از زمانی که به خاطر دارم و دوران کودکی، آسمون شب همیشه خیره به خودش میخکوبم میکرد. نمیدونم توی اون سیاهی بیانتها دنبال و یا منتظر چی بودم.
ناشناختههای فضا همچنان اعجاببرانگیزه و هر از چند گاهی هم که دید چشمنواز و تازهای بهش پیدا میشه، بینندگانش رو به تحسین این زیبایی بیحدومرز وامیداره.
روزگاری تصور اکتشاف فضا، سیارات دیگه و زندگی در اونها همونقدری محال به نظر میرسید که وجود رودخانههایی در مریخ.
صرفنظر از قدمهای ابتداییای که امروزه برای این امر برداشته شده به قرنها بعد فکر کنیم. کار رویاپردازی آدم از گذشته تا به امروز همین بوده؛ چشماندازی به فردای دور و در ظاهر به دور از دسترس. تصور ممکنها و ناممکنها و طی کردن راه -در اینجا- چندصدساله ظرف یک دَم.
حرف از فردا شد؛
این انسان جاهطلب بعد از سکونت در سیاره سرخ به حد کمالش رسیده یا پاش رو فراتر گذاشته و خواهان چیزهای بیشتریه؟
دنیایی که انسانهای درش نه تنها مریخ که تمام منظومه شمسی رو تحت اختیار خودشون دارن چه شکلیه؟
آیا بعد از طیکردن این راه و مسیر طولانی از سیاره خونهشون، به رستگاریای که دنبالش بودن رسیدن؟
تمام مشکلات و سیاهیهایی که هر کدوم به نحوی بر زندگی و جامعههاشون سایه انداخته بود رفع شدن و از بین رفتن؟ یا اینکه تاریکی همیشه راه نفوذش رو پیدا میکنه؟
وقتی همهچیز به پایان خودش برسه، زمانی که آخرین نورها در حال تابیدن باشن و واپسین ذرههای جهان در حال ریزش، چه کسی باقی میمونه تا اونچه که روزی تاریخ آدمها بوده رو روایت کنه؟
«ی» در حالیکه در انتهای زمان، لبهی آخرین سیاهچالهی جهان نشسته، شروع میکنه به تعریف داستان محبوبش از آدمها، از دوقلوهای بهرام:
سال ۱۶۹۹ شمسیه و چندروزی بیشتر تا تحویل سال باقی نمونده. ایستگاه فضایی بزرگی در مدار مریخ قرار داره که مشهورترین دبیرستان نظامی، به نام نادی الشبابئه و ماجرای ما حول دوتا از دانشآموزان اون، دوقلوهای تاش، تارا و تمیم جریان داره.
زمانیکه مرخصیشان ملغی و به دبیرستان احضار میشوند، افرادی تا دندان مسلح به نادی -جایی که هیچ آدم عاقلی فکر شبیخون به آن را از سر نمیگذراند- یورش برده و تارا را به اسارت میگیرند و با خود میبرند.
در حینی که دوقلوها از هم جدا افتادن و گذشتهشون در حال چنگاندازیه، زخمهای کهنه سر باز میکنن و تارا و تمیم خودشون رو مابین دسیسههای بزرگتری پیدا میکنن. آیا آن دو قبل از اینکه فرصتی باقی نمونه راهی برای جلوگیری از تهدیدهای موجود پیدا میکنن؟
✨
✨
✨
رودخانههای مریخ؛
داستان دنیای اعجابآور فردا.
قبل از هرچیزی پیشگفتار خوندنیای که در ابتدای کتاب بود اشتیاق بهش رو دوچندان میکرد؛ کلام شیوا و گیرای آقای شهرابی هرکجا که باشه چیزی برای ارائه و افزودن به مخاطب تو آستین خودش داره.
در دل داستان، چیزی که در وهله اول با اون مواجه میشیم راوی بینظیریه که افسارمون در دنبال کردن ماجرا در دستان اونه و زمانی که به اشتباه خیال برمون میداره و فکر میکنیم داستان رو از دید دوقلوها دنبال میکنیم، «ی» گاه و بیگاه قدرتنمایی میکنه و یادمون میآره که ماجرا طبق خواسته اون پیش میره و ما اون رو طوری که مدنظرشه میخونیم.
«ی» شخصیتیه که بیاندازه مشتاقم در آینده بیشتر دربارهش بخونم. اینکه کیه و از کجا اومده و سرانجام بعد از تموم کردن روایتش در انتهای دنیا چی به سرش میآد.
(کاری که توی فصل گریز ناگزیر کرد ولی نابخشودنیه. شوک و ضربه روحیای که اونجا وارد شد حتی با نتیجه انتهای داستان هم پاکشدنی نیست👨🏻🦯)
بعد از اون، دنیای کتاب و نحوهای که روزگار طی اون سالها سپری میشه.
مطالبی که ابتدای فصلها آورده شده و همچنین توضیحات ریز و درشتی که در جریان داستان بیان میشد، بهگونهای بودن که بدون اینکه کسالتبار جلوه کنن، اطلاعات علمی و یا مربوط به جهان اون روز، که در شرایطی و با استناد به بعضی کتابهای عت دیگه میتونست خستهکننده باشه، رو در اختیار قرار میدادن.
پیوست علمی و توضیح تفکر پشت موارد، کلمات و اتفاقات جاری در داستان از اقدامات جذاب دیگه بود. مخصوصا مطالبی که در فصل سیاوشخوانی و حمله سایبری آورده شده بود و نشون میداد که پشت چنین بخش نفسگیری از داستان، پشتوانهی علمیای هم در کاره و سراسر ناشی از خیال نیست.
افزونههایی که در بدن شخصیتها کار گذاشته شده بود، فضاناوها و مکاها هر کدوم چشمهای از خلاقیت جاری در این دنیا بود.
در ابتدای داستان بخشی بود که جالب جلوه کرد: تارا از تهدید کوچککردن افسری که روی مخش رفته بود حرف زد. و اون زمان که هنوز اطلاعات زیادی از تکنولوژیهای موجود بهدست نیومده بود، این فکر پیش میاومد که شخصیت در حال شوخی کردنه یا واقعا همچین تواناییای رو داراست.
گمونم جملهی «بشخصه عاشق بکاستوریام» رو تقریبا توی همه یادداشتهای کتابیم بهکار برده باشم. پیشبرد همزمان جریان اصلی داستان و همینطور اتفاقات گذشته، کنجکاوی برای ادامه مسیر رو دوچندان میکرد.
شخصیتهای کمابیش گذرا و زیادی معرفی شدن در طول داستان و بهجز موارد معدودی که در هر بازه تمرکز اصلی ماجرا روی اونها بود، از باقی غفلت میشد. مایلم از سونار و یوا بیشتر بخونم و بدونم. و امیدوارم از اینیکا، جدای از نقشش در ادامه مسیر داستان، بکاستوریهایی از زمان انسان بودنش داشته باشیم در جلدهای آینده.
ترکیب شدن ادراک انسانی با ماشین و یا در یک کلام چیزی که اینیکا به اون تبدیل شده بود، شاید از جمله مواردی باشه که مخاطب امروزی توی مطالب عت چشمش به دنبالشه.
بازیای که در بخش کوتاهی در ابتدای داستان درون دبیرستان صورت گرفت هم جذاب جلوه کرد، اگه میشد در قالب پیوستی به قوانین و مقررات و نحوه انجامش اشاره میشد جالب میبود.
افسانههایی که درباره مدرسه وجود داشت، بابا یاگا، بینظیر بود و قابل لمس. صرف نظر از تمیم که با استدلال زیر سوال برد راستی ماجرا رو، گوشهی ذهن باورم بهش رو حفظ میکنم. (جای فضاییهای واقعی خالیه)
ماجراهای جسته و گریختهی داستان به خودی خود کشش و جذبهی کافی برای همراه کردن مخاطب رو دارا هستن، ولی وقتی همه اینا میخواد کنار هم قرار بگیره و به اون هدف بزرگ اصلی ختم بشه یهکم وضع فرق میکنه.
خب، از اول داستان اگه بخوام پیش برم، حرف از یه ماموریت مهم زده شد که در نتیجهش دستور دادن تارا و تمیم برگردن و حرفی از چیستی اون زده نشد.
بعدترش هم که به دبیرستان حمله شد و تارا رو بردن و تا به زمین رسید و به بهار سپرده شد ما همچنان نمیدونستیم دلیل پشت همهی اینها چیه، که تموم این اتفاقات به چه خاطر دارن رخ میدن. ماجراها رو میخونی و دنبال میکنه ولی یه حفره خالی و یه سوال «خب چرا؟» همیشه گوشهی ذهن باقی میمونه. و زمانی هم که توضیحات لازم داده میشه دیگه عملا بخش اعظم کتاب سپری شده و چیزی تا پایان نمونده. این ذهنیت برام به وجود اومد که با احتساب اون خلا طولانیمدت، انتظار سرنوشت متفاوتتر و اتفاق حساستری رو نسبت به یه اقدام به قتل، برای تارا داشته باشه.
در اخر، تصویرسازیهای جذابی که هرچه بیشتر و بهتر به تصور فضای داستان و موقعیت کمک میکردن و بهبود میبخشیدن تجربه خوندن رو.
مشخصاً برای اثر وقت گذاشته شده و پشتش مطالعه زیادی بوده و نتیجهی نهایی هم در مجموع خوندنی و دلچسبه و زیبا روایت شده.
امیدوارم زود بتونم مجددا همراه بشم با ادامه مسیر دوقلوهای بهرام.
3.75/5🐦⬛️✨