نهلان زندگی تابان و پسرش ایمان رو روایت می کنه،تابان که قربانی کودک همسریه و شوهرش رو از دست داده توی یه آپارتمان با پسرش زندگی می کنه یه روز مثل همیشه حنیف که یه تعمیرکار آسانسوره به ساختمون اون ها میاد و با ایمان آشنا می شه و کم کم به زندگی تابان و ایمان وارد میشه... در ابتدا شاید یک داستان معمولی به نظر بیاد اما اصلا اینطور نیست زهرا ارجمندنیا معمولا توی کتاب هاش همیشه به یه موضوع اجتماعی یا روانشناسی ورود میکنه و به اون می پردازه،نهلان اما اینطور نیست ،نویسنده تمام هنرش رو تمام حرف ها و افکارش رو تمام چیزی که از یک نویسنده ایرانی نسل جوان انتظار میره رو بیرون می ریزه. _پرداختِ خوب به مسائل سیاسی و اجتماعی چیزیه که تمام خواننده ها از نویسنده های ایرانی انتظار دارن و خب نویسنده ما رو از این مورد بی نصیب نزاشته گفتن از متروپل آبادان و آوار ساختمون روی سر مردم ،بی مسئولیتی و بی شرفی دولت ،عزادار شدن خانواده ها ،بیکار شدن مردمی که توی اون ساختمون کار می کردن،عاشق هایی که به وصال نرسیدن... _به قتل رسوندن مهسا/ژینا امینی حال و هوای اون روز ها،غم،اضطراب،ترس،امیدواری تموم اون لحظه ها رو برام زنده کرد و دوباره اون روزها رو زندگی کردم،خوندن از این ها وقتی میدونی تمومش واقعیه و تک تک اون لحظات رو خودت و وطنت تجربه کردید یه غم بی پایانه...
_کودک همسری،درد و رنجی که اون کودک می کشه،احساسات و عواطفی که توی اون زندگی ضربه می خوره و نادیده گرفته می شه و متاسفانه این فقط یه داستان نیست چرا که در واقعیت انسان های زیادی مورد این جنایت قرار میگیرن
_یکی از نکته های مثبت دیالوگ ها و حرف های رد و بدل شده ی حنیف و تابان بود که حنیف گفت"مادرا مقدس نیستند" چیزی که همیشه سعی داشتن توی مغز ما فرو کن با جمله هایی مثل {بهشت زیرپای مادرانه} و... چند جا نویسنده به این موضوع به طور کوتاهی پرداخت که مادرها هم میتونن اشتباه کنن،مادر ها انسان های کاملی نیستن،مادرها و پدر ها هم می تونن به بچه هاشون خواسته و ناخواسته صدمه بزنن و ...
_عارضه "ژنیکوماستی" و درمانش یکی از مسائلی بود که ارجمندنیا بهش پرداخته بود (این عارضه بدلیل مشکلات هورمونی با بزرگ شدن سینه های اقایون همراهه به طوری که اعتماد به نفس آقایون مورد تخریب قرار میده)
_دختر و پسر فارغ از جنسیت و سن می تونن مورد آزار و تجاوز جنسی قرار بگیرن، و فرد متجاوز چه غریبه و چه دوست یا حتی میتونه یکی از محارم اون ها باشه،حواسمون بهشون باشه و در صورت وقوعش فراموش نکنیم بهشون یادآوری کنیم که تقصیر اونها نبوده و بهشون اطمینان بدیم که هنوز دوسشون داریم.
_"گریه کردن مردها باعث انزجار و خجالت نیست" چیزی که متاسفانه معمولا توی جامعه به خوبی باهاش برخورد نمیشه اما نویسنده به این مورد هم بارها و بارها پرداخته بود
_یکی از قشنگی های دیگه هم مشارکت مرد ها توی کارهای خونه بود،یه طور قشنگ بیان شده بود و به صورت کاملا عادی جلوه اش می داد این که همه متوجه بشن که « کار خانگی زنانه نیست»
_در کنار همه حوادثی که در طول رمان رخ میده عشق زیبا،پخته و درک متقابل دو کرکتر "حنیف و تابان" رمان رو چند برابر زیباتر می کنه _رفتارهای تابان با پسرش ایمان از همه زیباتر بود حرفایی که بهش میزد،جوری که سعی میکرد مستقل وخوب تربیتش کنه درعین حال محبت هایی که بهش میکرد کاش همه ی والدین این رمان رو می خوندن.
_دیالوگ ها،مونولوگ ها،روند داستان، و اتفاقات بزرگ و کوچکی که به بهترین نحو بهش پرداخته شده بود همه چیز کاملا حساب شده بود از بین آثار زهرا ارجمندنیا قطعا بعد از "غرقاب"، نهلان برای من عزیزترینه و در آخر ممنون ازت زهرا ارجمندنیا❤️ بخشی از رمان: "__کی حالِ این وطن خوب میشه حنیف؟ _بیا به معجزه ایمان داشته باشیم تابان. __شاید باید بپذیریم معجزه ماییم حنیف،البته اگر دست از منفعل بودن برداریم،کجای تاریخ نوشته مردم چیزی رو خواسته باشن و نتونسته باشن بهش برسن؟ _اتحاد رو فراموش کردی،مردم متحد...هر چیزی رو بخوان بدست می آرن"
"می خواستم به او بفهمانم از خطا کردن هراسی نداشته باشد که ذهنش بسته به این نباشد که چه کاری کند تا من به او افتخار کنم تا نترسد از قدم برداشتن،می خواستم بداند من در هر حالی دوستش دارم،دلم نمی خواست یک خط کش دستش بگیرد و رفتارهایش را با آن اندازه بگیرد می خواستم مثل همه آدم ها اشتباه کند و از اشتباه هایش درس بگیرد"
واقعاً داستان قشنگی بود و خیلی خوب تونسته بود به موضوعات اجتماعی بپردازه؛ جوری که خوب تونست اشک من رو در بیاره و دلم رو پر از غم کنه. فقط حیف حیف که زهرا ارجمندنیا مثل سریالهای ایرانی دلش نمیاد حرفش رو کوتاه بزنه؛ عملا حداقللل صد صفحه آخرش اضافه و قابل حذف بود. همین نکته باعث میشه داستانش حیف و میل بشه.
شخصیتهای داستان حسابی پخته بودن و داستان از عشقای بچگونه و آبکی دور بود؛ عشق پخته داستان رو هم پخته میکنه.
از اونطرف چیزی که باعث میشد خیلی با داستان ارتباط برقرار کنم ایمان بود؛ ایمانی که همسن و سال خواهرزادهامه و تک تک حرکاتش من رو یاد خواهرزادهام میانداخت(که البته نسخه تخس ایمانه)
در کل ارزش خوندن داشت ولی همون اطنابش برام آزاردهنده بود.
عرب ها به اوج خستگی، ناامیدى ومایوس شدن میگن :"نَهلان" یعنى: تهِ ته غم! با این قصه خیلی غصه خوردم. قصهی پر غصه تابان، من رو یاد تلخی هرس از نسیم مرعشی انداخت. داستان حتی بدون وجود حنیف هم خوندنی بود. تلخیهای این قصه، واقعی بودن. تلخیهای کودک همسری، تلخیهای سنتهایی که طلاق رو بد میدونن، زن رو محکوم به تحمل میکنن. از نویسنده بابت همچین اثری ممنونم. این تلخی درست مثل قهوه به جونم نشست و تهش، لبخند رو لبم اومد. دوستش داشتم، نهلان رو قطعا یک بار دیگه خواهم خوند. و امیدوارم این قلم پایدار باشه، از درد بنویسه و از خوشی بعد ناخوشی. خوشحالم که هنوز بین رمانهای فارسی، کتابهای عاشقانه قشنگ هم پیدا میشه.
کتابی که باهاش گریه کردم، خندیدم، غم داشتم، لذت بردم و... اصلا مگه میشه کتاب های خانم ارجمندنیا رو دوست نداشت؟ این یکی یه جور دیگه غمش قشنگ بود 🥺 عاشقشم البته میگم غم همش اینطور نبودا واقعا رمان قشنگ و جذابیه
بازخوانی نهلان در تاریخ 16 آبان 1404 بعد از دو سال خیلی لذت بخش بود باز هم پنج ستاره این بار کتاب کاغذی خیلی بیشتر چسبید خواندنش🥹❤️