نبرد زمانی که به لایههای درونی وجود میرسد، تازه ترسناک میشود. قهرمانانی که از خون و گلوله ترسی به دل ندارند، از زمزمههای شوم به خود میلرزند و ذهنشان به تاریکیهای بیانتها سقوط میکند. زمزمهای که گاه در گوشت و استخوان رسوخ میکند و گاه به میان سیمهای درهمتنیده و پردازندهها میخزد. در این لحظه مرز میان انسان و ربات در هم فرومیشکند. در چنین روزی که پیشگویان از دیدنش عاجزند، چهکسی میتواند به قضاوت بنشیند. زمانی که واقعیتها در شکستگی انوار حقیقت به هزاران شیوه رخ مینمایند! در این دریای اختلاف، تنها یک جمله در تمام دهانها میچرخد: «شکافتگی آغاز خواهد شد و روز داوری کلید میخورد.»
کتاب خیلی جالبی بود، با توجه به اینکه احتمالا اولین اثر جدی سایبرپانک به زبان فارسیه و کاملا بومی سازی شده؛ ژند اثر ارزشمندی بود. داستان از ریتم خوب و غافلگیریهای زیادی سود میبره که خوندنش رو راحت میکنن. دنیاسازی کتاب واقعا قابل توجه بود و جذابیت خیلی زیادی داشت. با این حال تمام مسائلی که گفتم به نوعی تونستن نقطهی ضعف کتاب هم بشن. ژند میتونست خیلی از نقاط قوت سایبرپانکهای خارجی، مخصوصا نوع روایت و شخصیتها رو دریافت کنه و اثر بهتری بشه، با اینکه الان هم نسبتا خوب از پس این کار بر اومده بود. ریتم داستان خوبه، اما صفحهآرایی که نشر باژ استفاده کرده اشتباهه، ریتمِ داستان رو کامل بهم میریزه. حتما یه دلیلی هست که تقریبا تمام ناشرها از یک فونت و تنظیماتش برای کتاب استفاده میکنن، نمیفهمم چرا عوض شده. و مهمتر از همه اینه که حجم کتاب خیلی کمه. ژند باید بالای چهارصد صفحه میبود. اینطوری به حد کافی از دنیا و تاریخش خبردار میشدیم و اهمیت اتفاقات مشخص میشد. امیدوارم که این مسئله توی جلدهای بعدی حل بشه. به نظرم تمام مشکلات ژند خیلی اتفاقی به وجود اومدن و حتی با یه ویراستار خوب میتونست حل بشه.
تنها چیزی که از ژند میدونستم، قبل از اینکه آغازش کنم، این بود که علمی تخیلیه:))) و خب با خوندن چند صفحهی اول، که انگار رویاهایی تبآلود بود کمی غافلگیر شدم و واقعا نمیدونستم با چی طرفم. نویسنده آروم آروم داستان و دنیاسازی رو تزریق میکنه به زیر پوستت، اونقدر آروم که تو هم مثل شخصیت اصلی نمیدونی چه خبره و گیجی، و اونقدر هیجانانگیز که به خودت میای و میبینی نصف بیشتر کتاب رو ورق زدی. نثر داستان نه اونقدر پیچیده و سخت بود که نشه خوند و نه اونقدر ساده و بیآلایش بود که تو ذوق بزنه، به معنای واقعی کلمه «به اندازه» و زیبا بود. نویسنده جایبهجای توصیفات جالبی میکنه که به قشنگی نثر کمک میکنه. و اما ایدهی داستان! برای منی که زیاد علمی تخیلی نخوندم حقیقتا ایدهی نویی بود. یکی از دلایل نوبودنش هم طریقهی اجراش بود. همینکه تو و شخصیت اصلی هردو نسبت به وضعیت ناداناید و یه دفعه پیچش با شاخ میاد تو چشت:))) دنیای داستان هم انگار در تهرانی پسااخرالزمانی پر از ربات و ماشینهای مغناطیسی شناور در هوا و خلاصه زیباییهای علمی تخیلیه. دوتا چیز تو ذوق میزد اونم سلیقهی شخصیه واقعا، یک اینکه خیلی کوتاه بود و دوست داشتم حداقل حجمش دو برابر باشه و داستان بیشتری ارائه داده بشه، دو اینکه من هنوز نسبت به دنیاش گیجم، که البته با توجه به اینکه جلد اول یه مجموعهس نسبتا قابل درک، با اینحال توقع داشتم بیشتر پردازش بشه. درکل کتاب راحتالحلقوم و سریعی بود، انگار بعد از افطار ژلهی بلوبری بخوری! توصیه میکنم تا چاپ شد بخونید، قلم نویسنده و طراح جلدش هم طلا!✨
3.2/5 به عنوان اولین تألیفی که خوندم بسی پسندیدم...ولی خب یک سری نکاتی هست که دوست دارم با شما در جریان بزارم: ۱.ابتدا فصل های اول داستان به صورت گیج و مبهم از دیدگاه شخصیت اصلی گیو شروع میشه....که به نظرم برای شناخت و درک گیو اینطوری به کار برده شده..اما آنقدر میزان نامفهوم بودن مکان و زمان و واقعیت کم نیست که باعث خسته شدن خواننده می شود و یا حتی دراپ کردنش خواهد بود...باید یکم میزان تعادل تو این قسمت رعایت شه...جوری نیست خودم از کتاب هایی که گنگ شروع میشه خوشم نیاد بلکه می پسندم اما باید در نظر گرفت نباید زیاد کشش داد و توضیحی هم در کنارش داد تا کم کم خواننده بتونه بهتر درک و تصور کنه و اینکه این جلد اول کتاب هست و نه با داستان و نه با دنیاش هیچ آشناییتی نداریم که بگیم آره جلد بعد های مجموعه است و میدونیم چی در انتظارمونه و ادامه بدیم. ۲.در مورد دنیاسازی و اینکه دنیا در چه حالیه و چجوریه توضیح و اطلاعات خاص زیادی به خواننده نداد تا بتونه حداقل حدس و گمانی در این جلد یا جلد های بعد بزنه....حتی در مورد انقلاب و یک سری چیزها سوال ایجاد کرد و بدون پاسخ برایمان گذاشت...در موقعیت هایی که برای درک بهتر خواننده منتظر توصیف و جهان سازی بودیم هیچی دریافت نکردیم طوری که خواننده و بالشخصه خودم گیج میشدم و مجبور بودم خودم یه چیزی تصور کنم یا خط ها رو به امید بهتر شدن ماجرا روزنامه وار گذر کنم...و جاهایی که زیاد نیاز به اینکه اینجا چه مدلیه و هست نداشتیم توضیح می داد و نمیدونم چی بگم.🤦♀️🌸 ۳.یک نکتهی جالب من ، توصیف و تعریف های زیاد کتاب پسندم نیست..اما این کتاب حتی در توصیف قیافه و ویژگی های بارز شخصیت ها کم گذاشته بود...به طوری که رامین با یک عینک و همای با شال و رژ لب قرمز و موهای خرمایی و شخصیت اصلی بدون هیچ ویژگی ظاهری بیان شده بود اینجوری که در ظاهر کتاب و تریلر گیو رو کشیدن من میتونم اصلا به یک شکل دیگه بکشم و تصورش کنم و کسی هم نمی تونه به من ایرادی بگیره...چون هیچ چیز مشخصی در بیان این ویژگی ها در شخصیت ها حتی اشاره نشد. ۴.با اینکه کتاب تالیفی بود ولی ایده ی داستان کلیشه ای نبود در بقیه ی داستان ها دیده باشم و خوشم اومد چطور تونست این ایده رو خوب گسترشش بده ولی متأسفانه از نظر من این ایده ی ناب زیادی حیف شد و نتونست نویسنده خوب بهش بپردازه چرا که در جلد اول فقط مقدمه بود...درست خوندید اوایل گنگ بود تا خواننده بیاد ارتباط بگیره میشه اواسط داستان...بعد از اونم اومدیم از داستان لذت ببریم و جواب سوال هامون رو به دست بیاریم و بفهمیم ماجرا از چه خبره زود تموم شد و ما رو تو خماری بدی گذاشت...سپس جالب اینه خلاصه ی پشت کتاب اصلا هیچ ربطی به خلاصه ی جلد اول نداره انگار این خلاصه رو برداشتن برای کل مجموعه زدن و خوندن اینطور بگم خلاصه برای شناخت کتاب هیچ کمکی علنا بهت نمیکنه.🚶♀️🌸 ۵.برام سواله وقتی جلد اول انقدر صفحاتش کمه و حتی به نزدیک ۲۰۰ صفحه نمی رسه و همش قراره مقدمه ی داستان مجموعه باشه چرا نویسنده نیومده جلد اول و دوم یا کلا مجموعه رو در کتاب هایی کمتر اما با حجم زیاد و کیفیت بهتر نپرداخته....الان ما داریم تو کشوری زندگی می کنیم که توجه به آثار تألیفی بسیار کمه..با این قیمت های کمر شکن...و نویسنده های ایرانی به جای اینکه بیان مجموعه شروع کنن بهتره تک جلدی یا آخرش دو جلدی داستان بنویسند هم اینطور خواننده پول کمتری برای کتاب میده و لازم نیست منتظر جلد های بعد باشه که آیا قراره ضعیف باشه یا بهتر باشه و خطر ریسک شروع مجموعه رو به جون نمیخره...و اینکه نویسنده وقتی چند جلد رو تو یک کتاب کنه نقد شامل همه ی اون جلد های کتاب در یک کتاب که گنجانده شده میشه و اینطور ضعف های اون داستان حتی کمتر به چشم میاد. ۶.با این پایان و خماری کتاب و همه ی نکته هایی که بیان کردم کتاب اوکی بود اونم وقتی نویسندش ایرانیه....من جلد دوم قیمتش زیاد نباشه میخرم...و بیشترین دلیل هم بخاطر بعضی شخصیت ها بود دوست داشتم و ایده ای که واقعا ناب بود...امیدوارم تو جلد بعد بهتر بهش پرداخته بشه و بتونه حداقل به بعضی سوال هامون جواب بده و سعی کنه جدا از دیدگاه گیو وقتی سوم شخص بیان میشه بیشتر رو شخصیت پردازی و داستان شخصیت های فرعی دیگر هم بپردازه تا اون ها هم جون بگیرند و نقش چند تا شخصیت مسافر نباشن که یهو ظاهر و غیب میشن....ولی اگه جلد دوم قراره اینطور پیدا کنه و قراره ضعیف تر هم باشه بعید بدونم این مجموعه رو ادامه بدم...*چون یک جا شنیدم این مجموعه قراره ۳ جلدی باشه* در کل میتونم اینطور بگم که برای اولین کتاب تألیفی و اینکه توقع خاصی ازش ندارید و شروعش ممکنه براتون گنگ باشه و به عنوان مقدمه میخواین شروعش کنید و از موضوع های کلیشه ای خسته شدید پیشنهاد میکنم نه چیز خاصی دیگه تا جلد دوم رو هم بخونم.🤝💫🌸
حقیقتاً در ابتدا که اسم اثر رو شنیدم، تصوری از علمیتخیلی بودنش برای من ایجاد نشد. و خب این هم میتونه مثبت باشه (خواننده پیشزمینهای نداره) و هم منفی (شاکلهی ذهنی میپاشه) اما خود ژند. ژند اثریست در تلاش برای خودشناسی و خودیابی. بیشتر از اونکه مارو درگیر یک روایت خطی در جهانی آشنا بکنه، خواننده در بین هزاران کلاف درهمتنیده شده قرار میده و آرومآروم سعی میکنه بهش اطلاعاتی تزریق کنه. خواننده در ژند باید کنجکاو باشه. بیشتر دنبال پرسشهای درست باشه تا پاسخ چون کاراکتر اصلی هم دقیقاً همینکارو میکنه. ژند یک اثر توصیفمحور زیباییشناسی در باب علمیتخیلی - پسافروپاشی - نیست. ژند فلسفهی وجود شناختی فردیست که پوستهاش عوض شده اما درونش دیگ جوشانی از ناشناختههاست.
اما نقد من به این اثر از اونجاییست که این پلات داستانی میتونست در فانتزی هم اتفاق بیافته. در وحشت هم بهنوع دیگری. در واقع ویژگی شاخص آثار علمیتخیلی به اون معنای عام رو نداشت. روند داستانی ژند مناسبه از نظر من. نه با سرعت نور جلو میره، نه اونقدر کنده که خواننده بخواد رها کنه. پرسشهای بیپاسخ،ذعقب و جلو رفتن در خاطرات، شخصیتها رو برای ما مهم جلوه میده. مک گافین داستان واقعاً نقش خودش رو ایفا میکنه هرچند جلد اول اونقدر کوتاهست که سوالات بیشماری رو بدون پاسخ میذاره.
در مجموع - و تاکید میکنم - اگر اثری رو دوست دارید که واقعاً به درون شخصیت نفوذ کنید و بخواید کندوکاو کنید، ژند شما رو به اوج میرسونه.
کلمات در باب توصیف ژند ناتوانن! ژند برای من حکم ماشین زمان داشت. چشمم به ایرانی باز شد که با لعاب داستانهای حماسی گذشته رنگآمیزی شده بود اما درونش دنیایی متف��وت جریان داشت. اثری از پهلوانی نبود تا شمشیر بکشه و رجز بخونه. تیری نبود تا قلب آسمان رو بشکافه و مرزی تعیین کنه. اما رباتها بودند. آسمانخراشهای فروریخته بودند. پادآرمانشهری بود که مردمش به هوای لحظهای بیش دمیدن دست به انقلاب بزنند و رباتهای آهنینی بودند که بهجای بندگی، حیاتی نوین رو در پیچوخم اختلاف انسانها جستجو کنند. آدمهای آهنینی که وجودشون به دور از کلیشههای معمول نگاشته شده بود. نه برده بودند و نه قسمخوردهی انتقام. ولی همهچیز رو احساس میکردند. تاثیر میپذیرفتند و تاثیر میگذاشتند. من بدون هیچ پیشزمینهای داستان ژند رو در آغوش کشیدم و تا به خودم اومدم درحال فرار داخل پوستهی زیرین شهر بودم. ژند من رو به کالبدی انداخت که خودش رو جستجو میکرد. انگار بخشی از داستان شده بودم. مثل انسانها قدم برمیداشتم، درد رو احساس میکردم اما قلبی آهنین خبر از جسمی فرای پوست و گوشتم میداد. یکی از نقاط قوت داستان همین بود. انگار نویسنده مخاطب رو بدل به یکی از کاراکترها کرده بود و به دنبال خودش میبرد. گرههای داستان تا زمان گشوده شدن نشانی از خود نمیدادند اما امان از لحظهای که باز میشدند. اتفاقات پیشین که ساده بهنظر می رسیدند تبدیل به سرنخهایی میشدند که شاید هرگز در خوانش ابتدایی متوجه نمیشدم. از روند داستان بگم. وقتی با تعداد صفحات مواجه شدم، انتظار دقایقی رو داشتم که شتابان میگذرند اما روند داستان نه اونقدر تند بود که رشتهی حوادث از دستم برن و نه اونقدر کند که بیمیل بشم. مثل این بود که مسافر زمان باشی. گذشته و حال درهم میتنیدند و جدا میشدند. سبک نگارش برام تداعی رقص بود. رقصی که داستان آمیزش شادی و غم رو با چینش هنرمندانه کلمات درکنار هم بیان میکرد. واژهها دشوار یا ساده نبودن. چیزی مابین این دو که هیجان داستان رو تشدید میکرد و توصیفاتی که تصاویر ملموسی از وقایع و احساسات ترسیم میکرد.
در پایان؛ ژند حکایت شناخت خود بود. روایت پیدا شدن درحالیکه میان انبوه خاطرات دور درحال دستوپا زدنی. شاید مطالعهش زمانی نبره اما اثری که در روح برجای میگذاره، تا مدتها باقی میمونه.
This entire review has been hidden because of spoilers.
داستان در اینده ای اتفاق میفته که انسانها و ربات ها با هم تعاملاتی دارن، مردمی که دنبال انقلاب بودن و جامعه ای که ظاهراً متحول شده گیو که قبلا از مبارزان انقلاب بوده، الان گذشتشو به خاطر نمیاره، گاها تصویر هایی رو میبینه که نمیدونه توهماتشن یا گذشتش، همه چی براش پشت یه مه غلیظه، داستان، داستان گیویه که میخواد خودش، گذشتش و ایندش رو پیدا کنه.
روند داستان سریعه، اگر این ژانر و فضا رو دوس دارین خسته نمیشین از ورق زدن کتاب. همونقدر که گیو(giv) گیج و سردرگمه و کم کم به جهان اطرافش واقف میشه، شماهم باهاش پیش میرید و کنجاوید، نسب به فضای شهر، شخصیت ها، و خود گیو
رومنس نداره، یکم طنز گاها فضای کتاب و عوض میکنه
قلم نویسنده زیبا و روونه، و کتاب پر از جملات حق
"شاید چندسال دیگه این شهر از چیزی که قبل از جنگ بودم اباد تر باشه. ایا باید برای ازادیش جنگید؟ یا این فقط یه قفس زیباست؟"
"تاریکی از ندانستن است و ندانستن آرزوی کسانی است که مارا برده های خود ساخته اند."
فضای کتاب ناخودآگاه ذهنتون رو میبره سمت مقایسه با دنیایی که توشین، دوست دارین ببین هر دسته و هر اتفاق توی دنیای الان کجای کاره
هنوز بخشای زیادی از داستان برام مبهمه که امیدوارم جلدای بعدی بیشتر بهشون پرداخته بشه، شاید این جلد میتونست توضیحات اضافه تری هم داشته باشه
از خوندن این کتاب لذت بردم، و منتظر جلدای بعدی هستم
گنگی مهمترین مشکل ژند است در صد و اندی صفحهی نخست، عملا شما نمیدانید چه شده است و احتمال بالایی وجود دارد که تا آخر همه چیز دندان گیری از پلات نصیبتان نشود
اگر چه تلاش های نویسنده برای تصویرسازی و بومی سازی ژانر سایبرپانک قابل تقدیر است
شاید چند سال دیگه این شهر از چیزی که پیش از جنگ بود هم آبادتر باشه.آیا باید برای آزادیش جنگید؟ . وقتی داشتم این کتاب میخوندم همش با زمان حال خودمون مقایسه اش میکردم برای آزادی که میخوایم و داریم به خاطرش میجنگیم. بزارید اول راجب کتاب بگم ایده و موضوع داستانش رو خیلی دوست داشتم ولی حیف که تعداد صفحاتش خیلی کم بود کاشکی جلد دوم رو بالای دویست صفحه بنويسند. یک نکته جالبی که داشت تو کم کتابی دیده بودم این بود که نویسنده جوری داستان رو شروع کرده بود که هم کارکتر اصلی(گیو) نمیدونست کجاست و چه اتفاقی داره براش میافته و هم خواننده با شروع کتاب. ممکنه چند فصل اولی که دارید میخونید اصلا نفهمید چی به چیه یا چه اتفاقی داره می افته اما نگران نباشید این حُقه نویسنده است با این کار میخواد خواننده رو گیج کنه اما هرچه بیشتر بخونید و جلو تربرید میفهمید داره چه اتفاقی می افته. شخصیت پردازی داستان رو هم خیلی دوست داشتم و گیو خیلی لامصب کراشه. وقتی صفحه آخرش رو داشتم میخوندم با خودم گفتم چرا انقدر زود تموم شد چرا جایی که بلاخره تونستم با داستان ارتباط برقرار کنم تموم شد؟ جلد دومش میخوام هرچه سریع ترT^T
کتاب: ژند نویسنده: محمد فائزی فرد تعداد صفحات: ۱۵۲ ⚠️نوشته های داخل() نظر شخصی خودمه. ⚠️ اسپویل نداره. خلاصه داستان: کتاب روایت مردی به نام گیو هست، که بعد از مدتی از خواب بیدار میشه و نمیدونه اطرافش چه خبر و چه اتفاقی افتاده.
کتاب ژند پادارمانشهری رو نشون میداد که مردمش انقلاب کردن اما یه سری مشکلات این وسط به وجود امده. ربات هایی که خلق کرده بود اصلا شبیه بقیه ربات ها نبودن، نه دنبال انتقام بودن و نه میخواستن برده باشن. روند داستان نه تند هستش نه اروم، جوریه که هم مخاطب رو جذب میکنه و هم تمایل به ادامه دادن دارید. نکته اصلی کتاب و نقطه قوت کتاب کاری که نویسنده به خوبی از پسش بر امد، شخصیت اصلی داستان و خواننده رو توی یه رده قرار داد؛ هردو وسط به ماجرا هستن، گیو به نسبت داستان و خواننده با شروع کردنش، هردو گیج هستن و نمیدونن چه خبره و با هم مسیری رو پیش میرن تا کشف کنن چه اتفاقی افتاده و قراره بیوفته، این یکی از نکات قوت کتاب بود. شخصیت پردازی ها خوب بود. من از هر شخصی برداشت خودم داشتم که توی نظر شخصی میگمش. مشکل بزرگ من با کتاب سر دنیا پردازی( فضا پردازی) بود. به عنوان مثال فصل پنجم به شدت زمان خوبی بود که دنیا رو کامل توصیف کنه نویسنده در حالی که گیو داره بین جمعیت پیش میره. اما خب خبری نبود. خیلی جا داشت که روی دنیای کتاب کار کنه. (میلاد جوانی که به خاطر ناامیدی به مواد رو اورده، با اینکه میدونه ممکنه باعث مرگش بشه. سارا رباتی که بدن مرد داره اما درونیاتش زنانه است. خب این خیلی جای بحث داره که نظر نویسنده چی بوده و نتونستم ارتباط بگیرم باهاشون متاسفانه. و گیو کسی که خودش گم کرده و در تلاشه که با یاد اوری خاطرات و گذشته ای خودش رو پیدا کنه.) امتیاز ۳/۵
`حس کرد که آن محیط با تمام نور های کم رمق و گاهی پرجانش با آن بخش قدری روشن، بخش های تیره تر و در نهایت این حجم مشخص تاریکی ، چقدر شبیه اوست`
وقتی این کتاب رو خریدم هیچ تصوری ازش نداشتم و صرفاً برای همخوانی بود و اینکه بیشتر با آثار تألیفی آشنا بشم. فصل های اول کتاب کاملا سردرگم بودم و اطلاعات باثباتی به خواننده داده نمیشد تا یکم ذهنش اروم بگیره ولی همین سردرگمی باعث شد با کاراکتر اصلی(که در حال شناخت خودش بود) همراه بشم. چون ماهم به اندازه اون کاراکتر تشنه ی اطلاعات بودیم ، البته این سردرگمی و سوال های بی جواب توی ذهن ، از یه جایی به بعد باعث میشد کتاب و ببندم. ( انقدر که چیزی نمیفهمیدم) از خوندنش پشیمون نیستم ایده اش جذاب بود و تا حدودی ازش خوشم اومد با اینکه شخصیت ها واضح توصیف نشده بود و فضاسازی هنوز کار داشت ولی همای و آرش و پسندیدم. +آرش صرفا چون یه ربطی به کلاغ داشت چون هنوز حتی مطمئن نیستم که یه شکل انسانی یا نیمه انسانی داشته باشه. و آخرای داستانم که فکر کردم همه چی دیگه داره واضح میشه و من دارم به جواب سوالام میرسم یهو سوالای بیشتری توی ذهنم شکل گرفت و باعث شد توی خماری بمونم برای جلد بعد و این کتاب به شکل مبهمی توی ذهنم باقی بمونه.
کتاب در محموع حالت گنگ و عجیبی داشت و طوری بود که انگار، داریم جلد دوم کتابی رو میخونیم که جلد اولش رو نخوندیم. این گنگیجات به وضوح برای ایجاد تعلیق در متن وجود داشتن اما به جای ترغیب من به خوندن و درگیر کردن ذهنم، صرفا روان بودن متن رو مخدوش میکردن. جهان سازی کتاب به نظرم خیلی جالب نبود و نویسنده نتونسته بود واژگان ایران و توران و نامهای سنتی/اساطیری ایرانی رو با فضای مدرن و تکنولوژیهای کتاب تطبیق بده و کتاب بیشتر شبیه ملغمهای چیزهای ناهماهنگ بود. از طرفی شخصیتپردازیها هم به شدت گنگ بودن و شخصیتها صرفا وجود داشتن! اون هم نه به عنوان افرادی جدا بلکه به عنوان اشیائی که نویسنده فقط در صورت نیاز تکونشون میده. در کل کتاب با وجود کوتاه بودنش، خوانش سریعی نداشت و انگار نصفه و نیمه بود.
این کتاب تو ژانر علمی تخیلیه و نویسندش اقای محمد فائزی فرده که یه موشن کمیک(؟) هم براش ساخته شده که توی کانال یوتیوب باژه
این کتاب ایده اش از نظر من واقعا قویه و چیزیه که خودم خیلی دوسش دارم ایده اش اینه که یه انسانی از خواب بیدار میشه میبینه ربات ها دور ورشن و شهر رو گرفتن. اما ایشون چیز زیادی یادش نمیاد و فقط چندتا دوستش رو میشناسه
نثر کتاب اینطوریه که یه زمان حال داره و فلش بک هایی از گذشته این فلش بک ها مربوط میشه به حافظه شخصیت اصلی راجع به دنیای قبل فروپاشی و دوستی که داشت و ... ( اینو بگم که من مثل بقیه بچه های همخوانی، خیلی گیج میشدیم سر اینکه این الان زمان حاله؟ گذشته اس؟ فلش بکه؟ و کلی سوال های دیگه. چون نمیشد واقعا تشخیص داد و خیلی یهویی خط بعدی موضوع و فضا عوض میشد)
شخصیت سازی خاصی نداشت و شما تا اخر داستان گیج هستین و میمونین که فلانی طرف کیه؟ سایدش چیه؟ هدفش چیه؟ و شخصیتا خیلی یهویی تغییر میکنن و از این حرفا حتی هیچ توصیفی از شخصیت ها و ظاهر شخصیت ها نمیشه و به جز عکس روی کتاب و دو سه تا اشاره جزئی مختص به یکی دوتا شخصیت، شما هیچ ایده ای نداری که فلانی چه شکلیه اصلا
فضا سازیش جاییه که من خیلی انتقاد دارم من طول خوندن کتاب ( حتی با وجود بچه های همخوانی که کمکم کنن) واقعا نتونستم چیزی تصور کنم، نه فضا، نه دنیاش، نه شخصیت هاش و نه حتی موقعیت من تا اخر کتاب این سوال ها برام ایجاد شده بود( که حتی اخرش هم پاسخ داده نشد) که الان دشمن کیه؟ ربات ها کی اومدن؟ هدف فلانی چیه؟ نقش فلان شخص چیه؟ چیکارس ایشون؟ اصلا از چه زمانی اینا شروع شده؟ واقعا داخل یه مه غلیظ هستین که هیچ وقت رفع نمیشه
ایده اش خیلی خوب بود. پتانسیل خیلی بالایی داشت ولی خب اونجور که لیاقتشو داشت بهش پرداخته نشده بود و من ناراضی ام از خوندنش
بچه ها میگن شاید با جلد دوم و بقیه جلد ها بهتر شه که امیدوارم واقعا اینطور باشه اما فکر نکنم جلدای بعدیشو بخرم
جلد اول معمولا به فضاسازی، شخصیت سازی، و اشنایی با دنیای کتاب میگذره ولی تو این کتاب شما داخل یک هرج و مرجی که رفته رفته گسترش پیدا میکنه و اینطوری که ودف؟ پس اون چی شد؟
اما کتاب خیلی هیجان داشت و من واقعا هیجانشو حس کردم و از این نکته اش لذت بردم
#ژند #محمد_فائزیفرد نشر #باژ یه داستان اکشن خوب. یه داستان روان و هیجانانگیز. داستانی که وقتی ورق میزنی متوجه گذر زمان نمیشی و میتونی اون رو یکنفس بخونی.
یک دیستوپین عجیبوغریب از آینده ایران... یک آینده که رباتها قسمت مهمی در آن دارند اما هنوز انسانها مشکلاتی دارند. هنوز انسانها برای فرار از مشکلات خودشان به اعتیاد رو میآورند.
داستان از ظلم حاکم قبلی سخن میگوید، روایت یک پساانقلاب. در حقیقت داستان میگوید هیچگاه هیچ تغییر یکهویی، ناگهانی و خشونتبار اتفاق بهتری را رقم نمیزند.
همینطور که کتاب و داستان آن را بیان کرد... و همانند مزرعه حیوانات جورج اورول کسی رهبریت را بهدست میگیرد که نقش کمتری نسبت به اعضای اصلی داشتهاست.
در نهایت کتاب ژند یک کتاب تالیفی دیستوپین خوب است. هرچند پیامش بارها تکرار شده و روند داستانی خاص و عجیبی ندارد، داستان محتوای جدید و پیام جدیدی برای من نداشت(شاید من در زمستان دیستوپینهای زیادی خواندم)
من از ایده بذر خون بیشتر لذت بردم تا این کتاب و با دیالوگهای بذر خون نسبت به ژند بیشتر ارتباط گرفتم. در کل پیشرفت خاصی در ژند نسبت به بذر خون دیده نشد. البته نمیدانم اول کدامیک نوشته شد، ژند یا بذر خون.
امیدوارم نویسنده همین راه را ادامه بدهد و بتواند موفق باشد و پیشرفت کند. ماهم آنقدر پول داشته باشیم تا کارهایشان را بگیریم
کتاب ژند جزو اولین کتابای تالیفی هست که مطالعه کردم در ابتدا که شروعش کردم هیچ دیدگاه خاصی نسبت بهش نداشتم و با انتظار خاصی سمتش نرفتم اوایل کتاب هم به نظر یه مقدار گیج کننده میومد اما خوشبختانه هرچی که داستان جلوتر رفت به مرور چیز های بیشتری مشخص شد و تونستم که با داستان ارتباط بگیرم داستان یه جورایی در آینده اتفاق میفته و درواقع شهریه که مردمش انقلاب کردن و حالا در ادامه یه سری مشکلات سر راهشون قرار گرفته سرعت روند داستان مناسبه یعنی نه کند و خسته کننده اس و نه خیلی سریعه ایده داستان ایده خوبی بود و میشه خیلی گسترشش داد به خصوص که خوب این کتاب جلد اول بود و امیدوارم تو جلد بعدی داستان گسترده تر و بیشتر باشه شخصیت اصلی داستان رو دوست داشتم و به نظرم به خوبی میشد درکش کرد و در طول داستان باهاش همراه شد یه مقدار فضاسازی کتاب میتونست بیشتر و بهتر باشه قلم و نثر نویسنده روون و خوبه و گاهی جملات حق و قشنگی نویسنده نوشته . یکی از جملات مورد علاقه خودمو براتون مثال میزنم : (تاریکی از ندانستن است و ندانستن آرزوی کسانی است که مارا برده های خود ساخته اند)
راجب ژند جذاب نمیدونم چطوری خلاصه کنم حرفامو :) ریتم داستان خیلی خوب بود و خواننده رو خسته نمیکرد ! ماجرا های داخل کتاب آروم آروم اتفاق میافتد و خواننده رو جذب خودش میکرد تا همراهی کنه و منتظر اعمال بعدی باشه . . . بشدت خواننده رو مجبور میکرد همراهی کنه و این جذااااااااااابه🌚 متن کتاب نه خیلی زیاد سخت بود نه خیلی زیاد آسون و حد وسط بود صفحاتش شاید به نسبت اتفاقات و موضوع کم بود ولی بازم جالب بود چقد که من از طراحی جلدش خوشم اوووومد🤌🏻 تصویر سازی و دنیای کتاب خیلی باحال بود (پرت میشید آینده) بهآینده کشورمون میریم که کاملا تغییرکرده و قدرت دست رباتهاست, و اونجا با آرمان شهری مواجه میشیم که آدم آهنی ها صاحب آن اند ! تصاویر و اتفاقاتی رو نشون ما میدن که تصور کنیم و غرق دنیاش بشیم و از اون کتاب هاست که بعد تموم شدنش تا مدت ها تو فکرش هستین
تاریکی از ندانستن است و ندانستن آرزوی کسانی است که ما را برده های خود ساختند. #گزین_گفته میتونم بگم فضای خیلی جالب و خاصی داشت. تمام صحنه های کتاب رو باید کاملا با دقت خوند و اصلا نباید سرسریش گرفت. پنجاه تا صحفه آخر پر ازززز اصلاعات بود. شاید از اولش که شروع میکنین خوشتون نیاد ولی فقط باید بخونینش و بعدا جوری جذبتون میکنه که شوکه میشید.
کتاب جالبیه. اطلاعات خواننده در حد شخصیت اصلی بود که به نظرم باعث میشد باهاش همراه بشیم. اوایل کتاب خیلی مبهمه ولی بعدا ملموستر میشه. فضاسازی میتونست خیلی بهتر و واضحتر باشه و توصیفات اضافهتر. ظاهر شخصیتها خیلی کم توصیف شدهبود و همین باعث میشد نتونم خوب تصورشون کنم. به نظرم داستان میتونست طولانیتر باشه تا خواننده بهتر بتونه کتاب رو درک کنه. در ضمن دیالوگهای خوبی داشت. امتیاز من: ۳/۵ از ۵
تاریکی از ندانستن است و ندانستن آرزوی کسانی است که ما را بردههای خود ساختند.