاوه ناداستان، فقط روایت راضیه مهدیزاده رو خوندم، چون نوشته های قبلی شون رو دوست داشتم. به اون هم از پنج امتیاز، سه امتیاز میدم. برای من گذر عمر و جوانی همون چین و چروک های دور چشم خواهرمه وقتی میخنده و نمیدونه چقدر زیبا میشه.
یه توضیحی هم برای روایت خانم یاسمن اسلامی بدم، اول که این روایت رو شروع به خوندن کردم، از خامی متن شوکه شدم، بعد عصبانی شدم که چرا اینقدر ضعیف نوشته شده، چقدر ناپخته ست، که چی مثلا؟ ولی هرچی بیشتر خوندم، دیدم چقدر شبیه احساسات گذشته منه. همون دغدغه ها، همون طرز فکر ها، همه چی، همه چی همونه! نویسنده این روایت هم که در ابتدای جوانی هستن... اینجا بود که فهمیدم جوانی ربطی به سن نداره... و من احتمالا در انتهای جوانی هستم. خوشحالم که این دوره رو دارم میگذرونم.
قشنگ بود، به نظرم روایتها میتونست داستانی تر گفته بشه اما چون غالبا ترجمه بودن، به نظرم همین الان هم خوب عمل کردن و حس رو رسوندن جز یک مورد که هیچ ارتباطی نگرفتم اونهایی که واقعی و مال آدمهای همینجا هم بود، حس همزادپنداری بیشتری میداد و شاید ناخودآگاه این حس منتقل میشه درکل دوست داشتم و اولین شماره از ناداستانه که میخونم، باید بقیه رو بخونم و بعد درمورد مجله بتونم چیزی بگم
فک میکردم مجله خوانی و صنعت ماه نامه نویسی و فصلنامه نویسی خیلی وقته مرده تا اینکه این جلد مجله ی ناداستان اتفاقی به دستم رسید و شروعی شد برای اینکه بیافتم سراغ تک تک جلد های دیگه این فصلنامه واقعا لذت بردم از خوندش