روایت سفری ده روزه به باکو پایتخت جمهوری آذربایجان است. نویسنده این کتاب که سفرنامه بوسنی او با نام «به صرف قهوه و پیتا» به چاپ رسیده بود، در سفرش که مقارن با دهه محرم انجام شده، سعی کرده در حد توان تصویرهایی از عزاداری در آن منطقه را به خوانندگان خود نشان دهد.اما کتاب فقط روایت محرم باکو نیست. صفایی راد این بار هم مثل سابق از تاریخ و سیاست و هنر غافل نمانده و البته مردم آذربایجان و فرهنگشان مهم ترین بخش کتاب او هستند. نکته قابل توجه «آنجا که باد کوبد» این است که نویسنده در جای جای کتاب، سفرنامه ی خویش را با سفرنوشت ایرانیانی که در دوران قاجار در مسیر سفر حج از بادکوبه دیدن کرده بودند، همراه کرده و نظراتشان را مقابل هم قرار داده است.
یکی از مسخره ترین کتابایی بود که تاحالا خوندم، چرت و پرت، حیف وقتم که صرف این آشغال شد😑 میخواستم یه ریویو طولانی واسش بنویسم و همه اشکالاشو بگم ولی دیگه انقد احمقانه بود ریویوم میشد اندازه صفحه های کتاب، پس بیخیالش شدم...
خب، راستش سعی کردم با توجه به ریویوهای دیگران، برای خوندن این کتاب خیلی متعصبانه بهش نگاه نکنم اول از همه اینکه تکلیف نویسنده برای خودش مشخص هست که خوبه، میدونه که در دهه محرم میخواد بره آذربایجان بگرده و اکثرا هم دنبال مکانهای مذهبی و مراسمهای محرم توی اون کشور باشه. مساله اذیتکننده قضاوتهای نویسنده در جای جای کتاب هستش، خب تو میخوای بری مراسم محرم اونم توی یه کشور سکولار، این همه غر زدن و قضاوت بقیه از روی ظاهر برای چیه؟ نکته بعدی اینکه نویسنده از متون قدیمی (اکثرا سفر حجاج قاجاری) توی متنش استفاده کرده که اکثرا برای تایید حرفهای خودش هستش. به نظر من اونجاهایی که از این سفرها برای اسم فصلها استفاده شده جالب بود ولی جانمایی خیلی از این پاراگرافها با متن همخوانی ندارد و اگر این پاراگرافها نبودن شاید بخش زیادی از حجم کتاب کم میشد. من دوست داشتم یه سری اصول مثل اینکه اول هر فصل گفته بشه روز چندم سفر هستش ذکر بشه نه اینکه یه جاهایی از دست خواننده در میره که خب امروز چندم بود و این اتفاق چه ربطی به اون روز میتونه داشته باشه مساله آخر اینکه اگر من جای ایشون میخواستم ده روز با تم محرمگردی اونجا باشم قطعا به جای این همه غر زدن از اینکه چرا مردم اینجا و حکومت بیدین هست، راه میافتادم میرفتم با ده تا آدم مرتبط و کاردرست صحبت میکردم که لازمهش یکی دونستن زبان هستش و یکی هم مطالعه و تحقیق قبل از سفر که نویسنده اینا رو نداشته. بخوام ایراد به نگاههای سیاسی یا مذهبی یا افراطی ایشون بگیرم، از حوصله خارج خواهد شد و برای همین به همین چندتا نکته در مورد سفرنامهنویسی ایشون بسنده میکنم.
برخلاف اصرار نویسنده به اینکه بی طرف هست مدام شاهد جملاتی نظیر اینکه ایرانی هایی که به باکو میرند فقط دنبال مشروب و... هستند،هستیم.برای من جالب نبود سفر رفتن باید دید مسافر رو بازتر کنه و باعث بشه که تفاوت ها رو راحتتر بپذیره،هر کس به دنبال چیزی میره که دوست داره...اگر این مسائل اشکال باشه پس به خود نویسنده هم این اشکال وارده که مدام دنبال مسجد و نوحه و...هست!!!
برای یه پروژه کاری این کتاب رو بعد از مدتها از کتابخونهم در آوردم و شروع کردم. از چیزی که انتظار داشتم جذابیت کمتری داشت. وقتی قبل از خوندن بهش فکر میکردم تصورم این بود که سفر تنهایی یک دختر مجرد به باکو، اون هم در محرم حتما پر از کشفهای جدیده و نمای خوبی از عزاداریهای باکو در ذهنم ایجاد میکنه، ولی خب چیز زیادی دستگیرم نشد.
چند تا چیز تو کتاب اذیتم کرد. یکیش خردهگیریهای پی در پی و کنایههای نویسنده به ایرانیها بود، از طرفی خودش خرده میگرفت اما گاهی که بقیه توریستها یا هم هاستلیهاش به ایران و ایرانیها خرده میگرفتن معلوم بود بهش بر میخوره و میره تو خودش و گارد میگیره.
اون تیکههایی که از سفرنامههای قدیمی لابهلای کتاب گنجونده شده بود به خودی خود ایده جالبی بود ولی درست جا نیفتاده بود و یجاهایی این وسط انگار به زور وصلهی متن شده بود.
نکته بعدی اینکه یجاهایی نویسنده اطلاعاتی که درباره آذربایجان خونده بود (مطالعات و پژوهشهاش) رو به صورت خیلی خشک وارد سفرنامه کرده بود که آدم رو خسته میکرد. یعنی مشخص بود مطالعه و تحقیقها بعد از سفر بوده و انگار این اطلاعات وارد جریان سفر نشده و بعدش هم درست و حسابی به سفرنامه وصل نشده، انگار شما این بخشها رو نخونید چیزی از دست نمیدید یا اگر جدا بخونید هم انگار ویکی پدیای اون فرد یا مکان رو خوندید.
در کل نکته لذتبخش کتاب شجاعت و جسارت نویسنده بود برام و به همین دلیل دوست دارم بقیه سفرنامههای ایشون رو هم مطالعه کنم.
اینکه یک خانم محجبه تنهایی سفر خارج از کشور داشته از نکات جالب توجه بود برام. ارجاعات تاریخی رو هم دوست داشتم. پ.ن.: با خوندن وضعیت شیعیان و محبین اهل بیت آذربایجان، خدارو شکر کردم که در کشوری با حکومت شیعه زندگی می کنم.
جالبه. چهقدر ریویوهای کتاب منفی بودند. خوشحالم که قبل از خوندن کتاب ندیده بودمشون، چون قطعا روی نظرم تاثیر میگذاشتن. اگر اشتباه نکنم اولین سفرنامهای بود که میخوندم و سرجمع ازش بدم نیومد، یکنفس هم خوندمش. به عنوان آدمی که از سفر و گشتوگذار فراریه، یک جاهایی خیلی هوس کردم که پا شم برم مسافرت. از بریدههای سفرنامههای قدیمی حاجیان و یادداشت الکساندر دوما هم لذت بردم. حرفهای نویسنده گاهی به مذاقم خوش نیومد، ولی در حدی نبود که آزاردهنده باشه. صرفا یک سری اختلاف نظر که هرجایی مشاهده میشه.
من از این کتاب چیزهایی جدیدی از آذربایجان فهمیدم ، مثلاً این که برخلاف تصور ما این کشور مسلمان شیعه کم ندارد اما این موضوع تحت حکومت سکولارش پنهان شدهاست. با ساختار حکومتی آذربایجان بیشتر آشنا شدم و ساکنانش را کمی شناختم. اما به نظرم کتاب به شدت جای کار داشت. نویسنده، گاه در کتاب از عناوین و اسامی و تاریخچههایی نام میبرد که عموماً برای مخاطب ناملموس بود و نیاز بود که به آن بیشتر پرداخته شود، تضمین از سفرنامههای قدیمی در این سفرنامه زیاد بود و من این موضوع را نپسندیدم به طوری که یک فصل کامل جدای از پاراگرافهای داخل متن به این موضوع اختصاص داشت. نویسنده عقاید شخصیاش را زیاد در این کتاب پررنگ کردهبود که گرچه من همسو با او فکر میکنم ولی معتقدم در سفرنامه نباید عقاید شخصی با هر سمت و سویی دخیل باشد. در کل میتوانم بگویم کتاب متوسطی بود که از خواندنش آنچنان لذت نبردم ولی مطالب جدیدی را یاد گرفتم.
باید سوژه سفر طوری باشه که خلاقیتش خواننده رو به سمت خودش بکشونه. این اتفاق باید در نوشتن سفرنامه هم بیفته تا یک اثر ماندگار باشه. اینو خودم دیگه فهمیدم. قلم و زبونم در نقد خیلی رُک و صریح شده یه جوری که حس میکنم بعضیا ناراحت میشن اما فکر میکنم نقد نباشه پیشرفتی رخ نمیده آذربایجان کشوری همسایه که در شمال غرب کشور ایران خوشگل و ناز خودمون قرار داره. با جمعیتی که غالب مذهبی تشیع رو در بر داره. نویسنده "آنجا که باد کوبد" در دو جمله اولی که نوشتم سعی کرد و خلاقیت به خرج داد سوژه سفری؟ این بود که دهه اول محرم (به نظرم ۱۴۴۰ یا ۱۴۴۱ هجری قمری ، حدود ۵ سال پیش) به آذربایجان سفر کرده برای ثبت گزارش از مراسمات مذهبی محرم در این کشور. خوب سوژه ای شد. مخاطب رو به سمت خودش میکشونه. خلاقیت در سفرنامه نویسی؟ این کتاب رو از "به صرف قهوه و پیتا " بیشتر دوست داشتم چون گزارش ها در اینجا قشنگتر بود. اما خلاق چرا؟ ایشون یک کتاب که به کوشش استاد رسول جعفریان توسط نشر علم چاپ شده که بالغ بر ۵۰ سفرنامه حج دوران قاجاری را در خود جا داده ، مطالعه کرده ، دقت کرده و خواسته اون گزارش های در سفرنامه گذشتگان رک با سفر روز خودش تطبیق بده. جالب اینجاست گاهی از مهربانی و مرام مردم آذربایجان حرف میزنه بعد زیرش یه گزارش از قدیمی ها میاره که از اخلاق مردم آذربایجان ناراضی بودند شد نقضی بر اون گزارش یا بهتر بگیم شد گزارشی از پیشرفت اخلاقی رفتاری مردم یک کشور. این واقعا خلاق بود و به نظرم بسیار جذاب و اینکه هرجا هم تکه ای از سفرنامه های سابق رو آورده ارجاع داده یک شماره زده و در صفحه پایانی کتاب اسم آن فرد سفرنامه نویس رو آورده. الکساندر دوما یک سفری به قفقاز داشته و درباره امام حسین، عاشورا و همچنین مراسم شبیهخوانی یا همان تعزیه خوانی سفرنامه را نوشته که به کتاب ضمیمه شده. کلا خلاق، جذاب و خواندنی بود. شما سفرنامه خوانی رو دوست دارید؟ سفرنامه ای که خوندید و لذت بردید چی بود؟
آنجا که باد کوبد، عصاره سفر ده روزه نویسنده در دهه اول محرم به باکوست. بر خلاف برداشت اولیه، در کتاب توصیف زیادی از فضای محرم آذربایجان، کشوری با تعداد زیاد پیروان تشیع نخواهید دید که نویسنده تلاش کرده دلایل آن را تا حد توان توضیح دهد. خانم صفایی راد در حاشیه سفرش، به چند مکان دیدنی و توریستی باکو سر زده و آنها را نه کامل، اما ساده توصیف ک��ده است. نکته جالب این سفرنامه، تعاملات جالب نویسنده با مردم و فرهنگ آذربایجانیها و مقایسه همزمان و غیر مستقیم آن با متون سفرنامه های قدیمی است. او که ترکی بلد نیست، لازمه هم کلامی و تعامل را هم دلی میداند، نه هم زبانی و در این فقره موفق عمل کرده.
خلاصه کتاب: سفرنامه سفر تنهایی یک خانم مذهبی به کشور جمهوری آذربایجان در ایام محرم. نظر من: میتونست خیلی جذاب تر باشه. میتونست بیشتر مقایسه و مطالعه کنه چون پتانسیلش بود چه در بخش سفر و چه در بخش مذهبی. نمیدونم شاید سفرنامه های رضا امیرخانی و منصور ضابطیان انتظارات رو بالا بردن. لینک در طاقچه: https://taaghche.com/book/98523
آنجا که باد کوبد سفرنامه خانم صفاییراد به باکوئه اما من خیلی وایب سفرنامه نگرفتم از این کتاب بیشتر یه روایت شخصی شلخته بود به نظرم. روان و خوش خوان بود اما اونجور که توقع داشتم کشش نداشت.