يتحدث أفلاطون في بداية كتابه عن " العدل " ويحدد مفهومه. ثم ينتقل ليتحدث عن ضرورات قيام الدولة(المدينة الفاضلة) والمبدأ الأساسي لقيام المدينة الفاضلة عند أفلاطون هو : " أن يشتغل كل فرد بالحرفة أو الصنعة التي تؤهله لها مواهبه وطبقته, وألا يتدخل في مجال غير مجال تخصصه" هذا هو العدل في وجهة نظر أفلاطون.
از همون اولم که خواستم شروعش کنم میدونستم پشیمون نمیشم(منظورت چیه؟لعنتی! افلاطون میخونی ها!). با عقاید و آرا افلاطون توی خیلی از کتاب های فلسفی دیگه تا حدودی آشنا بودم و همین دیدگاه های متفاوتش باعث شد بیشتر مشتاق بشم ازش بخونم. اگر بخوام «جمهور» رو برای کساییکه هیچی ازش نمیدونن بنویسم، از همون اول تکلیفم با افلاطون روشنه: این کتاب فقط «فلسفه» نیست؛ یه نقشه ذهنیه برای فهم قدرت، عدالت و روان انسان.اونقدر دقیق که هنوز هم آزاردهندهست. جمهور افلاطون یه کار عجیب میکنه: بهجای اینکه عدالت رو تعریف کنه، مجبورمون میکنه دنبالش بگردیم. با دیالوگ، با تردید، با سؤالهای پیدرپی. و همین سبک نوشتاریش باعث میشه همزمان باهاش توهم به فکر فرو بری، نظر بدی، سوال بپرسی و منتظر جوابش از افلاطون باشی.(لازمه به این اشاره بکنم که افلاطون این سبک نوشتاریش رو درحقیقت از روش سقراط الهام گرفته؟!)بهرحال مهم ترین چیزی که باید ازش بدونید اینه که این کتاب شبیه موعظه نیست؛ شبیه بازجویی ذهنه.
به طور کلی کتاب به صورت نقل قول از سقراط تنظیم شده و فرض بر این هست که: حدود سال ۴۱۱ قبل از میلاد شبی سقراط در محفل پیرمردی به اسم سفالوس با عده ای وارد مباحثه میشه و روز بعد جریان گفتگو رو به شرح مندرج در این کتاب برای دوستانش نقل میکنه و روایات و مباحثه تا «ده کتاب» پیش میره.البته معلوم نیست که این تقسیم بندی از خود افلاطون بود یا از دیگران.اما به احتمال قوی بخاطر گنجایش ورق های پاپیروس در اون زمان بوده که در ایام قدیم کتاب هارو از روی اون مینوشتن و هر طوماری به عنوان "یک کتاب" تلقی میشده؛ و این که طول کتاب ها تقریبا در یک حدود هستن این نکته رو تایید میکنه.به همین دلیل میتونیم هر کتابش رو امروزه به شکل یک "فصل" از کتابی که دستمون میگیریم درنظر بگیریم که هرکدوم حدود ۸۰ صفحه داره. هر فصل این کتاب یه لایه از توهمات ما درباره «خوب بودن»، «عادل بودن» و «حکومت درست» رو میتراشه. البته مسلم هست که افلاطون این کتاب رو به مطلب واحدی تخصیص نداده و در حین مباحثه در طول کتاب،هر موضوعی رو که به نحوی به جریان بحث مربوط دونسته وسط کشیده و ازش صحبت کرده.این کتاب از بقیه ی آثار افلاطون طولانی تره ( به جز کتاب قوانین که ازش طولانی تر،ولی ناتموم مونده) و همچنین جزو مهم ترین آثار افلاطون به شمار میره؛ چون از سایر رساله ها وسیع تر و سبک نگارشش هم دقیق تره. -------------------------------- خیلی خلاصه و دقیق، اینها ایدههای مرکزی افلاطون در «جمهور» هستن که من حین خوندن بهشون رسیدم.همون ستونهایی که کل کتاب روشون سوار شده:
۱. اعتقاد به عدالت بهمثابه هماهنگی عدالت یعنی هر جزء کار خودش رو انجام بده؛ هم در فرد، هم در جامعه. نه قاطیکاری، نه زیادهخواهی. همون ذهن سالم در جامعه سالم .
۲. سهپاره بودن روان انسان عقل، خشم یا اراده، میل. وقتی عقل فرماندهست و دو تای دیگه سر جاشونن، آدم عادل میشه. وقتی میل حاکمه؟ هرجومرج.
۳. ارائه ی سه طبقهی اجتماعی حاکمان (عقلمحور)، نگهبانان (ارادهمحور)، تولیدکنندگان (میلمحور). افلاطون معتقده نابرابری ذاتی هست، ولی بیعدالتی نیست.اگه هرکس جای درستش باشه.
۴. فیلسوف–شاه قدرت باید دست کسی باشه که عاشق حقیقته، نه تشنهی قدرت. جامعه زمانی در بهترین حالت خودش قرار میگیره که افراد خردمند واقعی و فیلسوفان حاکم باشن.
۵. نقد دموکراسی تودهای افلاطون میگه وقتی مردم بدون دانش تصمیم بگیرن، جامعه میره سمت پوپولیسم و در نهایت استبداد. یعنی دموکراسی بیخِرد باعث سقوط تدریجی میشه. البته این نکته رو باید درنظر گرفت که دموکراسی اونموقع با دموکراسی مدرن خیلی تفاوت داشته و اون زمان تک تک مردم حتی اقراد بی سواد و نادان هم توی تصمیم های مهم کشور نقش داشتن.پس با اشاره به این نکته، حرفس خیلی منطقی بوده.
۶. تمثیل غار خیلی مفهوم گسترده ایه اما اگر بخوام خلاصه بگم ، از نظر افلاطون بیشتر ما زندانی سایههاییم. و وقتی از این سایه ها عبور کنیم و به حقیقت برسیم، میبینیم که حقیقت درد داره، مثل نور چشم رو میزنه، ولی آزادی همونه. توی این نظریه اشاره میکنه که فیلسوف کسیه که برمیگرده و سعی میکنه بقیه رو بیدار کنه،حتی اگه طرد بشه.
۷. نظریه مُثُل آنچه میبینیم نسخههای ناقصن؛ حقیقت در سطحی فراتر از حس قرار داره. زیبایی، خیر، عدالت. همهشون اصل دارن.
۸. تربیت بهعنوان ابزار سیاست جامعهی خوب بدون آموزش درست ممکن نیست. موسیقی، ورزش و ادبیات همه باید روان انسان رو شکل بدن، نه فقط سرگرمش کنن ---------------------------- تحسینبرانگیزترین بخشش؟ اینکه افلاطون جامعه رو از روان فرد جدا نمیکنه. شهرِ عادل بدون انسانِ عادل معنا نداره. این که افلاطون به تربیت خیلی توجه نشون داده و در جاییکه هیچ ردی از علوم تربیتی و روانشناسی نبود، رگه هایی از اصول روانشناسی رو وارد مباحثش میکنه.اینکه نگاه هاش هنوز هم مدرنه، هنوز هم منطقی و قابل درکه. وقتی کتاب رو میخونی متوجه میشی هیچ چیز رو از قلم ننداخته و از همه چیز به بهترین نحو خودش سخن گفته. البته ناگفته نماند که با وجود این همه تعریف،باید به برخی نکات هم اشاره کنیم که افلاطون بنظرم بعضی جاها دچار اشتباه شده و در جاهایی که به اشتراک اموال،نحوه ی فرزند آوری و فرزند پروری اشاره کرده مورد نقد بسیار قرار گرفته که بنظرم این نقد ها هم در جای خودشون کاملا بجا هستند.مخصوصا که در حوزه موسیقی و ادبیات، افلاطون به طور کلی هنر (نقاشی، موسیقی و..) و ادبیات ( نویسندگی و مشاعره و ..) رو کاملا بی فایده دونسته و بر این باور بوده که اولاً هنر و ادبیات صرفاً دارن از واقعیت و حقیقت تقلید میکنن(که یعنی سه مرحله از حقیقت دورند) و انسان رو از مسیر اصلی و تفکر دور میکنن.این قسمت هم به شدت بعد ها مباحثه های زیادی درموردش شده و مشخص هستش که هیچکدوم از این عقاید منطبق با فلسفه امروزی هنر های زیبا نیست.
اما این انتقادات و امثالش تا به امروز هیچوقت باعث کم اهمیت شدن این کتاب نشدن و نخواهند شد.چرا که اگر این ایده ها و این مباحثه ها صورت نمیگرفت ، مسیر فلسفه جور دیگه ای رقم میخورد. در نهایت دلم میخواد متنم رو با این جمله ی وایتهد پایان بدم که میگه:
«The safest general characterization of the European philosophical tradition is that it consists of a series of footnotes to Plato.»
ترجمهی رایجش: «امنترین توصیف کلی از سنت فلسفهی اروپایی این است که مجموعهای از پاورقیها بر افلاطون است.»
که بنظرم حرفش کاملا واضحه و هیچ رودربایستی نداره: تقریباً هرچی بعد از افلاطون اومده، یا داره باهاش موافقت میکنه، یا باهاش دعوا میکنه.ولی ازش فرار نمیتونه بکنه. وایتهد میگه افلاطون نقطهی شروعه، حتی وقتی فکر میکنی داری علیهش مینویسی.