Born Alkibijad Nuša (Aromanian: Alchiviadi al Nuşa) in Belgrade, Principality of Serbia to a well-off family, Nušić enjoyed the benefits of a privileged upbringing for only a brief time. His father Đorđe Nuša was a well known grain merchant of Cincar (Aromanian Vlach) origin who lost his wealth shortly after his son's birth and was forced to move the family to Smederevo where young Alkibijad attended elementary school and first two grades of boarding school. During his teens, Nuša moved back to Belgrade where he graduated from boarding school. Upon turning 18 years of age, he legally changed his name to Branislav Nušić. In 1884, he graduated from the University of Belgrade's Law School. During his studies, he also spent a year in Graz, Austria-Hungary.
Twenty-one-year-old Nušić fought in the Serbo-Bulgarian War of 1885 while serving in the Serbian Army. After the war, he published a controversial poem "Dva Raba" in Dnevni list for which he spent two years in prison. The poem ridiculed Serbian King Milan, namely his decision to attend the funeral of the Serbian-born Austro-Hungarian general Dragutin Franasović's mother instead of that of the war's hero, Captain Mihailo Katanić who died as a result of wounds sustained while saving the regimental flag from the hands of Bulgarians.
At first, Nušić's sentence was only two months, but the King pressured the judges to extend it. Despite harsh prison conditions, Nušić still managed to write a comedy: Protekcija (Protection).
When he first asked the prison intendant, Ilija Vlah, for the permission to write, Vlah told him that it was the writing that got him into prison, and denied his request. Knowing that intendant read all outgoing mail, Nušić wrote a brief letter to the second husband of his aunt (he was related to her first husband), who served as a minister of justice. Nušić addressed Gersic as uncle and told him how it would be much easier for him to serve 2 years if he could write. He noted that he had no interest in writing political texts, and signed the letter your nephew. One day later, Vlah allowed him to write literature.
In 1889, Nušić became a civil servant. As an official in the Ministry of Foreign Affairs he was appointed to clerk of consulate in Bitola, where he eventually married (1893). He spent a decade in southern Serbia and Macedonia. His last post in this region was vice-consul in Pristina.[1]
In 1900, Nušić was appointed as a secretary of Ministry of Education, and shortly afterwards he became a head dramaturgist of the National Theatre in Belgrade. In 1904, he was appointed a head of Serbian National Theatre in Novi Sad. In 1905, he left his new post and moved to Belgrade to work as a journalist.
In 1912, Nušić returned to Bitola as a civil servant. During Balkan Wars in February 1913, Nušić, who was the prefect, was regarded as too moderate, and replaced by someone more sympathetic with the views of the military party and of "the black hand."[2] In 1913, he founded a theater in Skopje, where he lived until 1915. Due to the World War I, Nušić fled the country and lived in Italy, Switzerland and France for its duration.
After the war, Nušić was appointed to be the first head of the Art Department of the Ministry of Education. He remained at this post until 1923. Afterwards, he was appointed head of Narodno pozorište (National Theater) in Sarajevo. In 1927, he returned to Belgrade.
کتابی بسیار خوب که سالها در لیست انتظار برای خوانده شدن بود. و خواندنش بسیار به طول انجامید که نمیدانم چرا؟!. از بیانات و داستانهای ژورنالیستی و کنایههایی که به دولت زده شده بود بسیار خوشم آمد. و با تشکر از مترجم که این کتاب را به خوبی ترجمه کرده بود.
Izbrannoe/ Branislav Nusic سروژ استپانيان/ نشر كارنامه فيل در پرونده مجموعه داستان كوتاهي ست كه حتما بايد بخوانيد..كتاب شامل بيست و سه داستان كوتاه از برانيسلاو نوشيچ است كه در ژانر طنز، هجو و كنايه به نقد فرهنگ مردم صربستان و امور سياسي اين كشور ميپردازد. اگر نوشيچ، نويسنده كتاب لوكيشن اثرش را از صربستان به ايران منتقل ميكرد كوچكترين تداخلي با اصل اثر پيدا نميكرد چون خدا ميداند كه از ميزان شباهتهايي كه داستانهاي او با وقايع مملكتمان دارد همه فكر ميكردند كه كتاب را يك نويسنده طناز ايراني انهم در سال ٢٠١٩ نوشته و نه در حوالي سالهاي ١٩٠٠ توسط نوشيچ..فساد در سيستم اداري و بدنه دولت، بي توجهي به شايسته سالاري، رسيدن به منصب هاي دولتي با لابي گري،پاچه خواري و دوز و كلك،برگذاري انتخابات صوري، قهرمان پروري در راستاي تخدير اذهان عمومي و در راستاي سير مورد نياز حكومت صربستان، مشكلات معيتشي و اقتصادي مردم، فقر فرهنگي و عدم وجود شغل براي مردم، به انحصار دولت در اوردن برخي امور مانند چاپ كتاب،برخورد بد پليس با شهروندان،مردمي خودخواه، حق به جانب و محافظه كار، عدم تلاش براي پيشرفت،فاصله تبليغاتي،اعتقاد به خرافات، شايعه پراكني و يك كلاغ چهل كلاغ كردن از جمله مواردي ست كه او در اثرش مطرح كرده. قبل از هر چيز بايد از ترجمه فوق العاده كتاب توسط سروژ استپانيان قدرداني كنم..در واقع ميزان تسلط استپانيان به زبان فارسي حيرت زده ام كرد و البته كه او لحن و زبان كتاب را به بهترين شكل ممكن پيدا كرده..يكي از دلايل شيرين و طناز بودن اثر،تبحر او در ترجمه است كه ميتوانست با يك ترجمه بد و ضعيف كليت كتاب را زير سوال ببرد.. خواندن اين دسته از اثار،مخصوصا به دليل شباهتهاي فرهنگي با كشورمان باعث رشد تفكر سياسي خواهد شد. كتاب سرشار است از متلكهاي سياسي، اجتماعي و فرهنگي كه هم دولت و دولتمردان صربستان و هم مردم كوچه و بازار را هدف قرار داده..او كل جامعه از روزنامه نگاران،پليس،دستگاه قضا،كاسب كاران و ..را مورد نقد قرار داده. در واقع او بهترين راه (نقد بصورت طنز) را براي بيان نظراتش انتخاب كرده و به حق نشان داده كه چه توانايي بي حصري در به تصوير كشيدن شرايط نابسامان صربستان دارد. نوشيچ، قانون و وزير و وكيل و نماينده مجلس و حتي مردم را عامل ضعف و بدبختي كشورش ميداند (او حتي در يكي از داستانها به خود انتقادي هم ميپردازد) و همه را به باد استهزا و ريشخند ميگيرد.
بخشي از داستان (الاغ صربستاني) را برايتان مينويسم..ماكسيم در اين داستان الاغي ست كه روزي در برخورد با فردي بنام تقدير (سرنوشت) ارزو ميكند تبديل به ادم شود.او مثال بارز انسان كودن و بي لياقتي ست كه به دليل پاچه خواري مدارج ترقي را طي ميكند و سپس اصل خود را فراموش ميكند.
ص١٢١:حرف شنوي ماكسيم و توجه او به مسائل دولت موجب شد كه در ارزيابي پاياني هرسال بيشترين و بهترين امتيازها را بگيرد، به طوري كه حتي يكسال در برگه ارزيابي اش نوشته بودند: (كارمندي ست نه چندان با سواد اما مردي ست درست كار و قابل احترام كه نسبت به دولت و قوانين ان مومن و وفادار، و نسبت به روساي خود فرمان بر است) و همان سال هم ارتقاي مقام پيدا كرد.
تمام مسائل انتقادي كه نوشيچ در اثرش به ان ميپردازد با طنزي نهفته بيان ميشوند و در واقع نويسنده خود را به بلاهت ميزند و از نگاه يك انسان عامي كوچه و بازار كه نميداند چه خبر است يا از نگاه دولتمرداني كه انتظار دارند مردم از موضوعات سر در نياورند به اين موضوعات ميپردازد.همين باعث ميشود كه كنايه هاي اثر كاري تر و تلخ تر باشند. قدرت نوشيچ در بولد كردن و هايلايت كردن رفتارهاي به ظاهر خوب ولي متناقض انسانهاست.نحوه انتخاب اعضاي انجمن حمايت از حقوق حيوانات در همين فصل (الاغ صربستاني) فوق العاده است. داستانهاي فيل در پرونده، الاغ صربستاني، پرونده هاي كيكاندي، دروغ، بچه خوك وزارتي و كنگره ژاندارمها به نظر من بهترين اثار كتاب بودند. در داستان پرونده هاي كيكاندي، نوشيچ با يك اثر به غايت كنايي نشان ميدهد كه حكومت صربستان چطور براي ارتزاق و ادامه امورش مردم را رو در روي يكديگر قرار ميدهد و چطور مردم به سادگي فريب ميخورند و وارد بازي ميشوند.او در اين داستان انتخاب مضحك چوپان شهر را تبديل به يك دعواي تمام عيار سياسي ميكند كه مردم از همه جا بي خبر نقش شخصيتهاي اصلي و چاق كنندگان اتشِ معركه را بازي ميكنند.دعوايي كه عايدي اش براي دولت و حرص و بدبختي اش براي مردم است..او نشان ميدهد كه رسيدن به دموكراسي از طريق انتخابات (و در ابعاد كلي تر به خود دموكراسي معترض است) دروغي بيش نيست و جالب است بدانيد كه در حدود ١٠٠ سال پيش كتابي نوشته كه مناظره هاي انتخاباتي اش بسيار شبيه به مناظره هاي ترامپ-كلينتون و مناظره هاي رياست جمهوري كشور خودمان است.
این کتاب از چندین داستان تشکیل شده که اسم یکی از داستاناش "فیل در پرونده" هست . اگه اهل داستان نوشتن باشید و یهو یه حسی بهتون دست بده و بخوایید چند تا داستان مرتبط بنویسید متوجه میشید که داستان اولتون خیلی خوب از آب درومده ولی بقیه نه . چون به تدریج حستون برای داستان نویسی کم شده توی این کتاب هم دقیقا متوجه سیر و تحول داستان میشید که چقد خوب بوده و تا آخرش چقدر بدتر شده . من حتی چند صفحه از کتاب رو نخوندم . اونقدر که کسل کننده شده بود . دیگه اون آخرا داستانای دو صفحه ای هم میشد دید . البته یه تیکه ای از اول کتاب هست که میخوام براتون بزارنش فقط قبلش یه توضیح مختصری بهتون بدم ؛ نویسنده ، این کتاب رو وقتی که تو زندان بوده نوشته و تو این داستانش هم زندادن بوده و یه گلی رو که عشق اش بهش داده ، به میله های زندان وصل کرده و یه گاو نر اخته اومده و خوردتش و مثلا یه دادگاهی تشکیل داده تا گاو رو مجازات کنه و این یه قسمت از دیالوگشه . . . (قاضی/زندانی) -بسیار خوب ! اما برگردیم به اصل مطلب . شما متهم به ارتکاب جنایت هستید ؛ شما یک تکلیف را از میان برده اید ؛ شما دسته گلی را که نشانه عشقم بود وآن را به میله های این پنجره آویزان کرده بودم خورده اید . (گاو) -حقش بود که شما بابت این عمل از من تشکر میکردید. - منظورتان را نمیفهمم. -الآن حالی تان میکنم . خاطه عشق تان، بی آنکه منطقی در کار باشد، فقط به قلب شما لذت میداد، اما حالا ، همان طوری که ملاحظه میکنید، خاطره عشق تان به من هم لذت بخشیده است . همین طور هم باید باشد . هیچ وقت فراموش نکنید که به پیرامون تان هم نظری بیفکنید ،سپری کرده اید . خودتان به اعتبار آنکه به گوتهی تریب سنوات تاریخ در قرن نوزدهم زندگی میکنید گمراه نکنید ؛ بشر در محاسبه خود دچار اشتباه میشود و مانند دختر دم بختی که چشم به راه شوهر است سن خود را کم میکند . در قرینیکه شما زندگی میکنید پند اندرز یک گاو نر اخته به مراتب سودمند تر از صد جلد تالیف برجستا ترین فیلسوف هاست . -اما... -بگذارید حرفم را تمام کنم ، بعد اعتراض کنید. همین که ذره ای جان گرفتم مجبورم کردند زمین ارباب را شخم بزنم؛ جیره ام فقط مشتی کاه پوسیده بود؛ یوغ گنده ای که بر گردنم انداخته بودند آنرا طوری ساییده و زخمی کرده بود که اگه وضع به همان منوال ادامه میافت حتما سل میگرفتم . پس لگد پرانی آغاز کردم اما کتک خوردم؛ شاخ هایم را به کار گرفتم اما آنها را کوتاه کردند . دیگر چه میتوانستم بکنم؟ مگر میتوانستم احقاق حق کنم؟ پس شانه هایم را بالا انداختم و تصمیم گرفتم در مقابل هیچ عملی مقاومت نکنم .از آن پس بدون توجه به نوع یوغ و نوع بار، سرم را مثل بچه آدم توی یوغ فرو میکردم و رام و خونسرد بار میکشیدم و عجبا که خدمات من مورد توجه قرار گرفت! یوغ را از گردنم برگرفتند و مرا به اینجا منتقل کردند، و حالا غذای من کاهی آنقد پاک و خوشبوست که کم کم دارم پیه در می آورم .از صبح تا غروب می چرم ، اشعار عاشقانه می سرایم و هر روز هم فقط یک بار پی آب می روم که البته زحمت اینکار به قدری ناچیز است که ممکن نیست به سلامتم لطمه ای وارد آید. -آیا از این حقیقت که هزار ها برادر شاخدارتان هنوز هم یوغ بر گردن دارند و خوراکشان پس مانده غذاهاست ،دوجدانتان ناراحت نمی شود؟ -خیر، وجدان من توی چربی تنم غرق شده است. -هوم! -به جای آنکه تعجب کنید خوب است نصایح مرا آویزه گوش و هوش قرار دهید! شهروندی صدیف و وفادار باشید؛ یاد بگیرید در برابر هر کسی که حتی از لحاظ شاخ بالاتر از شما باشد کلاهواز سر بردارید . یاد بگیرید که تعظیم هایتان غرا و بلند بالا باشد و در این حال حتی زانوهایتان را هم مختصری خم کنید.اگر یک وقت پشت تان درد گرفت زبان به شکوه باز نکنید، بلکه به همه بگویید کهه دردتان ناشی از سرماخوردگی است .در همه حال ، توی روی آدم های بزرگ از بیان حرف حق بپرهیزید و خداوند متعال به ویژه شما را از ارتکاب چنین اشتباهی در برابر سلاطین و زنان در امان بدارد . فراموش نکنید به هممسرتان و به مافوق هایتان هر چه بیشتر هدیه بدهید: و اگر مشتی بر دهانتان کوبیده شود بخندید و خاراندن محل ضربه را بگذارید برای وقتی که به خانه باز میگردید . اگر رئیس کل با همسرتان خوشگذرانی کند اصلا به روی مبارکتان نیاورید و شتر دیدی ندیدی؛ درست در لحظه ای که وجدانتان حکم میکند حرف بزنید ، سکوت اختیار کنید و بدین ترتیب به زودی متقاعد خواهید شد که سکوت همسنگ طلاست . اگر بخواهند بهم حساب بدهی مالیاتی پالتو از تن تان درآورند بگویید که در خانه پالتوی دیگری هم دارید . اگر از شما تعریف کنند بگویید که در خانه پالتوی دیگری هم دارید . اگر از شما تعریف کنند بگویید که خود را شایسته چنین تمجیدی نمیدانید و هرگاه دشنامتان دهند لبخند بزنید . در همه حال آماده آن باشید که حاکم را شریف و جوانمرد ، زن را زیبا و پرستیدنی ، ژاندارم را فهمیده و نویسنده را نابغه بنامید . در روزنامه ها فقط آگهی هایش را بخوانید و اگر به سرگرمی بیشتری نیاز پیدا کر��ید ، اعلان های انجمن های مختلف را که زینت بخش دیوارهای ساختمان های شهر است مطالعه کنید. اکنون نصایحم را به پایان می رسانم ؛ از اجرا کردنشان نه تنها هرگز پشیمان نخواهید شد بلکه به آرامش هردو جهان دست خواهید یافت و روز به روز هم چاق و چاق تر خواهید شد. -آیا به این ترتیب ، نسبت به خودم مرتکب اشتباه نخواهم شد؟ -آه این گناهی است کوچک تر از ارتکاب اشتباه نسبت به اوضاع و احوال. انسان ای بسا بتواند از اشتباهات خود بگذرد ، اما اوضاعو احوال اشتباهات را هرگز نمی بخشد! ...
دومین کتابی که از نوشیچ خوندم* به شدت چسبید و بیشتر از قبل به این باور رسیدم که کمتر نویسنده ای مثل این مرد تونسته سیاست و سیاست مدارها رو به باد استهزا بگیره و به ریششون بخنده و به هیکلشون...بله...و خلاصه با گذشت بیشتر از صدسال هنوز حرفاش حرفای دل من و شما باشه و درحالی که میخونیم و لبخند پهنی روی صورتمونه، عمیقا درد بکشیم و تاسف بخوریم.😊
پاره هایی از متن کتاب:
"خداوند پشت این دوستم را سخت خم کرده بود. و بر کسی پوشیده نیست که در کشور ما آدمهای پشت خمیده آسانتر از آدمی که پشتش خم نمیشود به ترقیات شگرف نائل میشوند."
"لطفا نظم را رعایت بفرمایید؛ ما ژاندارمیم، نه نماینده مجلس! ما از جانب ملت به اینجا فرستاده نشده ایم، بابت شرکت در این جلسه ها هم پولی به ما پرداخت نخواهند کرد، بنابراین، ما حق نداریم وقتمان را با مباحثات بیهوده هدر بدهیم."
* اولی "نماینده ملت" بود با همین ترجمه از نشر کارنامه
این کتاب مجموعه داستان های کوتاه و بلند این نویسنده صرب است که سعی دارد با بیانی طنز جامعه صربستان را در اواخر قرن ۱۹ و اوایل قرن ۲۰ به تصویر بکشد. طنز داستان ها زیرکانه و جالب بود و عجیب اینکه هنوز مشکلاتی که مختص آن زمانه بود و در داستان ها به آن اشاره میشود در جامعه ما رواج دارد.
بایگانیهای ما در طول عمر خود چه پروندههای بزرگ و کوچکی که بلعیدهاند! بنابراین هیچ جای تعجب نیست که فیل یعنی معمولیترین «پیوست» یک پرونده نیز یکجا باسایر اوراق و مدارک آن در ادارهٔ بایگانی مفقود شده باشد. و چه ترجمهٔ بینقصی.
وضعیت صربستان در قرن ۱۹ مشابهت های عجیبی به مملکت ما در قرن حاضر داره! از داستان های الاغ صربستانی، قربانی علم ، رفقای وزیر من ، دروغ ، بحران و ادیب صربستانی بسیار زیاد لذت بردم.