خدا خودش شاهد است که من تمام عمرم هزار جور بدبختی کشیده ام که زبانم استغفر الله به دروغ نگردد، نمی دانم این بچه به کی رفته، اصلا کره خر حالا که زبانم لال، قرار است خودت را بکشی، چرا این تن لشت را از پنجره پرت نکردی تو خیابان که پدر پیر و بیچاره ات را گرفتار نکنی؟ چاپ ۱۳۸۷
Iraj Pezeshkzad (1928 in Tehran - 12 January 2022 in Los Angeles) was an Iranian writer and author of the famous Persian novel "Dā'i Jān Napoleon" (دایی جان ناپلئون) (Uncle Napoleon, translated as "My Uncle Napoleon") published in the early 1970s.
Iraj Pezeshkzad was educated in Iran and France where he received his degree in Law. He served as a judge in the Iranian Judiciary for five years prior to joining the Iranian Foreign Service. He began writing in the early 1950s by translating the works of Voltaire and Molière into Persian and by writing short stories for magazines. His novels include "Haji Mam-ja'far in Paris", and "Mashalah Khan in the Court of Haroun al-Rashid". He has also written several plays and various articles on the Iranian Constitutional Revolution of 1905-1911, the French Revolution, and the Russian Revolution. He is currently living in Paris where he works as a journalist. (from Wikipedia)
به عنوان يه نمايشنامه انتقادي، اجتماعي طنز كار قابل قبول و خيلي خوبيه. . جعفر، پسر نه چندان باهوشِ حاج اقاي مولتي ميلياردر كه جعفر رو سر چشم و هم چشمي براي تحصيل به آمريكا فرستاده، قصد ِ خودكشي به خاطر شكست عشقي و مشكلات مالي داره!! آقا سيروسِ مهندس جلوي خودكشي نه چندان جدي جعفر رو ميگيره و با جعفر بعد كلي صحبت و همفكري (جعفرْ خنگ و مهندسْ باهوش) تصميم ميگيرن تلاش كنن به بهونه يه خودكشيِ صوريِ ناموفق از حاج اقاي ميلياردرِ شديدا خسيس پول بگيرن! داستان نمايشنامه حول محور همين تلاش براي گرفتن پول ميچرخه. . شخصيت و رفتارهاي حاج اقا كمي اغراق آميزه كه اونم طبيعيه براي يكم فاصله گرفتن از فضاي واقعيت، بقيه نقش ها شخصيت هاشون و ديالوگاشون خوبه. متن نمايشنامه موقع خوندن طنز ملايمي داره اما قطعا وقتي رو صحنه ببري اين نمايشنامه رو با كرگرداني و بازيِ خوب طنزش چند برابر و قابل قبول تر ميشه.
نویسنده های ایرانی خوب و معروف همان هایی هستند که خواندن آثارشان را توی زندگی پشت گوش انداخته ام. ایرج پزشکزاد نویسنده جدیدی است که به تازگی با او آشنا شده ام. البته کیست که اسم معروف دائی جان ناپلئون را نشنیده باشد . ولی خب چند نفرمان آمده ایم و کتاب های ایرج پزشکزاد را خوانده ایم.
در مورد زندگی سیاسی او کاری ندارم ماشالله مملکت ما آنقدر آزادی دارد که وقتی میخواهیم جهتگیری سیاسی مان را توی سایت ناشناخته ای مثل گودریدز هم تایپ کنیم باید حواسمان جمع باشد .
مشتاق شدم کتاب دائی جان ناپلئون و باقی اثار ایرج پزشکزاد را هم بخوانم. این دومین کتابی بود که در دانمارک خواندم. دیروز حوالی ۱۱ شب شروعش کردم و تا پاسی از شب خواندن را ادامه دادم . قصد داشتم کلش را بخوانم ولی خب حداقل دلم خوش است که یک شبه ۷۰ صفحه از صد و خورده ای صفحه را خواندم و نیمه دوم را هم امروز کامل خواندم.
این یک نمایشنامه است نه یک داستان ، لذا میشود سریع خواند ، جدای از آنکه دیالوگ ها جذاب اند و کشش مناسب را دارند هرچند فضای داستان بیش از حد طنز گونه و کودکانه است و شاید بعضی افراد نپسندند ولی واقعا اثر به درد بخوری بود شاید بشود قلم پزشکزاد را در سطح جلال دانست البته شاید نگاه من سرسری باشد و صرفا چون شباهت هایی با جلال دیدم این را میگویم.
همانند آثار جلال خساست و درویی و دیگر صفات کثیفی که در بطن ایرانی-سنتی جامعه ما نهفته است به خوبی درشت نمایی شده. جدای از دیدگاه هجو آمیز به صفات ایرانی ، داستان بسیار مثال خوبی برای یادگیری نوشتن است. من حدود دو صفحه یادداشت از کتاب برداشتم که شامل نکته های ظریف و طنز ، تاکتیک های نویسنده و شخصیت پردازی ها میشود.
شخصیت مینا متاسفانه آنجور که باید شرح و بسط داده نشد . گویا پزشکزاد چندان خوش ندارد زن ها طبق سنت دیرینه مورد نقد واقع شوند چون آنقدر حقشان پایمال میشود که میشود همان یک ذره ایرادی که دارند را چشم پوشی کرد.
برای همین شخصیت مینا خیلی شرح و بسط داده نشد و من فکر میکنم این پرهیز از پررنگ بودن مینا بیشتر از سر تنبلی نویسنده بوده.مگر میشود شخصیتی که داستان با او شروع شده و به خاطر او تمام اتفاقات می افتد ، اینگونه کمرنگ باشد ؟و دیالوگ هایش مصنوعی و در حد جمله کوتاه باشد .
داستان بیش از حد کودکانه بود و خب جنبه هایی از تخیل در آن وجود داشت مثل ساده لوح بودن یک پیرمرد تاجر که اصلا با واقعیت همخوانی ندارد .
ولی علت اینکه نمره بالایی به کتاب دادم این بود که واقعا جذاب بود ! پر از هجو صفات ایرانی ، و پر از تکه های خنده دار خاص .
در اخر هم تکه هایی از کتاب که یادداشت کرده ام را مینویسم. البته شاید برای کسی که کتاب را نخوانده چیز خاصی نداشته باشد:
حالا شما شوخی میفرمایید ! اما من خاطر جمعم که همین است که میگویید . این بچه را من با دین و ایمان بزرگ کرده ام. دیشب دلم سوخت که با این دست و پای شکسته ، با چه درد و زجری میخواست نمازش را بخواند و نمیتوانست.
---- ای آقای مهندس ! هرکی هرچی میخواهد بگوید . برای تربیت بچه هیچ چیز مثل کتک افاقه نمیکند . البته بعضی ها بچه ها را بی جهت میزنند. آن توفیر میکند. ما اگر شکر خدا زندگی مان یک سروسامانی گرفته . از برکت کتک هایی است که از بزرگتر هایمان خورده ایم.
عالي بود واقعا براي يك نمايش نامه دوستش داشتم، كلا قلم اقاي پزشكزاد رو دوست دارم، جالبه برام بدونم كه يعني تا حالا هيچ تياتري بر أساس اين نمايشنامه ساخته نشده! كار خوبي ميتونه بشه!