کتاب «از زخمهای نهانی» هفت نوبت دارد که هر نوبت پیرامون یک کلمه به نگارش درآمده است؛ راوی بخش به بخش از کلمات لایه به لایه رسوب برداری میکند، به دل آن کلمهها میرود و از آن چه که طی سالیان در آنها نهان شده پرده برمی دارد. او کلمات را در بسترها و زمینههای مختلف قرار میدهد و آن گاه بر آن نور میتاباند و بخشی از تاریخ یک فقدان را متجلی میکند.
آن چه که خواننده در کتاب پیش رو از نظر میگذراند نوشتههایی است در باب نوبت «آشپزی»، نوبت «سنّ»، نوبت «جزئیات»، نوبت «شاه»، نوبت «نامه»، نوبت «راز» و نوبت «مرگ».
به دلایلی از نوشتن دربارهی این کتاب ابا داشتم ولی دیدم اینقدر باید بنویسم که به نظرم جستار در فرایندی نابدلخواه این سالها در فارسی یک چیز آبکی قلم داده شد که با مقداری دست هم دادن خاطره و تأمل و روایت میشود فراهمش آورد اگر اگزوتیک باشید یا اقلیت یا هرجور «حاشیه» چه بهتر. صریح نوشتم که به دوستان خودم هم بر بخورد اگر خودشان را از این دست میبینند. ارزش این کتاب در همین است که به ایدهاش وفادار مانده و اگر جانی داشته راوی در تنظیم جستارها با ایدههای مشخص ریخته و خواسته بین داستان و جستار شخصی (چه ترکیب اضافی نچسبی) راهی پیدا کند برای گفتن و نگفتن در فارسی. و رد خوانده و دانستهها را پاک کند آنقدر که به نظر نرسد. دست ببرد از گذشتهی جمعی و میراث معاصر و قدیم ادبیات فارسی لغات را وارسی کند تا به چیزی برسد ولی یک جا حاضر نیست برای پیش بردن حرف یا حاجت آوردن یا رخ نشان دادن از فوکو یا آدورنو حرفی بیاورد حالآنکه آن حرف در کتاب «اجرا» شده مثلاً در آشپزی و جزئیات و مرگ. این اجراشدن چیز کمیاب است. حرف هست ولی اجرا نه. ارزش کمنظیر «صادقیه در بیات اصفهان» برای من همین بود که اول (و هنوز تنها) نمونهی اجرای متن در خواندن متن دیگر بود / هست. نوش جان نویسندهاش که توانسته و خوشا به حال خواننده اگر بتواند از موضع خالهزنکیِ «وای اینجا کی رو داره میگه» «عه راوی اینجا گفت فلانطور شده نکنه در زندگیش واقعن فلان شده» عبور کند و با متن به مثابه متن رو برو شود و این قاذورات را برای اینستاگرامبازی نگه دارد.
بورخس اول یکی از سخنرانیهایش میگوید پس از این همه باری که جلسات درس و سخنرانی ارائه کردهام نکتهای فهمیدهام. نکته چیست؟ میگوید فهمیدهام که مردم مضامین شخصی را به مباحث عمومی ترجیح میدهند، چیزی که ملموس است و متقن را از مفاهیم انتزاعی و ابسترکت بیشتر میپسندند. با این مقدمه بحث خودش درباره «نابینایی» را شروع میکند و چیزهایی از تجارب خودش میگوید که فردیست نابینا.
مجموعهی «از زخمهای نهانی» دو جستار خیلی خوب دارد. یکی دربارهی آشپزی، یکی دربارهی جزئیات. در این دو جستار نویسنده به آن لمِ خواستنیِ جستارنویسی دست یافته. ترکیبی از خاطرات شخصی که در گذر زمان میشود معانی عامتری بر آنها سوار کرد. داریم به همان توصیهی بورخس نزدیک میشویم؛ شاید بتوان به اختصار جستارِ امروزی را هم متنی دانست که دو مولفه دارد، اولی تجارب شخصی، دومی توان تحلیل این تجارب به شکلی که حکمتی از آن استنتاج شود یا حتی استنتاج هم نه (مگر ما کی هستیم؟)، صرفا خردی عام (یا شاید عام نه، جهانشمول) زینت تجارب خاصمان شود. شاید برای همین است که جستارنویس باید «سن و سالی» ازش گذشته باشد. هنر جستارنویس یافتن تعادل میان این دو ستونِ جستار است. باید حواسش به تجربهی زیستهاش، به توان تحلیلش، به موضوعیت داشتن موضوعش باشد. آن دو جستار کذایی که خیلی دوستشان داشتم چنین حس و حالی داشتند. حرف از رابطهای شکستخورده بود و نویسنده با احتیاط گرد موضوع میگشت، اشارهای میکرد، جلوتر کمی «نظریهپردازی» میکرد، اما در نهایت آن دو جستار خوب جمع و جور شده بودند. تکه پارههای خاطرات به مرور تصویری میساخت از موضوع و دغدغهی نهانی نویسنده، موضوعی که نه لزوما آشپزی بود و نه جزییات، بیشتر به نظر میآمد اصل ماجرا همان کشتی به گل نشستهی رابطهاش بود. اما حیف که مابقی جستارهای مجموعه چنین کیفیتی نداشتند. سهم نظریهپردازی یا لفاظی یا رودهدرازی زیادی سنگین بود و شوقی به ادامهشان یا فهمیدن چند و چون موضوعِ میان سطور نداشتم. هر چه صفحات را ورق میزدم کمتر مییافتم، کمتر از خودش میگفت، عوضش میپرداخت به آن شِق دوم ماجرا؛ تلاشی زور زورکی بود برای استخراج حکمت از تجربهی زیستهای که توان یا جسارت یا میل به بیانش را ندارد. من دنبال اطلاعات بیشتری از آن موضوع اصلی بودم، از زنی که فلوبر میخوانده و در طبخ قیمه پیاز و گوشت را اول بیروغن تفت میداده و حالا نیست، حالا رفته، اما عوضش چی نصیبم میشد؟ اتیمولوژی فلان کلمهی مهجور و بعد تلاش و تلاش برای ربط دادنش برای چپاندنش در دل جستار. خود این کار هم فی نفسه غلط نیست. بستگی به این دارد که نویسنده کجای زندگیاش باشد. از مونتنی پیرمرد پذیرفتنیست که در انزوای برجش بنشیند و آن حکمت نابی که تولید کرده را تولید کند، از نویسندهی سی و چند ساله نه، هنوز برای این درجه از حکمت زود است، هنوز دوران روایت است و اندک اندک، بعد از گذر سالیانی، یافتن نظم و نسقی که این زندگی به ظاهر بیمعنی و نسبتا مشوش را معنا میکند. نمیشود در این مسیر تعجیل کرد. زمانش باید «فرا» برسد، مثل رسیدن میوه بر شاخهی درخت. میوهی کال را که بکنی هر چقدر هم در زرورق بپیچانی بیمزه است.
سهل و ممتنع مثل زخم باز شدن پای گذشته به امروز با «از زخمهای نهانی»
«سهل و ممتنع؛ کاری که هم ساده به نظر میرسد و هم به سادگی انجام شدنی نیست.» این تعریف را برای هرچیزی که واجد این توصیف باشد میتوان استفاده کرد. مثل اینکه دروازه خالی روبهروی آدم باشد ولی به جای اینکه توپ را با یک بغل پای ساده وارد دروازه کنی، بزنی به خال آسمان! یعنی در ظاهر ساده است ولی حجم استرس و اتفاقات آنقدر در آن لحظه زیاد است که کار ساده تبدیل به غولی بیشاخ و دم میشود و انجام دادنش راحت نیست. حتی مثالی که نوشتم هم نتوانست خیلی توصیف درستی از سهل و ممتنع باشد.
همه اینها را برای این نوشتم تا مثلا کار خودم را برای ورود به دنیای کتابی که قالبش مصداق سهل و ممتنع است، راحت کرده باشم، ولی نشد. کتابی که در قالب پرطرفدار این روزها در میان اهالی ادبیات نوشته شده! میگویم اهل ادبیات چون این قالب در بازار ادبیات ایران، قالبی نسبتا نو محسوب میشود و هنوز جا دارد تا به لایههای پایین مخاطب ادبیات و کتاب راه باز کند. هرچند کتاب و به ویژه ادبیات، در میان مخاطبان خیلی چندلایه نیست و با توجه به شمارگان کتابها معلوم است که خیلی خبری از لایههای متعدد نیست و باید اقبال نویسنده و مترجمی بلند باشد که کتابش از لایه ادبیات به لایههای دیگر راه پیدا کند و از شمارگان محدود این روزها گذر کند و خوانده شود. هرچند همانها هم که گذر میکنند و خوانده میشوند نزد اهل ادبیات فاقد مولفههایی است که این جماعت آن را نماد ادبیات و اثر ادبی و «فاخر» میدانند. بگذریم.
سخن بر سر کتاب «از زخمهای نهانی» است. مجموعه جستاری نوشته عماد مرتضوی. کتابی که نشر گمان آن را منتشر کرده است.
اول از همه برگردم به همان ترکیب ابتدای یادداشت: «سهل و ممتنع»! جستار، قالب ادبی این روزهای بازار ادبیات ایران، یکی از آن سهل و ممتنعهایی است که فعلا تا مدتها میتوان درباره چیستی و چگونگی آن حرف زد، نوشت، رد و یا قبول کرد! اصلا چرا راه دور برویم، همین «رمان». مگر درباره آن اتفاق نظر وجود دارد؟ مگر هرکس تعریفی نکرده و چیزی بر تعریف قبلی اضافه یا از آن کم نکرده؟ حالا چه توقعی داریم که جستار را بتوانیم تعریف کنیم و بگوییم چه چیزی هست یا چه چیزی نیست؟ کار آنقدر بالا گرفته که خود جستار هم به چند زیردسته تقسیم میشود و گره را کورتر میکند. برای همین بهتر است همینجا از خیر تعریف و توصیف و برشمردن عناصری که یک جستار را شکل میدهد گذر کنیم. برای رسیدن به شکل و شمایل جستار کاری جز اینکه نمونههای مختلف را بخوانیم و به یک تعریف ذهنی برسیم نداریم. البته میتوان نمونه موفقی را هم مثال زد و گفت این جستار است و باقی در دامنه این قله جاخوش کردهاند و حداعلی همین است که ما میگوییم ولی خب به تعداد خوانندگان متن ادبی، میتوان قله و دامنه داشت و این یعنی افتادن در بازی بیپایان تعریف «جستار چیست؟».
شما هم اگر خیلی کنجکاوید، با یک جستجو در گوگل و خواندن یکی دو کتاب (همانها هم نه کاملاند نه دقیق، بلکه بر اساس نیاز بازار منتشر شدهاند) شکل و شمایلی از آن را در ذهنتان بسازید و همان را جستار صدا بزنید.
عماد مرتضوی را با ترجمههایش میشناختم. سه کتاب از بارنز، دوده و آنتریم در مجموعه «زندگینگارهها»ی گمان چاپ کرده که قابلقبولاند. اینکه مترجمی خود دست به قلم شود، هم خوب است هم بد، چون این کار فینفسه یک دعوی است. باید دید میتواند از پسش بربیاد یا نه، نمونه خوب هم داشتهایم در این سالها و بهترینش احمد اخوت. کتاب قرار است جستارهایی باشد در موضوعاتی پراکنده که خط اتصالشان به هم، زخمی است نهانی در دل آدمی. همین یعنی موضوع خیلی کلی است. گل و گشاد است. هرچیزی میتواند زخم (و در عین حال مرهم) باشد و این، مقدمه مولف درباب چرایی کنار هم قرار گرفتن این جستارهای پراکنده را به «توجیه»ی بدل میکند برای انتشار کتاب. از این که بگذریم، مرتضوی نشان میدهد که ترجمههایش تا حد زیادی قلمش را نیز ساخته و وجه مترجمی وجودش در این کتاب آشکارا به کمکش میآید، نمونه ظاهریاش ارجاعات متعدد به لغتنامه است که بسیار هم جالب از آب درآمده. اما بعضی روایتها درنیامدهاند. آشکارا خامند و جای کار بیشتر دارند. قلابی را که باید در ناداستان بین خردهروایتها وجود داشته باشد و مهمترین وجه آن منطقی بودنش است، ندارد. چنین است که میشود بین بعضی پاراگرافها مربعی کار گذاشت و متنها را بدین ترتیب پارهپاره - یا حتی پارهپوره - کرد.
از مولف این کتاب، کتاب تالیفی دیگری ندیدهام. احتمال میدهم که کار اولش باشد. برای کار اول بد نیست این کتاب. شاید حتی میشد در نشری گمنام چاپش کرد.
یک ماجرا خیلی ساده است هواپیما بلند می شود ؛ مسیرش را می رود و در مقصد به زمین مینشیند . اگر هیچ حادثه ای رخ ندهد هرچه جعبه ی سیاه در دل خود دارد در مسیر بازگشت با سیر جریانهای جدید از نو نوشته میشود تا اتفاق خاصی نیفتد جعبه ی سیاه مدام پر و خالی می.شود حافظه ی جعبه ی سیاه به اندازه ی یک پرواز جا دارد تمام مکالمات هماهنگی ها با برج مراقبت ، مسیرها ، تلاطمات جوی و حتی آوازهایی که خلبان زیر لب خوانده ضبط میشود و در مسیر بازگشت پاک میشود ، انگار نه انگار . مسافرها پیاده میشوند به سالن ترانزیت می روند ، و بعد با چمدانهاشان در آغوش کسی در ایستگاه مترو ، در اتوبوس ... و بعد بعدی ها سوار میشوند و جعبه سیاه هیاهو را از نو جمع میکند . تنها یک فاجعه میتواند تمام صداها را نجات دهد . فقط فاجعه میتواند نگذارد فراموش شوی.
شلخته بود و در هم. ولی بعضی از بندها واقعا دلنشین بود. جستار مرگ رو خیلی دوست داشتم. نمیدونم به دلیل نزدیکی با صنعتی اصفهان بود یا چه، اما خیلی به دلم نشست.
اوایل کار برام یه مقدار سخت بود بعد ترجمههایی که از عماد خونده بودم و لحنی که ازش میشناختم با کتابی روبهرو باشم که خیلی از حساسیتهای خود عماد هم توش نادیده گرفته شده. مثل یک سری قواعد معروف. اما داستان راوی که جلوتر رفت فهمیدم چه خبره. چون به سواد عماد شک نداشتم در پی این بودم که بفهمم داره با مخاطب چهکار میکنه و فهمیدم. عاشق فصل «جزئیات» شدم و بعدش مطمئنتر از اینکه این کتاب از زبان یک دلسوخته نوشته میشه در اوایل فارغ شدن از یک فضای موهوم و تلخ: رابطه یا هر دورهای که خاطراتش مدام میاد سراغ نویسنده تا بیچارهش کنه. لحن انسان آشفتهحالی که در اون برهه مینویسه راستش همینه. چون انگلیسی و فارسی و قواعد نگارشی نمیشناسه اون دوره. برای همین اگه یه کم برید عقب و با درک این فرم برگردید و کتابو بخونین فکر میکنم مثل من ازش لذت کافی رو ببرین. خیلی وقت بود یه کتاب فارسی تألیفشده بهم مثل این کتاب نچسبیده بود.
کلماتت پشت هم میآمد و وزن تن من زیاد و کم میشد. راست میگفتی. داغ تکثیر میشد. چگالترمان میکرد. جمعیت مرگزدگان مرگامرگ هم، آداب مرگ دیگری را به جا میآوردند. اینها بازیهای من با واجها نیست. هر تیتر توست که میداند کجا را نشانه بگیرد که بیش و بیشتر بسوزد.
در آن سفر خیس آب دریا شدی. بستمات و بازگشتم به شهر. چیزی نگذشت که آن شب کذایی فرارسید و صفحه ۱۵۲ تو خیس اشک کسی شد که روزگار تا به اکنون اشکش را ندیده بود.
کتاب ناامیدم کرد. خود کتاب خوب بود، عماد مرتضوی کاربلد است، ظرافت دارد. اما وقتی دیدم تمام آن چیزهایی که تا حالا نوشتهام و آنها که فکر میکردم خواهم نوشت را در این کتاب ساختهتر و پرداختهتر آوردهاند ناامید شدم. وقتی دیدم ته این راه و سبکی که در نوشتن انتخاب کردهام(!) به چنین چیزی ختم میشود ناامید شدم. نه که بد باشد، نه، برای "رویا" بودن زیادی کم است.
عماد مرتضوی مترجم عکاسی، بالونسواری، عشق و اندوهه و فکر میکنم در این مجموعهجستار تا حد زیادی متأثره از سبک بارنز. هرچند مقداری سانتیمانتال هست اما جستارهای قابل توجهی هم داره، مثل نوبت راز که من واقعاً دوستش داشتم.
موضوع کتاب در شناسنامهش «داستان» ذکر شده. با این حال متن جایی بین داستان، جستار و ناداستان معلق است. یک فصل اول را که دوام بیاوری و رد کنی متن آهسته آهسته جان میگیرد و خواننده را با خودش همراه میکند. انگار نشستهای با دوستی، آشنایی گپ میزنی و او - متن - چانهش گرم شده و افتاده به گفتن بی وقفه و تو هم گوش میکنی و سر تکان میدهی. خیلی چیزها را قبول داری و خیلی حرفها برایت یادی تازهاند از موضوعی قدیمی.
وقت خواندن متن توی سرم هی فکر میکردم چه قدر به «عکاسی، بالون سواری، عشق و اندوه» بارنز شباهت دارد ادبیات و بنمایه کتاب اما مشکوک بودم که اخوت ترجمه کرده بود یا مرتضوی؟ نگاه انداختم و دیدم مترجم همین عماد مرتضوی بوده. بعید نیست نگارش و بازنویسی کتاب تحت تاثیر ترجمه آن اثر شکل گرفته باشد.
مرگ کسان از بودن ما میکاهد.هر که میمیرد بخشی از گذشتهی ما را از تکاپو میاندازد و فسیل میکند. وقتی خبر کسی را میرسد، به اولین چیزی که فکر میکنیم آخرین باریست که دیدار کردهایم. بعد به نوبت عقب میرویم و حضورهایش را قاب میگیریم. او و به همراهش تمام لحظات زندگی ما با او، به قابهای آویخته بدل میشود، به اشیائی زینتبخش در محفظهی شیشهای.
حدودا آخرهای سال نوی قبل این کتاب رو هدیه گرفتم و شروع کردم به خوندن. به ۱۰ شاید هم ۲۰ صفحه آخر رسیده بودم که کتاب رو زمین گذاشتم. فکر نکنم دوباره برگردم سراغش. یادمه ازش خوشم اومد ولی یه بخشهاییش توی ذوقم زد.