Jump to ratings and reviews
Rate this book

پرواز اسب سفید

Rate this book
رمان پرواز اسب سفید داستان دختر نوجوانی به نام گلبرگ است که پدرش گرفتار مشکل بزرگی شده و خودش هم مجبور است تابستان را دور از پدر و مادر با دلهره و سختی بگذراند و انتظار بکشد. او در روزهای پر انتظار خود در این تابستان سخت می‌کوشد به همه کمک کند.

متن پشت جلد:
توی راهروی انباری‌ها که کنار پارکینگ بود، سرک کشیدم؛ انگار که بخواهم مطمئن شوم سروش آنجا نیست. لامپ راهرو خاموش بود و سایه‌ی وسایل مغازه‌ی سروش که روی هم تلنبار شده بود، مثل یک شبح سیاه و وحشتناک، ته راهرو، بین انباری ما و خودشان لمیده بود. ماه‌ها بود که نشسته‌بود آنجا و پوزخند می‌زد. یک‌دفعه شقیقه‌ام تیر کشید. حس کردم شبح سیاه، چنگال‌های سردش را دراز کرده و دارد گلویم را فشار می‌دهد.

188 pages, Paperback

First published March 1, 2022

4 people want to read

About the author

عذرا موسوی

5 books4 followers

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
5 (55%)
4 stars
4 (44%)
3 stars
0 (0%)
2 stars
0 (0%)
1 star
0 (0%)
Displaying 1 - 5 of 5 reviews
Profile Image for Cham.
176 reviews35 followers
August 11, 2022


«یادداشت اول - سه شنبه، چهارم مرداد، فصل سوم»

داشتم فکر می‌کردم وسط این اوضاعی که دارم، چقدر نیاز دارم به یه چیزی که «آرامش» توش باشه و داشتم فکر می‌کردم که شروع کنم دور دوم قرآن رو. که یهو قسمت شد گرفتم این کتابو، حالا فعلا ایشون رو هم شروع کنیم، بعدش دیگه قرآن.
به طرز عجیبی افتاده‌م وسط وسط داستان و نگرانیاش. این طوری بگم که گلبرگ که خورد زمین، یهو انگار کشیده شدم رو آسفالت.

«همیشه از فکر کردن به آخرش می‌ترسیدم. فکر می‌کردم حتی اگر آدم توی بزرخ باشد، بهتر از این است که ته ماجرا آن چیزی بشود که دلش نمی‌خواهد و هیچ وقت خودش را برایش آماده نکرده.»


«یادداشت دوم - چهارشنبه، پنجم مرداد، فصل پنجم»

معمولا داستانا این شکلی‌ان که یه دغدغه مطرح می‌شه و تا آخر خواننده داره با اون دغدغه و جزئیاتش بالا پایین می‌شه توی داستان. اگه نگرانیِ دیگه‌ای هم پیش بیادش، معمولا زیرمجموعه‌ی همون نگرانیِ اصلیه. ولی این جا، همین که فهمیدیم ماجرای بابای گلبرگ چی بوده و چه شکلی بوده، یهویی دیدیم که باید نگران لیلا هم باشیم :دی
این به نظرم خوبه واسه رمان نوجوان، واقعا کمک می‌کنه خواننده بیشتر بیادش تو داستان. اگر مثلا سر ماجرای پدر گلبرگ، نتونست با داستان ارتباط برقرار بکنه، سر ماجرای لیلا بیاد توی داستان دیگه.
شخصیت معلمه تازه داره نشون داده می‌شه و... عجیبه برام. یعنی من کلا از اونام که با کلیشه مشکلی ندارم. اصلا جدیدا دارم فکر می‌کنم که چقدر چیزای کلیشه‌ای می‌تونن خوب باشن. یعنی فکرش رو کن، می‌شینیم دویست صفحه کتاب می‌خونیم، و اگه بخوایم بگیم ازش چی یاد گرفتیم، حرفامون خلاصه می‌شه توی چندتا جمله‌ی کلیشه‌ای. حالا بخوایم خیلی توضیح بدیم، می‌شه پنج صفحه. خب اگه به اندازه‌ی کافی ذهن مخاطب پخته و آماده باشه، خوندن همون پنج صفحه حرفای کلیشه‌ای، می‌تونه براش کافی باشه تا یاد بگیره از داستان، چیزایی که باید رو.
البته که، شما به هزارتا دختر نوجوون بگو «نباید گول زبون یه پسر رو بخوری، باید از خانواده و کس و کار طرف تحقیق کنین، باید خانواده‌ت راضی باشن و پشتت باشن»، خب اینا حرفاییه که می‌دونیم چقدر درستن همه‌مون، ولی خب قطعا تاثیر شنیدنِ این نصایح، خیلی کمتره، نسبت به این که مثلا بیان داستان لیلا رو بخونن. می‌خوام این رو بگم که به نظرم، اگه از پندهای کلیشه‌ای چیزی رو یاد نمی‌گیریم، و به جاش باید بشینیم کلی کتاب بخونیم تا یادش بگیریم، دلیلش اینه که ذهنمون به اندازه‌ی کافی آماده نیست، مشکل از کلیشه‌ها نیست، شاید،.
حالا من صرفا دارم در مورد یاد گرفتن پندهای اخلاقیِ کتاب حرف می‌زنم، وگرنه که خب کللی ابعاد دیگه هم می‌تونه داشته باشه هرکتابی، که به خاطرشون ارزش داشته باشه آدم بشینه پای کل کتاب.
برگردم سر کتاب. یه جاهایی جمله‌بندی‌های کتاب یه ذره عجیب و شاید اشتباه بودش... انگار که از زیر دست ویراستار در رفته باشه.
دلم می‌خوادش بشینم یه سره پاش، سریع تمومش بکنم ببینم آخرش چی می‌شه، ولی خب از اون طرف قرار دارم با خودم که کتابا رو یه سره نخونم، که قشنگ بفهمم حرفاشون رو. با این حال، باز هم خیلی وقت بود ننشسته بودم کتابی رو با اییین همه دقت بخونم :دی
آخ داشتم معلمه رو می‌گفتم یادم رفتش. بابا این دیگه خیلی کلیشه‌ای بودن حرفاش. نمی‌دونم مخاطب نوجوان چقدر بتونه باهاش ارتباط بگیره. حالا هنوز اون‌قدرا حضور نداشته ایشون، ببینیم جلوتر نظرم در موردش تغییر می‌کنه یا خیر. ورودش به داستان، خیلی یهویی بود ولی. شخصیتی که حرفای عمیق می‌زنه، به نظرم باید شخصیت‌پردازیش هم عمیق صورت گرفته باشه و ارتباط خواننده باهاش هم عمیق شده باشه.



«یادداشت سوم - ششم مرداد، فصل هفتم»
خب خب این بار بیشتر حرف دارم...
چقدر دلم می‌سوخت واسه مادر لیلا. اصلا تصورش هم دردناکه واقعا... و یه مادر چی کار می‌تونه بکنه؟ چی کار می‌تونست بکنه؟ دست بچه‌ش رو هم می‌بست تا با پسره فرار نکنه، تا سال‌ها نفرت بچه‌ش می‌موند باهاش. موقعیت وحشتناکی باید باشه.
می‌رسیم به آقا معلم دوباره. حیف شده دیگه. تموم شخصیتای داستان به شدت قشنگ در اومده‌ن و ملموس، معلومه که شخصیت‌هایی هستن که از تجربه‌ی زیستی نزدیک نویسنده خلق شدن که این‌قدر هم خوب در اومدن در عین سادگی با مادربزرگه هم قشنگ ارتباط می‌گیری، ولی آقا معلم... کلا شخصیت‌های این سبکی به نظرم سختن، خیلی سخت. باید کاری بکنی که مخاطب دوستش داشته باشه، مخاطب هم ازش حرف شنوی داشته باشه. فقط توی یه مورد از کتابای تالیفی بوده که همچین تایپی ببینم و واقعا بچسبه به دلم، اونم تو «من او» بودش. بالاخره امیرخانیه دیگه، که اتفاقا تجربه‌ی زیستی‌ش هم به نظرم توی زمینه‌ی تعامل با این سبک آدما خوب بوده واقعا. ولی خب، این جا خود شخصیت آقامعلم ملموس در نیومده، این هیچی. خواننده فرصت نمی‌کرد آشنا بشه و ارتباط بگیره با آقامعلم و بلافاصله پند و نصایحش شروع می‌شد. حالا، من هیچ مشکلی با این موضوع ندارم. این که بعضی از شخصیتای کتاب رو نشه لمس کرد، طبیعیه به نظرم. مشکل کجاست؟ مشکل برای من این بودش که ضعفی که توی شخصیت پردازی آقا معلم بودش، مسری بودش :دی، یعنی شخصیت گلبرگ برای من خیلیییی ملموس بودش، خیلی خیلی زیاد، یعنی هر لحظه می‌فهمیدم چه احساسی داره و الان چی می‌خواد بگه و الان چی کار می‌خواد بکنه، یعنی تک تک حرکاتش رو می‌فهیدم، غیر از وقتی که به آقا معلم می‌رسیدش. یعنی رفتارش پیش آقامعلم اصلا اون چیزی نبودش که انتظار داشتم و باعث شده بود که شخصیت گلبرگ هم برام یه جاهایی لگ بزنه.
اون جای داستان که گلبرگ و لیلا پیش همدیگه بودن، و دوتا پسربچه می‌اومدن سنگ می‌نداختن و گلبرگ به این فکر می‌کرد که سنگی که بدونِ فکر پرت کرده، می‌تونستش بخوره تو کله‌ی پسره مثلا و اینا... اون جای کتاب رو چقددددر دوست داشتم. با این که قششنگ زد بودش توی فاز نصیحت و اینا، قشنگ نشسته بود داشتش پند و اندرز اخلاقی می‌دادش، ولی من دوستش داشتم. چرا؟ چون ارتباط گرفته‌م با گلبرگ، چون می‌تونم حس کنم که واقعا این حرفا داره توی کله‌ش می‌چرخه. ولی مثلا اون جایی که آقا معلم شروع می‌کرد داستان اون دوندهه رو تعریف می‌کردش اصلا نمی‌چسبید به آدم، قشنگ یاد کتاب من منم و تو تویی و اینا می‌افته آدم با این آقامعلمه.
چقدددر چقددر این‌جای داستان بهم چسبید، می‌خواستم گریه کنم اصلا:
«نمی‌دانم سکوتمان چقدر طول کشید. آرام گفتم مامان!
جواب داد جانم!
آب دهانم را قورت دادم و گفتم حال خودت چطوره؟ خودت خوبی؟»


«یادداشت چهارم و نهایی - هفتم مرداد، پایان کتاب»
از بین کل کتابایی که تا حالا خونده‌م، این کتاب، توی یکی از رتبه‌بندی‌هام، رتبه‌ی اول رو از آن خودش می‌کنه. شاید بپرسین چه رتبه‌بندی‌ای؟ رتبه‌بندی کتاب‌ها، بر این اساس که، نسبت به ارزشی که دارن، چقدر در حقشون کم لطفی شده.
تعداد کتابای نوجوان تالیفی‌ای که برام پنج‌ستاره باشن، خیلی کمن، و همه‌شون، (دقیقا همه‌شون) هم از نویسنده‌های مطرحن، هم از ناشرای خوب. ولی این واقعا برام پنج‌ستاره بودش با این که نه نویسنده‌ش خیلی معروفه نه ناشرش.
و حرص می‌خورم دیگه. من کلی معطل شدم تا این کتاب رو گیر بیارم. یه مدت هر وقت به هر کتاب‌فروشی‌ای می‌رسیدم، می‌رفتم تو و سراغ پرواز اسب سفید رو ازشون می‌گرفتم، و تا می‌گفتم «از به نشره»، می‌گفتن «به‌نشر؟ بعیده داشته باشیمش». آخرش یه روز همت کردم، از شرکت که برمی‌گشتم، رفتم انقلاب و از خود کتابفروشی به‌نشر گرفتمش بالاخره. یعنی اگه دنبال‌کننده‌ی کارای نویسنده‌ش نبودم، بعید بود به تورم بخوره این کتاب، و حیفه دیگه، حرص داره.
جلد کتاب رو که نگم، نیاز به گفتن نداره... شخصیت اصلی کتاب برام به شدت به شدت دوست‌داشتنی بودش، ولی وقتی سایه‌ش که روی جلده رو نگاه می‌کنم... هوف، نگم. جلدش مثل این می‌موندش که... بذارین این‌طوری براتون بگم که، اگه این کتاب، داستان سیندرلا بودش، به نظر می‌رسه روی جلدش عکس یکی از خواهرای سیندرلا رو کشیده‌ن با اون پیرمردِ داستان سیندلا که کفاشی داشتش توی روستا (چی؟ پیرمرده رو نمی‌شناسین؟ خب منم نمی‌شناسم و فکر کنم اصلا وجود خارجی هم نداره :دی ، صرفا خواستم نشون بدم چقدر شخصیت فرعی‌ایه دوستِ روی جلدمون). اگه قرار بودش صرفا از روی جلد تصمیم بگیرم، هیچ وقت این کتاب رو نمی‌خوندم احتمالا.
و حیفم می‌آدش دیگه. حداقل من شاخ دماغیا رو (یکی دیگه از کتابای این نویسنده، که به نظرم من بعد از این کتاب، بهترین کتابشون باشه، ولی باز واسه من بیشتر از چهارستاره نبودش چون به نظرم چند جاش خیلییی اساسی، می‌تونستش خیلی بهتر از اینا باشه و این یکی واقعا قوی‌تر از شاخ‌دماغیا بودش) چاربار این طرف و اون طرف هم دیده بودمش و ممکن بود اسم و طرح و رنگش نظرم رو جلب بکنه و چند صفحه‌ش رو بخونم و بعدشم برش دارم، ولی این کتاب... اه حرص ندم دیگه خودم رو. حیفم می‌آدش فقط. وقتی وضعیت تبلیغ واسه یه کتاب تالیفی نوجوان که توش این قدر قشنگ اومده مفاهیم عقیدتی رو هم مطرح کرده و جذاب و گیرا و نوجوون‌پسند هم هستش (کتابِ تراز :دی)، این باشه، خب معلومه که داریم به کجا می‌ریم. حرصم می‌گیره کتابای اصطلاحا «ارزشی»ای که کلی تبلیغ و هزینه و سر و صداست پشت سرشون، معمولا زرد و سطحی‌ان، بعدش این طور کتابی...

خب دیگه غرام رو زدم، برم سر خود کتاب.
چقدر حرص خوردم از دست اون یارو زن‌داییه. طرف که پسرش راننده بود تو قوه قضاییه. اصلا جوک بودش طرف حقیقتا :))))
مخاطب قشنگ کشیده می‌شد توی داستان، با گلبرگ بیدار می‌شد گیج و منگ، و با مامان گلبرگ حرص می‌خورد از دست زندایی.

شخصیت گلبرگ خیلی خوب در اومده بودش کلیتش، ولی تو جزئیات بعضی از کاراش، یه چیزایی بود که خوب در نیومد بود. و خب این‌جاست که فرق بین کار خوب و خوب‌تر معلوم می‌شه.
فکر کنم یه کم بازش بکنم... کلا خیلی می‌بینم این رو تو کارای تالیفی نوجوان، که نویسنده می‌خواد نوجوونا با کتابش حال بکنن، پس می‌آد یه سری حرکتای امروزی رو می‌ذاره توی شخصیتش. ممکنه ده تاش خوب در بیاد و خواننده حال بکنه، ولی کافیه دو سه تاش بد در بیادش. خواننده دیگه نمی‌تونه مثل قبل بره تو حس. مثل این می‌مونه که وسط فیلم، یکی بیاد دو دیقه از پشت‌صحنه رو نشونت بده و یادت بندازه که این فقط یه فیلمه و اینا فقط دارن ادا در می‌آرن. دیگه سخت می‌شه برای خواننده که با شخصیتا ارتباط برقرار کنه، چون یادش می‌افته اون پشت یه نوجوون نیستش، یه نویسنده‌ست.
مثلا یه چیزی که کارای آقای حسن‌زاده رو برام دلچسب می‌کنه، اینه که جزئیاتی که در مورد نوجوونا می‌گه، هیچ‌وقت باعث نمی‌شن حس کنم نویسنده سعی کرده ادای نوجوونا رو در بیاره. قشنگ درشون می‌آره. زیاد نیستن مواردی که می‌آد چیزای به‌روزتر و اینا رو بذاره تو شخصیت نوجوونای داستانش، ولی اونایی که می‌ذاره رو خداییش خیلی خوب در می‌آره.
تو این کتاب، نویسنده خیلی سعی نکرده بود مانور بده روی امروزی بودن شخصیتا به نظرم. و اون طور که از علامتام به نظرم می‌رسه... فقط دو جا بودش که نویسنده نتونسته بود جزئیات رو خوب بگه و به من یادآوری کردش که گلبرگ، اون دختر نوجوون ۱۶ ساله‌ی تو کله‌ی من نیستش و فقط یه شخصیت داستانیه. اون دوتا مورد هم ریز بودن واقعا. اصلاح و توجه بهشون می‌تونست کار رو قوی‌تر کنه، ولی به هرحال شخصیت پردازی عالی گلبرگ همچنان یکی از بهترین نقطه قوتای کتاب بودش به نظرم.
هاه. از خودم حرصم می‌گیره که می‌شینم در مورد این حرف می‌زنم، وقتی رفع این ایرادا، باعث می‌شه یک یا دو نفر بیشتر کتاب رو بخونن. ولی اگه همین کتاب رو یه ناشری می‌زد که قدر بدونه، اصلا چی می‌شد...

ای کاش نویسنده اشاره می‌کردش که این داستانی که گلبرگ خانوم داره می‌خونه، کتاب «جایی که کوه بوسه می‌زند بر ماه»ئه. خب چرا که نه؟ نمی‌دونم، شایدم ناشرها اجازه نمی‌دن. حالا من که اون کتاب رو خونده بودم، و به نظرم واااقعا کار عالی‌ایه، و باحال بود به نظرم این اشاره‌ای که بهش شده بود، ولی یه سوال برام پیش اومد. آیا توضیحاتِ پراکنده و مختصر نویسنده در مورد داستان مین‌لی، کافی بود برای این که خواننده‌ای که داستان مین‌لی رو نخونده، بفهمه ماجرا و ربطش رو؟ دقت نکردم به این مورد، بهتره نظرِ کسی رو بپرسیم که بی‌خبره از داستان مین‌لی، ببینیم اون چی می‌گه :دی، صرفا نکته‌ای بود که به نظرم رسیده بودش.

وای این تیکه‌ی کتاب:
«یک پیام صوتی بلند بالا فرستادم و ماجرای لیلا و مش‌اسد را برایش تعریف کردم. دلم برایش تنگ شده بود و شاید این طوی دل او هم برای من تنگ می‌شد. باید یادش می‌آوردم که چقدر دوستش دارم و چقدر دوستم داشته. لابد او هم مثل من توی این مدت بارها و بارها خاطره‌های با هم بودنمان را با خودش مرور کرده بود و... نمی‌دانستم دلش برایم تنگ شده یا نه. خیلی وقت بود که همدیگر را ندیده بودیم، کنار هم ننشسته و با هم حرف نزده بودیم.»
آدم غصه‌ش می‌گیره وقتی ناله‌های خودش رو توی کتاب می‌خونه. هق.

فصل بندی هم برای من مهمه راستش. هرچند شاید واقعا مهم نباشه. ولی هرچی می‌رفتیم جلوتر، به نظرم حجم فصلا کم و کم و کمتر می‌شد. نمی‌دونم جالب نبود برام. شایدم واسه کتابای نوجوان حرکت جذابی باشه. نمی‌دونم. این جمله‌هایی بودش که اول هر فصل نوشته بود؟ چقدر خوب بودن. قشنگ بودن. از اسم گذاشتن واسه فصل‌ها می‌تونه جالب‌تر باشه.
یه چیزی هم بودش توی کتاب که من رو گاهی اذیت می‌کردش... گاهی راوی برمی‌داشت با ریز جزئیات یه چیزی رو تعریف می‌کرد، گاهی هم یه چیزی رو اصلا بهمون نمی‌گفتش. من که خبر نداشته‌م اصلا که گلبرگ به هاله گفته که «شاید این اتفاق واسه بابای من می‌افتادش» و اینا حرفا، وقتی سروش اومده بودش دعوا، تازه فهمیدم. کلا این ارتباط گلبرگ و هاله می‌تونست خیلی بیشتر بهش پرداخته بشه. از همون اول بگیر که «نسترن خانوم»، از زبون راوی «مامان هاله» بودش، تا این حرفای احساسیِ عمیقی که گلبرگ می‌گفت نسبت به هاله. انتظارِ بیشتری می‌رفت. کلا هاله، در هاله‌ای از ابهام بودش :دی

بعدش توصیفا و تصویر سازیاش هم عالی بودش. خیلی خوب بودن. فقط یه چیزی مشکل داشت، که می‌پرید صحنه‌ها :دی
داره تعریف می‌کنه که دختره داشتش می‌رفت، یهویی جمله‌ی بعدی داره می‌گه دختره برگشت. بابا این کِی رفت کِی برگشت! سه چهار جا این مدلی می‌شدش، توی جمله‌ی قبلی توی یه فضا بودیم، و یهو جمله‌ی بعدی، داستان یهویی می‌پریدش به چند ساعت بعد.

بعدش این خط روایت داستان هم... اوایل که ترکوند واقعا. یعنی خیلی عالی شروع کرد، تعلیق اول داستان خیلی خوب بودش. ولی هرچی جلوتر می‌رفتش... نمی‌دونم، شایدم من پیر شده‌م و حال و حوصله ندارم دیگه، ولی از یه جایی به بعد، دیگه حوصله‌ی جلوعقب‌پریدن نداشتم. فقط می‌خواستم رک و پوست‌کنده ببینم چی شده! ولی باز مستقیم نمی‌فهمیدم چی شده و بازم نویسنده هی جلوعقب می‌کرد حرفاش رو.
در حالی که یه خط ماجرا داره می‌ره جلو، همزمان، موازی یه ماجرای دیگه هم داره توی ذهن گلبرگ می‌گذره و برامون تعریف می‌شه. نمی‌دونما، شاید واسه مخاطب نوجوان که هیجان و تعلیقِ بیشتری می‌خوادش، این ویژگی خوبی باشه.
یه چیز جالب دیگه‌اش این بودش که داستان تا آخرین لحظه تعلیق و کشش رو داشت. این خوبه. این که نویسنده بیاد جمع کنه داستان رو ده صفحه قبل از این که داستان تموم بشه و توی اون ده صفحه هم بشینه آواز بخونه و بگه فلانی خوشبخت شد و بهمانی به سزای کارای بدش رسید رو، خب من «معمولا» دوست ندارم، ولی این باحال بود دیگه خداییش. یعنی این طوری بگم که این‌قدر تو داستان بودم که تا صفحه‌ی یکی مونده به آخر، نفهمیدم داستان داره تموم می‌شه. ورق که زدم یهویی دیدم اععععع! رسیدیم به جلد، تو صفحه‌ی آخرم.
هرچند که باز نویسنده توی دو بند آخر، شروع کرده بود نتیجه‌ی اخلاقی گرفتن و صحبت از انتظار و امام زمان، و این، به نظرم اون‌قدرا برای هر مخاطبی جذاب نباشه. فکر می‌کنم مخاطب ترجیح بده داستان تو یه اتفاق تموم بشه، نه با پند اخلاقی.
یادم نیستش این رو کی می‌گفتش، که داستانتون نباید دوتا پایان داشته باشه، وقتی داستان رو تموم کردین، دیگه تمومش کنین و ببندین ماجرا رو. در حالی که خیلی از داستانا این طوری نیستن، ماجرای کتاب که تموم می‌شه، بعدش تازه نویسنده می‌آد نتیجه‌گیری‌های اخلاقی‌ش رو بده، یا تو کتابایی که رده‌سنی‌شون پایین‌تره خیلی وقتا شروع می‌کنه می‌گه ده سال بعد، فلانی با بهمانی ازدواج کرد و یه بچه‌ی خوشگل دارن، بهمانی هم درسش تموم شده و حالا یه کارگاه فلان داره. من مورد دوم رو مشکلی ندارم باهاش اگه قشنگ باشه، بالاخره ما هم دل داریم :دی، ولی مورد اول، به نظرم جالب نیست واسه مخاطبِ داستان.

سروش هم... فکر کنم توی ذهن همه‌ی مخاطب‌ها، لولو خرخره‌ی بی‌منطق و بد باشه. خب منم بدم می‌اومد ازش! ولی کاش قبل از مرگ باباش رو هم می‌دیدیم. به نظرم می‌تونست کار رو قوی‌تر بکنه، اگه بین اون فلش‌بکا و خاطره‌ها، بیشتر می‌دیدیم که شخصیت سروش قبل از مرگ باباش، چه شکلی بوده.
این که این قدر رعایت سروش رو می‌کردن و بهش میدون می‌دادن خیلی روی مخم بود... ولی خب نمی‌دونم. نمی‌دونم. شراط عجیبیه دیگه. نمی‌دونم آدم خودش باشه توی اون شرایط چه تصمیمی می‌گیره.

باز می‌رسیم به آقا معلم... تنها نقطه ضعف جدیِ داستان، از نظر بنده. بابا! این اشاره‌ی نویسنده به امام زمان، از مهم‌ترین کارای کتاب بودش. یعنی قشنگ روح داستان بود، رسالتِ کل کتاب. و حیف شده بود دیگه. به نظرم اگه مستقیم بهش اشاره‌ای نمی‌شد، کار نویسنده راحت‌تر می‌شدش. ولی حالا که نویسنده قبول زحمت کرده بودن و می‌خواستن مستقیم هم اشاره کنن به انتظار منجی، به نظرم لازم بود ظرافت بیشتری خرج بشه. گلبرگ نشسته داره زار می‌زنه که باباش قراره اعدام بشه، خواننده استرس و غصه‌‌ش رو داره، گلبرگ با مامانش هم قهر کرده و جوابش رو نمی‌ده، یهو چی؟ بعدش آقامعلم شروع می‌کنه به صحبت در مورد امام زمان. خب منِ نوعی می‌گم به به به چقدر جالب و زیبا بود حرفِ ایشون و چقدر ظریف اشاره کردن چه زیبا، مامان باباها هم خوششون می‌آدش قطعا، ولی این کتاب واسه نوجوونا نوشته شده، نه مامان باباها و من. مخاطب باید اون نوجوونی باشه که شاید هیچ ایده‌ای نسبت به این مسئله‌ی اساسیِ انتظار برای منجی نداشته باشه. این که چطوری می‌شدش قشنگ‌تر مطرح کرد این موضوع رو، واقعا سخته. خیلی.

«شانه‌ام را بالا انداختم، با این که می‌دانستم پای تلفن شانه بالا انداختن هیچ معنی‌ای نمی‌دهد. اگر این کار را جلوی مامان می‌کردم کفری می‌شد و می‌گفت این قدر از زبونت استفاده می‌کنی، یه وقت سرطان زبون نگیری!»
هق. کاشکی یاد بگیریم حرف‌هایی که باید زد رو، به وقتش بزنیم. کاش کاش. هعی.

پدربزرگ خانوم دکتر هم عجیب و جالب بودشا :دییی
«عزیزم، من یا دیوانه‌ام یا پیغبر...» (این جا سه نقطه گذاشته بودم که سر حوصله بنویسم اون تیکه‌ی کتاب رو، ولی خب الان کتاب پیشم نیستش متاسفانه)
به عنوان کس که یکی از اعضای خانواده‌ش، پزشکه و سال‌هاست تو درمانگاه‌های روستایی کار می‌کنه، به نظرم شخصیت خانوم دکتر می‌تونست با همین قدر حضور، خیلی خیلی بیشتر و جالب‌تر بهش پرداخته بشه. و به عنوان کسی که روزها و شب‌های زیادی رو تو درمانگاه روستایی گذرونده، به نظرم جاییه که کلی پتانسیلِ داستان پردازی داره. همون دو سه باری که گلبرگ خانوم رفتن درمانگاه، به جای این که توصیف اتوبوس سوار شدن و صدای در رو بشنویم، می‌شد حرفای جالب‌تری زد. نه که بگم مشکلی بودشا، نه اصلا. صرفا می‌گم یه پتانسیلی بودش که می‌شد استفاده‌های خوبی کرد ازش ولی نشده بود.

یه چیزایی هستش که نویسنده تعریف نمی‌کنه، ولی ما باید بفهمیم که ممکن بوده اتفاق افتاده بوده باشن!
خیلی خب، برای ما تعریف نکردن که آقامعلم کی داشته شعر استاد قیصر رو می‌خونده برای شبنم، ولی مگه ما از وقتی گلبرگ رفت روستا، تا وقتی که برگشت از روستا، باهاش نبودیم؟ هیچ موقعیتی به نظرم نمی‌اومده که توش این رو گفته باشه آقامعلم. به نظر هم نمی‌اومده که گلبرگ توی اوقات فراغتش بره پیش آقا معلم که براش شعر بخونه. جاهای دیگه‌ای هم بودش این مدلی. هروقت نویسنده می‌خواست یه حرفی بزنه که کلیشه‌ای به نظر می‌رسید، یه ابر توی سر گلبرگ باز می‌شدش، و آقا معلم می‌اومد و شروع می‌کرد به حرف زدن. یه جورایی نویسنده بیشتر پند و نصایحشون رو از طریق آقامعلم منتقل می‌کردن، و اینا همه یه بار سنگین می‌ذاشت روی دوش آقامعلم، که لازمه‌ش این بود که یه شخصیت پردازی خیلی قوی، پشت سر آقامعلم باشه. معلم قدیمیِ روستا که همسر مرده ایده‌ی خوبی بود، ولی خب بهش پرداخته نشده بود، اون‌قدری که مخاطب رو بگیره.

در کل ایرادای کتاب، هیچ کدوم اساسی نبود (غیر از آقامعلم :دی)، و این برای من عجیب بودش. اکثرا ایرادای ریز و جزئی‌ای بودن که حس می‌کردم می‌تونستن راحت اصلاح بشن.
کتاب رو دوست داشتم، خیلی. خیلی وقت بود این‌قدر نرفته بودم توی یه داستان، قشنگ منو کشید برد تو خودش. بعضی از کتابا هستن که دوستشون دارم، ولی یه ذره هم ناراحت نمی‌شم اگه مطرح نباشن و کم خونده بشن، اتفاقا گاهی خوشحال هم می‌شم از این بابت :دی، ولی این کتابه، با توجه به مفاهیمش، از اونا بودش که حیفم می‌آد که به اندازه‌ی کافی دیده و خونده نشه. دوست دارم یه کاری بکنم براش.
Profile Image for Fateme H. .
514 reviews86 followers
July 3, 2022
دوستش داشتم.
شخصیتا خیلی برام نزدیک بودن. انگار که خودم رو تو گلبرگ می‌دیدم و مادربزرگم رو تو مادربزرگش و مامانم رو تو مامانش و...
یه چیزی که دوسش داشتم_علاوه بر اسم فصل‌ها و اسم خود کتاب که عاشقشون شدم_این بود که شخصیتا آدمای عادی‌ای بودن. مثلا گلبرگ، این‌طوری نبود که قدرت یا حتی هیچ استعداد خاصی داشته باشه. فقط یه دختر نوجوون معمولی بود که داشت تلاش می‌کرد کار درست رو انجام بده. عادی داستان رو روایت می‌کرد و فقط از وسط حرفاش و مدل حرف زدنش که یه وقتایی به داستانای مختلف اشاره می‌کرد، می‌تونستی بفهمی که کتابخونه و از کتاب خوندن لذت می‌بره. این شخصیت برای من خیلی ملموس‌تر از اوناییه که خیلی خفنن یا همچین چیزی.
از اشاره به لیلا و زندگی‌ش و مشکلش هم خوشم اومد.
آقا معلم یه جاهایی یه کم برام نچسب می‌شد. کلا با این آدمایی که تو داستانا حالت مرشد و راهنما دارن اون‌قدرا حال نمی‌کنم. ولی در کل بد نبود.
اساسی‌ترین مشکل من با این کتاب طرح جلدشه که یه تصویر کاملا اشتباه و بی‌ربط از داستان به آدم می‌ده. این‌قدر هم سرش حرص خورده‌م که دیگه حتی حال ندارم درموردش حرف بزنم. فقط این‌که به نظرم همچین تصویری با همچین رنگای مرده‌ای اصلا و ابدا مناسب همچین کتابی نیست.

بخشی از کتاب:
ای‌کاش آن‌که اتاقک برج کبوتر را ساخته بود، یک پنجره هم برایش می‌گذاشت. ای‌کاش به این فکر می‌کرد که ممکن است روزی یک عده‌ای یک نفر را توی انبار زندانی کنند یا کاری کنند که مجبور شود توی انبار زندانی شود. کاش به این فکر می‌کرد که ممکن است آن زندانی یک زن تنها و غمگین باشد که شاید شب‌ها قلبش توی سینه‌اش جا نشود و دلش بخواهد همان‌طور که دارد آرام‌آرام تبدیل به یک پری دریایی می‌شود، از پنجره، آسمان و ستاره‌ها و چند تکه ابر را ببیند و برای خودش گریه کند. ای‌کاش یک روزنه توی سقف می‌گذاشت که وقتی باران می‌بارید، می‌چکید روی صورت آن آدم و دلش را خنک می‌کرد. ای‌کاش از سقف آب‌انبار ماه پیدا بود. ولی حالا لابد لیلا چشم دوخته بود به دیوارهای کاه‌گلی و هوای انبار که مثل هوای قبر سنگین بود، روی سینه‌اش سنگینی می‌کرد.
Profile Image for Mohammad reza khorasanizadeh.
781 reviews65 followers
July 16, 2022
یکی از خاص ترین و جذاب ترین رمان های نوجوان فارسی بود که خواندم
در این کتاب از همان ابتدا و بدون هیچ تعارفی، نویسنده مخاطب را داخل یک اضطراب و درگیری سختی می اندازد! دختری به نام گلبرگ که پدرش طی یک حادثه باعث قتل همسایه کناریشان شده و حال گرفتاری و زندان و دادگاه...
مادر گلبرگ، بعد از مدتی برای اینکه او را از حواشی ایجاد شده دور نگه دارد، گلبرگ را نزد مادربزرگش در روستا میبرد و آنجا است که برای اولین بار گلبرگ به تنهایی با چالش های مختلفی رو به رو می شود. او که فکر میکرده صاحب بزرگترین مشکل دنیاست، با مشکلات چند نفر دیگر مخصوصا دوست صمیمی و قدیمیش لیلا مواجه میشود و برای حل مشکلاتشان به تکاپو می افتد.
جریان داستان و فراز و نشیب هایش بسیار دقیق و عالی اند و کتاب اصلا وارد یکنواختی نمیشود. شخصیت آقا معلم برخی جاها گل درشت درآمده اما در کل جای خوبی دارد.
فقط تصویر روی جلد را نفهمیدم که برای چه این ترکیب و تصویر طراحی شده و چرا انقدر بد؟!
کتابی بسیار مناسب برای 16 سال به بالاست. بخاطر اینکه صحنه های تلخ و سختی در مواجهه با درگیری های پس از قتل و ماجرای اعدام شدن یا نشدن دارد، برای سنین پایین تر میتواند ماسب نباشد
110 reviews3 followers
March 21, 2023
به جرئت میتونم بگم یکی از بهترین کتاب‌هایی بود که خوندم.
داستان یه دختر نوجوون که پدرش وسط یه دعوا مرتکب قتل شده و حالا...
پرواز اسب سفید من رو یاد کتاب های پرتقال انداخت.
اون کتاب خارجی هایی که دست میذارن رو یه مشکل و مسئله و حول و هوشش برات داستان میگن این وسط مسطا هم به روابط انسانی و کلی چیزای خوب دیگه میپردازن. آخرش هم حالت رو خوب میکنن.
پرواز اسب سفید ایرانی_اسلامی طور هموناست.
چیزی که خیلی دلم میخواست باشه.
پرواز اسب سفید با عشق ، امید ، همدلی ، کنش گری ، ایمان ، مسئولیت پذیری ، مقابله با خرافات و.. و ..و.. ای که توش موج میزد من رو عاشق خودش کرد.
دلم میخواد تعریفش کنم ولی حیفم میاد.
دلم میخواد قدم به قدمی که شخصیت داستان پیش میره رو بگم وای داستان لو میره.
دلم میخواد حرفای آقا معلم رو بگم حرفایی که خیلی دلم میخواست تو یه کتاب داستان پیداشون میکردم ...
بخونید حتما بخونید.

«پرواز اسب سفید» را از طاقچه دریافت کنید

https://taaghche.com/book/121968
Profile Image for Leyla Abedinzade.
111 reviews6 followers
March 23, 2023
خیییلی قشنگ بود 😭😭😭😭
همه آدم‌ها احتیاج دارن تو بدترین لحظات و روزها اینو بشنون که پایان دنیا قشنگه، که خدا هرکسی رو اندازه ظرفش سختی میده.
داستان نمک هم برای من جالب بود.

«پرواز اسب سفید» را از طاقچه دریافت کنید
https://taaghche.com/book/121968
Displaying 1 - 5 of 5 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.