Jump to ratings and reviews
Rate this book

کوچه باغ کودکی

Rate this book
کتاب صوتی کوچه باغ کودکی نوشته مسعود فروتن، مجموعه خاطرات دوران کودکی او است که یازده روایت دارد. لحن و زبان صادقانه و صمیمانه فروتن شنیدن این کتاب را به تجربه ای لذت بخش بدل کرده است.

Audiobook

About the author

مسعود فروتن

5 books3 followers

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
0 (0%)
4 stars
1 (33%)
3 stars
2 (66%)
2 stars
0 (0%)
1 star
0 (0%)
Displaying 1 - 3 of 3 reviews
Profile Image for Fateme  Gholamalian .
67 reviews10 followers
October 21, 2022
قفسه: #اتوبیوگرافی #خاطرات #کودکی


در کتاب " کوچه باغ کودکی" مسعود فروتن برخی خاطرات و قصه‌هایی که تا  نوجوانی داشته را به اشتراک می‌گذارد. خاطراتی تلخ و شیرین و بانمک که بعضی‌هایش برای ما تازگی دارد و برخی دیگر برای نسل آینده.

مسعود، چهارمین فرزند خانواده‌ای بود با سه دختر و سه پسر. بچه‌ای مهربان، کمی تخس و مغرور که زیر بار پدرسالاری آن زمان نمی‌رفته و در عصر نبود تلوزیون و اینترنت حسابی بچگی کرده. شاید حدود ۴ سالگی‌اش بوده که پدرش رئیس اداره ثبت احوال می‌شود و برای همین از آمل کوچ می‌کنند به یک خانه‌باغ در دماوند. دماوند نسبت به آمل، روستایی کوچک بوده و مادرش که حتما شرایط ابراز مخالفت علنی نداشته، با خود در میان اشک زمزمه می‌کرده:

ده مرو ده مرد را احمق کند
ده مسلمان‌زاده را یک کافر مطلق کند

که شبیه یکی از سروده‌های مولوی است. آن زمان‌ها این دغدغه‌های روشنفکرانه مطرح نبوده که اگر همه از ده بروند و تعلق خاطری به محل زندگيشان نداشته باشند، بالاخره کِی و توسط چه کسی خرابی‌ها درست خواهد شد و پیشرفت صورت خواهد گرفت؟ (مسعود نبی را می‌شناسید؟)

القصه، خانه‌ی مسعود، در گوشه‌ای از یک باغ بزرگ قرار داشته، با رودخانه‌ای که از پشت منزلشان عبور می‌کرده. در آن دامنه‌های دماوند، خاطرات مسعود پر است از گردوی تازه و آلبالو و فندق؛ از اسکی روی برف تا دوچرخه و بازی با چرخ و ساخت فرقون.

تفاوت عمده‌شان با بچه‌های امروزی شایداین بوده که از وسایل بازی، آنچه را که نیاز داشتند و می‌توانستند، خودشان می‌ساختند و آنچه ساختش با دستان کوچکشان میسر نبوده، دنبالش می‌رفتند و سفارش می‌دادند تا ساخته شود.


فروتن می‌گوید (مضمون):
مادرم زندگی را دوست داشت. وسایل زندگی را دوست داشت. اگر به پدرم بود فقط مطبوعات و کتاب می‌خرید. هر چه که داشتیم، از فرش و چراغ تا رختخواب و وسایل آسایش، مادرم با پس انداز خریده بود.

یکی از همین وسایل، رادیو بود که روزی در اتاق اصلی و بعنوان یکی از اعضای جدید خانواده جا خوش کرد.
برق همیشگی نبود. نزدیکی‌های تاریکی هوا، کارخانه برق شروع به کار می‌کرد و با گذشت چند ساعت از شب، دوباره برق میرفت تا فردا عصر. اوضاع که پیشرفت کرد، قرار بر این شد که کارخانه برق تا سپیده صبح کار کند.


نمی‌دانم رادیوشان با برق کار می‌کرده یا باتری اما همیشه صداهای درون رادیو برای مسعود جای سوال داشت:
این آدم‌ها کجا هستند؟ چطور با ما صحبت می‌کنند؟ چطور این همه آدم در این مکان کوچک جایشان می‌شود؟
سوالهایش را با خواهر بزرگترش در میان می‌گذارد و وقتی می‌شنود :
"جن‌ها بچه‌های بد رو می‌گیرند و شبانه یک دارویی به آنها می‌دهند که هر روز کوچک و کوچکتر شوند و برای همیشه درون آن جعبه کوچک خواهند ماند؛"

تا مدت‌ها مراقب بوده دست از پا خطا نکند. جدای از دید قدیم نسبت به جن، دریافتم شوخی‌های ما، جدی‌های زندگی بچه‌هاست.
تازه ماجرا به همینجا ختم نمی‌شود.

وقتی شش ساله بوده تصمیم می‌گیرند ختنه‌اش کنند. تیز کردن کارد با سنگ را می‌بیند و فکر می‌کند می‌خواهند بخاطر اینکه احیانا بچه‌ی بدی بوده، سرش را از تن جدا کنند. قبلا قصاب را دیده بوده که به خانه‌شان می‌آمده و مرغ سر می‌بریده اما فرقش را با این دکتر خنته نمیدانسته. بدون اینکه توضیح خاصی به بچه بدهند، دست و پایش را می‌گیرند و کشان کشان می‌برند توی اتاق برای عمل جراحی. خودش هم نمی‌دانسته خطایش چیست. دائم با تشویش و اضطراب می‌پرسیده:
مگه من پسر بدی بودم؟ چه کار اشتباهی کردم؟ مگه شما پدر و برادر و خانواده من نیستید؟ چرا میخواهید مرا بکشید؟

تیزی و درد تیغ را بر بدنش حس می‌کند، خون را می‌بیند و همچنان در حال تقلا به این فکر است که:" لااقل وقتی سر مرغ را می‌برند، می‌گذارند تا برای خودش دست و پا بزند. چرا پدر مرا اینقدر سفت گرفته؟"

جدای از آدم حساب نکردن بچه، توضیح ندادن برایش، تجربه‌ی ترس تا پای جان و نبودن امکانات بی‌حسی، شاید بزرگترین آسیبی که مسعود در این واقعه می‌بیند این است که ناخواسته رابطه‌اش با پدر طوری بهم می‌ریزد که تا انتها نیز درست نمی‌شود.

اگر رابطه‌ی پدر-فرزندی در خانواده‌ صمیمی‌تر بود، وجود خاطره‌های مثبت توازن قابل قبولی ایجاد می‌کرد. اما متاسفانه گویا پدرش یا سر کار بوده یا حتی تفریحش بیرون خانه و با اغیار بوده و خود را درگیر تحصیل و پرورش فرزند یا گرم نگه داشتن کانون خانواده نمی‌کرده است. همیشه حریمی بین پدر و فرزند وجود داشته. بچه یاد نگرفته بوده نیازهایش را به او بگوید یا حتی با پدرش نهار بخورد. باید حتما عید به عید دست پدر را میبوسیده و برای احترام، به پدر آقا جون می‌گفته. عمده فرق فروتن با خواهر و برادرهایش (به گفته خودش) همین بود.
یک غرور که مانع از دست بوسی پدر میشد و جایگزین کردن تدریجی آنچه خودش میخواست بجای الفاظ رایج. مثلا کم‌کم، باباجون و بابا را جایگزین آقاجون کرده.

راستی در زمانی که داستان در آن جریان دارد، یعنی اوایل ۱۳۰۰ شمسی،  وقتی خیابان‌ها خاکی بوده و شهربانی با حلبی همه جا را آب پاشی میکرده تا خاک بلند نشود؛ به دختران فقط سواد خواندن حروف یاد می‌داده‌اند و خانم‌ها نمی‌توانستند بنویسند یا عددها را بخوانند؛ با اینکه کارهای منزل بسیار زیاد سنگین بوده (رب پختن، تهیه هیزم و...) گویا همه امور خانه بدست زنان بوده و برای آقایان فعالیتی تعریف نشده بوده است و از همه جالب‌تر اینکه هنوز رسم چیدن سفره هفت سین وجود نداشته. مسعود در رابطه با آداب نوروز می‌نویسد:

مادر سفره ای را میچید که انواع و اقسام خوردنی روی آن دیده می‌شد. آینه، سبزه، قرآن، عکس حضرت علی که پدر از مریدان درگاهش بود؛ شیرینی، آجیل، برنج، ظرف آب، گلاب، پول‌های نوی لای قرآن، اینها از ملزومات سفره‌ی مخصوص تحویل سال مادر بود. آن سالها در مازندران سفره‌ی هفت‌سین باب نبود ولی رسم خاصی داشتند که یک نفراز اهل فامیل که به خوش‌قدمی معروف بود بعد از تحویل سال می‌آمد، در خانه را می‌زد، در که روی او باز می‌شد، چند شاخه بهارنارنج که در دست داشت، همه‌ی خانه را با برگ نارنج متبرک می‌کرد، عیدی می‌گرفت و میرفت. در آن شهر کوچک، ما فامیل کوچک همدیگر بودیم...
بچه‌ها می‌رفتند بیرون خانه، در می‌زدند، با سبزه و سینی و بهارنارنج می‌رفتند به همه اتاقها و پدر و مادرشان سر میزدند😁

پ. ن.
۱. واقعا چرا انسان‌های سرشناس ما را در حریم خاطرات تیره‌رنگ و خصوصی‌شان راه میدهند؟ نمونه‌هایی که خوانده بودم، عموما خارجی بودند (مثلا چارلی چاپلین علنا و با جزئیات دیوانه شدن مادرش را تعریف می‌کند) ولی مسعود باید فرق کند. از همین جا و همین خاک است. بین مردمی که او را  می‌شناسند و هر روز می‌بینند. چرا باید چنین کند؟ (صرف پذیرش واقعیت؟)

۲. امیرعلی نبویان، خواهرزاده‌ی مسعود فروتن است. هر دوتایشان می‌گویند از کشف‌های منصور ضابطیانند. (حتی خود فروتن می‌گوید توانایی مجری‌گری اش را ضابطیان کشف کرده.) امیرعلی هنگام ورود به این حرفه دوره می‌بیند و سخت کار می‌کند تا پیشنهاداتی برای بازیگری به سمتش می‌آید و آنوقت دایی‌اش فروتن، نمی‌گذارد این همکاری‌ها شکل بگیرد. چرا؟ چون می‌گوید بعد از چهل سال بودن در این حرفه، آدم‌هایش را می‌شناسم. آنهایی که به امیرعلی پیشنهاد کار داده بودند، دنبال کشف استعداد و درخشش نیروی جوان نبودند. نمی‌گذاشتند کسی غیر از خودشان رشد کند و دیده شود؛ اما منصور عقده‌ نداشت. دوست داشت بال و پر بدهد...
و در اوایل کار، چه چیز مهم‌تر از یک کارگزار خوب است؟

مرداد ۱۴۰۱
Profile Image for Amin Ebrahimi.
314 reviews
January 24, 2024
کلا از روضه خوانی متنفرم اما اگر یک کار انسانی، بغضی را سبب بشه، قطعا اون اثر برای من دارای نمره قابل قبول میشه.
در این اثر دو بار این اتفاق برای من افتاد، یکی داستان دوچرخه ها و یکی داستان زلزله.
Profile Image for Zahra Labbafan.
677 reviews28 followers
October 30, 2022
صوتی با صدای خود مسعود فروتن گوش دادم
داستان‌هایی از کودکی و نوجوانی نویسنده که اکثرا برایم ملموس بود
Displaying 1 - 3 of 3 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.