کتاب من سلاخ نیستم در فضایی غیرواقعی و در دنیایی حیرتانگیز اتفاق میافتد که آدمها بدنشان را تکه تکه میکنند. داستان در یک دادگاه شروع میشود، راوی داستان متهم است که جعبه خورشید را باز کرده است و آسیب بزرگی به پزوهشی مهم در تاریخ زده است، این اسیب آنقدر شدید بوده که دادگاه برای آن تشکیل شده است، اما فضای داستان ناگهان تغییر میکند، ما متوجه میشویم بازجوی داستان نیمی از صورتش با نیم دیگر متفاوت است و خود راوی هم دستش را عوض کرده است. داستان پیش میرود و ما در دنیایی هستیم که آدمها خودشان را تغییر میدهد. عضوی از بدنشان را میدهند و عضوی دیگر میگیرند و تکههای بدنشان برای بقیه میماند، اگر کسی بخواهد برمیدارد و اگر نه آن بخش تاریخ مصرفش میگذرد امحا میشود. در این دنیای خیالی نویسنده ما را به شناخت اتفاقات و آدمهایی میبرد که هرکدام خاص و عجیب هستند وکمکم معمای جعبه خورشید حل میشود.