من إنتاج إذاعة البرنامج الثقافي: سيزيف و الموت.. Sisyphus and Death تأليف الكاتب الفرنسي: روبير ميرل .. Robert Merle ترجمة: فتوح نشاطي إخراج: هلال أبو عامر بطولة: "صفية إسماعيل" في دور "أرستيه" "أبو ضيف علام" في دور "سيزيف" "سيد الريس" في دور "الموت" "نبيل دسوقي" في دور "الصحفي" "سعد الغزاوي" في دور "إله الحرب" "محمد شريف" في دور "العين الأول" "عبد العظيم بدار" في دور "العين الثاني" "فاروق حنفي" في دور "العين الثالث"
Born in Tebessa located in ,what was then, the French colony of Algeria. Robert Merle and his family moved to France in 1918. Merle wrote in many styles and won the Prix Goncourt for his novel Week-end à Zuydcoote. He has also written a 13 book series of historical novels, Fortune de France. Recreating 16th and 17th century France through the eyes of a fictitious Protestant doctor turned spy, he went so far as to write it in the period's French making it virtually untranslatable.
His novels Un animal doué de la raison (A Sentient Animal, 1967), a stark Cold War satire inspired by John Lilly's studies of dolphins and the Caribbean Crisis, and Malevil (1972), a post-apocalyptic story, were both translated into English and filmed, the former as Day of the Dolphin. The film The Day of the Dolphin bore very little resemblance to Merle's story.
He died of a heart attack at his home La Malmaison in Grosrouvre near Paris.
"عصیان یک میرا" طبق افسانهها سیزیف پادشاه مکار و حیلهگری بوده که خدایان را به بازی میگرفت و نقشههای آنان را بیاثر میساخت.
این بار او میخواهد یک بار برای همیشه بشر را از سلطهی بی چون و چرای خدایان برهاند و پایانی بر جبر بسازد. غافل از اینکه هیچ نجاتدهندهای نمیتواند برای بشر کاری انجام دهد، تا زمانی که انسان به آگاهی برسد و خواهان جنگ و مرگ نباشد.
"نمیدانستم که انسانها خودشان مرگ و جنگ را انتخاب میکنند و خواستار آنها هستند!"
از خواندن این نمایشنامه با ته مایهی طنز بسیار لذت بردم. ایدههایی که روبر مرل در نوشتههایش دارد، بینظیر است.
هیچوقت نمیتوانستم تصور کنم که میراها، خودشان هم با مرگ ساخت و پاخت داشته باشند!
گفتار اندر معرفی سیزیف و مرگ سیزیف و مرگ نمایشنامهایست به قلم جادوییِ «روبر مرل» که در ایران توسط آقای «احمد شاملو» به فارسی برگردان شده است. نخستین بار ترجمهی آقای شاملو توسط «نشر کتاب زمان» در سال ۱۳۵۷ توفیق چاپ یافت اما همانند سایر کتابهای با ارزش روبر مرل در ایران همچون: «جزیره»، «مادراپور»، «قلعه مالویل»، «شنبه و یکشنبه در کنار دریا» و ... تجدید چاپ نگردید تا اینکه «نشر نگاه» در جلدِ چهارم از مجموعه آثارِ آقای احمدشاملو این نمایشنامه را گنجانده است.
گفتار اندر داستان سیزیف و مرگ این نمایشنامه یک تراژدی نیست اما هستهی آن برگرفته از داستانی در مورد شخصیتهای تراژیک و اساطیری یونانی باستان از جمله: زئوس(خدای خدایان)، اوژن(دختر ازوپ یعنی خدای چشمهها)، آرس(خدای جنگ) و سیزیف(پسر ئهئول یعنی پادشاه کورینت) تشکیل شده است. از شخصیتهای تراژیک که بگذریم به بنمایهی این داستان میرسیم که روبر مرل خلاقانه از آن الهام گرفته است: زئوس(خدای خدایان)، چشمش به «اوژن» که دختر بینهایت زیبایی بود میافتد و آب از لب و لوچهاش سرازیر میشود و همهی قدرت خداییش را به کار میاندازد که قرش بزند و از راه به درش کند و نهایتا موفق میشود. در این حین «سیزیف» که از آن محیط رد میشد، زئوس را دیده که دخترِ خدای چشمهها(ازوپ) را به بغل گرفته و با خود برده و خبر را به خدای چشمهها میرساند. نهایتا زئوس که خدای خدایان بود به شکلی رضایت خدای چشمهها را جلب میکند اما وقتی به این فکر میافتد که این بلوا را سیزیف با خبرچینی به پا کرده با او چپ افتاده و «خدای مرگ» را به سراغش میفرستد تا تنبیهش کند، مجازات سیزیف هم این است که در جهنم سنگی را از مسیری شیبدار به بالا ببرد و درست وقتی که به اوج رسید سنگ به جای اول برگردد و روز از نو روزی از نو.
شخصیتهای نمایشنامه را خبرنگار، سیزیف(صاحب مسافرخانه)، آریسته(همسر سیزیف)، مرگ(عزرائیل)، آرس(خدای جنگ) و سه تن از ثروتمندان شهرِ کورینت تشکیل میدهند. ماجرای داستان از این قرار است، که عزرائیل به سراغ هدفش آمده اما هدفش با زرنگی نیت جاودانگی دارد و میخواهد از مرگ بگریزد، تا اینکه ... .
کارنامه من عاشق تراژدیها هستم و با اینکه این نمایشنامه یک تراژدی نبود اما «روبر مرل» که یکی از نویسندههای محبوبم به حساب میآید باز هم موجبات شگفتی من را فراهم آورد! با خواندن این نمایشنامه هم با شخصیتهای جدید از اساطیر یونان باستان آشنا شدم و هم از خواندن یک نمایشنامهی روان و خواندنی همانند سایر کتابهایی که از مرل خواندهام لذت بردم. اگر هر نویسندهای جز روبر مرل، نویسنده این نمایشنامه بود برایش سه ستاره منظور میکردم اما چون به روبر مرل تعلق خاطر دارم، با ارفاق چهارستاره را برایش منظور مینمایم و خواندنش را به سایر دوستانم پیشنهاد میکنم.
دانلود نامه فایل پیدیاف این نمایشنامه را ساخته و در کانال تلگرام آپلود نمودهام، در صورت نیاز میتوانید آنرا از لینک زیر دانلود نمایید: https://t.me/reviewsbysoheil/422
یه نمایشنامه خیلی کوتاه و جمع و جور، جالبه که مرل چطور این شخصیت های شناخته شده رو توی این صحنه و با یک تمرکز متمایز کنار هم جمع کرده، هرچند من اگر بودم باز هم از بعد تراژیک داستان مینوشتم، اما تصور دنیای بدون مرگ، تجربه جدیدی بود که در این کتاب بهش برخوردم.
پ.ن۱: اینا همش دستگرمیه برا اینکه بالاخره اسطوره سیزیف کامو رو بخونم، نمیدونم کی، ولی تا آخر دنیا اسم سیزیف ببینم یاد کامو میوفتم، همونطور که وقتی اسم پرامتیوس رو بشنوم اول از همه دلم برای سیرسه تنگ میشه. پ.ن۲:معمولا توی هر کتاب مرتبط با اساطیر یونانی، یک شخصیت، یک فانی یا یک نامیرا از همه بیشتر برام جلب توجه میکنه و اینجا با آرس آشنا شدم، به نظرم یه بزن بهادر واقعی بوده و این خصوصیتش برام جالبه@^@
مرگ به طرف آقایان نگاه میکند(با شوق و لذت وافر) : آخ که چه مردم شرافتمندی!...چه لذتی میبرم از تماشای شما!... چه «میرا» های دوستداشتنی و محبوبی!...ای میرا های پرقدرت و توانا! ای میرا های وظیفه شناس! ای میرا های واقعاً میرا! به. که من چه قدر قیافه شما را دوست دارم! به. که چه قدر روح شما به روح من نزدیک است!
"لم يعد لليأسين جدوى من اليأس" سمعتها كمسرحية من البرنامج الإذاعي على اليوتيوب.. وببساطة كيف سيكون العالم إذ لم يعد هناك موت؟
سيزيف شخص اعتاد كل يوم على الاستيقاظ في السادسة صباحًا لفتح المكان الذي يعمل فيه بعد ان يغسل الأقداح ويحضر القهوة ويمسح الطاولات ويفرشها ثم يخدم على الزبائن وفي الليل يُرجع الكراسي داخل المحل ويقفل .. وهكذا كل يوم نفس الروتين. يأتي اليوم الذي يسرق فيه من الموت قلمهُ فيعجز الموت عن اخذ الأرواح وينقلب العالم بعدما لم يعد للخناجر والسموم جدوى.. لم يصبح للأنتحار معنى. توقفت الحروب.. وانتهى الطاعون. يأتي إله الحرب ليحزر سيزيف من انه إذ لم يرجع القلم فأن الإله سيجعله يدحرج حجرًا كل يوم صعودًا وفي نهاية اليوم ينزل الحجر أسفل ليعاود سيزيف في اليوم التالي للدحرجة صعودًا..وهكذا يظل سيزيف في جحيمه. لم يرتعب سيزيف وقال له ان حياته على الأرض تشبه ذلك الجحيم. ويقول: "لان الآلهة حتى اليوم تقتل الناس إرضاءً لشهوة القتل والناس تقتل الناس ليتشبهوا ويتعادلوا بالآلهة لكن من الأن فصاعدًا لا الآلهة ولا الناس يستطيعون القتل إني إذًا لم اعدل الناس بالآلهة لا بل جعلتهم متساوين في العجز عن ارتكاب الشر إن عهد الموت قد ولى.. نعم ولى.. فأي عالم سيولد لنا ايتها العدالة؟ الآلهة نفسها لم تسطيع بعد اليوم أن تذنب"
وفي عالم لا تقدر الآلهة على لمس البشر، يأتي الأعيان يترجون سيزيف بأن يرجع الموت ما اخذهُ منهُ لأن الرعاع (أي الفقراء) يثورون الأن على اسيادهم.. فيجيب سيزيف بأن تلك العدالة فيسخطوا عليهِ بأنهم رعاع ليسو في مستواهم ولا يفكرون كما هم يفكرون.. ولا يأتيهم من سيزيف غير الرفض.. حتي ييأسو ويقررون الذهاب..
ولكن الموت يخبرهم انهم يستطيعون اخذ القلم من جيب سيزيف عن طريق الدعابة واللعب وهكذا يحدث ويرجع للموت سلطانهُ، ويذهب سيزيف لجحيمهُ الأبدي.
"ما كنت اتصور أبدًا ان الناس يتحدون يومًا مع الموت"
سيزيف: " ماكنت أتصوّر يوماً أن الناس يتحدون مع الموت .. "
الناس اعتادوا الشعور بالخوف من الموت، لكن فكرة الخلود وإن كانت أمنية كل شخص إلا أنها مخيفة .. يصعب العيش معها تخيّل أن تجرّد كل شيء من الموت، لا الأسلحة تقتل ولا الطاعون يبيد ولا الجيش يحسم المعارك ولا الحريق يخنق.. القانون لن يكون ذا قوة إن لم يرعب الرعاع بالموت ..
كتاب: سيزيف والموت الكاتب: روبرت ميرلي ====== كثير من الناس يعلمون من هو سيزيف ويعلمون الصخرة، صخرة سيزيف هي ال��خرة التي عوقب بها سيزيف نتيجه لخداعه للموت وكره الآلهة له، لم يخدع سيزيف الموت مرة واحدة إنما خدع الموت مرتين وبالتالي حكم عليه في النهاية أن يدحرج صخرة عظيمة من أسفل الجبل إلا أعلاه، ثم ما إن ينتهي حتى تعود الصخرة إلى البداية مرة أخرى، عقاب أبدي وفعل بلا جدوى وعبثية لا قيمة لها وهذا ما يدور عليه الكتاب.
عندما يحدث الموت سيزيف عن أنه لو لم يفك وثاقه فإنه سيحكم عليه بدحرجة الصخرة إلى الأبد يخبره سيزيف ساخرًا بأن حياته على الأرض هي عبارة عن دحرجة الصخرة حتى وإن كانت هذه الصخرة لا تبدو للجميع كذلك، نستيقظ صباحًا نفعل نفس الأفعال عديمة الجدوى ثم ينقضي اليوم ونكرر أليس هذا عين ما حكم على سيزيف به؟
سيزيف هو ابن أيولوس ملك ثيساليا، وقد تزوج من ابنة اطلس، خدع الآلهة وأفشى سر الإله زيوس، غضب زيوس منه وأرسل له إله الموت فقيده ولم يرد الموت، وبالتالي لم يعد أي إنسان يموت، أرسل زيوس بعد ذلك إله الحرب ومات سيزيف في النهاية ولكنه كان قد أوصى زوجته ألا تضع العملات المعدنيه معه عند الموت، واحتج بعد موته على ذلك وطلب أن يعود لأيام ثلاثة ولكنه لم يمت وتركته الآلهة حتى مات في النهاية، وحينها حكم على سيزيف بدحرجة الصخرة إلى الأبد.
الإنسان مشغول بالحياة وبالتالي هو مشغول بالموت ولا شك، كثيرون يؤلمهم الموت ولكـن هل نستطيع تحمل هذه الحياة للأبد؟ هل يستطيع الإنسان أن يعيش هاهنا إلى الأبد؟ خلق للأبد ولكـن أي أبد؟ هل هذا الأبد يستحق كل هذه المعاناة؟ كثيرة هي الأشياء التي كانت ستتغير لولا وجود الموت، أشياء كثيرة كانت ستقال، حق كثير كان سيوجد، هل كانت الحياة تحتملنا لولا وجود الموت؟ هل يكون لقول الحق معنى بغياب الموت؟ كثيرة هي الأشياء التي كانت ستختلف لولا وجود الموت، وماذا عن الخائفين؟ ماذا عن من يتمنون الموت ويحبونه ويجدونه نهاية لحياة طويلة من التعب هل سيصابون بالجنون أم أن الجنون سيختفي مع الموت أم سيكثر حتى يكون هو المسيطر!
في سيزيف والموت يتآمر الجشع مع الموت لإنهاء حياة سيزيف وعودة الموت مرة أخرى، ويبقى سيزيف يرسف في أغلاله أبدًا، ينتهي الكون وتبقى عبثيته لازمة وحاضرة.
في البداية يحضر شاب صحفي إلي بيت سيزيف، هناك يسأل عن الموت فيأتي له الموت ويتحدث معه عن أن سيزيف قام بخداعه وسرقة قلمه الذهبي، فيما بعد يصل سيزيف نفسه ويدور حواراً بين الموت وسيزيف بعد أن يطلب الموت من سيزيف ان يعيد إليه القلم الذهبي، لكن سيزيف يرفض ويسخر من الموت بعد ان يتفق مع الموت الشاب الواقف معهم على قوة الالهة وعلى ضعف البشر.
يحضر آريس إله الحرب، يقول آريس للصحفي أن يكتب 3 كلمات: الجيش، الوطن، الحرب، وزيوس.. فيعترض سيزيف قائلاً بأنهم أربعة كلمات وليست ثلاث كلمات، ثم يحكم زيوس على سيزيف بالعقاب وهو أن يرفع سيزيف صخرة طوال اليوم فتدحرج إلي الارض فيعيدها إلي القمة مرة أخرى، ولكن سيزيف لا يعترض كثيراً بل يرى أن الامر واحد، لانه يعمل ما يطلبه منه زيوس يومياً بطريقة أخرى، فهو على حد قوله يصحو من نومه يومياً ليقوم بالكثير من الانشطة مثل القهوة والطعام ويعيد ذلك كل يوم.
يأتي البعض برسالة إلي سيزيف، يطلبون منه ان يفك الحال الذي قام بعمله لان الرعاع يطالبون بتوزيع الاراضي، ويقولون له حفاظاً على الوطن والتجارة والطبقة الرفيعة أن يعيد إلي الموت قلمه كي يتخلصوا من هذا العناء لأن العامة اصبحوا يريدون المساواة والشرطة والجيش لا يستطيع ايقاف هذا.
في النهاية يتحد الناس معاً مع الموت ضد سيزيف، ويعيدون إليه القلم الذهبي.
أسطورة سيزيف سيزيف أو سيسيفوس كان أحد أكثر الشخصيات مكراً بحسب الميثولوجيا الإغريقية، حيث استطاع أن يخدع إله الموت ثاناتوس مما أغضب كبير الآلهة زيوس، فعاقبه بأن يحمل صخرة من أسفل الجبل إلى أعلاه، فإذا وصل القمة تدحرجت إلى الوادي، فيعود إلى رفعها إلى القمة، ويظل هكذا حتى الأبد، فأصبح رمز العذاب الأبدي.
هذا الكون الفسيح الذي يستعصي تخيل حدوده على الكثيرين، والذي يقف عنده الفيزيائيون والفلكيون في حيرة من أمرهم، غالبا ما ينتهي بهم - أيًا كانت معتقداتهم - إلى حقيقة مطلقة، لا يختلفون حولها؛ هو أن لهذا الكون إلهًا، مسؤولًا عن حركته الانسيابية، التي تسير في تناغم مذهل، يَقصُر العقل عن استيعاب مداها! غير أن أهم ما اتفقوا عليه؛ أن أصغر ذرة فيه ترتبط – بشكل أو بآخر – بهذه الحركة، وتدور معها في سيمفونية واحدة، لا تميل أو تنحرف عن المسار.
اذا حدث أي خلل بسيط في هذه السيمفونية سيؤدي إلي تعطيل كل شئ في هذه الحياة.
إنَّ فكرة الخلود مرعبة كفكرة الفناء نفسه بل وربما أشد رعبا حتى نطق سيزيف كلماته الأخيرة متعجبا: "ماكنت أتصور أبدًا يوما أن الناس يتحدون مع الموت" تدور المسرحية حول سيزيف الرجل الذي سلب الموت قوته وعرَّاه عن قدرته الأمر الذي جعل الناس على عكس المتوقع يثورون عليه بدلًا عن شكره الشيء الذي أدهشه إذ كان للموت رهبة ومخافة في قلوب الرعاع والمتعدين على القانون مما يجعلهم يلتزمونه ولا يحيدون عنه خوف العقوبة فلما ذهب عنهم قلب موازين العالم رأس على عقب.
"سيزيف: " ماكنت أتصوّر يوماً أن الناس يتحدون مع الموت يصارع الناس الموت من اجل حياة مديدة والكثير منهم يداعبه حلم الخلود الذي ان حصل يصيب الناس بالخوف و الفزع ما الاختلاف في معاقبة احدهم بدحرجة الصخرة من و الى اليس هذا الروتين القاتل هو ما نعيشه يوميا ما فعلناه الامس نكرر اليوم هذه العبثية و التكرار الملل الا يفضل الانسان الموت عليه قصة عظيمة
تحدى الموت لكن ليس الهة الاوليمب وحدهم من اعترضوا بل البشر ابضا بل اقرب اصدقاءه فتحالفوا عليه واستخدموا الخديعة والمكر لِما اكتشفوا من الوجه الاخر للموت وانه ليس ذاك الذى يسبب الفقد والحزن فقط بل له يد فى تحقيق العدل والاتزان على الارض
أجمل ما في المسرحية الحوار، فهو يجمع بين العرض المكثف للفكرة وخفة الظل، ولكنها في المجمل مسرحية بسيطة تعالج فكرة كبيرة بصورة مبسطة وليس على مستوى عميق كما في انقطاعات الموت لساراماجو على سبيل المثال