خاطرات خوب مثل تكه هاي آفتاب هستند، هرجا كه راه را گم كني به دادت مي رسند. خاطرات خوب آقاي حيدربيگي هم هميشه چنان نزديك و دلچسب روشنايي ام مي بخشد كه خيال گم شدن از سرم مي پرد. تصوري بسيار نزديك به واقعيت، پيرمردي سپيد موي كه از پشت عينك ته استكاني اش با چشمهاي مهربان چنان نگاه مي كرد كه انگار هزار پرنده بيقرار منتظر رهاشدن هستند. و من هم پرنده بيقراري بودم كه پريدن را از زبان او شنيدن دوست داشتم. اولين ديدار ما در "سپنج" با اولين شعري كه خواند ساعتها را بگذار بخوابند بيهوده زيستن را نياز به شمارش نيست به همين سادگي با مثال نزديكي كه زد، به من فهماند كه كه چگونه مي توان از بطن همين زندگي هاي ساده و معمولي تنها با چاشني نگاهي عميق و متعهدانه مفهوم و واژه و معنا پيداكرد حالا روزهاي زيادي است كه شعر تازه اي با دستخط زيباي ايشان دريافت نكرده ام و گلهاي سرخم را بر مزارش مي گذارم روزهاي زيادي كه هنوز در بهت نبودنش هستم و در چهره هاي عابران به دنبال ردي از سيماي مهربان آقاي حيدربيگي مي گردم. شايد همين نزديكي ها، شايد آن دورها خيلي فرقي ندارد مهم اين است كه تا دلتنگش مي شوم شعرهايش نجاتم مي دهند و گاهي اگر جرات شكستن بغض هايم را داشته باشم با انگشتهاي لرزان شماره منزلشان را بگيرم تا صداي مهربان ايران بانوي ايشان كمي آرامم كند . . . طيبه تيموري ارديبهشت 88