حقیقتا اصلا نمیدونم چرا این رمان و ادامه دادم!
چرا اینقد شخصیت اصلی داستان نچسب و لوس بود!
چرا آخرش هیچ توضیحی برای کارای مسخره ای که کرده بود
توی طول داستان نداشت؟؟؟
_____________________________
اسپویل:
آدم وقتی خیانت میکنه احتمالا بعدش باید یه معذرت خواهی رو در پیش داشته باشه
هم به همسرش هم به اون کسی که وارد این رابطه سه نفره کرده!
عذرخواهی هم نشد حداقل توضیح باید داد تا طرفش بدونه داره با کی زندگی میکنه.
چرا هیچ جای داستان توضیح نداد سیاوش برای چی رفته بود آلمان؟
(غیر از اون قسمتی که بهزاد اومد و خیلی سر بسته فهمیدم مربوط به سال 88 داشت)
چرا یه سری جاهای داستان به آخر داستان نمیخورد
انگار نویسنده فراموش کرده بود که اوایل چی نوشته.
چرا یه نویسنده باید اینقد دمدمی مزاج باشه!
براچی برای نوشتن یه رمان اینقدر آدم جمع شدن که بهش بفهمونن باید بنویسه
آخرم باید بهزاد رفیق قدیمیش میومد تا شروع کنه نوشتن و
شاید اگ بازم جای نوشتن داشت همچنان به یکدندگی و ننوشتن ادامه میداد.
طبق همه رفتار هایی که سیاوش از اول داستان داشت کاملا نمونه بارز یه آدم درون گرا بود
ولی نگار همیشه بهش میگفت تو برون گرایی بیشتر چیزایی که میخوای رو میگی!
_____________________________
خیلی چرا های دیگ تو مغزم وجود داره
قطعا اگ این کتاب و یه آدم عزیزی بهم قرض نمیداد تا بخونم نصفه رهاش میکردم
ولی خب الان با دلیل میتونم بهش بگم که ازش خوشم نیومده!
_____________________________
البته قسمت هایی که مربوط به دیوار برلین
یا اتفاقایی که طی انقلاب 57 افتاده بود میشد
نسبت به بقیه داستان بهتربود.
_____________________________