Jump to ratings and reviews
Rate this book
Rate this book
کتاب هفت خان رستم جلد اول از مجموعه داستان‌های شاهنامه است که محسن دامادی آن را به نثر روان برگردانده است. این کتاب شرح داستان هفت خان رستم و رویارویی رستم، قهرمان داستان، با رویدادهای عجیب و خطرناک است.

روایت هفت خان رستم، به زمانی باز می‌گردد که رستم برای رها کردن کاووس از بند دیوان سوار بر رخش شد و به راه افتاد. اما در مسیر خود با هفت آزمون بسیار دشوار و ترس‌آور روبه‌رو شد که از پس آزمون دیگری سر برمی‌آوردند.

دامادی در کتاب هفت خان رستم این بخش جذاب و خواندنی را به نثر امروزی درآورده و با بیانی شیرین و شیوا در اختیار شما قرار می‌‎دهد. ساختار کتاب به این صورت است که نویسنده بخشی از شاهنامه را به زبان ساده امروزی نگاشته و در ادامه، ابیات موجود در شاهنامه و مرتبط با همان بخش‌ها را آورده است. بنابراین هنگام خواندن کتاب، بدون هیچ دشواری، می‌توانید ارتباط خودتان را با داستان و متن کتاب حفظ کنید.

124 pages, Paperback

Published January 1, 2021

9 people want to read

About the author

محسن دامادی

6 books1 follower

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
10 (58%)
4 stars
5 (29%)
3 stars
2 (11%)
2 stars
0 (0%)
1 star
0 (0%)
Displaying 1 - 3 of 3 reviews
Profile Image for Mohey.
42 reviews3 followers
July 13, 2025
این کتاب رو وسط جنگل های مازندران خوندم و این که قسمت زیادی از داستان هم در این ناحیه از ایران اتفاق میفته خیلی جالب و دلچسب بود. عجب داستان فو‌ق‌العاده‌ای! وقتی ۴ یا پنج ساله بودم یه کتاب کودکان با تصویرپردازی از هفت خوان رستم داشتم و تجسم جالبی از این شخصیت شاهنامه و هفت خوانی که پشت سر گذاشت تو ذهنم شکل گرفته بود که در طول خوندن این کتاب برام تداعی میشد.
نبوغ فردوسی بر کسی پنهان نیست، ولی من تقریبا با هر بیت و جزئیات داستان، بازهم مسحور ظرافت و تیزبینیش میشدم. فردوسی کتابی سرشار از اسطوره گرد آورده که دقیقا با ضمیر ناخودآگاه فردی و جمعی ما هم‌خوانی داره. اسطوره ها طی چندین قرن یا هزاره شکل گرفتن و همین تکامل تدریجی باعث میشه کاملا حقیقت های روانی و ذهنی انسان در این داستان ها بازتاب بشه و در یک کلام حق باشن! این افسانه ها بعد از هزاران سال همچنان برای انسان مدرن بازگوپذیر و حتی قابل ارجاع به زندگی واقعی هستن چون دقیقا بر اساس کارکرد و تکامل ذهن ما شکل گرفتن. هفت خوان رستم سرشار از نمادگرایی های عمیقه که از چندین زاویه میشه به هرکدوم نگاه کرد. واضحه که شخصیت رستم جالب توجه ترین وجهه‌ی داستانه. شخصیتی که کاملا سیاه یا سفید نیست. رستم دربرابر خداوند خیلی خاشع و دربرابر خانواده و دوستان به شدت وفادار و مهربانه؛ ولی یه سمت تیره‌هم داره که قادر به ایجاد آسیب و ویرانی هست و این خیلی خیلی مهمه! قهرمان واقعی کسیه که بجنگه ولی صرفا فقط به خاطر جنگ وارد جنگ نشه. کاووس فقط به مفهوم ظاهری جنگ علاقه داره و می‌خواد برتریش نسبت به شاهان گذشته رو با فتح مازندران اثبات کنه. رستم دقیقا برعکس کاووسه، رستم میجنگه ولی این جنگ به علت بیزاری از چیزی که در رو‌به‌روش قرار داره یعنی دیوها نیست؛ بلکه به خاطر محافظت از زیبایی‌ای که در پشت سرش پناه گرفته، یعنی ایران، شمشیر میکشه. و به نظرم این مسئله‌ی خیلی مهمیه. میدونیم که دیو‌ها دشمنان قسم خورده ی انسان هستند و از سمت خدا رانده‌شدند ولی همچنان فردوسی حمله به اونا توسط کاووس رو نکوهش میکنه و به درستی گوشزد میکنه که هجوم بردن به شیطانی که در دوردست سکونت داره و اثری بر انسان نمیذاره، حماقته. باید دایره‌ی خودمون رو بشناسیم و حفظ کنیم. رستم تا وقتی که مجبور نباشه به مبارزه با پلیدی نمیپردازه و به نظرم خردِ به شدت قدرتمندی تو این مسئله نهفته هست.
یکی از اِلِمان های خیلی جالب دیگه، رخش بود. این اسب باشکوه و دوست داشتنی! نماد بارز وفاداری، اینکه تا چه حد حاضر هستیم به یک دوست خدمت کنیم. وقتی رخش اژدها رو میبینه و سعی میکنه رستم رو بیدار کنه، اژدها سریعا پنهان میشه و بعد از چند بار تکرار این اتفاق، رستم اون رو به مرگ تهدید میکنه که اگر دفعه‌ی بعد من رو بیهوده بیدار کردی سرت رو میبرم و تا مازندران پیاده میرم. اژدها بازهم پیدا میشه و رخش باید تصمیم سختی بگیره، ممکنه بازهم همینکه رستم رو بیدار کنه اژدها ناپدید بشه، آیا ارزشش رو داره که خشم رستم رو جون بخره تا از جون صاحبش محافظت کنه؟ رخش زندگی رستم رو به زندگی خودش ترجیح میده. فردوسی نشون میده که اگر حتی به ناحق از دوستان جفا دیدیم ، ما باید رسم رفاقت رو به جا بیاریم و از وظیفه‌ی وفاداری شونه خالی نکنیم.
خوان اول نبرد رخش با شیر هست، خوانی که باعث شده خیلی از خواننده‌ها این پرسش رو عنوان کنن که آیا اصلا میشه به این سفر، هفت خوان رستم گفت وقتی رستم به تنهایی از همه‌ی خوان ها عبور نکرده و در بعضی اصلا نقش نداشته؟ به نظرم این یه پرسش خیلی اساسی و مهم هست، شاید مهم ترین هدف فردوسی از نوشتن هفت خوان رستم هم همین باشه. در اساطیر یونان، قدرت و یاری خدایان تو خیلی از داستان ها به وفور دیده میشه، ولی نکته مهم هم اینه که این یاری و امداد به صورت گسسته و کاملا مشهود وجود داره. دقیقا لحظه و عاملی که یک ایزد به قهرمان داستان در سفر و مبارزه‌‌اش کمک میکنه مجزا و قابل تشخیصه. بقیه‌ی لحظات و پیروزی‌ها کاملا برعهده‌ی خود قهرمانه‌ و ایزدها دیگه نقشی ندارن. فردوسی کاملا فلسفه و جهان‌بینی متفاوتی داره. در نگاه فردوسی ما در تک تک نفس‌ها و لحظاتمون به خداوند محتاج هستیم و بدون یاری پروردگار هیچ نتیجه‌ای حاصل نمیشه. هفت خان رستم قبل از اینکه ستایشی از یک قهرمان باشه، ستایشِ پروردگارِ قهرمان‌پرور و یاری‌رسان هست. فردوسی نشون میده که شما حتی اگر رستم هم باشی، بازم انسانی و در لحظاتی از زندگی حتی متوجه حضور تهدیداتی مثل شیر و اژدها نخواهی شد. در این لحظات خداوند امداد رو به وسیله‌ی دوستان وفادار مثل رخش میفرسته. خوان دوم فقط با یاری خواستن از خداوند و خوان چهارم تنها با فراموش نکردن یاد خدا در لحظه‌ی بی‌نیازی تکمیل میشن.
خوان پنجم خیلی جالب بود! همینطور که بالاتر اشاره کردم، رستم یه وجهه‌ی تاریک هم داره که تو این خوان خیلی مشهوده! برخلاف باور عمومیِ انسان‌های مدرن، تاریک بودن قسمتی از روان نه تنها چیز بدی نیست، خیلی هم مهمه. این اصل تقریبا تو تمام اسطوره‌های جهان وجود داره. جد رستم از سمت پدر به جمشید و از سمت مادر به ضحاک میرسه. رستم تماما خوب نیست، مقداری تاریکی درونش هست که بهش اجازه میده دربرابر تاریکی های بزرگ‌تر و عمیق تر ایستادگی کنه. تا وقتی کاملا روشنی باشیم توانایی وارد کردن آسیب به تاریکی رو نخواهیم داشت، باید بدونیم تاریکی یعنی چی تا بتونیم بر اون غلبه کنیم. رستم تو خوان پنجم قلدری دشتبان رو لحظه‌ای تحمل نمیکنه و (خیلی سیگماوار!) گوش های دشتبان رو میکنه و کف دستش میذاره و دوباره برمیگرده که بخوابه!
در خوان بعدی رستم ارژنگ رو به راحتی شکست میده و وحشت زیادی به قلب دشمن میندازه.
خوان آخر مبارزه با دیو سپیده. چیزی که تو این خوان برام بیش از اندازه جالب بود اینه که فردوسی از زاویه دید هردو حریف، رستم و دیو سپید، صحنه‌ی مبارزه رو پیش میبره، من تو هیچ متن کهن دیگه‌ای نمونه‌ی چنین روایتی رو ندیده‌م! خیلی جالب و گیرا بود و بسیار هم واقع‌گرا! دیو سپید بعد از اینکه رستم یک پاش رو قطع میکنه مونولوگی داره که در اون با خودش فکر میکنه آیا اصلا در اعماق وجود خواستار پیروزی در این نبرد و شکست دادن رستم هستم؟ الان که یک پا ندارم آیا بازم میتونم بر دیوهای مازندران حکمرانی کنم؟ کسی اصلا دیوی یک‌پا رو جدی میگیره؟ دیو سپید به نحوی مرگ رو به ذلت ترجیح میده و میشه گفت با تمام وجود مبارزه نمیکنه.
رستم جگر دیو سپید رو بیرون میکشه و با سه قطره از خونش بینایی به شاه و سپاه ایران برمیگرده. به نظرم این قسمت راجع به خون جگر، عدد سه و بینایی یکی از مهم‌ترین نمادگرایی های کل داستان رو داره که باید بیشتر راجع بهش تحقیق کنم و بعدا مفصل‌تر مینویسم.
Profile Image for Maryam.
66 reviews4 followers
April 8, 2024
خودِ شاهنامه که بیسته، ولی نحوه‌ی قصه گویی توی کتاب رو دوست نداشتم.
Displaying 1 - 3 of 3 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.