از خوندن این داستان شاعرانه، لطیف و دلچسب لذت بردم و گاهی باهاش غمگین شدم.
«ما میایستیم و تابوت به اعماق گودالی فرو میرود که مدتها پیش آن را کندهاند. مرگ دستورِ کندنِ قبرها را داده است، بیآنکه تعیین کند کدام برای چه کسی، و کِی.»
متن کتاب بسیار لطیف، شیرین و شاعرانه است.به قدری کلمه هاش رو دوست داشتم که آرزو میکردم کاش کسی بود که این کتاب رو به صدای بلند برای من میخوند و من این کلمه ها رو تو دنیای واقعی و نه فقط تو ذهنم میشنیدم و لذت میبردم. به نظر میاد نویسنده خوب کلمه رو میشناسه و ماهرانه و بدون زحمت میتونه ازش به بهترین شکل استفاده کنه و این کتاب رو نه برای نشون دادن این مهارتش که بلکه برای پیدا کردن خودش وسط این کلمه ها نوشته. جایی از کتاب میگه : «میخواهم خودم را بشناسم.می خواهم بدانم چه رابطه ای میان من و این کلمه ها هست، و چه رابطه ای میان این کلمه ها و این دنیا» و با همین کلمه ها دنیای شاعرانه ی خاکستری زندگیش رو برامون روایت میکنه. مینیمال،دوست داشتنی و زیبا بود.
به شدت لطيف و شاعرانه.فلاش بک هاي به جا.گيرا.4 ساعته کتاب رو خوندم و بعدش احساس خوبي داشتم.پايان به نظر من از همه ي کتاب يک سرو گردن پايين تره.و مي شد قوي تر باشه.به چنين کتابي بعد از يک تابستان و 3 کتاب تلخ نيمه کاره نياز داشتم0
در کنار جریان نرم و روان داستان، دو مورد به یکی از بهترین حالت ها به تصویر کشیده شد: ۱- تعریف و تنوع تنهایی ۲-زن و زنانگی تقابل شخصیت اصلی داستان که ما اون رو به اسم راوی میشناسیم با زنان زندگیش و درک تنهایی به کمک شخصیت های اطراف راوی، به زیباترین شکل نشان داده شده است.
جوانتر که بودم کتاب های کهنه تر را دوست داشتم بیشتر حس مهمانی بود تا این که صاحب خانگی کمتر می خوابیدم بیشتر خواب می دیدم حالا چاقترم و روز به روز کتاب هایی که می خوانم لاغر و لاغرتر می شوند ...
کتاب رانویسنده که منتقد شعرهم هست به من هدیه داد. بدلیل هم نسل بودن با کتاب ارتباط گرفتم و کمی از سیاهی داستان "خوف " شیواارسطویی بیرون آمدم . خوشخوان است . پیچیدگی خاصی ندارد.
در قفسهی کتابخانه فقط کتابها نیستند که چیده شدهاند. اینجا موزهای شخصی است که در آن آثاری از گذرانِ عمرِ من فراهم آمده است. ○●□■○●□■
سالهاست که روزمرههایم را مینویسم. گاهی تنها دو کلمه، گاهی چند صفحه، و بعضی روزها هیچ؛ بستگی به حال و هوایی دارد که دارم. شده است سه دفتر، که آنها را پشت کتابهایم پنهان میکنم. خوش ندارم کسی اینها را بخواند. تنها اينجا و در اين یادداشتها خودم هستم. ملاحظهی هیچچیزی را نمیکنم و هیچ مرزی نمیشناسم. دیوانهام. این صفحهها دیوانهخانهی من است. اینجا، مثل دیوانهای که هیچکس نمیتواند زنجیرش کند، آزادم. فکر اینکه ممکن است کس دیگری این یادداشتها را بخواند، آزادیِ مرا از من میگیرد. حضور هر کسِ دیگری، غیبتِ بخشهایی از خود من است. اولها، که تازه نوشتن یادداشتهای روزانهام را شروع کرده بودم، خودم هم مزاحم خودم بودم. گاهی خجالت میکشیدم. حتی به خودم میگفتم: "اینها فکرهای تو نیست، خط بزن!" چند ماهی طول کشید تا توانستم با این صفحههای سفید صمیمی بشوم و در آنها مرزهای خودم را با خودم درهم بشکنم. حالا روی این صفحهها احساس امنیت میکنم. ○●□■○●□■
« سارا نگفتی چه تعریفی از زندگی داری ؟ » سارا سیگاری روشن میکند و میگوید : « شعر بخوان! » و من میخوانم: بر سنگ میگذشتند تن وارههای سنگی با چشمهایی از سنگ بر بارههای سنگی آوار نعل سنگین میریخت تا بسازد از گورهای بی سنگ گهوارههای سنگی سارا سر تکان میدهد و خاکستر سیگارش را با کنارهی جا سیگاری پاک میکند . و من به انگشتهایش نگاه میکنم که چه باریک است و ... چه لرزان. همیشه انگشتهای سارا همین طور لرزان است؟ و ادامه میدهم: نیلوفری است در سنگ، بشکن که بشکفانی بودا که معبد توست انگارههای سنگی سارا نگاه از آتش سیگار بر میگیرد و چشم در چشم من میدوزد که همچنان میخوانم: با گردباد بر دوش خاموش خوان گذشتند ریگان این بیابان آوارههای سنگی سارا ساکت است . به من زل زده است. نگاهش اما خالی است. میگویم:"نگفتی؟" میگوید:"خودت که گفتی." و میگوید:"زندگی همین است: نیلوفری در سنگ." و میگوید:"فکر ما زندگی را محاصره کرده است." میگویم:"یعنی فکر ما، مرگ ماست." میگوید:"همین است. و همین است که برای شناختنِ زندگی باید مرگ را شناخت." و میگوید:"مرگ تعریفِ زندگی است." ○●□■○●□■ دفتر یادداشتهای روزانهام را ورق میزنم. گاه چیزهایی در آن نوشتهام که پیداست برای جلوگیری از فراموشی نیست. چیزهایی که هیچوقت از یادم نمیرود. نوشتن، گاه تکرار واقعه است. ○●□■○●□■
مشکان میگوید: برای دیوانه شدن همیشه بهانه هست. برای عاقل بودن است که باید دلیلی پیدا کنیم.