جای من اونجاست، اون طرف این دیوار. با همهی اونهایی که دارن عزیزانشون رو از دست میدن؛ با خواهرم. من باید با خواهرانم بمونم، با کسانی که وقتی صدام میزنن میگن: یا اختی؛ و باید با مادرانم بمونم، مادرانی که وقتی صدام میزنن میگن: یا ابنتی.
_
هیچکس به اندازه ما که توی خاورمیانه زندگی میکنیم این کتاب رو درک نخواهد کرد
«همهمون مثلِ انعکاسِ باورنکردنیِ تصویری در آئینهی یک رؤیا هستیم، مثلِ تصویرِ انسانهایی که خیلی وقت پیش به قتل رسیدن. هیچ مصالحهای ممکن نیست. سرزمینهای زیادی به یغما رفتهاند، بچههای زیادی کشته شدهاند، اتوبوسهای زیادی منفجر شده و تجاوزهای خیلی زیاد و قتلهای بیشماری رخ داده. چهطور میتونیم فراموش کنیم که اونها چی به سر ما آوردهاند؟ چهطور میتونیم از یاد ببریم که ما چی به سر اونها آوردهایم؟ پس همه رو نادیده میگیریم. هر وقتی که لازمه بهشون حمله کنیم، حمله میکنیم و هر وقتی که باید از خودمان دفاع کنیم، دفاع میکنیم. بدون شمردن کشتهشدههای اونها کشتههای خودمون رو میشماریم و هر وقتی که تعداد کشتههای اونها بیشتر از کشتههای خودمون باشه جشن میگیریم و شادی میکنیم و برمیگردیم به ساحل دریای خودمون. اونها هم برمیگردن به ساحل دریای خودشون. خب جنگه دیگه. جنگی که باز هم هزار سال دیگه طول میکشه. یک گور جمعیه، گوری که باید بپریم توش. برای اینکه همهمون سوگوار رؤیای ازدسترفتهی مشترکی هستیم. رؤیایی که هیچوقت براش اشک نریختیم. رؤیای زندگی کردن باهم بین آسمون و دریا. رؤیای درکنارهمبودن، رؤیای ساختن یک شهر جمعی، شهری با دروازههای همیشه باز به روی هر دو طرف. اگرچه این رؤیایی مرده و غرقه در خونه، ولی باید دوباره باورش کرد، دوباره زندهاش کرد. برای اینکه دیگه هیچوقت از روبهرو شدن باهم و نگاه کردن تو چشم همدیگه به لرزه نیفتیم. برای همینه که حتی اگه ناامیدکننده باشه، حتی اگه از پیش شکستخورده باشه، باید از همهی اونهایی که ساکت موندهاند و حرفی نمیزنند بخوایم که حرف بزنن. باید این دمل چرکی تاریخ رو ترکوند.»
هیچ چیز دیگهای به جز این معنایی نداره، هیچی به جز پرندههای نامرئی تقدیر و شانس، همونایی که میان و میرن و ماها رو به دلایلی که نمیفهمیمشون میندازن تو بغل همدیگه، اما ما نمیتونیم به اون پرندهها نزدیک بشیم و حبسشون کنیم. فقط باید بذاریم توی نور زندگیمون پرواز کنن، نوری که سریعتر از ستارههای دنبالهداری میگذره که آرزوهامون رو بهشون میچسبونیم قبل از اینکه توی تاریکی شب خاطره محو بشن. همه چی به خودمون بستگی داره. همه چی به ما بستهست.