پایان هفت روز شاد! یادمه که از هفت روز غمگین خیلی لذت بردم. از نحوهی نگارش خود روزای غمگین، موضوع اجتماعیای که بهش پرداخته شده بود. اون فاجعه. حال رستا در حال تجربهی اون فاجعه. ولی حالا که هفت روز شاد رو خوندم، اون دربرابر این حرف چندانی برای زدن نداشت! قلم شقایق لامعی، اصلا تعریف کردن لازم نداره! شقایق هرچی بنویسه من میخونم. از معدود نویسندههاییه که این حسو بهش دارم. چون میدونم وقت و چشم و انرژی مخاطبش براش مهمه. از وسواسش خبر دارم و بعد از خوندن "آخرین بلیت تهران"، "بد خوب"، "حوالی کیلومتر دوازده" و "نیکوتین" جایی برای شک نمیمونه. میدونم که بعضیا، یا حتی خیلیا، ممکنه این حسو به قلمش یا بعضی از آثارش نداشته باشن. این طبیعیه و درک میکنم. هر قلمی برای یه سلیقهایه. به هر حال، هفت روز شاد از نظر من سنگین و مهم و تاثیرگذار بود. اولین دلیلش موضوعش بود. همیشه از عاشق شدن نوشته شده. از اول! و جدیدا خیلی از خیانت نوشته میشه... چیزی که بهش پرداخته نمیشه مشکلات بعد از اون عاشق شدنه. مشکلاتی که وقتی عشق از اوجش پایین اومد، اون تب فروکش کرد، روتین و روزمرگی و مشکلات زندگی قاطیش شد تازه زوج رو به چالش میکشه. چیزی که کمتر بهش پرداخته میشه آثار اون خیانته. حال آدمی که خیانت دیده و اطرافیانشه. اینکه این درد و اسکار شاید هرگز خوب نشه. شاید یکی از تیکههایی که باعث شد خیلی لذت ببرم از نتیجهی این کتاب این تیکه بود: "حالا، من یکی آنقدر دور باطل زدهام در خاطرات آن روزها، آنقدری میانشان گشتهام و گشتهام، آنقدری خودم را دیدهام و دیدهام که امروز، به این نتیجه رسیدهام که اگر روزی صاحب دختر یا پسری شدم، یادش دهم که درد، رسیدگی میخواهد؛ روحیهایش بیشتر. برایش جا میاندازم که گذر زمان، هیچ خاصیت مثبتی ندارد و اتفاقا سم مهلکی ست که یک جا، آن هم وقتی کار از کار گذشته است، زهرش را میریزد!" و هفت روز شاد همین بود! هفت روز شاد عاشقی و صدها روز زندگی مشترک که میتونن به چالش کشیده بشن. که میشن! دومین دلیل شخصیتا بودن! هرکس که چندتا کتاب خونده باشه میدونه که طرح داستان میتونه خیلی عالی باشه اما کشش نداشتن شخصیتا خرابش کنه. رستا و ناصر واقعی بودن. ناصر بهترین، دلچسبترین، دوستداشتنیترین شخصیت مرد ممکن بود. منطقی و قوی. کسی که پای تعهداتش میموند. با مشکلات میجنگید و جا نمیزد و مهم تر از اون...انسان. انسان. انسان. و رستا...رستا! رستایی که روح شفاف و رنگیش سیاه شده بود و هم خودش رو زجر میداد و هم ناصر رو. دختری که ضربه خورده بود و درمان نشده بود. حق با این رمانه...زخم رو باید درمان کرد! تراپی بد نیست، نجاته! چقدر خوب که داره توی جامفه جا میوفته. هرچند کند. هرچند کم. و همین... ممنونم از احساساتی که هفت روز شاد بهم هدیه داد.
قلم خانم لامعی همیشه برای من دوست داشتنیه. هفت روز غمگین و شاد که مکمل هم دیگه بودن تم اجتماعی داشتن که به خیانت و تبعاتی که در پی داره پرداخته شده بود! داستان شخصیت پردازی و فضا سازی خوبی داشت و همچنین داستان حرفی برای گفتن داشت.